تبليغاتX
صدای سوخته

صدای سوخته

ادب, فرهنگ, سیاست و اجتماع

   قسمت ششم و پایانی

ملی گرایی

از هنگامی که امام علی رحمان بر چوکی ریاست نشسته است، سعی دارد تا احساس ملی گرایی را در مردم خود زنده نماید. او اولین قدم در این راستا را از نام خود آغاز کرده است. وقتی به ریاست جمهوری رسید نخستین کار او این بود که اعلام کرد بعداز این مرا امام علی رحمان بگویید نه امام علی رحمان اف. از آن پس به این نام خوانده می شود. قدم دیگر او در راستای ملی گرایی تغییر نام میدان ها وسرک ها می باشد. میدان لنین به میدان آزادی تغییر نام یافته است. تندیس شاه اسماعیل سامانی به جای فردوسی و لنین نصب گردیده است. همچنین در سال 1999 به مناسبت هزارو صدمین سالگرد تأسیس دولت سامانی تجلیل باشکوهی ازسوی دولت صورت گرفت و سال 2006 سال بزرگداشت تمدن آریایی اعلام گردید. اقدام دیگر وی ترویج فرهنگ بومی است که بیش تر از طریق رسانه ها صورت می گیرد. در تلویزیون ها نشانه ای از رقص هندی به چشم نمی خورد. همان رقص های محلی و سرود وآواز تاجیکی برنامه های تفریحی وفرهنگی تلویزیون ها را پرمی سازند. زنان با لباس های محلی وتاجکی و مردان با چپن وکلاه چهارترک چشم بیننده را به خود جلب می کند. در نصاب تعلیمی و معارف نیز این مسأله به چشم می خورد. وزارت معارف تاجکستان سعی دارد تا نسل جدید تاجک را با فرهنگ و تاریخ خود آشنا گرداند. از همین خاطر سال آینده را سال معارف اعلام کرده اند( به قول مکه). در بیرون از رسمیات، مردم نیز این احساس را به خود باز یافته اند تا از فرهنگ وهویت خود پاسداری نمایند. کسانی که مدتی با فرهنگ بیگانه در سرزمین شان زیسته اند، بر پایبندی به فرهنگ  خود زیاد تر  تأکید دارند. از لباس، غذا وسایر عنعنات خود –درعین این که از آزادی برخوردارند- پیروی می کنند.

فرهنگ سازی

جدا از مسألۀ هویت ملی ، چیزی دیگری که دولت تاجکستان با آن توجه نموده است، ایجاد یک فرهنگ نسبتاً مترقی وپیش رفته است. این کار از آن روی صورت می گیرد که این کشور سال های زیادی را تحت سلطه شوروی سپری کرده و بنا های فکری و فرهنگی خود را از دست داده و از جانبی هم با موجی از فرهنگ توسعه و مدرن جهان امروز رو به رو می باشد. بنابراین ضروری است که کشورتاجکستان در حالی که از گذشته وفرهنگ کهن خویش پاسداری می نماید باید با فرهنگ توسعه و تمدن جدید نیز خود را همراه و همآواز بسازد. از همین خاطر مردم تاجکستان در حالی که سنت مهمان نوازی خویش را  حفظ نموده به اصول دموکراسی و رعایت قوانین رسمی کشور نیز پایبند می باشد. احترام به  قوانین ، احترام به حقوق شهروندی، خصوصاً احترام به وقت، از مواردی اند که توجه هر بیگانۀ تازه واردی را جلب می کنند. از همه جالب تر این که وقتی در شهر راه بروی ، زنان و مردانی را می بینی که دندان های طلایی دارند. برخی یکی دو وبعضی سه چهار تایی از دندان های جلوی شان طلایی می باشند. وقتی علت را پرسیدم در جواب گفت: این یک کار زینتی است. کسانی که سرمایه وپول دارند این کار را می کنند وچند دندان طلایی برای خود می شانند. البته این،  در زمان شوروی سابق رواج یافته بود. از وقتی که رییس جمهور برتخت نشست دستور داد تا این کار انجام نشود اما تا حال کم و بیش دیده می شود.

دین و آزادی

چنان چه قبلاً گفته شد؛ در تاجکستان مذاهب مختلفی وجود دارد. بیشتر مردم پیرو دین اسلام است اما این کشور رسماً جمهوری تاجکستان می باشد نه جمهوری اسلامی تاجکستان. با آن هم امام علی رحمان  به مذهب امام ابوحنیفه –که بیش ترین پیرو را دارد- توجه خاص نشان می دهد. سال جاری را سال امام اعظم اعلان نمود و سپوزیم بین المللی امام اعظم نیز یکی از بزرگ ترین کارهایی است که وی در این راستا انجام داده. این سمپوزیم که مدت دوروز در شهر دوشنبه ادامه داشت تعداد 500 مهمان از 50 کشور حضور یافته بودند. یکی از کار های دیگر وی اعمار مسجدی است که حدود چهل جریب زمین را احتوا می کند ودر یک آن، 150 هزار تن نماز گذار رادر خود جای می دهد. مصرف این مسجد را کشور امارات پرداخته وسنگ تهداب آن صبح روز اول سمپوزیم توسط رییس جمهور تاجکستان وبرخی ازمهمانان رسمی ومهم کشور های دعوت شده در سمپوزیم، نهاده شد. یک مدرسه بزرگی که در همین شهر واقع است مدرسه ابوحنیفه نام دارد. یک روز قبل از کار سمپوزیم من وعمرشریفی از این مدرسه دیدن نمودیم. این مدرسه درکنار یک مسجد بزرگ واقع شده است. این مسجد با معماری قدیم ساخته شده وگنجایش بیش از هزار نمازگذار در یک وقت را دارد. جوانان بسیاری همراه خانواده های شان برای نماز دراین مسجد می آیند. هرچند این مسأله  قابل تعجب نیست اما وقتی آزادی مردم را درشهر می بینیم  بعد سری به این مسجد ونمازگذاران جوان آن می زنیم کمی ما را شگفت زده می سازد. در حالی که زنان با ساق های عریان در سرک ها راه می روند وگاهی در ملأ عام با مردان رو بوسی می کنند،  زنان دیگری را می بینیم که با حجاب کامل همراه خانواده های شان از راه های دور با موترشان آمده در مسجد به نماز می پردازند.

سیاست های اقتصادی

تاجکستان یک کشور فقیر است . از این رو طبیعی است که باید یک کشور وابسته باشد لیکن دولت سعی نموده گام هایی را در راستای خود کفایی بردارد. تا اندازه ای از تولیدات خود در قسمت برق وزراعت استفاده نماید.رهایی از وابستگی برای این کشور بسیار مشکل است چراکه زیربناهای اقتصادی تاجکستان هنوز به بهره برداری درست نرسیده است و سال ها باید سپری  گردد تا دولت از این مرحله عبور نماید.واردات صنعتی تاجکستان –براساس چشم دیدهای نویسنده- بیش تر از چین وروسیه می باشد. معماری ترکیبی از سنت ومدرنیته است. ساختمان های دولتی سابق بازماندۀ معماری روسی می باشند.

سیاست های دولت

دولت تاجکستان در سیاست خارجی خود مستقل عمل می کند. از زمان استقلال تا کنون همین سیاست را تعقیب کرده است. بی طرفی وروابط نیک با همسایگان ارکان اصلی سیاست خارجی دولت می باشند. فعلاً تنش خاصی در سیاست خارجی تاجکستان دیده نمی شود. بیش ترین توجه دولت معطوف برسیاست های داخلی آن می باشد. اصلاحات اداری و فرهنگی سرلوحه کار دولت در سیاست داخلی اش به حساب می آید. بازسازی وافزایش تولیدات داخلی بُعد عمدۀ دیگر سیاست داخلی دولت را تشکیل می دهد.

ادبیات وهنر

در یکی و دو سینمایی که چشم ما به آن ها می خورد، عکس های خارجی دیده نمی شود.تنها عکس شبنم سریا چشم ها را به خود خیره می سازد.در مغازه ها وکست یا سی دی فروشی ها نیز عکس های سینماگران هندی وغربی را نمی بینیم وهمینطور در تلویزیون های دولتی کم تر سریال های هندی وخارجی یا فیلم های غربی پخش می شود. به آن پیمانه وسیعی که ما در کشور خود هنر وسینمای بیگانه را می پرورانیم، در آن جا دیده نمی شود یا لااقل من ندیده ام.

از کتب ادبی فارسی چیزی به چشم من نمی خورد. من درصددم تا کتابی را که شاعران تاجک را به ما معرفی کند ، پیدا نمایم اما دیدم وجود ندارد. از دیگران هم که پرسیدم گفتند چنین چیزی وجود ندارد. جز این که کتابی را به نام "چشم انداز شعر تاجک" علی اصغر شعر دوست( شاعر ایرانی) به چاپ رسانده است دیگر کتابی در این باب در زبان فارسی وجود ندارد. بالاخره با تلاش خود از انترنت و ... این تعداد نام های شاعران تاجک را توانستم پیدا کنم: مؤمن قناعت، عبدالله قادری، نظام قاسمی، کمال نصرالله، رحمت نذر، فرزانه خواجه، رستم وهاب بینا،دولت رحمانیا، عطا میرخواجه، صفیه گلرخسار، لایق شیر علی، سیاوش، محمد علی عجمی، علی محمد مرادی، مخلصه، خاور ، آذر، گلنظر، آفاق.

جز چند تن بقیه در بیرون از تاجکستان کم تر مطرح بوده اند. دلیلش هم شاید این باشد که کمیتۀ حزب کمونیست سال ها براین سرزمین مسلط بوده ونگذاشته تا ارتباط ادبی میان کشور فارسی زبان تاجک با کشور هایی چون ایران وافغانستان  برقرار گردد.  به همین دلیل شعر فارسی در تاجکستان رشد لازم خود را نداشته است. در یک نگاه کلی خصوصیات عمدۀ اشعار شاعران تاجک را می توان این گونه برشمرد: داشتن حس بومی، سادگی در بیان، متأثر بودن از موسیقی محلی، زبان کلاسیک، روحیه میهنی، و...

