تبليغاتX
صدای سوخته

صدای سوخته

ادب, فرهنگ, سیاست و اجتماع

تعريف جامعه شناسي ادبيات

جامعه شناسي ادبيات، شاخه اي از جامعه شناسي عمومي است  كه توجه اصلي خود را به خارج از متن(فرامتن) متمركز مي سازد. توليد و توزيع كتاب، خوانندگان ونويسندگان، منتقدان ونهاد هاي ادبي، موضوعات عمدة مورد بحث آن مي باشند.

توضيح اين كه در جامعه شناسي ادبيات دو ديد گاه مشهور وجود دارد. اين دوديدگاه باعث شده است تا در تعريف جامعه شناسي ادبيات نيز نظريات مختلفي به وجود آيد. براي اين كه تعريف جامعه شناسي ادبيات قدري روشن ترگردد،ضروري است كه به اين دو ديدگاه اشاره نماييم:

الف. ديدگاه ماترياليستي: براساس اين ديدگاه،  ميان ادبيات وجامعه پيوند ميخانيكي و بازتابي برقرار مي باشد. درحقيقت ادبيات بازتاب مسايل اجتماعي واقتصادي است.اين نگاهِ تك بعدي به ادبيات، موجب شده است تا ادبيات استقلال هنري خود را از دست بدهد و به ابزاري براي انديشه  و پيام اجتماعي و اقتصادي تبديل شود.

ب. ديدگاه ايدآليستي: اين ديدگاه، برخلاف ديدگاه مذكور، براين باور است كه آفرينش ادبي از استقلال مطلق برخوردار مي باشد. جامعه نمي تواند در شكل گيري آفرينش هاي ادبي تأثيرگذار باشد چرا كه ادبيات روح مجرد است درحالي كه پديده هاي اجتماعي وتاريخي در قلمرو عينيات قرار مي گيرند . بنابراين ماديات، امكان تأثيرخود را دربرابر روح مجرد از دست مي دهند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 11:46  توسط جعفری  | 

نویسنده : احمد ضیا رفعت

هایکو یکي از قالب های شعر می باشد . اين گونه ی ادبی صد ها سال پيش در کشور جاپان به میا ن آمد . از ويژگی های اساسی این نوع شعر ، فشردگی زبان است به طوری که از کوتاهترین گونه های شعر به شمار می رود . هايکو بیشتر سه سطری و ساخته شده از هفده هجا می باشد . سطر نخست و سوم آن  پنج هجایی و سطر دوم آن هفت هجایی است . زبان هایکو ساده و کمتر با زبانبازی و صنعت سازی همراه است . در این قالب شعر ، آفرینشگر می کوشد توسط ایما چنان نقش آفرینی کند که بتواند تاثیر عمیق بر خواننده بر جای بگذارد . همه ی خواست های خود را شاعر در این قالب کوتاه عرضه نمی کند ، بل بخشی از گفته هایش را به گونه ای بازتاب می دهد که بتواند مخاطب را به سوی بخش های دیگر از ناگفته هایش بکشاند .

با آن که کوتاه سرایی در زبان فارسی عمر درازی به درازای عمر شعر دارد که رباعی و دوبیتی و فرد و قطعه ها ی کوتاه در دوبیت از نمونه های برجسته می باشد اما هایکو سرایی  در زبان فارسی به معنی دقیق آن ،  عمر چندانی ندارد ، تنها در چند سال اخیر است که شمار اندکی از شاعران فارسی زبان به این قالب رغبت نشان داده اند و با آگاهی از شیوه ی خاص این قالب که در سطح و عمق متفاوت از گونه های کوتاهٍ پر پيشینه ی فارسی است ، به خلق هایکو پرداخته اند . و اما در افغانستان در  چهار – پنج  سال اخیر شاهد شاعرانی هستیم که به  نوع شعر  رو آورده اند . هایکو سرایی در افغانستان نخست با ترجمه ی هایکو های جاپانی – البته نه ترجمه ی مستقیم از زبانی جاپانی ، بل از طریق ترجمه ی ترجمه های انگلیسی و روسی – آغاز شد و رفته رفته تنی چند از شاعران نسل جوان متمایل به این شعر شدند . در میان این شاعران ، محمود جعفری شاعر و نویسنده ی آگاه و سختکوش را داریم که سعی کرده است با جدیت بیشتر به هایکو رو کند . مصداق این قول ، مجموعه ی شعری از او است که در این اواخر بانام « عطرلیمو »در یکصد و بیست و یک صفحه به چاپ رسیده است و در بر گیرنده ی یک صد و هفتاد قطعه هایکو است .

 در بخش نخست این مجموعه شاعر با تفصیل به معرفی و ویژگی های شعر کوتاه پرداخته است  . شاید هدف شاعر از این طول و تفصیل ، این بوده باشد که هنوز جامعه ی ادبی و مخاطبان شعر ، چندان با این قالب آشنایی لازم ندارند . از این بابت این شرح را می توان از خوبی های مجموعه قلمداد کرد .

 بخش دوم مجموعه اختصاص به شعر های شاعر دارد . هایکو سرایی در افغانستان قالب تجربه شده ای نیست ، از این رو  غیر طبیعی نیست اگر هایکو های عطر لیمو همه جا با ویژگی های شناخته شده ای این گونه ی شعری به همراه نیست ولی روی همرفته شاعر توانسته است با تکیه به نماد های بر گرفته از طبیعت به خلق تصویر های تاثیر گذار دست یابد . به طور نمونه می خوانیم :

 نه گامی    به پس

نه پایی    به پیش

نگاه مضطرب

میان دو دیده

 یا :

 شبتاب خوابیده

اسپ سپید مه

    شیهه می کشد

 گفتیم که در هایکو سرایی شآاعر نمی خواهد تمام حرف های خود را در سه سطر خلاصه کند ، بل شاعر سعی می کند گفتار فشرده را روزنه ای سازد برای نگاه بی کران مخاطب به دنیای تصویر ناشده . محمود جعفری کوشش کرده است این ویژگی را در هایکو هایش لحاظ کند و در بعضی از قطعه ها به خوبی توانسته است از عهده بر آید . این یکی دو نمونه ای که می خوانیم گواه این سخن است :  

 عکست در پیاله

من

پر شده ام از تو

 یا :

 باد

می ریزد

من دستم را  می شویم

 با این همه در مجموعه ی عطر لیموی محمود جعفری به قطعه هایی بر می خوریم که تصویر ها از گویایی لازم برای معطوف کردن ذهن مخاطب به سمت نا گفته ها بهره ور نیست ، یعنی شعر  چنان در محدودیت فرورفته است که امکان درک چیز های پیرامونی را از خواننده سلب کرده است . به گونه ی مثال در این شعر :

 سگ همسایه

ماه

پشت ابر

 شاعر به بیان تصویری نپرداخته است که بتواند این تصویر ، خود بستری باشد برای فهم تصویر هایی که شاعر در ذهن داشته است و خواسته است با این بیان کوتاه ، مخاطب را متوجه آن کند .

 پردازش های اجتماعی  محمود جعفری در مجموعه ی عطر لیمو قابل تحسین است . او کوشیده است در درون نماد های طییعت به نوعی فریاد خفته ی نسل ستمکشیده ای را جاسازی کند و به این ترتیب به جای خلق تصویر های انتزاعی ، به سخنش عینیت بیشتر ببخشد . دو قطعه ای که این جا می خوانیم ، نمونه های برجسته تر این ادعا است :

 زوزه ی گرگ ها

بره

   سرخاریدن نتواند

 یا :

 خاک می ریزد

   از سقف

بچه    عیدانه می خواهد

 محمود جعفری در قطعه ی نخستین ، گرک را نماد ستمگری و بره را نماد مظلومیت ساخته است و می خواهد بگوید که هجوم ستم چنان گسترده و پر حجم است که مظلومان فرصت چاره جویی دفع ستم را ندارند و در قطعه ی دومی فقر را ترسیم کرده است . ریختن خاک از سقف و عیدانه خواستن بچه در چنین حالی ، گویایی دو واقعیت متضادی است که در برابر هم قرار گرفته است . بچه چه می داند که فقر چیست ؟ بچه چه می داند که کیسه ی پدر خالی است ؟ بچه ، چه می داند که مفهوم  خاک ریختن سقف خانه چیست ؟ بچه ، بچه است و همچون بچه های همکوچه و همسایه عیدی می خواهد .

در هایکو سرایی به دلیل کوتاهی سخن ، مجال زبانبازی و صنعت سازی نیست ولی شاعر عطر لیمو جا جایی در دام زبانبازی افتاده است ؛ آن جا که می گوید :

 چاه

چار راه

چار دیوار

لبریز می شوم از چاه

 

در این شعر ، شاعر به موسیقی صوتی سخن رغبت نشان داده است و با تکرار چار و صوت «چ » به ظرافت پردازی زبانی پرداخته است ، غافل از این که هایکو در ورودی به شهر ناگفته ها است و این فرصت کوتاه ، تاب چنین بازی ها را ندارد . همین ضعف را شاعر در این شعر نیز نشان داده است :

 گندم   جوانه می زند

موش

خود را می خارد

 

در این قطعه با طنز رو به روایم . خاریدن موش زبان طنزی است ، زبانی که در هایکو جای فراخی برای آن نیست .

 در فرجام ، بر مجموعه ی عطر لیموی محمود جعفری باید سلام گفت که در میان آغاز ها ، درخشش دارد و نشان می دهد که هایکو سرایی در افغانستان  گونه ی قابل اعتنایی برای محدود شاعران شده است و احتمال دارد به کوشش کسانی چون محمود جعفری به قالب تعمیم یافته تری در میان اهالی سخن تبدیل شود .

منبع: تلویزیون آریانا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 12:59  توسط جعفری  | 

تعريف ادبيات

واژة ادبيات واژة نسبتاً جديد است كه بعد از مشروطيت در زبان فارسي رواج يافت. اما در  زبان انگلسي، قدامت تاريخي آن به  سده چهاردهم برمي گردد. به مرور زمان تا سده هجده تغيرات محتوايي پيدا كرده وامروزه به  حرفه نويسندگي نيز ادبيات اطلاق مي شود. در دايرت المعارف آريانا واژة ادبيات را واژه يوناني قلمداد كرده ونوشته است:

"كلمة ادبيات نيزكه داراي ياي نسبت وجمع ادبي است به معناي علم ادب مستعمل است چنين استعمال اصلاً از علماي يونان برخاسته و اروپا به تقليد آن در فنون وعلوم اكثر كلمة  جمع داراي ياي نسبت را استعمال مي كنند."


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 13:35  توسط جعفری  | 

از دير باز اين پرسش در ذهنم وجود داشت كه چگونه مي توان از طريق متن، به انديشه هاي اجتماعي شاعر يا نويسنده ره يافت؟ آيا نمي توان مفاهيم اجتماعي را به عنوان يك سوژة مستقل در ادبيات مورد بحث قرار داد؟ بعد از مطالعة آثار نويسندگان، روشن گرديدكه اين موضوع درجامعه شناسي مورد بحث قرار گرفته است. قريب به دو دهه است كه در علم جامعه شناسي به عنوان يك موضوع راه باز كرده و در دانشگاه ها تدريس مي گردد. البته سابقة تاريخي آن به سال ها پيش برمي گردد كه بعداً روي آن سخن خواهيم گفت. اما آن چه مرا برآن داشت تا اين بحث راتعقيب نمايم اين بود كه جامعه شناسان از منظر اجتماعي به ادبيات نگاه كرده و اين بحث را در ظل جامعه شناسي دخيل ساخته اند در حالي كه بايد به عنوان يك شاخه اي از علوم ادبي مورد مطالعه قرار مي  گرفت و در ظل علوم ادبي مطرح مي گرديد. چه اين كه در اين كار، متن ادبي است كه  مورد مطالعه واقع مي شود. يك اثر ادبي در زير ذربين نقد و دريافت خواننده پارچه پارچه مي گردد و به بخش هاي مختلف تقسيم مي شود كه مفاهيم اجتماعي بخشي از آن به حساب مي آيد. از طرف ديگر جامعه شناسان  در جامعه شناسي ادبيات، "ادبيات" را مورد دقت و مطالعه خويش قرار داده اند درحالي كه ميان جامعه شناسي ادبيات و جامعه شناسي ادبي تفاوت فراوان وجود دارد. درجامعه شناسي ادبيات ازتوليد، فروش، مصرف كتاب بحث مي شود در صورتي كه در جامعه شناسي ادبي از كيف وچون اثر ادبي در ارتباط به جامعه، بحث صورت مي گيرد. توجه خاص جامعه شناسي ادبي به معناي اثر است. از اين رو لازم است ادبيات به مثابه يك متن اجتماعي، مورد مداقه قرار گيرد.

