تبليغاتX
صدای سوخته

صدای سوخته

ادب, فرهنگ, سیاست و اجتماع

 

 شعر بر"وضع" خود مي چرخد. "وضع" شعر در توفاني از آيينگي قرار دارد. منشأ آن "الهام" است. الهام وقتي فرو مي ريزد، روح آيينگي آن را جذب و در جان خويش حل مي كند وهمه تشنگي هاي خود را فرومي نشاند. روح آيينگي چيست؟ روح آيينگي همان "روح شاعرانه" است.  روح شاعرانه سراز چندين "دانه" برمي كشد. اين "دانه" ها در تأليف هم، جان واحدي مي گيرند. با درهم آميزي سريع، ساختار جديد مي يابند؛ كه نام آن روح شاعرانه گذاشته مي شود. پس براي دريافت روح شاعرانه وشناخت حدّ و بُن آن، بايد به ريشه ها و بنيان هاي آن توجه نماييم. به باور خامه حاضر بنياد هايي كه "روح شاعرانه" بر آن ها استوار مي باشند عبارتند از:

الف. طبع: هر طبعي نمي تواند جايگاه شاعرانه داشته باشد؛ زيرا خوي هاي متفاوتي در آدمي وجود دارد كه او را شخصيت مي بخشند. خوي شاعرانه چيزهايي اند نهادينه شده در احساس انساني. اين خوي، شاعر را از جنس خودش بيرون مي برد وبا همة اشيا پيوند مي دهد.  گاهي از خودش فراتر مي رود و گاهي فروتر مي نشيند و زماني در اصل خويش محصورمي ماند به گونه اي كه هرگز تقلاي بيرون رفتن از خود را ازخاطر نمي برد. بيش تر از هرچيز ديگر با طبيعت همسنخي مي نمايد. در حضور طبيعت به نماز مي ايستد و او را شيفتة سيرت خود مي گرداند. طبيعت زادگاه نخست طبع شاعرانه به شمار مي رود. وقتي شاعر در جست وجوي كلمه مي برايد تنها اثري كه از اين واكاوي حاصل دست او مي گردد، طبيعت است.  طبيعت روح شاعر را از تشنگي سيراب مي سازد. تشنه را تشنه تر مي كند؛ چرا كه در اين تشنگي كمال و پختگيِ وجود دارد. شاعر براي فروكاستن از تشنگي، هرگُل وگياهي را مي چشد وبو مي كشد. و به اين طريق به اداراكات بسيار و لذت آفريني دست مي يازد.

 

آيينه در آيينه

(علي(ع) در آيينه شعر)

راستي سخن گفتن از علي(ع) كاري بس دشوار است؛ چرا كه تعريف از يك شخص نيازمند احاطه به تمام ابعاد شخيصتي او مي باشد. بناءاً كسي مي تواند از علي(ع) سخن بگويد كه او را درك كرده باشد در حالي كه ما قطره اي از اقيانوس معرفت او را هم نتوانسته ايم دريابيم. تنها كسي كه مي تواند از علي(ع) سخن بگويد محمد بن مصطفي پيامبر خداوند رحمن است. اوست كه در بارة علي(ع) مي فرمايد: من شهر علمم و علي(ع) باب اوست. اگر تنها به همين موضوع بسنده كنيم مي بينيم كه درك و دريافت بحربي كران علي(ع) براي انسان ها ميسور نيست. با اين وجود هركسي آمده و قطره اي از اين بحر را تعريف كرده اند. هر انسان به توان شناخت خويش علي(ع) را از پردة راز ها بيرون نهاده اند. نويسندگان واهل انديشه وخرد به عنوان پژوهشگران انديشة مولا به جنبه هاي خاصي از انديشه او پرداخته اند. تاريخ نويسان به رشادت ها و زندگي وكارهاي عملي او تأمل ورزيده اند و شاعران هم شخصيت او را از منظر هاي مختلف در قالب كلامِ برتر ريخته اند. به اين ترتيب هركسي آمده و به اندازة ظرفيت خويش فيض برده اند. اما سخن ما در شعر شاعران است. اين كه شاعران چگونه آمده اين موضوع را در اشعار شان تجلي بخشيده اند؟ ما اگر بخواهيم اشعار شاعران را از اين منظر، در يك كليت، مورد ارزيابي قرار دهيم، به اين نتيجه مي رسيم كه شاعران سه نوع برخورد داشته اند:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 13:31  توسط جعفری  | 