اما اگر بخواهیم خصوصیت هریک از اشعار شاعران را خلاصه کنیم می توانیم نکات عمده اشعارتعدادی از آن ها را این گونه بیان نماییم:

-       مومن قناعت: وطنی، متأثر از مولانا، قالب عمده غزل وقصیده

-       عبدالله قادری ممتاز: انسان محوری، زبان سهل الممتنع

-       رحمت نذر: بیان مسایل عرفانی وعشقی، داشتن موسیقی خاص

-       فرزانه خواجه نیا: مولوی گرایی، گرایش های سبک هندی وعراقی

-       رستم وهاب نیا: توجه به ترکیب سازی، سادگی وفخامت در زبان

-       عطا میر خواجه: بومی گرایی، رویکرد های اجتماعی، طبع جوان و متأثر بودن از اشعارمولانا

محفل روز دوم نیز در کاخ سامان ادامه می یابد. اما چند تنی مثل من عزم دارد تا زود تر به وطن خود بازگردد. این وطن اگر چند با آتش وخاکستر گرم است اما محبوبیت خود را دارد. این است که باردیگر من وشاعر خوب کشور اسحاق فایز، رییس آکادمی علوم راشد،  مولوی کشاف، وزیر حج واوقاف چکری ومسافرینی- که از شش صبح تا ساعت سه عصر در انتظار مقامات عالی کشور نشسته اند- از میدان هوایی دوشنبه به قصد کابل پرواز می کنیم.

پایان

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 12:46  توسط جعفری  | 

قسمت پنجم

نان چاشت در "بوستان سرای حکومتی" است. باغ زیبایی است. گل های رنگارنگ باغ راجلوۀدیگری بخشیده است. آبشار ها توجه هربیننده را به خود جلب می کنند. تنها صدای پرنده ها شنیده نمی شود. از مهمانان استقبال وپذیرایی گرمی صورت می گیرد.

ساعت دو  بار دیگر کار سمپوزیم در "کاخ سامان" شروع می شود. این کاخ در همین بوستان سرا قرار دارد. دارای سه طبقه است. در آخرین منزل آن سمپوزیم جریان می یابد. موقعیت "کاخ سامان" برایم جالب توجه است. زیرا نشان از توجه مقامات به این نام (سامان ) می دهد. هرچیز مطابق با شأن  خود موقعیت یافته است. سالن مجللی است وبافضای وسیع. در دیوار های گنبد کاخ، تصاویری از جنگ های سامانیان ترسیم گردیده است.  سخنرانان هریک به سخنرانی وخوانش مقاله های خود می پردازند. از میان همۀ مقالات خوانده شده، سه چهار تایی چنگ به دل می زنند. چرا که با روش ومتد جدید نوشته شده اند. موضوع تازه ای را مورد تحقیق قرار داده اند. اصول تحقیق در آن ها رعایت شده است. جناب "مولوی کشاف" از افغانستان نیز صحبت می کند. یکی دیگر نیز هست که اسمش را فراموش کرده ام. بعضی ازسخنرانان به جای ارایۀ یک بحث علمی به تعریف وتمجید می پردازند. برخی هم از ستایش خود نیز دریغ نمی ورزند وکتاب ها ونوشته های خود را به رخ دیگران می کشند. از لحن وبیان و نحوۀ ارایۀ مباحث می توان به نوعی از فرهنگ گوینده نیز پی برد. متأسفانه این خاصیت(صبحت با لحن خشن) در مردم ما بیش تر است. این امر ناشی از حرفوی بودن سخنران نیست بلکه ناشی از فرهنگ خشنی است که گوینده با آن فرهنگ زیسته است. به هرصورت من از فرصت تفریح استفاده کرده با روزنامه نگار مذکور(مکه) هم صحبت می شوم. از وضعیت روزنامه نگاری می پرسم. می خواهم از وضعیت چاپ ونشر برایم صحبت کند. از شاعران بگوید. از کتاب های ادبی که در تاجکستان چاپ می شوند. از زبان بگوید. از سیاست فرهنگی دولت بگوید ودر نهایت وضعیت سیاسی در این کشور را ارزیابی نماید. او به هریک از پرسش هایم جواب می دهد اما به نظر می رسد زیاد معلومات ندارد.  نام های تعدادی از شاعران تاجیک را می گیرم لیکن او نمی شناسد.او وضعیت ادبی وفرهنگی را زیاد مطلوب توصیف نمی کند. از دخالت ایران در زبان شان شکایت دارد. همینطور بدبینی مردم تاجیک را نسبت به سیاست های دخالت جویانه ایران بازگو می نماید. در مورد زبان می گوید: کار چندانی صورت نگرفته. با این که رودکی در این سرزمین زیسته و خواستگاه زبان دری تاجکستان است اما زبان رسمی در ادارات دولتی، مکاتب ، کتاب های چاپ تاجکستان سریلیک می باشد. کورس هایی برای نگارش زبان دری ایجاد شده که تعدادی از علاقه مندان در آن کورس ها رفته خواندن ونوشتن به زبان دری را می آموزند. تنها سفارت ایران با آوردن کتب فارسی و برگزاری محافلی در زمینۀ زبان کوشش دارد تا سیطرۀ زبانی خود را گسترش دهد لیکن مردم نسبت  به آن چندان خوشبین نیستند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 12:44  توسط جعفری  | 

دفتر "مؤسسۀ فرهنگی دردری" در کابل گشایش یافت. در محفلی که به همین مناسبت به تاریخ 21 عقرب در دفتر “دردری” برگزار گردیده بود وتعداد بیش 200 تن از شاعران، نویسندگان وفرهنگیان کشور در آن اشتراک ورزیده بودند، محمد کاظم کاظمی یکی از مسوولین این مرکز در سخنرانی افتتاحیه یی خود ضمن خوش آمدید به مهمانان، راجع به پیشینۀ “دردری” اظهار داشت:

" در واقع کار ما از یک فصلنامه شروع شد؛ فصلنامه در دری، که از سال  1376  شروع به انتشار کرد. نیازی که وجود داشت برای فعالیت های ادبی در کشور ما،تشنگیی که در نسل جوان –مخصوصاً- احساس می شد وضعف نسبیی که مطبوعات ما از لحاظ پرداختن به امور ادبیات وهنر داشت، جمعی از جوانان مهاجر را بر آن داشت که  درپی انتشار یک فصلنامۀ تخصصی هنر وادبیات برآیند. خوشبختانه با همکاری "مرکز نویسندگان افغانستان" این آرزو تحقق پیدا کرد واولین شمارۀ “دردری” درسال 1376 منتشر شد. مدیر مسوول “دردری” جناب "سروردانش" بود که در طول دوران انتشار، این مسوولیت را برعهده داشت. سردبیری نشریه با جناب سید ابوطالب مظفری شاعر نامدارکشورما بود . واعضای هیأت تحریر آقایان محمد جواد خاوری،علی پیام، محمد شریف سعیدی،سید نادر احمدی وحمزه واعظی بودند. جناب محسن حسینی در امور طراحی وگرافیک همراهی می کرد وبندۀ حقیر در اوایل به صفت ویراستار و به زودی- به لطف دوستان- جزو هیأت تحریر تابه امروز ادامه دادم. “دردری” در 13 شماره از سال 1376 تا 1380 منتشر شد. الحمد لله انعکاس بسیار خوبی داشت. بازتاب خوبی درمحیط مهاجرت، در داخل کشور و خارج از کشور پیدا کرد. ماباید سپاس گذار بزرگوارانی  باشیم که این جرقه را زدند؛ مخصوصاً "مرکزنویسندگان" وجناب "سروردانش" بزرگوار. با تحولات جدیدی که در کشور ما اتفاق افتاد، روند انتشار “دردری” متوقف شد. منتها درعمل این گروهِ هیأت تحریر با شوق وعلاقه ای که به این کار پیدا کرده بودند واحساس وظیفه ای که می کردند،- وبه طوری می توانیم بگوییم که “دردری” بخشی از هویت آن ها شده بود(همه آن ها را به نام بچه های “دردری” می شناختند)- نمی توانستند ازاین فعالیت و از کاری که بازتاب خوبی یافته بود، دل بکنند. چنین شد که انتشار نشریه را پی گرفتند؛ به نام خط سوم، ومؤسسه ای تأسیس کردند به نام "مؤسسۀ فرهنگی “دردری”. از سال 1380 تا به امروز این مؤسسه فعالیت خود را در محیط مهاجرت وبا مرکزیت مشهد ادامه داده است."


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 11:33  توسط جعفری  | 

ادبيات پوچي(80)

مكاشفه نو(81)

شعر مصور(82)

توفان وطغيان(83)

شعر مکتب گورستان(84)

اولتراییسم(85)

آوانگارد(86)

مکتب پراگ(87)

مکتب پراگ(87)

نئو فرمالیسم(88)

ادبیات تطبیقی(89)

نقد تفسیری(90)

اونانيمیسم(91)

وریسم(92)

رمانتیسم(93)

ادبیات آرمانشهری(94)

شعرگولیاردی(95)

شعر طرحی(96)

کتیبه برگور(97)

هرمتیسم(98)

شعر جنگ(99)

بالاد(100)

کاوالیرها(101)

سفسطۀ عاطفی(102)

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 15:6  توسط جعفری  | 

مرد “خود” را ترک می کند. بار تنهایی فرو می نهد. از خویش می گذرد. قدم به وادی دیگری می نهد. اینجا از خویش تهی شده آشوب بلند بردشت فراز ایستاده است. آشوبی از غوغای آدمیان دشت را آکنده است. صداهای تهی که نه آغازی دارد ونه انجامی، از دشت برمی  خیزد. گاه به آسمان می خورد وگاه بر زمین -در خاک- فرو می نشیند. هیچ صدایی به پاسخ دلپزیر نمی انجامد. حیرت و آشفتگی تمام صدا را در خویش پیچانده است. گویا معرکۀ دیگری سر از آب برکشیده است. دنیا در چنگ صدا های بس تهی پنهان است. واژه ها قدم قدم در واژۀ دیگری "نیست" می شوند. واژۀ تازه ای به دنیا می آید و واژه های از هم جدا دنیا را بدرود می گویند؛ بی این که همدیگر را بشناسند ترک سر و یار می کنند. محدود در “خود” وفرو رفته در منجلاب “خود”، از “خود” دور می شود. واژه های متروک که نیامده می روند، به همان پیمانه صدا هایی را ازخویش رد پا می گذارند. زمان، صدا ها را به سنگ های بزرگ می رساند. سنگ ها صخره می شوند و از هم پشته ای می سازند که هیچ دستی را توان کندن آن نیست. ما همان صدا هاییم که از آباء مان برگرفته ایم. اینک در سکوت مطلق سر در سایۀ طبیعت گنگ فرو نهاده ایم. از ما تنها یک سایه می ماند. یک سایه در آفتاب. اگر خورشید نباشد سایه در سایه در سایه هیچ می شود.

