تبليغاتX
صدای سوخته

صدای سوخته

ادب, فرهنگ, سیاست و اجتماع

در این که شعر گفتار از چه زمانی آغاز گردید، تاریخ موثقی در دست نیست. بعضی گفته اند سابقة شعرگفتار به گات های اوستا بر می گردد، و از آن زمان تاکنون ادامه داشته است. سید علی صالحی طی مصاحبه ای می گوید:

"شعر گفتار یک میراث کهن است که ریشه در گات های اوستا دارد و این لایة بسیار پرظرفیت در خانه شعر فارسی به حیات خود ادمه داده و با حضور در بخش هایی از غزلیات حافظ به اوج خود رسیده است."


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 13:41  توسط جعفری  | 

مرد ایستاده است، خود را می بیند. اشیا ایستاده خود را می بینند. همه ایستاده خود را می بینند. بعد آسمان فرود می آید. چشم مرد پر از آسمان می شود. آسمان در چشم مرد ایستاده خود را می بیند. خاک بالا می آید، زمین بالا می آید، خود را می بیند. همه خود را می بینند.

باد می وزد. مرد شور [تکان] می خورد. اشیا شور می خورند. همه شور می خورند. آسمان پر از باد می شود، پر از خاک می شود. چشم مرد نمی بیند. آرنگ تکسی می پیچد؛ صحرا پر از آرنگ می شود. دره پر از آرنگ می شود. آسمان پر از آرنگ می شود. اشیا پر از آرنگ می شوند.

مرد با آب بازی می کند. آفتاب با آب بازی می کند. صدای جیرجیرک به گوش می رسد. صدا تکرار می شود. پشت به پشت بیش تر. باز بیش تر. دیگر صداست که شنیده می شود؛ شنیده نمی شود. مرد دست به گوش می برد. صدای خويش را می شنود. بعد هم صدای زن و فرزندش را. همینطور که پیش می رود به صدای دوستانش می رسد. سپس صدا کم کم پایین می آید، پایین تر...

مرد دست را پایین می آورد. ناخن هایش رسیده است. انگشتانش بزرگ شده اند. مشتش را باز می کند، باد از مشتش پرواز می کند. خط کف دست خود را می خواند؛ یکی دیگری را قطع کرده. معلوم نیست از کجا آمده و به کجا می رود. مرد به دنبال آغازش می گردد، پایانش را گم می کند. پایانش را می جوید، آغازش می پرد.

نگاه مرد پایین می غلتد؛ خاک هنوز شور می خورد. نقش گام ها امتداد جاده را پر کرده است. سایة آدم ها هنوز راه می روند. پشت افق، تاریکی مبتذلی دیده می شود. همهمه ای از نقش گام های افتاده بر خاک بالا می آید. مرد بو می کشد؛ پدرش دست او را می شوید. مادر جوراب پشمی می بافد، مبادا از باد و برف بسوزد. کمی که پیش می رود، شامه اش ر ا از دست می دهد. حس می کند شخصی، او را به طرف خود می کشد. نگاهش را می چرخاند؛

پشت سرش صدای گام هایی شنیده می شود که آهسته آهسته به او نزدیک می شوند. گوش فرا می دهد؛ گریة رازآلود یک کودک است. گریه انعکاس می کند. صدا صد برابر می شود. گریه می پیچد؛ دره گریه می کند. دشت گریه می کند، ده گریه می کند. گریه گریه می کند؛ مرد هم گریه می کند.

مِه غلیظ او را می پوشاند. اشیا ناپدید می شوند. چشمان مرد چیزی را نمی بیند. صدایی دور بدنش می پیچد، او را به جلو می کشد. صدایی به پاهای او می چسپد. صدایی از شمال و صدایی از جنوب چهار تکه اش می کند. حس می کند در قلمرو باد خانه ساخته است. هوا بوی شبنم می دهد و او روی خاکستر راه می رود.

آرنگ تکسی مرد را تکان می دهد. سخت تکان می دهد. او عریان می شود از مِه، از صدا. از تاریکی عریان می شود. نگاهش بر گل گندم می افتد که طعم تلخ شیطنت بر لب دارد. مرد خود را انکار می کند. نمی خوا هد نان به دست گندم بخورد. دلش شور می زند. هی هوس تاکستان می کند. "آفتاب پرست" را می بیند، هنوز دانه نیاورده. روی قریه بازی، به دنبال کبوتر چتر گشوده. اسپ ها از آخور رم کرده اند، گل یاس می چرند. زنان هیزم در سبد دارند، با شتاب به طرف تنور می دوند. بزها پشت همدیگر را می خارند. کرم ها همدیگر را می خورند. همه چیز عجیب به نظر می رسند.

مرد فکر می کند؛ چرا؟ اما فکرش قد نمی دهد. می خواهد از کسی بپرسد؛ چرا؟ زبانش را نمی بیند. سنگ را بر می دارد و بلند می کوبد؛ صدای شیشه ها تکرار می شود؛ چرا؟ سنگ تکرار می شود؛ چرا؟ دره تکرار می شود؛ چرا؟ دشت تکرار می شود؛ چرا؟

عرق از بدن مرد قطره قطره می غلتد. خروسان دانه دانه می چینند. مرد می نشیند سنگ را نگاه می کند، سنگ خود را می بیند. مرد شيشه را مي بيند، شیشه خود را می بیند، همه چیز عجیب به نظر می رسند.