ز اين جهت علاقه مند شدم تا به ادبيات، از زاوية ديد جامعه، نگاهي بيندازم و جامعه شناسي ادبي را به عنوان يك موضوع ادبي -مستقل از جامعه شناسي ادبيات- مطرح ساخته ومطالعه نمايم. اين كار اگر چند يك فعل كلان و گسترده است ونياز به مطالعه بسيار وجدي و وجود منابع فراوان دارد اما با آن هم آن چه از توان برايد بايد اقدام گردد زيرا ضرورت آن براي جامعه ادبي ما امر كاملاً ملموس مي باشد. وبه پنداشت اين قلم، جاي آن در ادبيات كنوني ما خالي به نظر مي رسد. به اين حساب بحث را به شيوه معلوماتي وفشرده و در عين حال روشن آغاز مي كنم:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 13:33  توسط جعفری  | 

این جا را کلیک کنید وعناوین مطالب عمده ی قبلی را مرور نمایید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 13:27  توسط جعفری  | 

قبلا كتاب سوزي را شنيده بودم ولي نشينيده بودم كه شمار زيادي از كتاب ها به آب انداخته شوند. موارد چندي را مي توان در تاريخ افغانستان سراغ گرفت كه كتاب خانه ها به آتش كشيده شده اند. ازجمله مي  توان به كتاب سوزي دوران طالبان در سمنگان و جوزجان اشاره كرد؛ اما در هفتةگذشته همه شنيديم كه بيش از دو هزار جلد كتاب به دريا ريخته شد. آن هم توسط نمايندگان اطلاعات وفرهنگ افغانستان وبرخي از مقام هاي دولتي!

اين، يك خبر تكان دهنده بود. هرگز نمي توانستم باور كنم كه در عصر ارتباط وتكنولوژي- در جامعه اي كه ما صد در صد به اين منابع نياز داريم- انبوهي از كتاب ها به دريا ريخته شوند. دليل اين كار را مقام هاي وزارت اطلاعات وفرهنگ اين گونه توصيف كرده اند كه اين كتاب موجب نفاق در داخل افغانستان مي شدند.

براي بررسي اين موضوع نخست بايد گفت: از جمله يازده عنوان كتابي كه به آب انداخته شده اند نهج البلاغه حضرت علي، گل سرخ دل افگار (كتاب داستاني )از محمد جواد خاوري، شناسنامه افغانستان از بصير احمد دولت آبادي، اصول كافي (مجموعه احاديث) و هزاره ها نوشتة حسن پولادي با ترجمه عالمي كرماني است. اين كتاب ها به ظن اين مقامات عزيز! عامل شقاق ونفاق خوانده شده اند لهذا از ورود آن جلوگيري به عمل آمده است. در حالي كه همين كتاب ها را مي توان در داخل افغانستان در بسياري ازكتاب فروشي ها پيدا كرد و تاكنون هيچ يك از اين ها اختلافي را به وجود نياورده اند.

كتاب نهج البلاغه چيزي نيست كه فضيلت و صدق آن را كسي منكر شود. انكار نهج البلاغه انكار سخن حق است . نهج البلاغه بيش از چندين قرن است كه در دست مسلمين مي باشد و در خانة هر اهل سخن ودانش يافت مي شود و از قدر واحترام خاصي برخوردار مي باشد.  ابن ابي الحديد يك دانشمند سني است كه برآن شرح نوشته است. جرج زيدان يك نويسنده مسيحي  است كه در بارة نهج البلاغه و سخنان حضرت علي (ع) نوشته هاي بسياري دارد. به قول اكثر انديشمندان، نهج البلاغه پس از قرآن، بزرگ ترين ومقدس ترين كتاب مسلمين مي باشد. با اين حساب چگونه مي توان با جسارت تمام آن را به آب انداخت؟ نمي دانم جناب "خرم"! اين كتاب را خوانده است يا بدون خواندن وامضا، حكمِ به آب ريختن آن را صادر نموده است؟ من مطئنم كه ايشان اين كتاب رانخوانده است ورنه حكمت هايي كه دراين كتاب وجود دارد مانع از اين مي شد كه چنين غيرعاقلانه حكم به ريختن در آب را صادر فرمايند! بناءاً اعتبار ومنزلت نهج البلاغه برهيچ كسي پوشيده نيست.

از نهج البلاغه كه در گذريم، اصول كافي نيز يكي ديگر از كتب معتبر حديث مي باشد. اين كتاب سخنان پيشوانان شيعي را درخود جاي داده است خصوصاً سخنان امام صادق(ع) را كه يكي از ائمة اهل تشيع است. تا حال در هيچ جاي دنيا در مقابل اين كتاب معتبر چنين جسارتي صورت نگرفته است. معلوم نيست كه آقاياني كه اين كتاب را به آب ريخته اند، آن را ورق زده اند؟ آيا احاديث موجود در آن را خوانده اند؟ اين قلم باورمند است كه اين افراد از سر لجاجت و عقده هاي شخصي اين كار را انجام داده نه اينكه واقعاً كتاب مذكور را خوانده باشند.

اما كتاب "گل سرخ دل افگار" كه يك كتاب داستاني است، همين اكنون در كتاب فروشي هاي كابل يافت مي شود. علاوه برآن ،در دوسال پيش نويسندة همين كتاب يعني محمدجواد خاوري در كابل در سومين جشنوارةادبيات فارسي يك داستان از آن را در حضور جمع كلان ادبي قرائت نمود كه هيچ كس معترض آن نگرديد. اين نگارنده تا جايي كه كتاب مذكور را خوانده چنين چيزي در آن نديده است. حالا چه چيز باعث شده كه يك تعداد كسان به بهانة تفرقه افگني اين كتاب را از دست رس مردم دور نگه دارند و در آب بريزند؟ آيا اين خود به نفاق ملي دامن نمي زند؟ آيا وزير محترم خود اين كتاب را خوانده است؟ آيا وي با داستان نويسي ونماد هاي داستاني آشنايي دارد؟ آيا مي داند كه يكي از عناصر مهم داستاني نماد ها وتصوير هايي است كه نويسنده براي بيان خود از آن استفاده مي كند؟ باز هم مي توانم به اطمنان بگويم كه ايشان هرگز اين كتاب را نخوانده اند.

كتاب هاي "شناسنامه افغانستان" و "هزاره ها" همين اكنون در كتاب فروشي هاي پهلوي وزارت اطلاعات وفرهنگ به فروش مي رسند. پس چه چيزي در پس پرده نهفته است كه از ورود اين كتاب ها جلو گيري صورت مي گيرد؟آيا جامعة ما حق خواندنِ چنين كتاب هايي را ندارد؟ كجايي اين كتاب ها باعث تفرقه مي شوند؟ از اين قبيل كتابها، آن قدر زياد است كه از شماره بيرون مي باشد. روي كدام معيار وملاكي تشخيص داده شده است كه اين كتب شقاق قومي ومذهبي را دامن مي زنند؟ در حالي كه شبيه آن به خروارها، در كابل و ولايات يافت مي شود و اين كتاب هابراي نخستين بار نيست كه به چاپ مي رسند. اين چندمين چاپ آن ها مي باشد.

با توجه به گفتار بالا چند نكته را قابل ياد آوري مي دانم:

1-اصل اين كار (جلو گيري از ورود اين كتاب ها) يك عمل خصمانه در برابر دانش وفرهنگ است. جامعة ما جامعه اي است كه نياز شديد به كتاب و مطالعه دارد. همين نبود آگاهي از انديشه هاي متنوع ومختلف، غالباً باعث عقب ماني و ماندن در عصبيت هاي قومي ومذهبي شده است. بنابراظهار بسياري از صاحب نظران، جهالت عامل اصلي بدبختي يك ملت است. احاديث پيامبر كه فرموده است :"از گهواره تاگور دانش بجوي!"، يا : "علم بياموز ولو در چين باشد"؛ همه ناظر براهميت دانش و علم مي باشند.

2-ما در زماني زندگي مي كنيم كه آن را "عصر ارتباطات" خوانده اند. بيش تر جوامع توسعه يافته، پيشرفت خود را مديون ارتباطات وتوسعه مي دانند. گسترش عامل ارتباطي، جهان را به دهكدة كوچكي تبديل كرده  وسخن از"دولت الكترونيك" به ميان آورده است. تكامل اقتصادي وتجاري ريشه در همين امر (توسعه وارتباطات) دارد. بنابراين، درعصر ارتباط وتوسعه چگونه مي توان پذيرفت كه از ورود كتاب ومنابع جلوگيري به عمل آيد؟

3-امروز ه آزادي و دموكراسي اصل پذيرفته شده درجهان به شمار مي روند. شعار برقراري اين دو اصل شعار اصلي نامزدان رياست جمهوري دردور اول بود وا كنون نيز نامزدان رياست جمهوري در دور جديد، اين شعار را تكرار مي كنند. واز طرفي آزادي، يك "حق" براي همة انسان ها مي باشد و در اعلامية حقوق بشر نيز برآن تأكيد شده است. و دولت افغانستان هم آن را امضا كرده است. لهذا هيچ فرد وهيچ دولتي نمي تواند با اصل آزادي و دموكراسي مبارزه نمايد يا آثار مثبت آن ها را انكار نمايد ويا آن را "حرف مفت" به حساب آورد؛ مگر آن عده كه همة اصول وقوانين عرف بين الملل را ناديده گيرد و برتمام حقوق مدني وملي افراد پا بگذارد.

4-    چنانچه اشاره شد ما در "عصر ارتباطات" زندگي مي كنيم. از چندسالي بدينسو انترنت و وسايل ارتباطي فراواني در دست بسياري از علاقه مندان دانش قرار گرفته است. به گونه اي كه هيچ دفتر نمي تواند بدون ابزار ارتباطي والكترونيكي عملية فكري خود را به پيش ببرد. با اين حساب اگر جناب "خرم" بخواهد با انداختن يازده عنوان كتاب جلو انديشه ها را بگيرد كار بس گزافه انجام داده است ؛ چرا كه در عصر حاضر، كتاب ابزار دست چندم به حساب مي آيد وهركس هرچه را بخواهد مي تواند از طريق انترنت به دست آورد.