    مرد از صدا وسایۀ خویش می گذرد. دشت را با آشوب هایش رها می کند. دهکدۀ ای دور تر سایه بزرگ تر ساخته است. مرد می آید. آفتاب در پشت. چون تک درخت مندرس هر چه از روز کم می شود، سایه فزونی می یابد. مرد فزونی می یابد.هرچه چشم دور تر می گرداند از “خود”، “خود” از”خود” کم می شود. دور می شود مثل آبی که نمی داند کجا پهلو می گیرد. دیوار های قریه را تار های عنکبوت پوشانده است. زره سخت سست برجان دیوار ها. هنوز از باد خبری نیست. توفان درشب خفته. دروازه چوبین قلعه نشان انگشت مردانی را می نمایاند که از این جا گذشته اند، با اسپ های راهوار سرنوشت. قفل آهنین که توان آدمی را از او می ستاند ، بردر چوبین آویزان است. این هم نشان آدمی است که از “خود” برای “خود” برجای می گذارد. انسان “خود” توانی است که توان “خود” را می ستاند. دستی است که دست “خود” را می برد. "گرگی است که گرگ “خود” می شود." قدرتی می سازد تا قدرت “خود” را مغلوب کند. برای جنگ با “خود” ابزاری می آفریند تا خویش را در جنگ با”خود” از پای در آرد. در معرکه ای که به توان “خود” ساخته می خواهد سرنوشت خویش را درهمان جا اختتام بخشد.

   مرد از این معبر پای پیش می ماند. درون قریه می شود. مردان وزنانی بسیار که از گذشته به ارث رسیده اند، هلهلۀ حیات دارند. شوری بس بزرگ در سرهان شان می پیچد. از سنگ های بازمانده از طبیعت صداهایی بلند می آید. کسی به کسی چیزی می گوید، نا مفهوم وگنگ. تنها همین اندازه  این صدا ها روشنی دارند که دو قدم پیش تر را چراغی می شود تا چشم ها در تاریکخانه بی کس نماند. صداها می برآیند ودود می شوند. و دود دود می شود. شاید فضا، نهنگان این صداهایند که برای “خود” طعمه ای را از دست انسان باز می گیرند. آدمی باید لقمه ای بسازد یا که “خود” لقمه ای شود. این معامله در سرشت اوست که سرنوشت او را ساخته است.

    مرد حیرت زده پرسش هایی را از میان هزاران پرسش می پالد. با هرپرسشی هزاران سوال شکل می گیرد: این ها کدامین جنگجویانی اند که اینک دوستی شان را به مصاف کشیده اند؟ این مردمان از کدامین عشق سخن می گویند؟ آیا هیچ عشقی هست که در آن خون وخنجر نباشد؟ آیا هیچ عشقی هست که زندگی را در انسان بدمد؟ عشق انسان چیست جز کشتن؟ ما برای این به جنگ هم آمده ایم که تنها یکی باشیم. عشق برای همین است که بکشیم تا زنده بمانیم.

این مردمان که اینک در کودکی شان ایستاده اند و کتاب پاره هایی را از برمی کنند- تا از هر سطری، واژه ای را بیابند که آینده شان را نشان دهد- نادان مردمانی اند که نمی دانند کلمه های واقعی در کجای این خاک پنهان اند؟ واژه های اصیل در زیر کدامین دیوار قلعه های مستحکم گذشته مدفون شده اند؟ اینان چشم های شان را از چشمه کشیده اند. در معبر آفتاب و باد ایستاده اند وهردم آفتاب را می پالند. اگر اندکی تکانی بدهند در “خود” ، همه چیز آشکار می شود. هیچ نهانخانه ای پنهان نخواهد ماند.

مرد با این پرسش ها درهم می پیچد. نا گهان بادی دسته خاکی را برمی دارد. خاک آتش می شود وهمه چیز در آب فرو می افتد. مرد از میان چهار دیوار می گذرد. آب، خاک، آتش و باد در قریه می پیچد. کودکان که به امید، دریچه ها را جست وجو می کردند، اینک آزاد ورها سراغ ماه را می گیرند. مرد هنوز ایستاده بی که هیچ دیواری برچشمان او سایه افگند. او ایستاده باهزار مرغان پرنده که از بازار معرکه برگذشته اند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 10:7  توسط جعفری  | 

قسمت چهارم

روز دوم اقامت مان است. صبح، بعد از خوردن صبحانه باید به "آثار خانه ملی کمال الدین بهزاد" برویم و نان چاشت را هم در "رستورانت پامیر" بخوریم. من و دوست خوبم عمر شریف درچای صبح گرفتار می شویم و صحبت مان با جناب "معنوی" به درازا می کشد تا بیرون می شویم، دیگران رفته اند؛ چرا که از موعد مقرر دیرتر آمده ایم. در حقیقت وقت شناسی نکرده ایم . ما هنوزبه خیال کابل هستیم؛ که  اگر می گویند جلسه ساعت هشت برگزار می شود یعنی ساعت 9 برگزار می شود. اگر گفته می شود کنفرانس ساعت  2 است یعنی ساعت3 می باشد. این،  یک امر معمول در جامعۀ ماست. وتقریباًً به یک فرهنگ تبدیل شده است. ما کم تر به "وقت" ارج می نهیم؛ مثلاً ساعت ها در محفل ترحیم می نشینیم. ساعت ها در مراسم عروسی وقت مان را تلف می کنیم. چندین دقیقه در تلیفون احوال پرسی می کنیم. یک کلمه یا جمله را چندین بار تکرار می کنیم. همینطور وقت های زیادی را صرف گپ های مفت و اضافی می کنیم بدون این که بدانیم تا چه حد عمر خود را  تلف کرده ایم. در حقیقت عمر خویش را به هرز گذرانده ایم. اما در بسیاری ازممالک این گونه نیست. هر دقیقه بهای خاص خود را دارد. هر دقیقه می تواند سود بسیاری را به بار آورد. به هر صورت وقت شناسی به عنوان یک ارزش هنوز در جامعۀ ما قدر نهاده نمی شود. شاید یک دلیل عقب ماندگی ما نیز همین باشد. گفته می شود؛ جوامع شرقی به طور عموم به این مشکل مواجه است. ارزش وقت کم تر در نظر گرفته می شود.  خوب! ما هم به  همین دلیل از کاروان عقب می مانیم . مجبوریم که وقت خویش را صرف گشت  وگذار دیگر بکنیم. این است که قصد پارک رودکی می کنیم وکمی از وقت خویش رابه  پارک موزه هدیه می دهیم. به "رستوانت راحت" چای ونان چاشت می خوریم.  دوستم که  مصروف چک نمودن ایمل خود می شود، من فرصت را مناسب دیده می خواهم بیشتر تماشا کنم. ولی هرچه لوحه های دکان ها وسرک ها را می بینم چیزی از زبان دری نمی بینم. تا این مدت هرچه دیده ام به زبان سریلیک بوده است. فقط یک لوحه را دیده ام که روی آن  نوشته شده است:" بانک تجارت." از این رو نمی دانم در کدام موقعیت قرار دارم. چون روز یکشنبه هم روز تعطیلی است، گشت و گذار مردم نیز کم تر است. من هم رویم نمی شود که هر دقیقه از کسی بپرسم اینجا کجاست؟ مانند شخص نابینا از این خیابان به آن خیابان می روم . تا به مارکت میوه فروشی می رسم. مارکت سرپوشیده است. روی میوه ها گرد وخاکی دیده نمی شود یعنی گرد وخاکی نیست که بنشیند. از پشه ومگس هم خبری نیست. انواع گوناگون میوه ها در سبد های شان به  طور منظم چیده شده اند. فروشنده های شان را زنان ومردان جوان تشکیل می دهند. بیروبار زیادی نیست. مثل مندوی کابل سروصدایی هم وجود ندارد که گوش ها را آزار دهد. از همه مهم تر نظمی است که فروشندگان، به این مارکت داده اند. چند عکسی می گیرم و می برآیم تا مبادا دوست خود را وعده خلافی کرده باشم.

ساعت پنج ونیم همراه سایر مهمانان افغانی به آثار خانه نسخ خطی آکادمی علوم می رویم. کتاب هایی نشان مان می دهد که در حدود قرن یازده میلادی نوشته شده اند. از مسوول آن طالب معلومات می شوم، او می گوید: "کتابخانه انستیتوت خاورشناسی پنجاه سال سابقه دارد و دارای چند بخش(ایران وافغانستان شناسی، هند و پاکستان شناسی ، عرب شناسی و اسلام شناسی، تحقیق نزاع های منطقوی، زبان وتاریخ و..) می باشد. در این کتابخانه 7500 نسخه خطی وجود دارد که دو سوم آن به فارسی و یک سوم آن به عربی و ترکی نگارش یافته است. قدیمی ترین نسخۀ خطی ما به قرن یازده میلادی برمی گردد. اکثر این آثار ادبی وتاریخی اند."

بعد هم راجع به شیوه نگه داری از کتاب های این کتابخانه برای مان معلومات می دهد . دستگاهی را نشان می دهد که کشور امارات کمک کرده و توسط آن ، کتاب های فرسوده دوباره ترمیم می گردند.

ساعت شش ونیم برای خوردن غذای شام به رستوانت چایخانه راحت می رویم. جای دیدنی است. نان را صرف کرده دوباره اقامت گاه مان برمی گردیم.

صبح ساعت هفت  ونیم باید در "کاخ باربد" باشیم. سالن بزرگی است در دو طبقه. مهمانان از پنجاه کشور جمع شده اند. هرکسی گوشی ترجمه را در گوش خود می ماند تا بتواند زبان های دیگر را بفهمد. جلسه با سخنان رییس جمهور تاجکستان شروع می شود و با تشویق وکف زدن های حضار ادامه می یابد. از افغانستان آقای مجددی صحبت می کند  وجناب چکری پیام حامد کرزی را قرائت می کند.  هرسخنرانی که دعوت می شود نخست حرف های خود را با تمجید از اقدام امام علی رحمان می آغازد. وکمتر به یک بحث دقیق علمی راجع به امام ابوحنیفه می پردازد. جز یکی دو تن بقیه به داستان سرایی و توصیف اکتفا می کنند. در حقیقت سود کامل جلسه به جیب امام علی رحمان می ریزد. تشویق حضار نشان می دهد که او از محبوبیت خوبی در بین مردم خود برخوردار است و این جلسه محبوبیت او را بیشتر گردانیده است. در بیرون از این محفل نیز وقتی با تاجیکان صحبت ازامام علی رحمان به میان می آمد، واکنش مثبتی از خود نشان می دادند خصوصاً وقتی که بایک روزنامه نگار تاجیک به نام "مکه" صحبت می کردم، او با بسیار خوشبینی رییس جمهور  را ستایش می کرد. هنگامی که پرسیدم آیا تمام مردم این سامان، این گونه فکر می کنند؟، به قاطعیت جواب داد:" بلی! چرا که او برای ما خیلی کار های زیادی را انجام داده است. به مردم آزادی داده. تاجایی امکانات رفاهی در اختیار شان گذاشته است. مردم او را دوست دارند." وقتی از او راجع به آزادی سوال می کنم، اظهار می دارد: "نسبت به زمان روسیه خیلی خوب تر است. دولت به عقاید دینی وسیاسی مردم کاری ندارد. اصولاً اپوزیسونِ مخالف دولت در بیرون است. در داخل نارضایتی ملموس سیاسی دیده نمی شود. طرفداران" نوری" به عنوان یک جریان مخالف فعالیت چندانی ندارند. لذا کسی که دولت را بد بگوید وجود ندارد. همینطور جراید مخالف دولت وجود ندارد."