 

اسم؛ نقطه اي بردايرة پرگار

نخستين موجود در جهان هستي اسم است. حتا پيش از اين كه چيزي به نامِ "جهان" ديده بگشايد، اسم آمده بود. يعني قبل از هر آغازي اسم آغازيافته بود. زمان -كه چيزي درخود وبيرون از هرچيز است-، درمتن اسم پايدار مانده است. هنگامي كه زبان شكل گرفت، اسم در آن تجلي يافت. زماني هم كه اشيا نطفه بست و يا پا در وجود نهاد، درشعاع اسم قد آراست. پس اسم در هركون ومكاني حضور دارد وحضورش را از مدت ها قبل حفظ كرده است. حضور اسم در زبان واشيا حضور دايمي و لايزال است؛چراكه ذات زبان واشيا را تشكيل مي دهد. چيزي كه ذات باشد، هميشه هست. هيچ گاه فنا نمي پذيرد. زماني هم كه اشيا رنگ هستي را فرو مي نهد، اسم، سرفرازتر مي ايستد. به اين ترتيب اسم درهمه چيز و در همه زمان، مكان و زبان سيلان دارد ومطلق نگر است.

 

نگاه شاعرانه؛ راه آسان شاعري

در تعريف شعر گفته اند: "شعر حادثه اي است كه در زبان رخ مي دهد".  اين تعريف به جوهره وذات شعر انگشت اشاره رفته است. زبان به عنوان عنصر اساسي ياد شده است؛ يعني اگر بخواهيم به معرفت كامل شعر دست يازيم بايد نخست از معبر زبان عبور كنيم. زبان را پل بسازيم سپس با گام هاي شمرده و جست وجو گرانه  به ماهيت دروني آن راه يابيم. اين تعريف روشن مي سازد كه شعر زبان ويژه در كام دارد.  در حوزة مرزي خاصي زندگي مي كند.  زبان شعر چيست؟ براي اين كه دريافت خويش را اززبان شعر مشخص سازيم ناچاريم تا به مقدمه اي، زبان ترنماييم.

اگر زبان را يك انسان فرض كنيم، اين انسان در دو چهره به ساحت وجود راه مي يابد:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 13:26  توسط جعفری  | 

 

مير سيف الدين عزيزي فرزند مير مقام الدين  انصاري يكي از شاعران قرن سيزدهم هجري است. او در جواني عزم مزارشريف كرد و پس از چندي اقامت در آن جا دوباره به كابل آمد و بيش تر عمر خود را در كابل گذراند. پشت كار و حوصله مندي ازخصوصيات برجستة وي به شمار مي آيد. او با سخت كوشي تمام غزليات و رباعيات بيدل را در سال 1383 ه . ق در كتابي گرد آورد و جُنگي از غزليات ومثنويات را در سال 1382 ه. ق ترتيب داد كه حاوي اشعاري از شاعران پيشين ومعاصران وي مي باشد. تحفت الصبيان از آثار مشهور او مي باشد. اين كتاب در ايران به چاپ رسيده است. مير سيف الدين عزيزي شخص آگاه، فاضل وسياح بود. اشعار وي از لطافت و رواني خاصي برخوردار مي باشد. يك نمونه از اشعار او را مي خوانيم:

اي شوخ مياراي قد سرو روان را

تا نشكني از غم دل صد پيرو جوان را

تا خال سيه بر رخ گلرنگ نهادي

آتش زدة سوخته خلق جهان را

از خنجر خونريز تو دل ها همه چا كند

از بهر خدا چيست مكش تير و كمان را

اي قوت روان لعل تو يا قوت روان است

يك بوسه ببخشا و بده قوت روان را

يكبار سوي بنده عزيزي نظر كن

با يك نگهت باخته ملك دو جهان را

مصطلحات ادبي (5)