5-آيا براي جلو گيري از نفاق تنها همين راه وجود داشت كه از ورود كتاب ها جلو گيري شود تا كسي كتاب نخواند؟ موارد فراوان در اين كشور وجود دارد كه به نفاق هاي مذهبي وقومي دامن مي زنند. از حركت هاي قومي در درون دولت گرفته تا نهاد هاي مستقل واحزاب وجريان هاي پنهان و آشكار داخلي وخارجي،  همه در ايجاد شكاف هاي اجتماعي نقش داشته ودارند. چرا با اين عوامل برخورد صورت نمي گيرد؟ محروم ساختن يك قشر بزرگ از حق خواندن، خود دامن زدن به تفرقه محسوب نمي گردد؟

6-  نكتة ديگر قابل ذكر اين است كه تاكنون قانون مدوني در زمينة چاپ ونشر و صدور و ورود كالاهاي فرهنگي دركشور وجود ندارد. اگر وجود مي داشت بايد در اختيار رسانه ها  قرار مي گرفت . از طرف ديگر دولت محترم هنوز نتواسته "سياست كتاب" يا "سياست فرهنگي" داشته باشد. از اين رو مي بينيم كه در روزي هزاران نوع كالاي خلاف فرهنگ ملي ما در كشور وارد مي گردد وهيچ ادارة مسوولي نيست كه جلو آن ها را بگيرد چه بسا ابزار هاي خلاف اخلاق ودين به صورت علني دركشور به فروش مي رسند . وزارت محترم چرا جلو آن ها را نمي گيرد كه به اصل دين صدمه وارد مي سازد؟

7- از اين ها كه در گذريم با يد به سخنان ضد و نقيض مسوولين وزارت اطلاعات وفرهنگ در اين زمين اشاره نماييم.غلام دستگير آزاد والي نيمروز اذعان مي دارد كه "تصميم به آب انداختن كتاب توسط وزارت اطلاعات وفرهنگ و دادگاه عالي كشور گرفته شده است. اما عبدالمالك كاموي رييس اداره قوة قضائيه كشورگفت كه از صدور چنين حكمي توسط دادگاه عالي اطلاعي ندارد." دين محمد مبارز راشدي معاون وزارت اطلاعات وفرهنگ در مصاحبة خود با بي بي سي اظهار داشت كه "روند توقيف، بررسي و به آب انداختن اين كتاب ها دركل با مداخله نهاد ها واشخاص مختلف و با غرض ورزي همراه بوده است." همچنين وي در ادامه افزوده است: "كتاب هايي كه به رود خانه انداخته شدند جزئي از كتاب هايي اند كه هيچ مشكلي ندارند ودر افغانستان هميشه بوده ودر آينده هم خواهند بود. دو مشكل در اين تصميم گيري وجود دارد: يكي در نفس قضاوت در اين كتاب ها-كه مورد استفاده مردم است. چرا ممنوع قلمداد مي شود و ديگر اين كه روند ممنوع كردن اين كتاب ها عجيب است. ما در روند اجرايي خود قانوني نداريم كه كتابي ورودش ممنوع باشد  وآن را به آب بيندازيم."

7-برخي اين موضوع را به گونة ديگر مطرح مي سازند ومي گويند: ايران در فرستادن كتاب ها نقش داشته است. به همين دليل اين كتاب ها مصادره شده به آب انداخته شده اند. بايد گفت: انتشارات عرفان يك انتشارات خصوصي وشخصي افغاني است كه سال هاست در حوزةچاپ ونشر فعاليت دارد. چند سال است كه از طريق فراه ونيمروز، كتاب هايي را به بازار كشور وارد مي سازد. همين كتاب هاي به آب انداخته شده نيز چند بارديگر به كابل آورده شده و به فروش رفته اند. همين حالا اين كتاب ها در مهم ترين مراكز به فروش مي رسند. طريق جلوگيري از مداخله، اين نيست كه كتاب ها به آب انداخته شوند بلكه بايد از معاهداتي كه همين چند روز ميان ايران وافغانستان در تهران انجام گرفت جلو گيري به عمل مي آمد. بايد آب هاي هلمند را كه ايران به رايگان مي برد از ايران بازگرفت؛ نه اين كه به انديشه وانديشه وري پاسخِ نه، گفت.

بنابر اين پس از بيان نكات فوق به اين نتيجه مي رسيم كه عملكرد مقامات اطلاعات وفرهنگ، بدون اين كه جنبه قانوني واصولي داشته باشد يك عمل ضد علمي است كه برپاية اغراض شخصي وعقده هاي دروني افراد، بنيان نهاده شده است. و از سوي ديگر مي  توان حدس زد كه ريشه در نوعي از فساد اداري نيز دارد چه اينكه ممكن است عدم پرداخت رشوه از سوي ناشر، باعث اين جنجال آفريني وخسارات فرهنگي شده باشد!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 15:27  توسط جعفری  | 


مير امام الدين متخلص به درويش (44)    

 قاضي ابوبكر حميد الدين عمر(45)

مولانا خال محمد خسته(46)

سيد صديق خان گوهري بلخي(47)

 **

مير امام الدين متخلص به درويش (44)

مير امام الدين متخلص به درويش فرزند حضرت شيخ سعدالدين احمد انصاري مي باشد. وي علوم متداوله را فراگرفت و در علم نجوم وهيأت آثار گرانبهايي را نگاشت و شعر هاي نغزي را سرود كه نمونه هايي از اين سروده ها در ديوان وي به طبع رسيده است. ديوان وي شامل غزليات، قصايد، رباعيات و... مي باشد. او رساله اي در شرح احوال حضرت "حاجي صاحب پاي منار" نوشته كه در پنج فصل ترتيب گرديده است. نمونه اي از غزل هاي اورا باهم مي خوانيم:

 خيز وبار غم دهر از دل غمناك انداز                              سوي او پاي طلب چابك و چالاك انداز

نو بهار آمد وخاموشي بلبل عيب است                                 شور وغوغا به سرا پرده افلاك انداز

باغبان منت خاصيت مي در گل ماست                                 استخوان ريزة ما را به رگ تاك انداز

خار دامان ره دوست بود شغل مراد                                       آتش نفي بر اين خرمن خاشاك انداز

 اي كه ازخنجر هجر تو به دل مجروحم                                 مرهم وصل بدين سينة صد چاك انداز

 گردلت چهرة مقصود عيان مي طلبد                                     پرده بي خبري بر رخ ادراك انداز

 شكر انعام تو شد ورد زبان درويش                                     گرگهي شكوه كند در دهنش خاك انداز


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 14:39  توسط جعفری  | 

شعر آزاد(54)

شعر حجم(55)

هايكو(56)

شعر ناب(57)

فرماليسم( 58)

شعر آزاد(54)

هنجار گريزي(59)

تجسم گرايي(61 )

تجريد گرايي(60)

شعر آزاد، شعر فارغ از قيد وزن وقافيه كه به ضرباهنگ و موسيقي كلمات توجه دارد. مصرع ها به حسب موسيقي كلام ومتناسب بامضمون كوتاه وبلند مي شود. به اين نوع شعر شعرشاملويي و شعر نيز مي گويند.  شاملو وبيژن جلالي از نخستين شعر آزاد سراي فارسي به شمار مي آيند. اما نوع ديگري از شعر آزاد است كه از مصراع هاي موزون نامساوي تشكيل يافته است. تكية آن بر آهنگ گفتار طبيعي زبان -كه ازتناوب هجاهاي تكيه دار و بي تكيه حاصل شده است-مي باشد. اين نوع شعر كه در اواخر قرن بيست شهرت يافت، ابتدا در ادبيات فرانسه به وجود آمد. شاعران سدة نزده با شكستن قالب هاي سنتي  و ايجاد تعديل در وزن و قافيه شعر در پي خلق شيوة جديدي برآمدند. نظم موزون اسكندراني (مصراع 12 هجايي) را  برهم ريختند و شعري با مصراع هاي غير متساوي به وجود آوردند. آرتور رمبو نخستين شاعر آزاد سراي فرانسه است كه نخستين شعرش آزاد را در سال 1886 م سرود. به دنبال او شاعران آزاديخواه ديگري در امريكا وانگلستان اين شيوه را ادامه دادند و اشعاري با مصراع هاي كوتاه وبلند سرودند و شمار هجاها را مطابق دلخواه خود اضافه كردند. برخي از محققين براين باورند كه شعر آزاد فرانسه از ترجمة كتاب مقدس شاه جيمز الهام گرفته است چه اين كه در ترجمه شاه جيمز از خصوصاً بخش سرود سليمان و مزامر از شعر آزاده استفاه شده است. بعض ديگر از دانشمندان والت ويتمن شاعر امريكايي را آغازگر شعر آزاد در امريكا مي دانند. به عقيدة اين ها، ويتمن در سال 1855 م كتاب برگ هاي علفزار سرود.




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 14:35  توسط جعفری  | 

چند روز پيش بود كه دوست خوبم  محمد واعظي خبرم ساخت كه چيزي در بارة كتاب شما در سايت بي بي سي منتشر شده است. رفتم سايت. نوشتة  دوست خوبم جناب روح الامين اميني را خواندم. بعد ديدم همين نبشته در چندين سايت ديگر نيز رخت پهن كرده است. خوب! مهم اين بود كه بدانم ايشان چه نوشته اند. قبلاً با كار هاي  روح الامين اميني آشنايي داشتم و مي دانستم ايشان در عين فعاليت ادبي در مطبوعات هم مي نويسد آن هم گاهي از نوع "روزنامه نگاري زرد"؛ يعني چيزي كه باب يك رسانه براي جلب خواننده باشد. از دعواي رسانه يي اميني با حسن زاده نيز چيز هايي را مي دانستم . با اين ذهنيت، علاقه مند بودم ببينم كه چه ها نوشته است؟ بعد از ديدن عنوان مطلب (كوتاه سرايي در افغانستان) فوراً همان داشته هاي پيشين، بارديگر در ذهنم حيات مجدد يافت.

به هر صورت ايشان در نوشتة خود به چند موضوع اشاره كرده است. من اين چند موضوع را ذكر كرده  نكته هايي را از باب ياد آوري مي نگارم:

يك. اميني در نوشتة خود اشاره مي كند كه كوتاه سرايي به اين شيوه، نخستين تجربه شعري در افغانستان به حساب مي آيد. او مي نويسد: "شعرهای کوتاه این چنینی در افغانستان اولین تجربه هایند." آيا اين گفته وي صحت دارد؟ با يد جست وجو كرد وديد كه اين گفته تا چه حد بر پاية صدق و علم استوار مي باشد؟ 

دو.  موضوع ديگري كه وي در نوشتة خود طرح مي كند، نگاه تمسخر آميز خوانندگان به اين نوع شعر هاست. اميني در جايي با اين گروه سرموافقت نشان مي دهد و مي نگارد: "از درون چنین کارهایی این احساس در ذهن یک مخاطب جدی شعر رشد می کند که این نوع شعر می تواند آینده ی روشن داشته باشد، اما در درون مجموعه های دو پانزده یک سی، عطر لیمو، چپ کوچه و... با شعرهایی هم روبرو می شویم که گاهی آدم را مجبور می کند با همان نگاه تمسخرآمیز به سوی شان ببیند و حتی معتقد شود به نظر مخالفان سرسخت این شعرها."  البته نگاه ايشان به برخي از سروده هاي داخل مجموعه هاي ياد شده است نه كل آن ها.

 براي اين كه درستي و نادرسي گفته هاي وي را ( لااقل در باب عطر ليمو )روشن سازيم نيازمنديم كه دو مسأله را موّضح سازيم:

أ‌-       آيا هرخواننده اي نسبت به شعر كوتاه اين چنين برخورد مي كند؟ نويسنده نيك مي داند كه برخي از مكتب هاي ادبي به خوانندة اثر توجه نمي كنند . مدار نگاه آن ها زبان  مي باشد. اگر خواننده در ايجاد يك شعر يا هنر، دخالت نمايد خصوصاً خواننده ومخاطب عادي، طبعاً شعر از جوهرة اصلي خود دور مي افتد.  بنابراين، خواننده تنها در بنيش كساني از عزت واحترام برخوردار است كه هنر را براي ديگران مي طلبد ونه براي هنر. در ثاني شعر، خواننده هاي متفاوت دارد. همانگونه كه شعر مولانا و حافظ خوانندة خاص مي خواهد، بيدل نيز خوانندة خود را مي طلبد. همچنان كه اشعار نيما وشاملو نياز مند خواننده ومخاطب خود اند، شعر يدالله رويايي هم به مخاطب هاي ويژه نياز دارد. روي اين ملحوظ نمي توان ادعا كرد كه هر خواننده اي مي تواند در مورد شعر قضاوت نمايد. آن چه در نقد وقضاوت بايد معيار قرار گيرد، نگاه خوانندة جدي و منتقد ادبي است نه خوانندة عام.  اين كه جناب اميني خود را در صف و همنظر با خواننده هاي عام قرارمي دهند جاي سؤال است.

ب‌-   جناب اميني برخي از شعر ها را كه باب طبع شان نبوده اند بيرون نويس كرده و قضاوت خويش را بر همان تعداد محدود استوار ساخته است درحالي كه كار يك منتقد علمي، رفتن در درون و يافتن عناصر اساسي واتمسفيراصلي شعر است. انتظار مي رفت ايشان به جاي توجه به برخي مسايل صوري، به واكاوي دروني اثر مي پرداخت و از آن طريق چشم انداز آيندة آن را مشخص مي نمود اما برخلاف انتظار، به چند شعر خاص توجه خود را معطوف ساخته است.