 هنگامی که از تعداد نشریات ورسانه ها می پرسم، می گوید: "حدود ده تلویزیون فعالیت می کند که شامل تلویزیون های دولتی وخصوصی می شوند مانند برنامه یکم، سفینه، جهان نما، تلویزیون پایخت، سیمای مستقل و...  در کنار آن روزنامه های دولتی وخصوصی نیز به مردم تغذیه فکری می دهند مثل پیام دوشنبه، صدای مردم، منبر خلق، جمهوریت، ملت، آبله، نگاه، نجات، و... که مجموعاً به  200 عدد می رسد."

ادامه دارد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 13:3  توسط جعفری  | 

 قسمت سوم

پیش از این که به اتاق های مان برویم کتابچۀ کوچکی را به دست مان می دهد. در این کتابچه تمامی برنامه ها ساعت وار نوشته شده اند؛ غذای چاشت در رستورانت "آل سامان" است. "آل سامان" نام جالبی است که برای این رستورانت انتخاب شده است. یک انتخاب کاملا دقیق وتاریخی می باشد. جالب تر این که سیمینارِ بعد از ظهر روز اول و نیز روز دوم را نیز در کاخ سامان گرفته اند. از این رو به نظر می رسد که  انتخاب جای سیمینار نیز فلسفه خاصی داشته است. چند سالی است که رییس جمهور تاجیکستان اندیشه سامانی را ترویج می کند. پول رایج تاجیکستان هم سامان یا سامانی نام دارد. تندیس سامانی به جای تندیس فردوسی نصب گردیده است. به عقیده مردم تاجیکستان "سامان" نخستین بنیانگذار تاجیکستان آن روز بوده است و امپراطوری او ساحات بسیاری را در قلمرو خود داشته است. وقتی روز بعد به گلستان یا بگویم پارک رودکی می رویم در آن جا نقشه ای از امپراطوری آل سامان روی یک سنگ بزرگ حکاکی شده است و نشان می دهد که این امپراطوری تاچه حد وسعت داشته است. به هرترتیب فکرمی کنم تمام کار های این سمپوزیم به صورت دقیق برنامه ریزی شده است. ساعت یک به رستورانت "آل سامان" می رویم. ظاهراً غذای چاشت این مردم همیشه ساعت یک است، برخلاف ما که ساعت 12 نان ظهر مان را می خوریم. برای رسیدن به این رستورانت که در یک نقطه دیگری از شهر واقع شده باید از جاده های بسیاری گذشت. اگر چند از داخل موتر کم تر می توان به درستی شهر دوشنبه را مشاهده کرد اما با آن هم می شود فهمید که مردم شهر چگونه زندگی می کنند و از چه نوع فرهنگ شهر نشینی برخوردار ند. رستورانت آل سامان در گوشۀ خلوت در کنار جاده ای قراردارد که نام آن درست برایم معلوم نمی شود.

     از ساعت دو ونیم تا ساعت چهارونیم فرصت داریم. بایکی از دوستان به نام عمر شریف می رویم تا به خانه زنگ بزنم. برای این کار باید نخست پول افغانی را صرف کنم. صرافی جز دالر و یورو وپوند، پول های دیگر را صرف نمی کند . هرجا که سر می زنم عین گپ را می زنند. به یاد افغانستان می افتم. صرافی های دم دوکان ها، صرافی های سرای شهزاده بالاخره صرافی های سرچوک ها را به یاد می آورم. هر ارز و هر پولی معامله می شود . این کار از یک سو برای مشتری سهولت است  اما از یک سو نشان می  دهد که کشور ما صاحب سیاست خاصی پولی وارزی نمی باشد. شاید هیچ کشوری این گونه نباشد که هر ارزی درآن، قابل داد وستد باشد. نداشتن سیستم ارزی باعث می شود نرخ پول آن کشور پایین بیاید. ناچار دو باره برمی گردیم. بازار خلوت است؛چرا که روز شنبه روز تعطیلی می باشد. تاجیکستان اگرچند یک کشور اسلامی است اما تعطیلی رسمی در آن، روز شنبه است. این فرهنگ از زمان استعمار باقی مانده است.

      ساعت پنج عصر جهت تفریح به منطقۀ استراحتی "تاج پرامبانک" می رویم. این منطقۀ استراحتی در مسیرشاهراه دوشنبه- خجند قراردارد وبا شهر دوشنبه 21کیلومتر فاصله دارد. هرچه به این منطقه نزدیک تر شده می رویم یاد سالنگ در ما زنده می شود. سرک بدون دست انداز از کنار دریا می گذرد . دریا آب خود را از دست داده تنها به اندازۀ آب سالنگ از میان دره هامی گذرد. آن طرف دره، خانه های بسیار کوچک به دیده می رسند که با آهن چادر پوشانده شده اند. درست همین چیز است که سالنگ را از این منطقه جدا می سازد. خانه هایی که به دو سه اتاق کوچک نشیمن اکتفا شده است. اقتصاد پایین خانواده ها و آب وهوای لطیف این مناطقِ نسبتاً کوهستانی، آن هارا به این کوه وکمر کشانده است.

    "تاج پرامبانک" در چنین منطقه ای ساخته شده است. باغ تماشایی است. آب حوض های کوچک ، آبشاری که از بالای تپه پایین می ریزد، چوکی های چوبین، چمن زار ها، یکی و دو سالن چای خوری ومحل نشستن زمستانه و... این منطقه تفریحی را زینت ودلگشایی بخشیده است. تاریخ ساخت  این تفریحگاه مشخص نیست. شاید حدود ده ونهایتا بیست سال  پیش ساخته شده است. معلومات کامل دراین باره پیدا نمی توانم. از هرکس می پرسم این "تاج پرامبانک" کی بود وچرا براین محل نهاده شده است، پاسخ نمی دهد.  به هرصورت باغی است دیدنی؛ یعنی جدا از طبیعت، صعنت بشر نیز در ساخت این باغ نقش اساسی داشته است. اگرقدرت دست آدمی نبود چگونه می توانست این باغ به این زیبایی بوده باشد وهرچیز منظرۀ خاصی پیدا نماید؟ چرا که سالنگ هم دارای مناظر طبیعی بسیاری ست اما کجاست آن دولت و آن صنعتی که آن را به بهشتی این چنین تبدیل نماید؟ شاید هر ولایت افغانستان ازلحاظ طبیعی بتواند به باغستانی بزرگ تبدیل گردد. لیکن آن چه "تاج پرامبانک" را تاج پرامبانک ساخته اندیشه و صنعت آن مردم بوده است و نه چیز دیگر. آیا بامیان از تاج پرامبانک چیزی کم دارد؟ آیا بند امیر نمی تواند یک محل تفریحی خوبی داشته باشد؟ آیا ....

        بالاخره غذا خورده دوباره به طرف محل اقامت مان حرکت می کنیم. وقتی موتر از زیر نور افگن های خیابان می گذرد یاد جاده های تاریک کابل مرا به وحشت می اندازد. زیر نور لامپ های کناره جاده  تصاویری از شخصیت های مهم ملی وتاریخی تاجیکستان دیده می شود که در دیوار های دو طرف جاده نقاشی شده اند. مصافه طولانی این عکس ها چشم ما را به خودسرگرم می سازد. این، برای من بسیار جالب است؛چرا که هر رهگذری می تواند در یک فرصت کوتاه با این چهره ها آشنا شود واین سوال در ذهن شان خلق شود که این ها چه کسانی اند و در چه زمانی زیسته اند و چگونه به "چهره" تبدیل شده اند؟ همین سوال ها انسان را وا می دارد تا در بارۀ یک یک آن ها تحقیق کند. حتا اگر کودکی هم از کنار این تصاویر بگذرد این سوال ها در ذهنش به وجود می آید که این عکس هامال چه کسانی اند؟ این، خود یک باز خوانی تاریخ است. بازگشت به گذشتۀ خود وفرهنگ خود است. چیزی است که هر فرد تاجیک را به مطالعۀفرهنگ وتمدن خودش فرا می خواند وهربار که از کنار آن بگذرد خاطرات آن ها مجدداً در ذهن او زنده می شود و به این طریق هیچ تاجیکی نمی تواند تاریخ خود را فراموش کند ویا هر بیننده ای بدون مکث از کنار آن در گذرد. به این طریق فرهنگ تاجیک همواره از تهاجم فرهنگ بیگانه در امان می ماند. وقتی به این تصاویر می بینم بار دیگر سوال های بزرگ ذهنم را رنج می دهند: غزنی مرکز تمدنی کشور های اسلامی در سال 2013  اعلام شده است. بامیان، هرات، بلخ، قندهار، غزنه و... هرکدام فرهنگ بزرگی را در دل خود پروریده اند. تمدن های بزرگی در این ناحیه ها به وجود آمده اند و سال ها زندگی کرده اند. ما وارث تمدن بزرگی هستیم. اگر درتاجیکستان یک رودکی خوابیده وزیسته است، در افغانستان بوعلی سینا، مولانا جلال الدین بلخی، فارابی، جامی، سنایی، ناصر خسرو وده ها شخصیت بزرگ علمی جهانی زیسته و رخت مرگ به چهره کشیده است. اگر بودا در بامیان نبود، بامیان، بامیان نبود. پس ما را چه شده است که نمی توانیم از این نخبگان فکری وفرهنگی خود یک تصویر بکشیم وآن را در قلب کودکان خود حک نماییم؟ آیا ما نمی توانیم این کار را انجام دهیم یا که فکر وسلیقۀ این کار را در خود نمی یابیم؟ یاپول این کار را نداریم؟ برای برگزاری یک نشست کوچک در هوتل "سرینا" یا "کانتیننتال" 50 هزار دالر مصرف می کنیم ولی این کار را انجام داده نمی توانیم که برویم عکس هایی از بزرگان تاریخ خود را زینت آرای در ودیوار خانه وشهر خود گردانیم. عکس های هندی شیشه های تمام دکان ها، مغازه ها ودیوارخانه هارا پرکرده اند اما در کدام خانه می توان یک عکسی از مولانا یا سنایی پیدا کرد؟ ما از خود بیگانه شده ایم وهردم از تهاجم فرهنگی می نالیم. وقتی ما نتوانیم خود را بشناسیم چگونه می توانیم به فرهنگ خود بنازیم و آن را از دستبرد بیگانگان نگه داریم؟  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 14:52  توسط جعفری  | 