كليت شاعرانه

شعر از تجربة فردي آغاز مي يابد. اين تجربة فردي نخست در ذهن شاعر روند شكل گيري خود را طي مي كند. وقتي وارد زبان مي گردد، شاعر را رها مي كند. در فضاي كاملاً وسيع پروازش را دم مي دهد. هرچه فراتر مي رود وبا مخاطب جديد تري رو به رو مي شود، جهان فراخ تري را مي آزمايد. دركليت فرا اقليمي تري قرار مي گيرد. مثلاً هنگامي كه حافظ مي فرمايد:

من اگر نيكم اگر بد تو برو خود را باش

هركسي آن درود عاقبت كاري كه كشت

در اين جا شاعر از يك تجربة فردي مي آغازد. گفت وگوي حافظ، گفت وگوي خودش هست با اول شخص مخاطب. اين گفت وگوي ذهني ناشي از تجربة فردي او مي باشد. وي درتجربة فردي خود، اين موضوع را آزموده است. او مي خواهد در قالب زبان به ديگران نيز نشان دهد.  اين است كه شعر او نشانه اي مي شود از رفتارهاي اجتماعي وي كه صورت كلي تري يافته است. در مصراع دوم، اين تجربه ها همگاني تر مي شود. انسان به عنوان عضو جامعة انساني، دراين همدردي شريك او مي گردد.

 در مجموع شعر از جزئي به سمت كلي حركت مي كند تا اين كه در مقام نازماني خويش مي نشيند. آن چه شعر را در براي رسيدن به اين مرام كمك مي رساند تشديد احساسات، عواطف و مفاهيم مشترك انساني است كه به نام امورفطريه در نهاد آدمي بنيان گذاشته شده است. هرچه شاعر دربرخوردش با زبان از اين نوع پشتوانه هاي رواني بهره ببرد، تجربه هاي فردي او به تجربه هاي عام تبديل مي گردد و در نتيجه كليت شاعرانه پديد مي آيد. البته كليت شاعرانه عين كلي منطقي نيست چرا كه در كلي منطقي تجربه ها صورت انتزاعي مي يابند و هيچ گونه رنگي از تجربه و آزمون هاي فردي را در خود نگه نمي دارند در حالي كه در كليت شاعرانه يا كلي شعري، تجربه فردي هنوز برپاية خود استوار است. رنگ خود را از دست نداده است. 

مصطلحات ادبي (6)

شعر بي زبان

وقتي شعر گفته مي شود همة ذهن ها جانب قالب هاي تعيين شده در زبان رجوع مي كند. اين تداعي ناشي از عادت و تعريفي است كه معمولاً از شعر انجام گرفته است. ولي در يك دريافت دقيق تر و با توجه به ذات شعر،در مي يابيم كه شعر تنها در زبان نيست. شعر يك موضوع كلي است كه گاهي در صورت زبان شكل مي گيرد وگاهي در اشيا نطفه مي بندد و گاهي در مفاهيم و صور ذهني اندام مي گيرد. اين دريافت مبتني بر نگاه واقع بينانه نسبت به ذات شعر مي باشد. مطابق اين دريافت، شعر "كلام موزون ومقفا" يا كلام "متكرر، متوازن وخيال انگيز" نيست. شعر "گره خوردگي عاطفه وتخيل در زبان آهنگين" نمي باشد. همچنان شعر حادثه اي نيست كه در زبان واقع شده باشد بلكه شعر يك نگاه عاشقانه است كه در هر پديده اي امكان حضور دارد. شعر، زبان بي جسم است. بدون اين كه خود را نشان دهد، هزار مفهوم را انعكاس مي دهد و صدايش درگوش جان ها مي نوازد. شعر امر "دريافتني" است نه حسي. به چشم وگوش نمي توان به او دست يافت. هرچه سرِطمع نماييم نمي توانيم به قدرت بازو حاصلش كنيم. خود مي آيد بي كه ما آن انتظارش داشته باشيم. مانند شبنم وسرسر صبحگاهي امر "سيال" و"خيال انگيز" است. "سبكبال" ما را تا نا كجاآباد مي برد. "زيبايي" اش را برماعرضه مي كند و ما را "لذت" مي بخشد. "خوشي" نثار مان مي كند. با "لطافت" طبعي كه دارد همه را در آغوش خويش مي فشارد. منظرگاهش تا آسمان هفتم راه مي پيمايد. "بادپا" ما را تا همق هستي خويش فرا مي كشد. ناخود آگاه برما "تأثير" مي گذارد. هرگز "خشونت" و "زمختي" را نمي پذيرد. با سنگيني و "ثقالت" كاملاً مخالف است. برجاي بال پرنگان پرواز مي كند. نمونه بارزش را در زيبايي يك گل، لبخند مليح يك عاشق، خال لب يك يار، آواز پرندگان، نوك خامة يك نقاش، ساز تار يك موسيقي مي توان يافت.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 13:21  توسط جعفری  | 