سه. اميني  ازميان سروده ها، چند شعر را برگزيده و مسايلي را به عنوان" نقد" برآن ها مطرح كرده است. مثلاً وي اين شعر را آورده است :

تليفون زنگ زد

ما

از صدامان

        تنها شديم

او مشكل عمده را در اين شعر "تعقيد" مي داند ودرست معلوم نمي كند كه منظور شان چه نوع تعقيد است؟ ايشان بدون توجه به روابط پنهان واژه ها وبدون دقت به فضاي حاكم بر شعر، خواسته است بي هيچ زحمتي به معنا دست يازد. يك خوانندة جدي ويا يك شاعر هيچ وقت اين گونه سخن نمي راند؛ چه اين كه شعر كوتاه با ظرفيت محدود كلمات، نمي تواند همه چيز را بيرون از پرده بيان نمايد. شعر كوتاه سخن كامل است ولي اين سخن كامل نصف ظاهري  دارد ونصف باطن. نصف ظاهرش همان واژه هايي اند كه آشكار شده اند و خواننده آن ها را مي بيند امانصف باطن، واژه هايي اند كه بايد "خواننده جدي" خود، آن ها را پيدا نمايد و حتا خود، آن ها را بسازد. به نظر مي رسد دريافت نويسندة محترم از شعر همين بوده كه بايد همه چيز را شاعر باز گونمايد و كلمات، محدود به نصف ظاهر  خود گردند. با اين دريافت، ايشان درست مي فرمايند اما به عنوان يك شاعر، خوب مي دانند كه اين گونه نيست. خصوصيت بارز شعر جديد بويژه شعر كوتاه ايهام آن است. اگر ايهام را از چنين شعر ها بگيريم چيزي جز استخوان در دهن نمي ماند.

شعرديگري كه ايشان از كتاب عطرليمو برگزيده اينست:

آفتاب مي نشيند

           روي لب هايت

             لبلبوي صبحگاه

وي در اين شعر ، بارديگر نگاه مخاطب گرايانة خود را مطرح مي كندو اظهار مي دارد كه در آن، چيزي نمي بيند. متأسفانه باز بايد گفت از دقت لازم در فهم معنا كار نمي گيرد. مي خواهد همه چيز به صورت آسان به دستش بيايد. اومتوجه رنگاميزي كه در اين شعر صورت گرفته وبافت دروني -كه منجر به فضاي شادِ توأم باطنز گرديده- نمي شود. بدون كوچك ترين دقت از كنار آفتاب كه با لب و لبلبو جناس دارد و صبحگاه دلپذيرِ هفت رنگ ساخته، مي گذرد و هيچ معنايي را در آن نمي يابد! او بدون اين كه رابطة روي و لب، آفتاب وصبحگاه، نشستن آفتاب روي لب و صبحگاه، رنگ لبلبو و لب سيرين، را درك نمايد، آن را با نگاه عوامانه تمسخر آميز مي پندارد.

شعر سومي كه از كتاب عطر ليمو برگرفته و بر آن انگشت انتقاد نهاده اين شعر است:

گيسوي سرگردان

باد

مرا مي برد

 او در بارةه اين شعر مي نويسد: "یا سری به این شعر محمود جعفری از مجموعه عطر لیمو می زنیم که چیز جدیدی را نمی توانیم از روابط کلمات آن به دست بیاوریم."

او با دقت شاعريي كه دارد نمي تواند سرگرداني گيسو را درك كند. رابطة گيسو، سر، گردان( گردن) را نمي تواند كشف كند. او حتا زحمت نداده كه دريابد چگونه باد انسان را مي برد. گيسو چه رابطه اي با بردن باد دارد.

خلاصه اين كه  آقاي اميني خواسته نقدي بنويسد ولي  نخواسته زحمت بيشتري از خود به خرج دهد. به خاطر همين تذكر خواستم كه موضوع را ياد آوري نمايم ورنه قصد ديگري در كار نبود.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 15:10  توسط جعفری  | 

اقتراح

اين روز ها سرقت ادبي به يك معزل جدي در ادبيات كشور تبديل گرديده است. قبلن سرقت اصطلاح، جمله ، پاراگراف ، يا يك متن را ديده بودم ولي حالا مي بينم كه يك كتاب به صورت مكمل دزديده مي شود وبه نام شخص ديگر به چاپ مي رسد. نمونه هايي را در دست دارم. گاهي اين دزدي ها به صورت برگردان ويا ترجمه اثار ديگران و بعد چاپيدن آن به نام شخص خود صورت مي گيرد. اين روز ها دامن وبلاگ ها وسايت ها را نيز گرفته است. نمونه اش را از خود مثال مي دهم كه از كتاب آموزش شعر دزديده شده و به نام فلان در وبلاگ به نشر رسيده است.

چه بگويم از پوهنتون  ها! كه برخي از استادان بزرگوار كتاب هاي ديگران رابه نام خودمعرفي مي كنند و متن هايي را رو نويسي كرده به نام خود براي شاگردان بازگو مي كنند. برخي از مراكز علمي ديگر را نيز مي دانم كه دست به چنين سرقت ها مي زنند.

ابتدا مي خواهم ليستي از اين گونه سرقت ها را به طور مستند به دست آورم بعد به افشا گري آن بپردازم. يقين دارم كه شما نيز مي دانيد و سارقين را مي شناسيد. پس با من همداستان وهمدست شويد! نام هاي آن ها را بگوييد ومورد آن ها را مشخص سازيد. از همدلي تان قبلن تشكر مي كنم!

اگر از طريق وبلاگ نمي خواهيد بگوييد، اين هم ايمل ادرس:

M_jafari1377@yahoo.com

يا تليفون: ۰۷۷۲۰۱۷۱۸۱

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 12:24  توسط جعفری  | 

ادبيات زرد= فاتحه اي برگور ادبيات

اصطلاح ادبيات زرد يكي از اصطلاحات معمول در ادبيات معاصر مي باشد. اين اصطلاح ابتدا براي نشريات چاپيي به كار مي رفت كه كيفيت لازم يك نشريه را نداشت و براي مخاطبين عام به نشر مي رسيد. مديران اين گونه جرايد تلاش مي كردند تا با ايجاد سرگرمي  هاي كاذب، نشر اخبار دروغين، بزرگ كردن عكس هاي هنرمندان، و... توجه مردم عام را به خود جلب نمايند.تفريح، سرگرمي و جلب نظر خواننده هاي عوام، هدف اصلي انتشار نشريات زرد به حساب مي آمد. اين گونه نشريات امروزه يكي از پرخواننده ترين نشريات در هركشوري محسوب مي گردد و جزو ژانر هاي جديد روز نامه نگاري شمرده مي شود. به مرور زمان اين اصطلاح وارد قلمرو شعر و داستان گرديد. اگر چند كاربرد ادبيات زرد به يكي دو دهة اخير برمي گردد اما عملاً ادبيات زرد از دهة نخست 1300 ه. ش شكل گرفت. نگارنده براين باور است كه اين نوع ادبيات از زمان نشر سراج الاخبار شامل ادبيات معاصر كشور گرديد. چه اين كه محمود طرزي -كه نگرش جديدي  نسبت به ادبيات داشت- شعر هايي را در سراج الاخبار به نشرمي رسانيد كه در يك تحليل، امروزه برآن گونه شعر ها، شعر زرد اطلاق مي شود. از جمله كساني هم كه دراين راه گام برمي داشت خود وي بود. او با سرايش سروده هاي عامه پسند، رويكرد نوي را در ادبيات ما پديد آورد. از آن زمان بود كه جريان ادبي جديد در افغانستان به بار نشست و از دهة چهل وپنجاه به بعد به شكوفايي،اوج وكمال رسيد. در ايران، ادبيات زرد با نشر رمان هايي عامه پسند در نشريات چاپي به وجود آمد. مشفق كاظمي از نخستين رمان نويساني بود كه رمان "تهران مخوف" را در نشريه "ستارة ايران" در سال هاي 1310 ه. ش به نشر رسانيد ومورد استقبال گرم مردم قرار گرفت. بعد از آن، محمد حجازي داستان هايي را در پاورقي هاي نشريات آن زمان به چاپ رسانيد و در سال هاي 1318 – 1320 حسينقلي مستعان با نشر داستان هايي در پاورقي جرايد به شهرت رسيد. بعد از او، حسين مسرور با چاپ داستان ده نفرقزلباش در روزنامه اطلاعات، رسول ارونقي با نشرداستان هايي در نشريه اطلاعات هفتگي، ذبيح الله منصوري به نشر داستان هايي در روزنامه كوشش، به اوج شهرت رسيدند. جواد فاضل، امير عشيري، ر. اعتمادي، صدرالدين الهي، منوچهر مطيعي، حمزه سردادور وناصر خدايار، اين روش پاورقي نويسي داستاني را، در مطبوعات ادامه دادند  وامروزه نويسندگاني چون نسرين ثامني، فهيمه رحيمي، حاج سيد جوادي، احمد محققي وحميد رضا گودرزي از كساني اند كه خوانندگان بسياري براي داستان هاي خود دارند.   

دركشور ما يكي از كساني كه به داستان زرد نويسي روي آورد اسحاق فياض بود. او در اوايل دهة هفتاد خورشيدي، داستاني را به نام رفيق روسي نوشت كه به صورت پاورقي در هفته نامه وحدت در ايران به نشر مي رسيد وخوانندهاي بسياري داشت. بعد از او البته در داخل افغانستان به دليل ناهنجاري هاي اجتماعي- سياسي جريان داستان زرد كمتر اتفاق افتاده است ليكن در اين ميان نمي توان سروده هاي تعدادي ازشاعراني را انكار كرد كه به هدف پسندش مردم عام، سروده شده اند. براي اين كه اين نوع شعر را درست تر بشناسيم لازم است به خصوصيات وعوامل آن اشاره كنيم:

خصوصيات ادبيات زرد

ادبيات زرد معمولاً از اين ويژگي هابرخوردار مي باشد:

1-     عوامزدگي: مخاطبين ادبيات را دوگروه تشكيل مي دهند:

الف.خواص: منظور از خواص شاعران، نويسندگان، اهل ادب و باسوادان جامعه است؛ يعني آن هايي كه به يك درك نسبي از ادبيات رسيده اند و هر اثر را با هدف خاصي مورد مطالعه قرار مي دهند.

ب. عوام: مقصود از عوام در اين جا عامة مردم نيست؛ زيرا عوام به معناي مردم عادي و آن هايي كه اثر ادبي را از غير آن تشخيص داده مي توانند، شامل گروه نخست مي باشند. پس مقصود از عوام بي سوادان يا كم سوادان و افراد سطح پايين جامعه مي باشد؛ يعني آن هاي منظور نظر اند كه نمي توانند يك اثر ادبي را درست درك كنند.

هدف اصلي ادبيات زرد جلب توجه خوانندگان عوام است. علاقه مندي به شهرت و... سبب مي شود تا برخي از نويسندگان وشاعران دست به خلق آثار ادبي زرد بزنند.

2-     بي كيفيتي:  نويسنده وآفرينشگر ادبيات زرد هيچ علاقه اي به بالابردن تكنيك هاي ادبي وهنري ندارد؛ چون مقصود او جلب علاقة مردم عام است. از اين رو اثري را كه مي آفريند با موازين وقوانين ادبي قابل تطابق نيست.آفرينشگر مي كوشد تا نياز هاي رواني و عوامل احساسي مخاطبين خود را شناسايي نموده اثري را كه مطابق ذوق آن هاست بيافريند.

3-     تفريحي: هنر ادبيات زرد در اين است كه مي تواند مخاطب را سرگرم خود سازد. اوقات زيادي، او را مصروف خود نمايد.شوق وي را بر انگيزد. علاقة او را تشديد بخشد و در نهايت همة حواس وافكار او را به خويش معطوف بدارد.

4-     بي معنايي: منظور از بي معنايي اين است كه پيام خاصي را دنبال نمي كند وقصد ندارد به خوانندة خود پيام جديي را القا نمايد. اگر خواننده پيامي را از ميان متن در مي يابد، حس پويا وجست وجو گر او مي باشد كه به اين پيام رسيده است ورنه نويسنده قصد القاي مفهوم خاصي رانداشته است.