دوست خوبم کاظمی رسا زنگ زد که کاظمی کابل آمده بیابرویم تا ایشان را سلام علیک بگوییم. خوب من هم فرصت را غنیمت شمرده باهم به دیدار شان شتافتم. خاوری راهنمایی مان کرد. مثل همیشه پشت میز وکمپیوتر نشسته است. باهم بغل کشی  و جورپرسانی می کنیم. فکر می کنم این کاظمی کاظمی آن سال هانیست. سفیدی مو ها نشان می دهد که بسیار سال هاست که از دیدار مان گذشته است. سال ۱۳۷۴ بود که ایشان را در مشهد دیده بودم. هنوز موهای سرش سفید نشده بود. وقتی صحبت ما باچند تن از اصحاب ویاران  به مساله  سیاست می کشد   کاظمی تنها نگاه می کند وهیچ سخنی ازش نمی شنویم. گویا در اندیشه دور غرق شده است. سال ۱۳۷۴ که دیده بودم بسیار با نشاط تر از حال دیده می شد ولی حالا کم تر حرف می زند چرا که بیش تر می اندیشد. در ذهنم می گویم پرکاری در نوشتار وتحقیق ایشان را بیشتر به دنیای درون کشانده است. همین است که هرچه می پرسم  فقط جواب های کوتاهی ازش را دریافت می کنم. او آمده است تا دفتر در دری را در کابل فعال بسازد. ما که مدت ها تشنه دیدار وکار ایشان بودیم بسیار خوشحالیم که این فرصت بار دیگر مهیا شد تا در محضر ایشان باشیم وبه سوال هایی که سال ها در پی جواب شان بودم دست یازم.حق یار شان باد!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 12:24  توسط جعفری  | 

 

گفت و گو با محمود جعفری

شماره 68، 1 مهر ماه 1388

http://www.zerotime.org/vdcgrw9x4ak97.pra.html

(نشريه ساعت صفر)

□ تحلیل شما از مهدویت چیست؟

■ راجع به مهدویت سه تحلیل یا تفسیر موجود است: اولا، انتظار است. انتظار انسان را از حالت فعلی به رستگاری می رساند. دوم، انسان باید قیام کند تا به نجات برسد.

سوم، مهدویت و منجی از فلسفه خلقت شروع می شود. اعتقاد به مهدویت از آدم تا محمد و از محمد تا امروز، جزو مناسک دینی به حساب می آید.

یعنی انسان نیازمند بهشت موعودو جامعه آرمانی است و همیشه به صورت فردی یا جمعی تلاش می کند تا به جامعه آرمانی برسد.

این جامعه شکل نمی گیرد جز با یک قائم یا رهبری واحد که جهان در ظل آن رهبری واحد به سعادت کامل برسد و همه ي مرزهای جغرافیا در هم می ریزد و همه ي آنچه باعث می شود تضادهای منفی را بار بیاورد می شکند و انسان به یک نقطه واحد جمع می شود و آن شمع واحد همان مهدی است که ما مهدی موعودش می گوییم.

از نظر تفسیر علمی وقتی که از جهانی شدن و از دهکده واحد جهانی و حکومت واحد یا دولت واحد جهانی صحبت می کنیم، دولت واحد جهانی به دست چه کسی به وجود می آید؟

کسی می تواند جهان را مدیریت کند که از قدرت معنوی بالاتر از قدرت انسان معمولی  برخوردارباشد و آن مهدی موعود است.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 9:11  توسط جعفری  | 

(سفرنامه ی تاجیکستان)

قسمت دوم

طیاره از فضای سرد وکوهستانی افغانستان می گذرد. ابرهای تیره را در می نوردد. ازدریچه به بیرون و پایین می بینم. رفیق پهلوی دستم اشاره می کند که این جا خاک تاجیکستان است. کوه های خالی از درخت توجهم را به خوب جلب می کند اما رود خانه ای از میان درۀ باریک می گذرد ومارپیچ وار خود را به قدمگاه رودکی می رساند. حالا طیاره در فضای شهر های تاجیکستان قرار دارد. خانه های کوچک و قریه های احاطه شده به زراعت نگاه مان را عوض می کند. زمین های بزرگ زراعت از دریچه های کوچک طیاره دیده می شود. از آن جایی که نقشه تاجیکستان را همراه خود ندارم حیف می خورم که چرا نمی دانم این جا کجاست؟ رودکی در کجا خوابیده؟ طبع ناموزونی در من شعله ور می شود. به خود می گویم کاش می شد این دریچه های بسته لحظه ای به آفتاب و آب تاجیکستان گشوده می شد تا بهتر می توانستم صدای رودکی از میان ابر ها می شنیدم. بالاخره طیاره بعد ازیک ساعت به میدان هوایی تاجیکستان برزمین می نشیند. مسافرین یکی بعد از دیگری پایین می شوند. چشمم که به آسمان آفتابی تاجیکستان می افتد حس می کنم جان دیگری یافته ام. از گرد وخاک خبری نیست. هیات مستقبل به استقبال ایستاده اند. یک یک به مهمانان خوش آمدید می گویند. بچه های جوان با لباس منظم مهمانان را راهنمایی می کنند. اولین بار است که کلمات تاجیکی را می شنوم. برایم بسیار جالب است. زبان آرام دارد. کلمات شمرده شمرده ادا می شوند. برخی از اصطلاحات نامأموس به گوشم می خورد. بعد از کمی دقت می فهمم که چه می گویند. وقتی به سالن هدایت می شویم دختران تاجیکی برای مهمانان چای می آورند. لباس سفید برتن دارند. روسری در سرشان نیست. گویا حجاب شرعی شان را فرو نهاده اند. علما همه نشسته وچای نوش جان می کند .عکس العمل زیادی دیده نمی شود. چشم ها اگر به ساق های سفید اصابت می کنند گویا اتفاقی رخ نمی دهد. خبرنگاران یکی بعد دیگری به سراغ همان کسی می رود که بادی خوب تر وملایی تری دارد. بعداز لحظه ای به موتر های خاص مهمانان نشسته به مهمان خانه هدایت می شویم. موتر در سایه های درختان سرو وناجو آهسته راه می رود. دو طرف سرک  جمعیت زیادی دیده نمی شود. عابرین یکی یکی با احساس آرامش راه می روند. ذهنم به جمعیت وازدحام پل باغ عمومی کابل سرک می کشد.در سرک ها راه یافت نمی شود. انبوهی از موترها، صدای آرنگی که جان از انسان می گیرد. گرد و غبار فراوان  و آدم ها با لباس های متفاوت وسلیقه های مختلف که از اختلاف شان در زندگی حکایت می کنند. کراچی های لیلامی که دو طرف سرک ها را بند انداخته اند. صدای گوش خراش لادیسپکر ها گوش ها را آزار می دهند. بوی تند ماهی وکباب که از دکان ها پخش می شوند. صدای کباب فروش ها که مردم را به دکان خود فرا می خوانند . همه وهمه دریک لحظه از پیش چشمم می گذرند. به مهمانخانه یا هوتل اویستا می رسیم. هوتلی است در چهار پنج طبقه. با حیاط بسیار بزرگ که در آن حوضچه هایی نیز با آبشار های دیدنی به انسان حس دیگری می دهد. تندیسی که فکر می شود از فردوسی باشد در طرف راست راهرو، عابرین را به بازخوانی اندیشه کلاسیک می خواند.هرکس به اتاق های مرتب ومنظم راهنمایی می شود. اولین چیزی که توجهم را به خود جلب می کند دو جلد قرآن شریف است که هریک بالای یک جای نماز، روی میز گذاشته شده اند. قاب های انار، انگور، سیب، پسته ، نخود، کشمش و... هرکدام شوق ما را به جانب  خود می کشند. وقتی از انگور ها در دهان می گذارم حس می کنم زندگی جدیدی آغاز کرده ام. اشیا همه تغییر یافته اند. رنگ وبوی دیگری دارند. همه چیز خصلت تازه ای یافته است. دیگر آن "منی" نیستم که در کابل بودم. من کسی دیگر شده ام. چرا که دراطرافم چیزهایی دیگری اند . حیات دیگری دارند. با زبان دیگری سخن می گویند. من- که همان آدم پیشینم- اندک اندک خودم را آدم دیگری می یابم. این تغییر را ابتدا در احساس خود می بینم بعد به اندیشه خود. گویا همیشه اتفاق ها ابتدا در  حس می افتند بعد عقل آن را در یک باز تولید جلب خود می کند و در اندیشه دیگر ارزانی می دارد. حس می کنم مذهب در یک چهرۀ دیگر به سراغ من آمده است. اشیایی که در اطرافم دیده می شوند ودر نظم خاصی چیده شده اند، مذهب را هم با تعریف تازه به من معرفی می کند. مذهبی که دارای نظم و پاکیزکی است. همه چیز در اعتدال ودر جای خود عرضه شده است. فضای ساکت و آرام اتاق تمام دغدغه هایم را بیرون می راند. در من کسی حرف نمی زند. هر صدایی که می آید بیرون ازخودم است. حس می کنم وجود مستقل یافته ام. حالامی توانم به عنوان یک انسان صدای دیگری را بشنوم. مزمحل شده در نگرانی های خود نیستم. می توانم قرآن را در صدای آبشار بشنوم. می توانم آیه های وحی را در بیرون از قرآن نیز بخوانم.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 12:40  توسط جعفری  | 

قسمت اول

(سفرنامه تاجیکستان)

تذکر:

تاجیکستان کشوری است با مساحت(195 م) km² ‫   ۱۴۳٬۱۰۰  و جمعیت( 100 ام  )    ۷٬۲۱۵٬۷۰۰ . این کشور در9 سپتمبر سال 1991 م استقلال خود را از شوروی سابق به دست آورد ومدت 5 سال درگیر جنگ های داخلی بود که در اثر آن 50 هزار نفر کشته و 700 هزار نفر دیگر بی خانمان گردیدند . در سال 1997 م میان دولت  و گروه اسلام گرای مخالف به رهبری عبد الله نوری با وساطت سازمان ملل، صلح دایمی برقرار گردید. از آن زمان تا کنون این کشور در صلح و آرامی به سر می برد.امامعلی رحمان نخستین رییس جمهور این کشور است که از سال 1371 ه.ش تاکنون رهبری این کشور را به دست دارد.کشور های افغانستان (جنوب- ۱۲۰۶ کیلومتر)، ازبکستان (باختر- ۱۱۶۱ کیلومتر) قرقیزستان (شمال- ۸۷۰ کیلومتر)  وچین (خاور- ۴۱۴ کیلومتر) همسایه های تاجیکستان می باشند. این کشور از لحاظ اقتصادی یکی از کشور های فقیر جهان به حساب می آید که تولید ناخالص ملی آن درسال 2005 م. 2 ملیارد دالر بوده است. براساس نوشتۀ سایت ویکی پدیا  ۷۹.۹٪ مردم آن  تاجیک ، ۱۵.۳٪ ازبک‌ و ۱.۱٪ روس می باشند. اقلیت‌های دیگری نیز از قبیل اوکراینی‌، چینی‌، کره‌ای‌، تاتار و ...در این کشور زیست داردند که  ۲.۶٪ از جمعیت این کشور را تشکیل می‌دهند. دین اکثرمردم تاجیکستان اسلام (بیشتر سنی و دارای اقلیت قابل توجه شیعه اسماعیلی ) است.حکومت تاجیکستان جمهوری و پایتخت آن شهر دوشنبه می باشد.زبان رسمی آن فارسی با گویش تاجیکی است.

از لحاظ تاریخی تاجیکستان جزو سرزمین سغد باستان بود که در زمان داريوش يکم تحت  امپراتوری هخامنشی درآمد. بعد از حمله " اسکندر مقدونی ، تاجیکستان به ترتیب جزئی از پادشاهی‌های سلوکی ، اشکانی ، کوشانی و ساسانی بوده ‌است".

در سال ۷۱۵ میلادی تاجیکستان تحت سلطۀ عرب‌ها قرار گرفت و بعد از آن  که مردم تاجیک دین اسلام را پذیرفتند این کشور به مهد زبان دری وفرهنگ وعلوم متعدد تبدیل گردید ونقش برازنده ای را در تاریخ ادب دری و فرهنگ شرقی ایفا نمود.

در سدهٔ دهم ميلادی ، سامانیان در این سرزمین حکومت می راندند وبعد از آن به ترتیب  غزنویان ، سلجوقیان ، خوارزمشاهیان ، مغولیان ، تیموریان و ازبکها در این قلمرو حاکمیت داشته اند. "در سدهٔ نوزدهم ميلادی ، شمال تاجیکستان (خجند) جزئی از خانات خوقند، و جنوب تاجیکستان جزئی از خانات بخارا بوده است. خانات بخارا در سال ۱۲۴۵ خورشیدی (۱۸۶۶) ، و خانات خوقند در سال ۱۲۴۷ (۱۸۶۸) ، زیر سلطهٔ روسیه تزاری درآمدند."

تاجیکستان به دلیل سابقه کهن تاریخی ، آب وهوای مطلوب، زراعت  و... و نیز به دلیل این که رودکی نخستین شاعر پارسی گوی زبان دری از این خطه برخاسته است، از اهمیت خاصی برای  جهانگردان برخوردار بوده است.

نگارنده نیز هفته گذشته به مناسبت سیمینار "بررسی آثار ابوحینفه وگفت وگوی تمدن ها" ، در این کشور باستانی سفری داشته است که اینک شرح آن را در پی می خوانید.

***

ساعت هفت باید به تاجیکستان پرواز کنیم. شب خوابم نمی برد . هر ساعت یکبار چشم باز می کنم مبادا پرواز را از دست بدهم. ساعت زنگی را تنظیم کرده ام تا ساعت سه ونیم از خوابم بیدار نماید. ولی خواب آرامی ندارم. ترس دارم از طیاره باز بمانم. بالاخره ساعت سه از خواب بیدار شده  وحرکت می کنم. بعداز قریب به یک ساعت انتظار،سوار تکسی می شوم. پیدا کردن تکسی  درشهر کابل آن هم در شب خود یک مکافات است. به فاصله صد متری دروازه غربی میدان هوایی پیاده می شوم . نگهبانان می گویند: مأمورین ساعت پنج ونیم می آیند. مسافرین دیگر نیز می آیند ومنتظر می مانند تا مأمورین بیایند. برای ما گفته شده است که باید سرساعت چهار صبح به میدان باشید وگرنه پرواز را از دست می دهید. در حالی که پرواز ما ساعت هفت صورت می گیرد.در هوای سرد صبحگاهی این طرف و آن طرف گشت می زنم. همۀ دکان ها بسته اند. یک چند گروپ برق در میدان هوایی کابل سو سو می زند. از روشنی سرک ها خبری نیست. حدود صد متری میدان، سرک منتهی به میدان با دیوار های سمیتی مسدود گردیده است. هیچ موتر انتحاری نمی تواند به  داخل راه یابد.  سربازان مسلح درکنار سرک کشک می دهند. جای نشستن می پالم، یافت نمی شود. باید روی خاک ها بنشینم. مسافرین همه تازار های شان را پهن کرده و روی سرک نشسته اند. منتظرند که چه وقت مأمورین می آیند. من در این فرصت به دنبال مسجد می گردم. هنوز درب مسجد باز نشده. ساعت شش صبح را نشان می دهد.بالاخره آفتاب از میان انبوهی از گرد وخاک قد می کشد و روشنی اش را روی میدان پهن می کند. ما ازهمه پیش تر در صف ایستاده ایم . ساعت هفت صبح است. درب میدان گشوده می شود. کارمندان شرکت های خصوصی کام ایر، پامیر وصافی آمده اند اما از کارمندان آریانا خبری نیست. حدود 45 دقیقه از وقت می گذرد. تازه یک مأمور آریانا روی چوکی اش می  نشیند. کمپوترش را چک می کند، خراب است. سیم ها را از کمپیوتر می کشد دوباره وصل می کند اما نمی شود. بعد از 15 دقیقه مأمور دیگری می رسد. بالاخره کمپیوتر را روشن می کند. ما تا متوجه خود می شویم وقت کسان دیگر پاسپورت های شان را در صف مقدم گذاشته اند. جار وجنجال فایده ندارد . باید منتظر ماند. بلی! بی قانونی هم یک قانون است. همینجا هم واسطه کار خود را می کند. کسی که گویا از شناخته های فلانی است نه ده پاسپورت به دست گرفته پیش رییس می گذارد. ... هنوز داخل میدان هستیم. خود را به چوکی های مان محکم گرفته ایم. مبادا چوکی مان از دست برود!! حالا نوبت مقامات است. منتظریم که چه وقت مقامات تشریف می آورند. ساعت از نزدیک به ده است که از بلند گو صدا می زند! مهمانان عزیز! به شرکت هوایی آریانا خوش آمدید!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 12:39  توسط جعفری  | 

حالا در داخل کشور نیز دست های پیدا وپنهانی در کار است تا هویت های کوچک و خورده فرهنگ هایی را -که در این مرز و بوم زندگی دارند- یابه حاشیه بکشانند و یادر فرهنگ های دیگر مزمحل سازند. این مسأله جنبۀ تاریخی نیز دارد. در گذشته سیاست های کلانی برای حذف اقوام و خورده فرهنگ ها در داخل کشور شکل می گرفت واقدامات خشنی هم  در این راستا انجام می یافت که هیچ گاه به توفیق کامل نرسید . اکنون هم جریان هایی در داخل کشور وجود دارد که می خواهند تاریخ افغانستان را به گونۀ دیگر و به صورت انحرافی تحریر نمایند وبه خورد مردم بدهند. پروژه های بزرگ وبامصرف گزافی روی دست است که قصد دارند تاریخ کشور ما وواقع چند دهۀ پسین را دگرگونه جلوه دهند. واین یک سیاست سازمان یافته است که با حمایت خارجی ها وسیاست داخلی ها انجام می گیرد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 8:52  توسط جعفری  | 

22 سنبله 1388 ساعت 2:21

منبع : خبرگزاری صدای افغان(آوا) - کابل

شعر يك امر ناخودآگاه است. به ساخت و ساز استوار نمي‌باشد. اقدامات قبلي هيچ در او اثر ندارد. همينكه غم آمد، شعر خود به خود مي‌آيد ولو اينكه در قالب مشخص شعر صورت بيرون پيدا ننمايد

 آقای محمود جعفري از شاعران و پژوهشگران خوب و با حوصله كشور ما هستند. از ايشان آثار ارزندهاي در زمينه شعر، هنر نويسندگي و ساير فرآورده‌هاي ادبي به بازار فرهنگ و ادب راه يافته است.

اين هفته را بپاي گپ‌هاي ايشان نشسته و به دل واژه‌هايش گوش فرامي‌دهيم:

س. آقای جعفري! مي‌شود كمي از حال و احوالت بگويي؟

ج. مثل گذشته، خسته و پر از ملال!

س. تعجبي ندارد، از وقتي تو را ديده‌ام، اینگونه‌ای؟!

ج. راست مي‌گويي، من هم همينطور فكر مي‌كنم. دليلش را هم نمي‌دانم. شايد سرشت و سرنوشت هم همين‌طور بوده و هست. شايد هم جبر تاريخ و شرايط به اين روزگارم كشانده.

س. به نظرت براي بيرون رفت از اين وضعيت چكار بايد كرد؟

ج. دست خود ما نيست. چون نه آغاز زندگي به دست ما بوده و نه انجام آن به دست ماست. بعضي ها مي‌گويند با زمانه بايد ساخت؛ يعني سوخته و تفيده رفت،منتظر زمانه بود وشرايط را ديد. ما در كشتي بي‌سرنوشت به مقصد نامعلوم در حركتيم. خصوصا وضعيت فعلي، راستش من هدفم را گم كرده‌ام،هيچ نمي‌توانم براي آينده و صبح و شبم تصميم بگيرم. كولي‌وار، به پاي سرنوشت مي‌روم.