(۳)

 

زبان گفتار

گفتار خود زبان است. وقتي زبان گفتار گفته مي شود، مقصود زباني است كه در مقابل زبان رسمي ونوشتار قرار دارد. اگر زبان را به رسمي وغير رسمي تقسيم كنيم، زبان گفتار  جزو زبان غير رسمي به شمار مي رود؛ يعني زباني كه مردم عام به آن صحبت مي كنند.در معاملات و كار هاي روزانه و رفتار هاي اجتماعي خود از آن استفاده مي برند.  پس خصوصيت نخست زبان گفتار همانا عام بودن آن مي باشد. خصوصيت ديگر آن اين است كه هميشه براي رسيدن به پيام مورد استفاده قرار مي گيرد. اين جا درحقيقت مقابل زبان ادبي مي ايستد كه مقصود در آن تنها رسيدن به معنا نمي باشد بلكه آرايه هاي ظاهري نيز در آن دخالت دارد. نويسنده مي كوشد تا با بهره گيري از صنايع بديعي و بياني برتأثير گذاري آن بيفزايد. درحالي كه در زبان گفتار سعي بردريافت پيام است. هيچ هدفي جز آن مراد كلام نمي باشد. از همين جهت گوينده خودش را نزديك تر نسبت به مخاطب احساس مي كند. كاملاً درحضور او مي بيند. متوجه تمام حركات طرف مي باشد. به اين صورت زبان گفتار شكل تجربي پيدا مي كند. از دايرة انتزاع بيرون مي افتد. حسي تر مي شود. سرزندگي وپويايي مي يابد.  از ديگر ويژگي هاي زبان گفتار اين است كه تحول پذيري شديد دارد. چه اين كه هر زباني به مرور زمان شكل خود را از دست مي دهد و شكل جديد براي خود برمي گزيند اما زبان گفتار اين تحول را شديد تر وسريع تر مي پذيرد از اين رو تنوع  وگوناگوني در آن بيش تر ديده مي شود. زيرا زبان گفتار تابع شرايط و زمان مي باشد. هرچه شرايط وزمان تغيير پيدا كند به همان سان زبان گفتار نو تر مي شود.

                                                                   (۴)

جهان تجربي شعر

از جمله چيز هايي كه مي شود روي آن مكث كرد جهان تجربي در شعر است. جهان تجربي در شعر جهان نظام مندي است كه تحت قواعد خاص شكل مي گيرد. از انسجام طولي وعرضي برخوردار است.  نقطة آغاز و پايان مشخصي دارد. اين جهان،  بر روابط از پيش فرض شده استوار مي باشد. تنوع از ويژگي هاي آن به شمار مي رود. علاوه بر آن در درون خود جهان هاي ديگري را دارد كه هركدام خود شامل چندين عالم ديگر مي باشد. اين جهان تنها جهان ممكنات نيست بلكه غير ممكنات را نيز در بر مي گيرد. در چنين عالمي هيچ غير ممكني وجود ندارد. هرچه به تصور راه مي يابد از ممكنات شمرده مي شود. هرچه توان خلق ذهن آدمي بالاتر برود به همان پايه آفرينش هاي او نيز سيرصعودي خود را مي پيمايد. جهان، پشت جهان آفريده مي شود. براي دريافت جهان هاي ديگر بايد از ممارست لازم برخوردار بود. اين ممارست معمولاً از درك روابط اشيا به همديگر توانمند مي شود. قدرت دريافت را بالاتر مي برد. به اين وسيله جهان تجربي شاعر از عوالم ديگر جدا مي شود. ساحت تازه اي مي يابد.