5-     توليد انبوه: چيز ديگري كه به عنوان يك صفت مي توان از آن ياد آوري كرد اين است كه نويسندگان وشاعران اين نوع ادبي، اندك نيستند. هرچند هيچ اثر ادبي بدون مخاطب نمي باشد اما توجه گروهي از آفرينشگران به مخاطبين عوام سبب گرديده تا آثار بي كيفيت فراواني پديد آيد.

6-     خوانندگان زياد: عوامل متعددي ازجمله نگاه عوامانه به ادبيات، باعث مي گردد تا خوانندگان اين نوع ادبي بيش تر از انواع ديگر بوده باشد؛ چه اين كه بيان مسايل غريزي و عاطفي چيز هايي اند كه هم آفرينشگران ادبيات زرد وهم خوانندهاي آن بدان توجه دارند.

عوامل رويكر به زرد آفريني

عوامل بسياري در رويكرد نويسندگان وشاعران به آفرينش ادبيات زرد دخالت دارند كه از ميان آن ها مي توان به عوامل ذيل اشاره كرد:

1-     مخاطب محوري: اين گونه آفرينشگران نه غم خود دارند ونه غم هنر بلكه آن چه آن ها را اقناع مي كند داشتن خوانندگان بسيار است. همين امر معمولاً موجب سطحي شدن آثار آن ها مي گردد.

2-     درك ناسالم از ادبيات: هم آفريننده وهم خواننده از درك درست و سالم ادبيات وهنر عاجزند. عدم معرفت كامل از ادبيات وهنر، آنان را تا سطح شعار وبذله گويي تنزل مي بخشد.

3-     نبود نقد درست: يكي از عوامل اساسي در اوج گيري و رونق ادبيات زردنقش داشته ودارد نبود نقد درست است. هيچ گاه شاعران ونويسندگان حرفوي ما نكوشيده اند تا به نقد اين گونه پديده هاي ادبي بپردازند. به همين خاطر هرچه زمان گذشته، دامنة آن فراخ تر وافزون تر گرديده است.

4-     چاپ كتب سطحي: چاپ ونشر كتاب هاي سطحي، از اسباب ديگر رواج ادبيات زرد به شمار مي رود. سود جويي ناشران و شهرت طلبي آفرينشگران سبب گرديده است تا هرروز كتاب هاي بيش تري به چاپ برسند و خواننده هاي جدي نيز گاهي به اين گونه كتاب هاي سطحي روي آورند.

نتيجه:

حال پرسشي كه ممكن است مطرح گردد اين است كه ادبيات زرد چه تاواني را به بار مي آورد؟ آيا مي توان آن را يك نوع جديد ادبي به شمار آورد؟

تا هنوز اين نوع ادبي به يك قاعدة قابل قبول نرسيده است. هنوز وجود آن به عنوان شاخه اي از ادبيات با پرسش هاي زيادي رو به رو مي باشد. با آن هم در اثر گذشت زمان امكان رهيافت آن به ساحت ادبيات امكان پذير مي باشد. احتمال آن هست كه باقاعده مند شدن آن، روزي درشمار نوع ادبي قابل قبول ومطرح قرار گيرد. ولي با وجود اين احتمال، هنوز نمي توان خوشبينانه برخورد كرد و تاواني را كه ادبيات از اين جهت به خود مي خرد ناديده انگاشت. اين تاوان -جدا از سطحي گرايي كه دامنگير آفرينشگران ومخاطبين ادبيات مي گردد- لطمه بزرگي است كه ادبيات زرد به جوهره و اصالت هنري ادبيات وارد مي سازد؛ چه اين كه ادبيات زرد با تهي بود از اصول وموازين ادبي تعريف مي گردد. وقتي كه يك اثر از جوهرة ادبي وهنري خود بيرون بيفتد، نام گزاري آن به عنوان شاخه اي از ادبيات، جاي بحث وتأمل است.

پايان 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 15:13  توسط جعفری  | 

مضامین ذیل را در ادامه مطلب بخوانید و مارا بانقد های تان یاری رسانید.

معرفت ادبي(39)/ زبان خانه هستي(40)/اتميسم منطقي(41)/ نقد چيست؟(42 )/ انواع نقد(43 )/ پست مدرنيسم(44)/ فهم معنا(45)/ فهم معنا(45)/ ناتوراليسم(47)/ پارادوكس (48 )/ بيان شاعرانه(49)/ ضرورت شاعري(50 )/ شعر كانكريت(51)/ شعر موج نو(52 )/ شعر زرد(53 )


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 15:7  توسط جعفری  | 

خواجه محمد هاشم(34 )/ مولانا محمد بن عبدالله(35 )/ ميرزا عبدالغفور غفوري(36 )/ محمد ناصر نصيب(37 )/مير احمد المجددي متخلص به اظهر(38 ) /عبدالوهاب مجير(39 )/ مولانا نعمت الله محوي(40 )/ سيد پادشاه خواجه نديم بلخي(41)/ گوهري(42 )/ ايشان سيد ملك مسلك (43)

زندگینامه های این شاعران را همراه با نمونه از اشعارشان در ادامه مطلب بخوانید.ونظرات را درج نمایید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 14:59  توسط جعفری  | 

جوان مرگي نويسندگان وشاعران

سؤال اين است كه چرا شاعران ونويسندگان ما بعد از يك مرحلة طلايي به مرگ مبتلا مي شوند؟ مقصود از مرگ ترك گفتن اين جهان نيست بلكه منظور اين است كه پس ازيك مرحلة پربار كاري، دست از تلاش برمي دارند وهيچ اثري تازه اي را نمي آفرينند. مدت زمان طولاني مي گذرد تا يك اثر جديد از آن ها به چاپ مي رسد. به عبارت ديگر شاعران ونويسندگان بسياري هستند كه از سال هاست ما اثري از كار هاي آفرينشي شان را نمي بينيم. دليل اين خلوت گزيني ودور افتادن ازقلم وسرايش، چه مي تواند باشد؟ 

اين سؤال از آن جا مهم تلقي مي گردد كه اين دسته از نويسندگان وشاعران  از تجربه هاي لازم و كافي براي خلق يك اثر بزرگ ادبي برخوردارند اما به دلايل مختلف نمي خواهند يا نمي توانند اين تجربه ها را به منصة ظهور برسانند ودر اختيار ديگران قرار دهند. بايد ديد چه دلايلي باعث مي شوند كه اين گروه از نويسندگان وشاعران گرفتار بيماري كم كاري ويا جوان مرگي ادبي گردند؟

به نظر مي رسد كه اين مسأله به دو صورت قابل فحص و ارزيابي است:

نخست اين كه هرشاعر و نويسنده را به تنهايي و به صورت مستقل واكاوي كنيم و با بررسي هاي روانشناسانه و يا طبي و... علت افتادن قلم را از دست شان پيدا نماييم.

دوم اين كه همة اين اشخاص را در گروه واحدي گرد آورده به علل مشترك ميان آن ها بپردازيم.

نگاه ما به اين موضوع صورت دوم مي باشد؛يعني بايد ببنييم چه چيزي باعث مي گردد كه شاعران ونويسندگان ما دچار افت وكم كارگردند؟

همچنان كه روشن است انسان از وقتي كه متولد مي شود تا وقتي كه سر در نهانگاه خاك مي ماند مراحل مختلفي از زندگي را مي پيمايد. كودكي، جواني، پيري و مرگ، مراحلي اند كه يك انسان بايد آن را طي نمايد. زندگي ادبي يك نويسنده وشاعر نيز ممكن است از اين مراحل برخوردار باشد؛ يعني مرحلة كودكي، مرحلة جواني ومرحلة پيري. درمرحلة كودكي نويسنده يا شاعر تلاش مي كند تا ميدان هاي گوناگوني را تجربه نمايد. قالب ها وسبك هاي مختلفي را آزمايش كند. به هرچيزتازه اي دست ببرد تا سردي وگرمي آن را درك كند. درمرحلة جواني قدرت وتوانايي كامل خود را به كار مي گيرد تا اثر خوب،خلاقه وجديدي را بيافريند. در اين مرحله او توان خود را از سطوح مختلف گرد مي آورد ودر محور خاصي تبارز مي دهد. لذا آثار فراواني را پديد مي آورد. درمرحلة پيري، ديگر گرم وسرد دنيا را چشيده است. ازتوانايي هاي خود به قدر كافي بهره برده است. عطش آفرينش از او فروكش كرده است. لذا به صور ت طبيعي دست از كار و آفرينش برمي دارد و درخلوت خود مي نشيند. هرچند او در اين مرحله از درك وبينش عميق ادبي بهره مند است اما اسباب "پيري" باعث مي شود تا به جاي خلق وآفرينش بيشتر، به انديشه هاي خود پناه ببرد. لازم است بدانيم چه چيز هايي اسباب پيري يك شاعر ونويسنده به حساب مي آيد كه او را از كار آفرينشي باز مي دارد؟

براي تشخيص اين امر ضروري است تا به مراحل قبلي زندگي او نيز نظر اندازيم؛ چه اين كه هر عاملي كه موجب رويكرد او به ادبيات مي شود همين عامل وقتي دچار بحران مي گردد، قدرت آفريدن را نيز از شاعر ونويسنده باز مي ستاند.

شايد براي هرشخص، عامل خاصي باعث تحريك ذوق ادبي گردد. اگر چند ذوق ادبي در هرفردي به صورت طبيعي وجود دارد ليكن به شكوفايي رساندن آن، نياز به محركه هاي بيروني است. اين محركه ها مي تواند يك رابطة عاشقانه باشد، ممكن است دريافت يك جايزه باشد، ممكن است مشوق هاي اجتماعي مثل شهرت و... باشد، ممكن است انگيزه هايي چون بيان پيام هاي دروني به ديگران باشد  ويا هم محركه هاي احساسي وعاطفي باشد كه در هر انساني وجود دارد. اين محركه ها هركدام به عنوان عامل در روي آوري يك فرد به ادبيات نقش بارزي را ايفا مي كنند. همزمان با كسب تجربه هاي بهتر، توانايي  شاعر ونويسنده نيز با لا مي رود واو را به مرحله جواني واوج قدرت مي رساند. اما همين عوامل هنگامي كه به مرحلة اشباع مي رسند ديگر اندك اندك در نهاد شاعر ونويسنده به سير نزولي خود شروع مي كنند و تا آن جا اين سير نزولي ادامه مي يابد كه ديگر بسياري از محركه هايي كه موجب آفرينش اثر ادبي مي گرديد، در نويسنده وشاعر ديده نمي شود. از اين روست كه مي بينيم شاعران ونويسندگان بزرگ كم ترمي نويسند و كمتر مي سرايند.