س. راستي چرا وقتي از هر شاعري مي‌پرسي همين پاسخ‌ها را مي‌دهد؟

ج. اين، خصلت زندگي شاعرانه است؛ شاعر انساني خاص است كه من به آن «انسان ادبي» اطلاق مي‌كنم. «انسان ادبي» با مردمان ديگر متفاوت است؛ زندگي متفاوتي دارد، در دنياي خاص زندگي مي‌كند. در دنياي «انسان ادبي» تخيل و حيرت حرف اول را مي‌زند. سرگشتگي و پريشاني در نهاد چنين انساني دميده است. چرا كه سرشت تخيل، «آوارگي است». بناءً مي‌توان آن (سرگشتگي) را امر طبيعي دانست. و من هم مدتي كه در ميان واژه‌ها راه رفته، از اين حالت بيرون نيستم. اين، هم براي خود لذتي دارد، در كنار اينكه همواره با رنج، غربت، و آوارگي همراه است.

س. بلي! پس با «همه‌ي بي‌سر وسامانی ام باز به دنبال پريشاني‌ام»، آري؟

ج. بهمنی خيلي دقيق فرموده. شعر هميشه قرين «پريشاني» است. من به اين باور هستم كه هيچ شعر موفق بدون پريشاني و سرگشتگي نيست؛ زيرا از يك «حال» شاعرانه نشأت مي‌گيرد و آن حال شاعرانه وقتي به سراغ شاعر مي‌آيد، «الهام» شكل مي‌بندد. ورود «الهام» همراه «با فلسفه» شاعرانه است و اين «فلسفه شاعرانه» اتفاق نمي‌افتد مگر با پريشاني؛ كه ممكن است اين پريشاني عاملي بيروني نيز داشته باشد، ليكن هرچه اتفاق مي‌افتد و هر حادثه‌اي كه فرو مي‌غلتد، در درون شاعر مي‌باشد. بالاخره تبديل به امر دروني شده، در يك باز توليد ديگر، به شكل واژه‌ها در آمده، نهايتا به شعر مي‌انجامد.

س. پس اين يك درد خواستني است ونباید شكايتي در كارباشد.

ج. اگر منظورت اين باشد، بايد شاعر خود بنشيند و آن درد را از بيرون بطلبد، من موافق نيستم چون گفتم، وقتي نام شاعر گرفته مي‌شود وصف شاعرانگي بر او استوار مي‌گردد، ديگر امر بيروني بوده نمي‌تواند. چرا كه برخاسته از «حس» شاعرانه است و اين «حسن بخشي را در درون شاعر به خود اختصاص داده است و از طرفي خود همين «شكايت» باز جزئي از مجموعه‌ي درد طبيعي است كه به شاعر هم زبان شكايت مي‌دهد و هم توان ادراك «لذت».

س. از شاعر بودنت راضي به نظر مي‌رسي! بلي؟

ج. حقيقت گپ اين است كه من درباره‌ي خود اينگونه فكر مي‌كنم كه: دنياي من از دو بخش مجزا تشكيل شده است: بخشي كه مربوط به ذهنيات و عالم ذهني من مي‌شود. اين بخش صورت و سيرت شاعرانه دارد زيرا هميشه با نوعي از درد و با نوعي از نگاه شاعرانه همراه است و در اين درد، در عين اينكه هميشه مي‌سوزم و آتش مي‌گيرم، لذت هم مي‌برم. خورد و خواب راحتي با آن دارم. اما بخش ديگري از دنياي مرا، بيرونيات تشكيل مي‌دهند. در اين بخش مجبورم كار كنم تا زنده بمانم، مجبورم بچه‌ها را کلان كنم، مجبورم قرض خودم و دين مردم را بپردازم و مجبورم بنويسم و مجبورم شعر بگویم. من در بخش بيرون دنياي خود بر اين باور هستم كه مثل يك مورچه‌اي راه مي‌روم و مثل ذراتي در دست بادهاي حوادث، اين طرف و آن طرف پراكنده مي‌شوم. هنوز خود را يك سوژه مستقل براي شعر (يعني يك شاعر» نمي‌دانم و هيچ از خود و كار بار خود ـ در هر عرصه ـ راضي نيستم؛ چرا كه فكر مي‌كنم، وجودم وابسته به غير است و چون وجود وابسته دارم، هرگز نمي‌توانم ادعاي استقلال كنم.

س. بنده خيلي با کلماتی مانند جبر، اجبار و مجبور موافق نيستم. ترجيح مي‌دهم همه ي اينها را طبيعت زندگي شاعرانه بنامم، شما چه فكر مي‌كنيد؟

ج. درست فرموديد، زندگي شاعرانه يا به تعبير بهتر خاصيت «انسان ادبي» در همين واژه‌ها (جبر، اجبار، مجبور) درخشندگي دارد.

س. با همه ی اين‌ها، آيا شعر مي‌تواند يك تكيه‌گاه باشد، در بسياري از ناملايمات و فرايند‌هاي اندوهبار زندگي؟

ج. شعر يك امر ناخودآگاه است. به ساخت و ساز استوار نمي‌باشد. اقدامات قبلي هيچ در او اثر ندارد. همينكه غم آمد، شعر خود به خود مي‌آيد ولو اينكه در قالب مشخص شعر صورت بيرون پيدا ننمايد. اصلا در اينجا يك چيز ديگر هم بايد بگويم، شعر واقعي اختصاص به شاعر ندارد. بسياري شعر مي‌گويند ولي خود متوجه نيتسند ولي خيلي كساني هم به زعم شعر، شعر مي‌سرايند ولي شعر نمي‌سرايند، به اين ترتيتب مي‌توانيم بگوييم: ما دو نوع شعر داريم: شعري كه شاعر مي‌گويد تنها، و شعري كه هم شاعر مي‌گويد و هم غير و اين دو همان «شعر اندوه» است كه با سرشت زندگي گره خورده است. و اگر اندوه را از شعر برداريم، شعر هيچ مي‌شود و اگر شعر را از زندگي حذف كنيم، زندگي تيغ دو سر مي‌گردد.

س. با اين حساب، پس همواره با شعر زندگي مي‌كنيد؟

ج. در عالم درون بلي، هميشه سرگردان تخيلات شاعرانه و پروازهاي بي‌انجام خودم ولي در عالم بيرون قسمتي را به شعر و ادب اختصاص داده‌ام. در همنشيني با واژه‌ها، تكدي‌گري مي‌كنم تا سكه‌اي از حيات را به دست آورم.

س. در پايان آيا حرفي داريد كه با شعر در ميان بگذاريد؟

ج. وقتي انسان خود «شعر درد» مي‌شود، چگونه مي‌تواند خود را با خود تقسيم كند و در ستيز هم برآيد. يكي شدن من و شعر ـ البته در سير درون ـ توان ستيزه را گرفته است. مثل كاغذ مچاله در گردباد فنا، شيارهاي زمين و آسمان را در مي‌نوردد و پراكنده مي‌شود. ليكن در عالم بيرون معامله و داد و ستدها جريان داشته است. گاهي شعر از من دوري جسته و گاهي من از شعر، وصل و هجران سرنوشت ما را رقم زده است. من هميشه سعي كرده ام اين قسمت بيروني خود را نيز با قسمت درون خود يكي بسازم و هر دو ـ يعني من و شعر ـ با هم در همسری با زندگي به پيش برويم؛ ولي او كرشمه مي‌فروشد و اين سرود را مي‌خواند:

مرنجان دلم را كه اين مرغ وحشي

ز بامي كه برخاست، مشكل نشيند.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 5:42  توسط جعفری  | 

درآفتاب راه می رود

              کبوتر

دریا پر می شود

          از پر

 

****

هشت ونه

 

من ایستاده ام

        روی چشم ها یم

آسمان سنگ می پراکند

پرواز های بی انجام

      فراز دشت های تفتان       فرو می نشینند

                         برخاک

من ایستاده ام

       برگلوگاه سرخ خیبر

غچی ها

  خیمه فراچیده

        از "دیورند" می گذرند

ستاره ای

     بربرج استقلال

              دریا درکف

آسمان را برشانه هایش می کشد

هندوکش

دست می تکاند برآب های هلمند

        شالیزاران شمال

            خواب کشمیرمی بینند

من ایستاده ام

شانه هایم سبز می شوند

تا انار های ترک خورده قندهار

         درالتیام زخم های گرسنۀ کودکان کابل نسوزد.

من ایستاده ام

دلواپس هزار آفتاب سوخته  

چشمان مادران،

        دختران گیسوبه باد هشته

تا گره از دست پاسبانان مرزی بگشاید

وخواب از یال اسپ های ترکمن          فرو ریزد

من ایستاده ام

تو اما

کفش هایت را جفت می کنی

    آفتاب روی پلک هایت به بار می آید.

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 8:39  توسط جعفری  | 

   تأثیر پذیری ازهایکو: هایکو از قالب های رایج ومشهور در ادبیات جاپانی می باشد. شعرهای تاگور متأثر از هایکوهای جاپانی است. دلیلش هم شاید سیرتاریخیِ مذهب بودایی باشد که از هند جانب جاپان را پیش گرفته است. ذن که یکی از مناسک مذهبی دراین مذهب است هنوز در هند رواج دارد و شعرهایکو از این مسأله متأثر می باشد. سروده های تاگور نیز جهت فکری خود را به همین سمت می پیماید ونشان می دهد که وی تحت تأثیرمکتب بودیسم به آفرینش های ادبی دست زده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 8:37  توسط جعفری  | 

اهمیت:

خاطره نویسی یک فن شریف و با ارزش است. نویسنده از این طریق می تواند احساسات خود را به مخاطب انتقال دهد و او را در جریان رویدادی که واقع شده قراردهد. امروزه خاطره نویسی یک نوع مهم ادبی محسوب می گردد. قواعد خاصی دارد و نیازمند توانایی لازم می باشد. هرکسی نمی تواند خاطره بنویسد. تنها کسانی می توانند به نوشتن خاطره دست بزنند که از قدرت بیان کافی برخوردارباشند و فن نویسندگی را به خوبی بلد باشند
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 8:34  توسط جعفری  | 