معرفي شاعران(12)

رازق رويين

 

رازق رويين درسال 1329 ه .ش  در ولايت بلخ ديده به سيماي هستي آشناكرد. تحصيلات ابتدايي را در زادگاهش به اتمام رسانيد سه بعد در سال 1348 ه . ش وارد پوهنحي زبان وادبيات دري پوهنتون كابل گرديد. بعد از فراغت، درموسسه تربيه معلم بلخ به تدريس پرداخت. بعد از 1357 در وزارت معارف به تأليف كتب درسي زبان وادبيات دري مشغول ايفاي وظيفه شد. از سال 1360 تا سال 1364 در پوهنتون كابل پوهنحي زبان وادبيات دري، تدريس نمود. همزمان به صفت منشي مسلكي انجمن نويسندگان افغانستان بخش ادبيات كودكان ونوجوانان مسؤوليت اجرا نمود. درسال 1365 هنگامي كه اوضاع سياسي- اجتماعي دركشور برهم ريخت، ترك وطن گفت و به بلغارستان رفت.  ودر سال 1371 از پوهنتون سوفيه در بلغاريا رشته فيلولوژي درجه دكتراي خويش را دريافت نمود. مدت سه سال هم در پوهنحي شرقشناسي بلغارستان زبان وادبيات فارسي دري را تدريس كرد. او اكنون به حيث رييس كانون فرهنگي افغانستاني هاي مقيم بلغارستان و سردبير مجله خاك ايفاي وظيفه مي نمايد و با خانواده اش مقيم بلغارستان مي باشد.

از رازق رويين چندين اثر درشعر ونثر به نشر رسيده است كه از جمله مي توان به كتاب هاي" شكفتن در سترون خاك، غچي غچي بهار شد، افتو بارانك، ازفردوسي بياموزيم، بابنفشه هاي باران، برنطع آفتاب، از سال هاي توت وابريشم وكتب درسي براي صنوف 2 ، 3، 5، 6، 8 و 9  " اشاره كرد. او از دهه چهل به بعد شعر مي سرايد وشعر وادب كار اصلي او مي باشد. رويين در خانوادة فرهنگي به دنيا آمده است لذا زمينة رويكرد او به جانب شعر را مي توان به اوان كودكي او برگرداند. چنان چه خود درگفت وگويي با ما، اين موضوع را تأييد مي كند و مي گويد: "از همان اواني كه صنف هفت وهشت مكتب مي رفتم در خانه به وسيله پدرم با كتاب هاي روضت الصفا، منطق الطير عطار، بوستان وگلستان سعدي، ديوان حافظ و رستم نامه آشنا شدم. "

بررسي مجموع كار هاي رويين دقت وفرصت بيش تري مي طلبد اما اگر در يك نگاه فشرده به آن بپردازيم بايد بگوييم كه كار هاي او در سه دوره مشخص قابل تحقيق مي باشد: نخست در دهه پنجاه، بعد هم دهه شصت و سه پس در زمان غربت. در دهه پنجاه يكي از چهره هاي شناخته شدة شعر نيمايي به حساب مي آيد. در دهه شصت به شعر كودك مي پردازد ودر غربت به بيان رنج هاي جامعه ومردم روي مي آورد.

شعرهاي او از خصوصياتي چون صميميت، فخامت در زبان، صراحت و معنا گرايي برخوردار مي باشد. در بعد عاطفي اكثراَ تابع درد هاي اجتماعي مي باشد. رويين در قالب هاي مختلفي طبع آزمايي كرده است. غزل، قصيده، نيمايي و شعر سپيد از تجربيات قابل توجه او به شمار مي آيند. او كار هايش را باشعر كلاسيك آغاز مي كند ولي با شعر نيمايي به شهرت مي رسد. بالاخره  شعر سپيد براو چيره مي شود و دست او را از سروده هاي سبز پر مي سازد.