البته عامل زمان را نيز نمي توان ناديده انگاشت. زيرا محيط اجتماعي، مشغله هاي فكري، وضعيت رواني و جسمي ، تغيير يافتن انگيزه هاي ادبي، همه در سرنوشت ادبي يك فرد تأثير گذار است؛ يعني همانگونه كه انگيزه هاي اوليه در ادامه حيات ادبي يك شخص مي تواند مؤثر واقع شود، شرايط كنوني وبستر هاي اجتماعي وادبي نيز در روند اين حركت بي نقش نمي تواند باشد. چه اين كه شرايط اجتماعي –جدا از وضعيت روحي ورواني شاعر ونويسنده- در آفرينش اثر ادبي تأثير بسزايي دارد. وقتي محيط براي توليدات ادبي فراهم نباشد چگونه يك شاعر ونويسنده مي تواند دست به خلق اثر ادبي بزند؟ مثلاً اگر زمان جنگ هاي داخلي را درنظر گيريم، شاعري كه در ميان آتش ودود دست وپا مي زند فرصت پيدا نمي كند تا به تخيلات و انديشه هاي خود پيراهن شعر وداستان بپوشاند. به عبارت ديگر "فرصت مناسب" خود، يكي از لوازم پديد آمدن يك اثر به حساب مي آيد. اين فرصت تنها در اختيار كسي مي تواند باشد كه از امكانات لازم براي حيات برخوردار باشد. شاعر ونويسنده اي كه وقت براي انديشدن وتجسم بخشيدن براي خيالات خود ندارد چگونه مي تواند يك اثر خوب وخلاقه اي را بيافريند؟ مشغله هاي روز مره، غم نان ، غم فرزند وعيال وهزار غم ديگر، توان ذهني نويسنده وشاعر را از او ستانده است. او ديگر مجبور است به اين چيز ها بينديشد چون حيات او وخانواده اش وابسته به اين چيز هاست. لذا شعر و داستان وانواع ادبي ديگر،در حاشية زندگي او قرار گرفته اند. او نمي تواند به ادبيات به عنوان "مسألة نخست" نگاه كند. او حيات ادبي خود را كنار مي گذار تا حيات خود وخانواده اش را تضمين نمايد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 13:27  توسط جعفری  | 

"رزم وبزم"؛ از تجارت تا خيانت

مدتي است كه تلويزيون طلوع  برنامه اي را به نام "رزم و بزم" نشر مي كند. اين برنامه اختصاص به شعر ومشاعره دارد. جوانان بسياري به عنوان مستمع شركت مي كنند. تعدادي هم به مسابقه مي پردازند. به قول جناب شان؛ "كشتي نرم" مي گيرند. گرد آوردن جوانان به هرعنوان وحيله اي در اين بي ساماني ادبي كاري ست كارستان. هنر وچالاكي مي خواهد.از توان هركس نيست. خوب، تلويزيون طلوع اين حيلت ها را بسيار بلد است. به همين خاطر كارش ستودني است. نكته اصلي سر اين موضوع نيست؛ بلكه سخن اصلي در محتويات برنامه مي باشد. ادبيات خصوصاً شعر يك امر ارزشي وهنري است. هركس به سراغ آن مي رود در حقيقت  روي به ارزش وهنر آورده  است. اما آيا تلويزيون طلوع نيز به دنبال اين ارزش هاست؟ آيا با اين برنامه مي خواهد به يك ارزش مهم توجه نمايد؟ اين ارزش را در ذهن هاي فرسوده از جنگ نهادينه بسازد؟

آن چه روشن است اين است كه اين رسانه يك رسانة تجاري است. هدفي جز اين ندارد. ارزشي جز پول و درآمد در كار آن ديده نمي شود. برنامه هاي ديگري اين رسانه نيز در محور همين هدف به وجود آمده اند. از سريال ها گرفته تا هرچيز ديگر. بنا  براين انتظار ديگري را هم نمي توان داشت. واگر هم پرسان شود، جواب مسوولين آن اين خواهد بود كه بازار آزاد است. ما يك رسانة خصوصي هستيم. از طرفي هم، فضاي دموكراسي است. آزادي حق ماست و حرف هاي ديگري از اين دست.... ليكن بايد در نظر داشت كه به قول ايشان؛ "اين حرف هاي مفت!" در كليت خود، امر پسنديده وقابل قبول مي باشد. هيچ كسي نمي تواند منكر اصل آزادي بيان، حقوق شهروندي، اقتصاد بازار و دموكراسي شود. اما بايد محيط وشرايط و هنجار هاي جامعه و خواست هاي مردم را نيز مد نظر داشت. اين ها از اصولي به شمار مي روند كه در روند نهادينه سازي دموكراسي وآزادي، نقش اساسي دارند. به عبارت ديگر هر عملكرد كلان اجتماعي ما بايد در تناسب با واقعيت هاي اجتماعي قرارگيرد در غير آن امكان اختلال نظم عامه و هرج ومرج فكري در سطح اجتماع به وجود خواهد آمد. مطالعة تاريخ سياسي ما نيز گواه اين مدعاست. پس هر امري اگر در چارچوب فرهنگ و در ارتباط با جامعة فرهنگي ما صورت مي گيرد نبايد بدون در نظرداشت خواست هاي اجتماع ما خود را علم سازد.

برنامة رزم وبزم متأسفانه بدون درنظر گرفتن ارزش ها و پشتوانه هاي فكري وفرهنگي  و بدون مدنظر قرارد دادن خواست هاي طيف وسيعي از جامعة ادبي، در پردة نمايش آمده است. دراين برنامه تعدادي از جوانان كه هيچ گونه اطلاعي از اصول شاعري ندارند شعر مي سرايند. به حيث مشت نمونة خروار به اين شعر ها توجه كنيد:

ديشب مي خواستم قوارة مباركته چتل نويس كنم در قاب شعر

مه كو مي خواستم انجام دهم اما افسوس كه برقا نبود

من بلبلم كه چه روان شعر مي گويم

تو مگسي كه ناحق داري بِنگ بِنگ

آخر تورا به زور خدا مي كشم بدان

تو نمي داني كه گپ مه يك گپ اس

حريفايم به زير عرق ترشد

به رنگ بوت وبند كفش است

انگور مي خوري تا ديوانه تر شوي

هرسال پاي راست ته زنبور مي گزد

اين ها نمونه هايي اند كه در برنامة رزم و بزم به عنوان شعر تقديم جامعه مي شوند. شايد متصديان برنامه خواسته اند تا به برنامة خود بدين وسيله جنبه شوخي نيز بدهند اما چرا شعر را شوخي ساخته اند؟ چرا ادبيات را به باد تمسخر گرفته اند؟ اگر قرار براين است كه يك برنامة ادبي صورت تفريحي پيدا نمايد چرا از طنز كه خود ژانر مهم ادبي است استفاده صورت نمي گيرد. طنزِ شعري كه كم نداريم. تعداد شاعران طنز پرداز هم در اين ممكلت به حد كافي وجودارد تا يك برنامه را محتوا بخشد.

به هرصورت اين برنامه هيچ توجيه منطقي نمي تواند داشته باشد. البته برخي از قسمت هاي معلوماتي آن را نمي توان ناديده انگاشت وما قدرش را مي دانيم ليكن حرف سر قسمت عمدة اين برنامه است كه به جاي بِه سازي اذهان عامه به تخريب ادبيات و هنر مي پردازد. اين كار نه تنها تاريخ ادبيات وبزرگاني چون سنايي، مولوي، رابعه، ناصر خسرو وصدها شاعر بزرگ ديگر را به تمسخر مي گيرد كه جلو روند رو به رشد ادبيات را نيز مي گيرد. اين برنامه نه تنها ادبيات وشعر را در متن جامعه مي برد بلكه تنفر شديد مردم را نسبت به شعر چند چندان مي سازد. از همه مهم تر اين كه ارزش هاي اجتماعي وادبي ما را برضد آن ها، تغيير ماهيت مي دهد. در يك نگاه كلي مي توان به نتيجه رسيد كه ضربه اي را كه اين برنامه به ادبيات وفرهنگ ما مي زند بسيار خونين تر از هرشمشيرديگري است كه از سوي تهاجمات بيگانه بر پيكرة ادبيات ما وارد مي آيد. جاي بسي تعجب اين جاست كه برخي از بزرگان ادبيات ما، در اين رسانه كار مي كنند و شايد هم در تصميم گيري ها شريكند اما دم از دم برنمي آرند! گويا غم نان زبان شان را بسته است! مصيبتي از اين بزرگ تر نمي شود كه ارزش هاي ادبي ما قرباني پول وثروت وآلة دست يك عده تاجر واقع شود! تاجري كه هيچ چيزي چز پول او را اقناع نمي سازد؛ نه فرهنگ ونه ارزش هاي اخلاقي ونه وجدان خود آگاه! تاجري كه هدفي جز ثروت اندوزي ندارد.از جناب سعد محسني بايد پرسيد در اين عالم خاكي غير از پول آيا چيز ديگري هم هست؟ آيا چيزي به نام فرهنگ و ارزش در قاموس زندگي شما جاي دارد؟ آيا تخريب بنيان هاي فكري وفرهنگي جامعه از اصول شماست؟ پس چه بهتر اگر اصول خود را مشخص سازيد تا مردم نيز با درك و آگاهي مسير خود را ادامه دهند.

شايد بگوييد كساني كه نمي خواهند، نبينند! اين جواب نمي تواند قانع كننده باشد چرا كه كساني كه به بلوغ ادبي رسيده اند هيچ گاه وقت خود راصرف ديدن آن نخواهد كرد چون، چيزي را از آن به دست نمي آورند تنها تعدادي از جواناني سرگرم خواهند شد كه دست چپ و راست خود را نمي شناسند و اين گمراه سازي آنان براي افراد معقول جامعه غير قابل پذيرش است.

بنابراين پيشنهاد نگارنده وهمينطور بسياري از كساني كه به ادبيات دل مي سوزانند اين است كه جناب شما يك  كمي از خر شيطان پايين بياييد. اگر نمي توانيد دستي بربازوي مجروح ادبيات بكشيد به قتل آن نكوشيد. اين يك پيشنهاد صادقانه و صميمانه است. باتوجه به كاركرد هاي تان، شايد هيچ گاه تن در ندهيد وتازه! خوشحال هم بشويد كه بلي اين برنامه توانست واكنش تعدادي را برانگيزد واز اين پس، پول هاي هنگفتي را از طريق سرازير شدن اعلانات در جيب گشاد من بريزد؛ ولي به هرحال باز شمارا به تأمل و دقت فرا مي خوانيم. حافظ وظيفة تو دعا گفتن است و بس!

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 16:9  توسط جعفری  | 

از بی نیازی تا خر خوانی ادبیات

همیشه به هرچه نیاز داریم، فکر می‌کنیم؛ آب، نان، پوشاک، تحصیل، شغل، زن، فرزند، دوست و ... احتیاج عامل تفکر است. خواسته‌ها همواره محرکه‌های قوی برای پویش، تلاش و حرکت بوده اند. ذهن ما به طور مداوم با خواسته‌های ما درگیر است. هر جا و هر زمان که فکر ما به فعالیت می‌افتد، ابتدا چرخهء آن از گذرگاه نیازهای ما شروع به حرکت می‌کند. فعالیت ذهنی ما تنها در مدار دست‌یابی به پاسخ‌ پرسش‌هایی صورت می‌گیرد که از احتیاجات ما ناشی می‌شوند. اما آیا شده که یکبار از خود بپرسیم؛ آیا به خواندن ادبیات هم نیاز داریم؟ آیا خواندن ادبیات یک نیاز است؟ شاید کم‌تر این گونه فکر کرده‌ایم. چرا که احتیاجات ما آنقدر فراوان اند که مجال برای چنین پرسشی باقی نمی‌گذارند؛ چون ما همواره به احتیاجات ضروری خود می‌اندیشیم: آب، نان، شغل و ... دیگر فرصت این باقی نمی‌ماند که بپرسیم آیا خواندن ادبیات هم ضرورت است؟ این امر بیشتر از آنجا ناشی می‌شود که ما با ارزش‌های معنوی کمتر سر و کار داریم. گذار ما اغلب در چمن آب و نان بوده و چشم ما تا نقطهء شکم دید داشته است. فراتر از آن را خیال و آسایش ساده و سطحی پنداشته‌ایم. از این رو در همین چنبره باقی مانده‌ایم. در حالی که اگر اندکی تأمل شود، خواندن ادبیات یک ضرورت است از نوع ضروریات اولیه. جامعه‌ای که در آن ادبیات خوانده نشود، آن جامعه، جامعهء کسل خواهد بود؛ چرا که ادبیات روح یک جامعه را پویا و متحرک می‌سازد. جامعهء بدون ادبیات جامعه فرسوده و یخ زده است. بدون ادبیات نمی‌توان به اندیشه و حیات دست یافت. زندگی معنوی یک ملت در سایه ادبیات به بالندگی و پویایی می‌رسد. پس ادبیات یک شغل نیست که بعد از مدتی رهایش کرد. ادبیات تنها علم یا فن نیست که فقط در صنف نشست و یاد گرفت بلکه ادبیات همه چیز است؛ یعنی همهء بودن و هستن.

با این وجود جامعهء ما کم‌تر خود را مبتلای ادبیات می‌داند. هنوز ادبیات به‌عنوان یک پرسش و نیاز مطرح نیست. ادبیات هنوز نتوانسته حتا در حاشیهء زندگی ما جایی برای خود باز نماید. کار با ادبیات به دید برخی، دیوانگی، شوقی و هوسانه است. و بسیاری نیز آن را با تفریح و سرگرمی مرادف گرفته‌اند. شاید خیلی کم کسی پیدا کرد که هدفمند به ادبیات چسپیده باشد.