افغانستان درشرایط دشواری به سر می برد. از یک سو مافیای قاچاق مواد مخدر امنیت را از مردم سلب کرده است. از سوی دیگر القاعد وطالبان با اخلال امنیت زمینه های رشد وتوسعه اقتصادی، آزادی های مدنی و دموکراسی را به چالش مواجه ساخته است. از جانبی هم کشور های مغرض سرحدات افغانستان را تهدید نموده حضور سازمان جاسوسی خویش را در داخل خاک ما هرروز افزایش می دهد. از این رو می توان گفت اردوی ملی افغانستان -که از آغاز تأسیس آن چند سالی بیش نمی گذرد- در وضعیت کاملاً دشواری قرار گرفته است. این که اردوی ملی چگونه می تواند از این بحران به خوبی عبور نماید وچگونه می تواند موانع را از راه خود بردارد و باهمکاری کدام کشورها براین معضلات فایق خواهد آمد و به چه صورت می تواند تشکیلات خود را تقویت بخشد؟ ، پرسش هایی اند که نویسنده در این نبشتار سعی کرده تا به یک یک آن ها پاسخ ارایه نماید. این نبشته اطلاعاتی را در زمینه اردوی ملی افغانستان در اختیار خواننده قرار می دهد تا وی با تکیه براین اطلاعات به تحلیل جامع از وضعیت امنیتی در کشور برسد؛ اگر چند این اطلاعات نمی تواند اطلاعات کاملی در زمینه ی اردوی ملی افغانستان بوده باشد اما با آن هم سعی شده تا مواد لازم وضروری در اختیار خوانندگان قرار گیرد چه این که وقتی نویسنده برای جمع آوری اطلاعات به مقامات عالی اردو مراجعه می کرد، هریک از دادن اطلاعات – حتااطلاعات غیر سرّی – نیز ابا می ورزیدند وهمکاری شان را دریغ می داشتند. ولی بهر صورت توان لازم به کار گرفته شده تا مواد ضروری خارج از دایره ی تحقیق نماند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 10:26  توسط جعفری  | 

موقعيت ژئوپولیتک هرواحد سياسي در سرنوشت يك كشور ووضعيت آن درنظام بين الملل تأثيرات بسزايي دارد. سياست خارجي همواره از وضعيت ژئوپولیتک تأثير پذير مي باشد. افغانستان به دليل موقعيت ژئوپولیتک خود همواره در كشاكش بازيگران قدرت هاي بزرگ قرار داشته است.  چنان چه زمانی کمیته دفاع استعماری بریتانیا بیان داشت" دروازه های هندوستان در افغانستان قرار دارند و مشکل افغانستان بر وضعیت در هندوستان سیطره دارد..." روي همين ملحوظ دو قدرت بزرگ به منظور دستيابي به آب هاي گرم، افغانستان را مورد تعرض وتجاوز شان قراردادند وتلاش كردند تا اين كشور را در منازعات بين المللي نيز درگير سازند اما افغانستان در جريان دو جنگ جهاني استراتژي بي طرفي را برگزيد وتوانست از اين سياست بهره هاي خوبي ببرد. از اين رو بايد گفت: بي طرفي افغانستان درمنازعات بين المللي از نكتة برجسته درسياست خارجي اين كشور به حساب مي آيد چه اين كه همين امر سبب گرديده است كه تمامي بلوك هاي قدرت درجهان وهمنيطور همسايگان، به افغانستان به مثابة يك كشور قابل اعتماد نگاه نمايند. و ازسوي ديگر افغانستان با توجه به سياست بي طرفي توانسته توجه قدرت هاي بزرگ و كشور هاي منطقه را به خود جلب نموده منافع ملي كشور را از اين طريق تأمين نمايد بدون اين كه خود را در منازعات منطقه اي و بين المللي درگير سازد.  بنابراين سياست بي طرفي، يك سياست كاملا دقيق در تاريخ گذشته افغانستان به حساب مي آيد. ليكن در وضعيت كنوني كه شرايط جديدي در منطقه وجهان به وجود آمده و بلوك هاي قدرت از بين رفته جهان به سمت تك قطبي شدن مي رود، آيا باز بايد از اين سياست پيروي نمود؟ براي اتخاذ يك تصميم درست درشرايط كنوني، لازم است سياست بي طرفي افغانستان را درگذشته خصوصاً در جنگ جهاني دوم مورد مطالعه قرار دهيم.  در اين مقاله سعي شده است تا ابتدا مفهوم بي طرفي، انواع بي طرفي، شرايط منطقه وافغانستان در دوره جنگ جهاني دوم، توضيح داده شود سپس به بررسي بي طرفي افغانستان در جنگ دوم جهاني پرداخته شود. در اين مقاله به اثبات خواهد رسيد كه بي طرفي افغانستان از كدام نوع بي طرفي بود؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 10:24  توسط جعفری  | 

جامعه برپايه قراداد اجتماعي بنياد نهاده شده است. اين نظر ژان ژاك روسو است. تنها نه او بلكه تمام اصحاب قرارداد اجتماعي  مثل هابز و لاك  براين باور مي باشند. آن چه روسو را از ديگر اصحاب قرارداد، جدا ومتمايز مي سازد، تفسيري است كه او از قرارداد اجتماعي ارايه داده است. او قرارداد اجتماعي را با اراده عمومي تفسير مي كند و عقيده دارد كه اين قرارداد بين افراد ( چنانچه هابز مي گويد) يا افراد ودولت ( چنانچه لاك مي گويد) شكل نمي گيرد بلكه طي دو مرحله به وجود مي آيد. در مرحله نخست ميان افراد ودر مرحله بعدي ميان افراد ودولت شكل مي گيرد و در كل براراده عمومي استوار مي باشد.روسو براي استحكام نظريه خويش به انسان شناسي رجوع مي كند وقانون واخلاق را برهمين مبنا اعتبار مي بخشد. كتاب "قرارداد اجتماعي" روسو طي سال هاي متمادي مورد استمساك بسياري از محققين بوده واكنون نيز از اعتبار خاصي برخوردار مي باشد. تعدادي از نويسندگان و انديشمندان پيرامون اين كتاب شرح و تفسير هايي  را نگاشته اند و به توضيح قرارداد اجتماعي روسو پرداخته اند.از اين رو نگارندة اين متن نيز با توجه به اهميت موضوع، آن را در مزاق طبع خويش يافته در اين نبشته سعي مي ورزد تا قرارداد اجتماعي روسو را براساس روش مقايسه اي شرح دهد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 10:21  توسط جعفری  | 

ادبيات اروتيك"(62)

ادبيات سياه"(63 )

“شطح”(64 )

شعر چرند(65)

آركي تايپ(66)

ادبيات پيشگويانه(67)

چهار معنايي(68 )

شعر سَُبك و تفريحي(69)

شعر سياسي(70)

شعر نمايشي(71)

شعر نو خسرواني(72 )

سه گاهي(73 )

تصنيف( 74 )

شعر شباني(75 )

پورنوگرافي(76 )

منطقه گرايي(77 )

شعر روایتی(۷۸)

شعر لاهوتي (79 )

***

ادبيات اروتيك"(62)

"ادبيات اروتيك" نوعي از ادبياتي است كه به مسايل غريزي مي پردازد. اين نوع ادبي از زمان هاي دور در ادبيات كهن وجود داشته است. هرچند به تناست تفاوت فرهنگ ها، تفاوت چشمگيري درگونه هاي آن ديده مي شود. براساس همين تفاوت برخورد ها، اصطلاحات مختلفي براي آن به كار رفته است از قبيل تن كامه سرايي، ركيك سرایي و... . برخي "اروتيك" را با"پورنوگرافي"(هرزنگاري) مرادف دانسته وبرخي آن دو را ازهم متمايز شمرده اند. به هرصورت چيز مشترك در اين اصطلاحات، بيان مسايل غريزي به صورت عريان وغير عريان آن در اثر ادبي مي باشد . عشق، پوچي، گذرايي بودن، محدوديت واژگاني، استفاده از كلمات ركيك، تصاوير مستهجن، داشتن وجهة شخصي، لذت جويي، و... از جمله صفات "ادبيات اروتيك" به شمار مي آرود.

آن چه "ادبيات اروتيك" را اهميت بخشيده وباعث شده است تا نويسندگان بسياري به آن -به عنوان نوع ادبي - بپردازند، ارزش هاي زيباشناسي آن مي باشد. سيروس شميسا در كتاب خود به نام "شاهد بازي" به صورت مفصل آن را تشريح و واكاوي كرده است.همچنان "داكتر جلال خالقي مطلق" از پژوهشگران اصلي اين نوع ادبي در ادبيات فارسي به شمار مي رود.

"ادبيات اروتيك" در ادبيات ملل جهان جايگاه گسترده اي را به خود اختصاص داده است. در ادبيات سانسكريت و هند باستاني آثار زيادي باهمين گرايش نگاشته شده است كه از جمله مي توان به چند اثر مشهور مثل " كاما سوترا"(كلمات قصار عشق) نوشتة واتسيايانا، "رمزهاي عشق" اثركوكوكا،" پنج خدنگ" اثر"ملك الشعرا"،"روشنايي عشق" نوشتة گوناكارا،"حلقة عشق" ازجايادوا، "جوانة عشق" از"بهانوداتا" و كتاب"مرحلة عشق" اثر شاعري به نام كوليانمول، اشاره كرد. در اساطير يوناني "اورس" پسر خداي جنگ و "افردويت" بانوي خداي عشق وز يبايي، و در اساطير رومي "اَمور" پسر "مراس" خداي جنگ و "ونوس" ايزد بانوي عشق وزيبايي از نمونه هاي روشن "ادبيات اروتيك" در زمان قديم مي باشند. در ادبيات دري نيز مي توان نمونه هاي فراواني را در آثار شاعران ونويسندگان بزرگ مشاهده كرده مثلاً نظامي درهفت پيكر، خاجوي كرماني در شعر گل و نوروز، عارف اردبيلي  در فرهاد نامه، ملاعبدالشكور بزمي در داستان پدومات، امير معزي دربرخي از قصيده هايش، مولانا جلال الدين بلخي، منوچهري، خاقاني، حافظ، سعدي، عبدالواسع جبلي، گرگاني، عثمان مختاري، ابوالحامد محمودجوهري زرگري، فرغ فرخزاد، شاملو، سيمين بهبهاني ، فريدون توللي، يدالله رؤيايي و... از شاعران ونويسندگاني اند كه به نحوي اين موضوع را در آثارشان بيان كرده اند. "مه ستي" را نخستين شاعر اروتيك سراي فارسي خوانده اند.

به اين ترتيب اروتيك بخشي از ادبيات فارسي را تشكيل مي دهد و امروزه بعضي از نويسندگان از "رنسانس ادبيات

اروتيك فارسي" سخن مي گويند.

در ادبيات اسلامي نيز نمودار هاي روشن وآشكاري دارد كه بررسي تفصيلي آن مجال ديگري مي طلبد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 10:47  توسط جعفری  |