در شعر نيمايي رازق رويين يكي از كساني است كه در دهة پنجاه و شصت همراه برخي از شاعران ديگر به جانب نوسراي روي آورد و اشعار ناب نيمايي را خلق كرد. او دليل گرايش خود را در چند امر مي داند: "يكي اين كه جو غالب همين بود. بسياري از شاعران با توجه به كار هاي نيما دست به آفرينش هاي نو زدند و اين موجب شد تاتعداد ديگر نيز به اين سمت روي بياورند. ديگر اين كه انگيزه هاي اجتماعي مثل جنبش مشروطيت و شكل گيريِ يك نگاه واقع گرا، سبب گرديد تا علاقه مندي خاصي به شعر نيمايي به وجود آيد. "

البته تأثير پذيري از شاعراني نظير نيما، اخوان ونادرپور را نيز نمي توان ناديده گرفت. رويين اين تأثيرات را امر طبيعي مي داند و عقيده دارد كه مادر حوزة كلان فرهنگي زندگي مي كنيم بناءاً اين مقدار تأثير پذيري ها امر كاملاً معمول مي باشد.

در يك كلام، سرايش شعر نيمايي وشعر كودك و همچنين تأليف متن كتب درسي از شمار كارهاي برجسته وارزشمند رويين  به حساب مي آيند.

در آبنوسي ماه

كه شب به گوش هزاران گل و گياه وفلز

حكايت غم ياران رفته را مي خواند

دلم ز دوريت اي يار نازنين پربود

*

ميان اشك و سرود

و كوچه هاي فلق كز درون بستر نور

مرا به آينه و آب و

               زندگي

مي خواند

 ترا زعرش عروجت

-به خويش مي خواندم.

*

اميد، ريشة بودن

به هر صداي عبور

درخت مي شد ومن

چنان پرنده تنها كز آستانه شب

و كوچ و غربت

      - سر در درون پر مي برد

تراچه عاشقوار

            -چه عاشقانه

                   صدا كردم

اگر نه دست تو برشيشه هاي شب مي كوفت

كدام دست آيا

  مرا به خانه ات اي ميزبان رفته ز دست

به مهماني صدها سرود وصاعقه برد

*

تنم ؛

بلوط كهن

-       اين خميده از صد زخم

در آبنوسي ماه

ميان اشك وسرود

مرا به آتش خود سوختن فرا مي خواند

ومن به آينة شب نگاه مي كردم

وشب خموش تر از رويش گياهان بود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 9:50  توسط جعفری  | 

 

گفته اند: "بنياد زبان بر اسم است". مي خواهيم بدانيم چرا؟ اسم چيست؟ در تعريف لغوي، اسم كلمه اي است كه براي ناميدن اشيا، اشخاص،يا معنا به كار مي رود. اين تعريف تنها به خصوصيت فزيكي اسم اشاره دارد؛ ناميدن. مي خواهيم چيزي را از چيزي تفكيك كنيم و بشناسيم. اگر اسمي وجود نداشته باشد نمي توانيم اشيا را از همديگر تميز دهيم. در جهاني كه زيست مي كنيم، ما به پديده هاي گوناگون و موجودات مختلف رابطه برقرار مي كنيم. جهان ما تنها جهان من نيست. بلكه همه در آن شريكند. زيستگاه همه موجود ات است. بنا براين اگربخواهيم از رابطة خود باساير موجودات سر در بياوريم ناچاريم خود را در مقايسه با ديگر پديده ها تعريف كنيم. اين تعريف ممكن نيست مگر از راه اسم. پس تعريف لغوي فقط به اين ويژگي اشاره دارد اما آيا اسم همين است و بس؟ نه چنين نيست. اسم در عين داشتن صورتي كه ما به وسيلة آن اشيا را از هم جدا مي كنيم، معنايي هم دارد. به تعبير ديگر ازدوجوهره برخوردار است: فزيك وميتافزيك. هردو بعد اسم چنان درهم تنيده اند كه جدايي آن ها غير ممكن مي باشد. پس اگر بخواهيم اسم را بشناسيم بايد به هردو بعد نظر داشته باشيم. با توجه به دايره وسيع اسم است كه نقش اصلي اسم روشن مي گردد. بانگاه جهان شمول مي توانيم دريابيم كه اسم چيست؟ از چه لامكاني برخوردار است؟ اسم در اين شناخت خود از چند خصوصيت بهره مند است:  از جمله اين كه "بيان" كننده است. اين بيان اختصاص به زمان، مكان و اشياي خاص ندارد. همه چيز در دايره وجود اسم معنا مي يابد. شكل مي گيرد وتعريف مي شود. حتا خود اسم هم، شكل خويش را از خود مي گيرد؛ يعني كاركردي پيدا مي كند كه خودش را هم هستي مي بخشد. چيز هايي كه هست وچيز هايي كه نيست را لباس زندگي مي پوشاند. در جايگاه خداوندي مي نشيند واز عقل هم فراتر مي رود. از آسمان هاي دور به اشيا ومخلوقات خويش نگاه مي كند.