به هر صورت چیز مهم این است که ما ادبیات را وارد زندگی خود بسازیم. در تعاملات روزمره درگیرش نماییم. برایش در زندگی فردی و اجتماعی خود نقشی را قایل باشیم. حال چه گونه می‌توان به این مهم دست یافت؟

این امر نخست به پیش‌شرط‌هایی نیاز دارد. باید بستر مناسبی برای آن جست وجو کرد. زمینه‌ها را آماده ساخت بعد در قدم دوم به مسألهء "خواندن" توجه کرد. البته نه هر خواندنی؛ چرا که خواندن انواعی دارد. گاهی انسان از خواندن فقط قصدء معنا می‌کند و می‌خواهد به محتوای ظاهر اثر دست پیدا نماید و گاهی غرض آن، کشف جهان بیرون از متن است. خواندن نوع اول، غالباً به خواندن روزنامه‌ها، مقالات و کتاب‌های تحقیقی و علمی پیوند می‌یابد و خواندن نوع دوم، به ادبیات ارتباط می‌گیرد. خواندن ادبیات، خواندن خاص است چرا که خواندن سطور مجازی است. با جهان مجازی سر و کار دارد. در چنین خواندنی تنها چشم کار نمی‌کند، به گوش اکتفا نمی‌شود و با دست لمس نمی‌گردد. اینجا پای دل، ذهن، احساس و تخیل در میان است. این عناصر اربعه که به کلمات معنا می‌دهند، خط ها را در هم می‌شکنند و به جهان، رنگ و بوی دیگر می‌بخشند. دل با کارکرد پیوند دهندگی، در نقطهء مرکزی می‌ایستد و احساس، آن را پشتوانه می‌شود و ذهن عملیه حرکت را میان صورت و محتوا انجام می‌دهد و تخیل آن را می‌گسترد.

جی. هیلس میلر در کتاب "پیرامون ادبیات" می‌گوید:

" خواندن باید به این صورت باشد که خواننده همهء ذهن و دل و احساس و تخیل خود را بی دریغ به سر آن بگذارد تا بر اساس کلمات آن جهان را در درون خود بازآفرینی کند. این پدیده گونه‌ای از همان خشک اندیشی یا وجد یا حتا سرمستی عیاشی است که ایمانوئل کانت به آلمانی آن را  schwaarmerei می‌خواند. اثر ادبی به هیأت نوعی تیاتر درونی جان می‌گیرد، تیاتری به نظر می‌آید که به شکل عجیب مستقل از کلمات روی صفحه کاغذ است."(جی. هیلیس میلر؛ پیرامون ادبیات، ترجمه علی اصغر بهرامی، چاپ اول، نشر نی، تهران 1384)

پس خواندن نوعی شور عاشقانه است. نیاز به باختن جان دارد. نیاز به حس و عاطفه دارد و نیاز به پر سوختن ذهن دارد. پس باید از مصرف کردن انرژی جسمانی نیز کار گرفت:

"خواندن نیز همچون عاشق بودن به هیچ روی کار انفعالی نیست. خواندن انرژی ذهنی و عاطفی و حتا انرژی جسمانی فراوانی می‌طلبد. خواندن نیازمند تلاش مثبت است. انسان باید تا جایی که میسر است به‌صورت کامل و روشن همه قابلیت‌های خویش را به سر بازآفرینی جهان تخیلی‌ اثر در درون خویشتن بگذارد." (همان ص162)

پس خواندن ادبیات با خواندن یک مقاله و کتاب علمی متفاوت است. چرا که آثار آنها، با هم مختلف می‌باشند. در خواندن یک اثر علمی ما به معلومات بیش تر دست می‌یابیم و اندیشهء ما تقویت می‌شود. در حقیقت ما یک کار کاملاً‌فکری را انجام داده‌ایم که آن را "خواندن سخنورانه" نیز می‌گویند اما در خواندن ادبیات از ذهن، دل، احساس و تخیل استفاده کرده‌ایم، پس نتیجه‌ای که از آن عاید حال ما می‌گردد، شادی، ترس، آرامش، شوق و بهت است؛ یعنی ما اثر عاطفی آن را در جان خود مشاهده می‌کنیم.

حال باید دید چنین خواندنی چگونه امکان پذیر می‌گردد؟ آیا می‌توانیم به چنین خواندنی از ادبیات برسیم؟ جواب مثبت است. ما می‌توانیم ادبیات را اینگونه بخوانیم؛ البته به شرط این که شجاع، کنجکاو، زیرک، کاشف، محتاط و ماجراجو باشیم. اگر این خصایص را در خود جمع آوردیم قطعاً‌ می‌توانیم ادبیات را خوب بخوانیم، چنانچه جی. هیلیس میلر به نقل از نیچه می‌گوید:

"هر زمان که خوانندهء کامل را در خیال تصور می‌کنم، همیشه هیولایی از شجاعت و کنجکاوی مجسم می‌شود و نیز موجودی سر به راه و زیرک و آب زیر کاه و محتاط و کاشف و ماجراجویی مادرزاد." (همان ص 164)

البته همه این شروط وابسته به یک شرط اساسی دیگر است و آن به تعبیر "میلر" "خرخوانی" ادبیات می‌باشد. تنها با "خرخوانی" ادبیات است که می‌توانیم شجاعت، جسارت، زیرکی و ماجراجویی را در خود تعبیه نماییم. با تعبیهء این اوصاف، زمینه برای فهم درست ادبیات برای ما میسر می‌گردد.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 16:7  توسط جعفری  | 

(نقدی برمجموعه شعر عبدالشکور نظری)

"خيابان هاي سرگردان" نخستين مجموعه شعر عبدالشكور نظري است كه در 134 صفحه انتشار يافته است. اين دفتر44 عنوان غزل و 13 عنوان شعر سپيد را در خود جاي داده است. طرح جلد دلكشي دارد و صفحه آرايي دقيق روي آن انجام گرفته است.

اگر چشم از ظاهر كتاب فرو گريم وخويش را در محتوا ومتن شناور سازيم، آنچه از تلاش "خوانش" كماييِ دست مان مي گردد دو گوهره است كه به اين دو نام، نشان مي يابد:

الف. حيات خلوت شاعر

وقتي "خيابان هاي سرگردان را مرور مي كنيم، از كوچه و پس كوچه هاي كلام مي گذريم، هياهوي كلمات را درمي شكافيم، حتا محتويات سخن را در غربالي "ميده بيز" مي كنيم و به نشيمن گاه اصلي شاعر مي رسيم، شاعر را مي بينيم كه در "حيات خلوت" خود پرو بال مي زند. آنچه حيات خلوت او را مملو ساخته وروايت مي كند، اين سه چهره است:

ا- من: اين "من" همان "خود" شاعر است. مني است كه پريشاني در پيشاني اش موج مي زند. غم زيستن و غم نان خوابش را گرفته و جهانِ جانش را زندان تن ساخته است. "منِ" شاعر، مسافر سرگرداني است كه هيچ گاه آرام ندارد. همواره در پي چيزي مي گردد. "انتظارِ" كسي را مي كشد. اشتياق "وصل" بال پروازش مي دهد ولي دست ناپيدايي –كه "انفصال" را دو چند مي سازد- او را مي شكند و باز در "اميد" و  "انتظارِ" تازه، استخوان هاي تنش را درهم پيوندد. پس "منِ" شاعر "منِ" منتظر، "منِ" پريشان و "منِ" آواره است.

2-تو: "تو" همان مخاطب اصليِ شاعر است كه در تمام مجموعة "خيابان هاي سرگردان" به دنبالش مي دود. او را گم كرده است. نه در"خود" مي بيند و نه در " بيرون" از "خود". جست و جوي بيهوده را تكرار مي كند. دست دعا به طلب وصل او فراز مي آورد اما هيچ دستي به دستياري اش فرو نمي آيد. او (تو) از منظر شاعر غايب است. حتا شاعر، او (تو) را دقيقاً نمي شناسد وهيچ ردّ پايي از او(تو) را نشان خواننده نمي دهد تا خواننده نيز بداند كه اين "تو" كيست؟ "تويي" نفس است يا "تويي" كه شاعر به او ايمل مي فرستد؟ "تويي" شاعر، يك "بانو" است يا "تويي" كه در "خودش" گم شده است. واژه ها گنگ و نارسايند. ما را "نشاني" نمي دهند. جز يك شعرِ" ايمل"، شعر هاي ديگر ساكتند.

3-ما: منظور از "ما" جهاني است كه شاعر در آن شب و روزش را آب و نمك مي سازد. براي درك و دريافت جهان واقعي شاعر بايد از معبر كلمات عبور كنيم. كلمه هايي چون فقر، سرگرداني، گِل آلودگي، رنج و دور باطل، واژه هايي اند كه سيماي جهان بيني شاعر را درخود انعكاس مي دهند. خواننده با نگاه كنجكاوانة خود، تمام هستي فكري شاعر را مي شكافد و زندگي او را در ميان انبوهي از اين گونه پوسته ها در مي يابد. زندگي شاعر در "خيابان هاي سرگردان" به همين نقاط كليدي ( يعني فقر، رنج  و گل آلودگي عالم) ختم مي شود. چيزي فراتر از اين، در"حيات خلوت" شاعرنمي توانيم پيدا كنيم. در نظرگاه شاعر، زندگي هنوز يك سؤال بزرگ است. دور باطلي است كه مانند تار هاي عنكبوت به دور انسان ها تنيده است. به باور او، زمين جز حكايت برف و بوران وشب، روايت ديگري ندارد. زمين تنها مدفني است كه جنازه هاي "رود" و انسان را در خود پنهان كرده است:

چراغ در گذر گاه باد نياسوده است

زمين حكايت بوران و برف و شب بوده است

زمين پست و بلند از چه مي تواند گفت؟

زمين كه مدفن هرچه جاده و رود است

چه دست و پا بزنم در كوير بودن خود         

كه آب نيست، اگر هست هم، گل آلود است( ص 33)

ب.شن هاي ساحل

اگر چشم از شناسه هاي دروني شاعر برگردانيم و جانب شناسه هاي شعري "خيابان هاي سرگردان" رو نماييم، به شاخصه هاي چندي برمي خوريم كه عمده ترين آن ها اين هاست:

1- وحدت شكلي: برخورد شاعر با زبان، برخورد ثانوي است. شاعر براي ايجاد زبان جديد، سعي وكمالش را پيش قدم نكرده است. همة همّ او در بيان " خود"  محصور گرديده است. به همين جهت در تمام خيابان هاي سرگردان" يك نوع فضا مي بينيم. هرجا پا بگذاريم با آسمان يك رنگ مواجه مي شويم. از "تنوع" خبري نيست. يكدستي سراسر شعر هاي كلاسيك اين مجموعه را (جز يكي دو غزل) در بر گرفته است. چند قافيه و رديف  تازه هم نتوانسته بر ساختار دروني شعر اثر گذار باشد. شايد اين همه، از فضاي ذهني واحد شاعر سرچشمه گرفته باشد چه اين كه نگاه روان شناسانه به پديده هاي ذهني شاعر، ما را به اين ادعاي مان رهنمون مي سازد.

2-تنگناي واژگاني: زندگي شاعر در خطوط مشخصي انجام مي يابد. سقفي كه شاعر زير آن، بستر انداخته است، محدود و بسته مي باشد. چار سوي باز،  براي پروازِ بيش تر ندارد. از اين رو عصاي دست او تنها اين كلماتند كه از آغاز تا پايان تكرار مي شوند: آيينه، قفس، ماه، باغ، پنجره، رود، گنجشك، شكوفه، زمين، دريا، اسپ. زندگي او با واژه هاي مشخص، موجب شده است تا فضاي  دروني وشكل ذهني شعر نيز در يك درِ بسته ختم شود.