ترجمه ناپذيري زبان

زبان يك نشانه است. اين نشانه اين گونه نيست كه هيچ استقلالي از خود نداشته باشد. مثل صدها جسم بي جان ديگر  بركنار جاده اي افتاده باشد. زبان يك آفريننده است در عين زمان يك مخلوق هم هست. او خود را از ذهن آدمي مي گيرد ولي از جانب ديگر بسياري ازچيز ها را مي آفريند. حتا عقل وعلم كه خود زادة آن هاست، در يك مرحله، از درون زبان پديدار مي گردد. هنر، اخلاق، فرهنگ و جامعه در زبان چهره مي گشايند. زبان به تمامي آن ها هستي مي بخشد. آن ها را از كتم عدم درمسير وجود قرار مي دهد. معقولات درجامة منقولات مي پيچد و همه را درنام درخشنده مي آرايد.اين درهم تنيدگي ذهن وعين، چشمه جوشان زبان است كه در سرزمين هاي مختلفي راه مي يابد. به اين طريق زبان، جهان بي كرانمند مي گردد. هيچ اقليمي مشخص را نمي پذيرد. در جغرافياي معين نمي ايستد. ترجمه هم نمي شود. چرا كه جهاني را با جهان ديگر تفسير كردن كاري است ساده لوحانه. زيرا جهان كه زادة جهان نخست است چگونه مي تواند عين آن بوده باشد. جهان نخست خصلت ها و صفت هايي را دارد كه حين انتقال از ذاتش نمي افتد بلكه آن چه از او جدا مي شود، پوسته هاي فرسوده اي اند كه تنها به درد جهان خود مي خورند ولاغير. نسبت چنين جهاني اُولا، به مادر و كودك مي ماند. هرچند كودك از بتن مادر به دنيا گام گذاشته اما او، مادر نيست. در نسبت زبان هم، اين موضوع ساري مي باشد؛ يعني زبان در معنا( جان) ي خود قابل حمل نيست. آن چه از او برگردان مي شود تن وصورت است. ورابطه جان و تن رابطة سرشت يافته اي است كه بارفتن يكي ديگري نيز مي ميرد. بناءاً هرگز نمي توان انكار كرد كه زبان در چاچوب معنا وصورتِ اصلي خود، ترجمه ناپذير است.

 معرفی شاعران (11)

محمدعمر خان عمر فرزند محمد كلان خان درگذر ديوان بيگي كابل ديده به هستي نهاد. پس از پايان تحصيلات درسال 1260 به حكومت كرم مقرر گرديد. درسال 1266 ق به صفت معاون ومنشي خاص حكومت محمد افضل خان در تركستان ايفاي وظيفه نمود. سه بعد حاكم تخته پل و سنگ چارك مقرر گرديد. زماني كه جنگ ميان سردار محمد افضل خان و اميرشيرعلي خان در گرفت، محمد عمر خان به عنوان افسر نظامي وارد ميدان كار وزار شد وتوانست لشكريان امير شيرعلي خان را شكست دهد. اين بود كه امير شيرعلي خان كينه محمد عمر خان را به دل گرفت و دستور قتل او را صادر نمود. هنگامي كه محمد افضل خان در تاشقرغان به دست امير شيرعلي خان گرفتار گرديد، محمد عمر خان به دليل نام نيكي كه ميان مردم داشت مورد عفو قرار گرفت. از اين پس محمد  عمر خان گوشه نشيني را برگزيد. ليكن اميرشيرعلي خان از وي خواست تا به فرمان روايي كرم برود كه تقاضاي وي را پذيرفت.  محمد عمر خان در عين اين كه از دانش فراوان برخوردار بود اندوخته