3-موسيقي مطنطن: واژه ايي راكه شاعر عصاي دست خود ساخته از لحاظ موسيقايي قابل توجه است. كلمات با آواهايي درشت خود كنار هم نشسته اند. مانند شن هاي ساحلي كه بي خبر از خويش رفتار آرام دريا را تماشا مي كنند، يا دانه هاي تسبيح كه در نخي نظم خود را مي سرايند. واژه ها در سروده هاي نظري نيز رفتار اين گونه باهم دارند؛ درشت وآرام، در كنارهم قرار گرفته اند و حركت شتر واري را به زبان شعر تقديم كرده اند.

4-نبود كشف شاعرانه: دريك پويش طولاني، به  هيچ گونه كشف شاعرانه برنمي خوريم. خيابان همچنان بدون دغدغة خاطر مسير خويش را مي پيمايد. كنجكاوي ما در  يافتن كشف وشهود شاعرانه بي نتيجه است. چون شاعر در پي املاي چنين كشف وشهودي نيست. شعر او اساساً ثروت انديشة اوست. و وي به دنبال اين نبوده تا در اقيانوس بي كران طبيعت به شناوري بپردازد. شاعر از تخيل ساده استفاده كرده و پله هاي معنا را در نورديده است. لذا خواننده باخيال نيرومند شاعرانه رو به رو نمي شود بلكه به هرچه چشمش مي افتد، انديشه هاي شيء شدة شاعرند.

5-در پايان كتاب 13 عنوان شعر سپيد نيز آمده است. يكي دو تاي آن ها به "طرح" بيش تر مي ماند تا به شعر سپيد از نوع شاملو. از آن جايي كه مجال پرواز در شعر سپيد فراخ تر است، شاعر نيز بادست باز تر به تجلي بخشيدن انديشه هاي خود پرداخته است. برخلاف غزل كه درخود غطه ور بود، در اينجا به خيابان مي آيد واندكي ديگر گرا مي شود. "جمع" را بر "فرد" ترجيح مي دهد و آدم هاي جامعه اش را تعريف مي كند. شاعر درشعر سپيد ميدان تاخت خود را دامن دراز تر مي بيند لذا به تصوير هاي باز رو مي آورد و پرواي حشو و اضافات را ندارد واز عنصر تكرار و بازي هاي زباني به سود آهنگين كردن سروده هاي خود كمك مي گيرد.

پايانه:

با تمام اوصاف ياد شده، "خيابان هاي سرگردان" مجموعه شعري است موفق و "متفاوت". با اين كه درنگاه تاريخي، در يك مرحلة پيش تر قرار مي گيرد اما ويژگي هاي رفتاري اين دفتر- چنانچه به برخي از آن ها اشاره شد- شعر "نظري" را نسبت به ديگر شاعران همقطار خودش متفاوت نشان مي دهد.

نام كتاب: خيابان هاي سرگردان

شاعر: عبدالشكور نظري

ويرايش و صفحه آرايي: محمد كاظم كاظمي

طرح جلد: وحيد عباسي

چاپ اول: 1387

ناشر: ابراهيم شريعتي افغانستاني

شمارگان: 1000

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 11:46  توسط جعفری  | 

 

- اُ غلام، دوله را بگير!

صداي كاكا عسكر است. دلو آهسته آهسته پايين مي آيد. صداي غلام ازدرون چاه به سختي شنيده مي شود:

- تاحال خاك پوره نشده. چند دقيقه صبر كو. هروقت  سامو شد توره خبر مي كنم.

كلند غلام بالا مي رود و به سرعت پايين مي آيد. آتش مثل المسك از سنگ بر مي خيزد. پارچه هاي كوچكي از سنگ جدا مي شود. غلام چشمانش را مي بندد. پارچه هاي سنگ به ديوار چاه اصابت مي كند. باز كلند غلام بالا مي رود و پايين مي آيد. صداي كلند به درون چاه مي پيچد. صدا تكرار مي شود. غلام احساس مي كند كسي او را  صدا مي زند. فكرمي كند شايد كاكا عسكر باشد. به طرف سر چاه نگاه مي كند. چيز ي ديده نمي شود؛ نه آسمان، نه آفتاب. غلام گلوي خود را صاف كرده صدا مي زند:

- كاكا عسكر! كاكاعسكر!

جوابي نمي شنود. تاريكي تمام چاه را در بر گرفته است. صداي غلام به ديوارهاي چاه خورده باز مي گردد. بارديگر كاكاعسكر را صدا مي زند اما جوابي نمي شنود.

- شايد آنها رفته باشند. در اين صورت كي مرا از چاه بيرون خواد كرد؟

اين سؤال پيوسته در درون او تكرار مي گردد. به دور و بر خود مي بيند. هيچ چيز ديده نمي شود. تاريك تاريك؛ مثل يك گور تنگ. گوري كه دهن گشوده تا تمام آدم هاي جهان را ببلعد. حتا به قربانيان خود فرصت دراز كشيدن هم نمي دهد. فقط بايد به طرف عمق حركت كرد. آنهم تنها. بدون كدام يار و مددگاري. تنها با زور بازوي خود. غلام تنهايي را در وجود خود حس مي كند. وحشت سراپاي او را فرا مي گيرد. يادش مي آيد كه روزي پدرش گفته بود: "بچيم! هيچ وقت در جايي تنها نروي."

غژ... دروازه آسياب باز مي شود. حيوان كوچكي به داخل مي آيد. غلام فكر مي كند پشك است. بلند مي شود ازدستة دروازه گرفته او را به جانب بيرون دعوت مي كند. اما او همچنان به طرف غلام نگاه مي كند. چشمانش در تاريكي بل مي زند. ترس تمام وجود غلام را فرا مي گيرد. موي برتنش راست مي شود. خود را پس مي كشد. پشك آهسته آهسته به طرف او نزديك مي شود. نور مهتاب از دريچه به داخل مي تابد. غلام احساس مي كند پشك در نور مهتاب بزرگ تر شده است. ترسش دو چندان مي شود. حالا پشك نيست كه به طرف او مي آيد. يك انسان است. انساني كه راه مي رود. هرچه نزديك تر مي شود اندامش نمايان تر مي گردد. موهايش زمين را جارو مي كشد. پستان هايش آويزان. چشمانش تا بناگوش چك. گپ هاي پدرش يادش مي آيد كه گفته بود: "بچيم هوش كني شب تنها در آسياب نخوابي كه مادر يال به جانت مي آيد." چيزي نمانده كه دستان بلند او غلام  را در آغوش بگيرد. غلام مي خواهد چيغ بكشد. صدا در گلويش گير مي كند. دست مي برد تا سنگ يا چيزي به دستش بيايد، دستش به تناب دلو مي خورد. تناب شور مي خورد. دلو به سرعت كشيده مي شود؛ چيزي در آن نيست، دوباره به سرعت پايين مي آيد. غلام با سرآستين عرق را از پيشاني اش پاك مي كند. خاك ها را از اطراف سنگ به داخل دلو مي اندازد وتناب را تكان مي دهد. دوباره شروع مي كند به كندن سنگ. سنگ مانع پيشرفت كار او شده است. چند كلند به دو سوي سنگ مي زند. اما هيچ فايده اي ندارد. سنگ، سنگ شده است. ديگر حوصله اش سرمي رود. كلند را بار ديگر بالا برده ياعلي گفته پايين مي آورد. نيمة سنگ جدا شده از جايش كنده مي شود. غلام نفس راحتي كشيده به ديوارة چاه تكيه مي دهد. احساس آرامش سراپاي وجودش را فرا مي گيرد. احساس مي كند باخوشبختي چيزي فاصله ندارد. حالا ديگر مي تواند بگويد موفقانه كارش را به پايان رسانده است و با دست پر به خانه برود. دلش مي خواهد امشب يك گوشت تازه بخورد. مدت زياد است كه گوشت نخورده است. باز از فكر گوشت برآمده با خود مي گويد: بايد يك چپلك مقبول براي خداداد بخرم. چپلكش پاره شده. بچه هاي مكتب به او مي خندند. خوب براي صغرا چه بخرم؟

 - ها، مادر! مه ديگه با زليخا دختر همسايه بازي نمي كنم.

- چرا بچيم؟

-او مره در گوديش نمي مانه كه دست بزنم.

- خيرس بچيم. پدرت كه آمد يك گودي مقبول برايت خواد خريد.

- خوب! به پدرم بگو كه برايم يك گودي خوب بخره. مه هم زليخا ره نمي مانم كه به گوديم دست بزنه.

- پدرت كه از كار آمد برش مي گم.

- ها! يك گودي مقبول براي صغرا مي خرم. ساتش تير ميشه. ديگه پشت مادرش دق نميشه. از روزي كه مادر خدابيامرزش دار دنيا را وداع گفته، هيچ قرار نداره. يك گودي خوشكل مي برم برايش. شايد مادرش را فراموش كند.

دلو كه بر شانه اش مي خورد از جايش مي پرد. دو دستش را زير سنگ مي كند تا آن را بين دلو بيندازد، اما نمي شود. دلو را خوابانده سنگ را به داخل آن مي كشد. تناب به سختي بالا مي رود. چشمان غلام دلو را تا نيمة چاه تعقيب مي كند. خسته مي شود. دوباره كلند را گرفته شروع به كندن نيمة  ديگر سنگ مي كند. كلند اول به پشت سنگ مي خورد. المسك داخل چاه را روشن مي كند. باز كلند را بالاتر مي برد، صداي كلند با صداي دلوي كه از ريسمان خطاخورده درهم مي آميزد. از آن پس صدايي شنيده نمي شود. تنها صداي كاكا عسكر است كه آشفته مي گويد:

غلام! غلام!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 11:42  توسط جعفری  | 

مقدمه:

 بعد از فروپاشي شوروي و جنگ گرجستان وهمچنين حضور امريكا در خاورميانه، اين سؤال بيش تر قوت گرفته است كه ادامة اين رفتار ها به كجا خواهد انجاميد؟ آيا وضعيت به همين شكل باقي خواهد ماند يا اين كه قدرت هاي ديگر نيز ظهور كرده جهان در قطب هاي چندگانة ديگري تقسيم بندي خواهد شد؟ بناءاً هدف ما را دراين نوشتار جواب به اين پرسش تشكيل مي دهد كه:

آيا جهان به سوي چند قطبي شدن پيش مي رود؟

براي اين كه به جواب قانع كننده اي برسيم ناچاريم سخن را از تعريف نظام ها شروع كرده، انواع نظام ها، تاريخچة نظام ها و وضعيت فعلي را بررسي نماييم تا سرانجام به پرسش فوق جواب دست پيدا نماييم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 11:39  توسط جعفری  | 

مقدمه هاي كاذب؛ كيفيت كتاب ها را پايين آورده است

مقدمه نويسي يكي از آفت هايي است كه كتاب هاي ما را آسيب رسانده است. معلوم نيست از چه وقت اين آفت، باغستان ادب را گرفتار ساخته است؟ شايد تاريخ طولاني داشته باشد. من تحقيق نكرده ام. كتاب هايي بسياري راديده ام كه با مقدمه آغاز يافته اند. اين مقدمه ها يا از خود نويسنده وشاعر اند ويا كسان ديگر نگاشته اند. به هرترتيب چيزي به نام مقدمه در آغاز بسياري از كتاب ها آمده است. حال اين مقدمه چيست؟ كنكاش زيادي روي آن صورت نگرفته تنها در فرهنگ ها گفته شده ؛  مقدمه نوشته اي است كه در آغاز كتاب مي آيد و نويسنده در آن به موضوعاتي كه درمتن آمده ويا به يك سر نكات ضروري ديگر اشاره مي كند. مقدمه در اين معنا يك چيز خاص است. تنها به نوشته هايي گفته مي شود كه به دلايل ضروري در آغاز كتاب آورده مي شود. معاني ديگر نيز براي آن ذكر كرده اند. مقدمه در اصطلاح منطقي چيزي است كه در ابتداي يك دليل قياسي آورده مي شود. و يا هرچيز ديگري كه در آغاز واقع مي گردد مقدمه گفته مي شود. اما مراد ما در اين جا اين گونه مقدمات عام نيست بلكه منظور مقدمه هايي اند كه در آغاز كتاب از جانب كس ديگر مي آيد. اگر به اين گونه مقدمه نگاري ها توجه كنيم، صورت هاي گوناگوني را مي توانيم پيدا نماييم:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 11:36  توسط جعفری  |