شب نیست. مِه نیست. باد نیست. مرد کتاب را می بیند. کتاب خود را می بیند. صدای موز و نی شنیده می شود؛ کلمه ها یکی پی دیگری ظاهر می شوند. راه می روند. می ایستند، می افتند. باز کلمات دیگری ظاهر می شوند، راه می روند، می ایستند، می افتند. گروه دیگری می آیند، تکرار می شوند.

مرد لحظه ای چشمش را می بندد. سنگ را نگاه می کند. سنگ خود را می خواند. به درخت های آن طرف دریا نگاه می کند، درخت ها خود را می خوانند، به چشمه ای که از سنگ جدا می شود نگاه می کند، چشمه خود را می خواند، خاک خود را می خواند، آسمان خود را می خواند، دریا خود را می خواند. همه خود را می خوانند.

مرد چشمش را می گشاید؛ هیچ چیز سر جایش نیست. مِه نیست. ماه نیست، باد نیست. سنگ نیست. هیچ چیز نیست. همه چیز عجیب به نظر می رسند. مرد می ایستد. باد می ایستد. سنگ می ایستد. دریا می ایستد. همه می ایستند. مرد خود را می بیند. آسمان خود را می بیند. زمین خود را می بیند. آرنگ تکسی می پیچد. صحرا پر از آرنگ می شود. دره ، دشت و ده پر از آرنگ می شوند. دريا پر از آرنگ مي شود. مرد پر از آرنگ می شود.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 13:33  توسط جعفری  | 

 

 

آفتاب به انتظار ايستاده بود، چشم به سپيدي پيشانه محمد(ص). و کعبه در آخرين وداعش با حنجرهء حق، مي سواخت. دشت در دشت پشت هموار کرده تا معبر گام هاي روشن باشد.

حاجيان باز مي آمدند، 124 هزار انسان، زمزم رفته و نوش بر مي گشتند . هزاران شعله از دل يک شمع، هزاران فرياد از يک نفس سرود رهايي مي خواندند. گرماي سوزان، آتش محبت شان را داغ تر مي کرد. يک يک پاي به "غدير" مي گذاشتند، کوير تشنهء ديدارشان. معبدي که خورشيد در آن ريشه مي گيرد، ايمان سبز مي شود و دريا در کف دستي جمع مي گردد. نقطه تلاقي همه راه ها، راه هايي که فقط به او ختم مي شود. فاصله ها از چهارسو در آن گرد آمده از هم مي گسلد و رو به توحيد مي آرد. و به کعبه مي رسد.

پيامبر (ص) فرمان توقف مي دهد. بازماندگان فرا مي رسند. و پرسش عظيم در چشمان عابران حلقه مي زند. اين چاشت آتش! اين کوير داغ! خستگي و عطش! حادثه اي تکرار شده است يا وحيي تازه مي شود؟ حيرت و شگفتگي در جان همه مي دود. دلها، چون قلب صحرا مي طپد. چشم ها به انتظار طلوع ديگري کوه ها را مي پالد.

جهاز شتران روي هم مي افتند و پيامبر(ص) فراز مي رود تا به تماشاي عام نزديک تر گردد. نام خداوند طنين افکن مي شود. و فرياد لبيک از هر دلي بر دشت هاي باير جاري مي گردد. اقرار به توحيد همه را يکدست مي سازد و فرياد مي شود. معاد، ايمان آدميان را به رستاخيز عظيم دعوت مي کند و همه به آهنگ واحد، آن را شهادت مي دهند.

چون فرياد انا محمد رسول الله بر دل آسمان مي نشيند، تن تسليم شان خاک را مي آرايد.

سپس علي(ع) را مي خواند کنارش مي ايستد. حيرت و شور، عرق از در يا بيرون مي کشد. دست علي در دست پيامبر بلند مي رود. خاک ها تماشا مي شوند. لحظه سکوت و تماشا است. هيچ چشمي نمي ماند که آن دو يد قدرت را بهم نديده باشد. آنگاه صاعقه اي در آسمان مي درخشد:

من کنت مولاه فهذا علي مولاه" و تکرار مي شود. اي هر که من مولاي اويم، پس اين علي مولاي اوست، محبت من در او خاتمه مي يابد عشق او عشق من است. شمشيرش با بازوان من حوالت مي شود. پيام من زبان سرخ او را به داد مي آورد. چون بر من گزريد او را تماشا کنيد. من بر گزيده ام و اينک مي روم. او مي آيد و گزيده مي شود. جان ما يکي است و سخن ما نيز.

خواستيد محبت مرا باز گيريد، دلش را بدست آريد. جهان در او خلاصه گرديده. مرگ و حيات، عنان در کف او دارند. زنده گي جلوه نگاه اوست. خنده و گريه از دستان او تقسيم مي شود. مرا پيروي کنيد اگر خواهيد او را بشناسيد. راه او را برويد اگر خواهيد خداي را تماشا کنيد. از گذرگاه او به معرفت آشنايي خواهيد يافت.

دست همه به تاييد، آسماني شدند، نغمه هاي تبريک و شادباش، از در ياي متلاطم اوج گرفته، علي را گلباران نمودند.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 13:30  توسط جعفری  | 

(نگاهی به مجموعه شعر "وقتی هوای چشم ترا مه گرفته بود")

«هرگز نگشت گوشت ز ناخت جدا» بدان

من نیستم، قسم به تو، جایی که نیستی

تو گفتی عشق بی حاصل تر از خار است، می دانی

و من گفتم که من "خواهان سیب از بید و از کاجم 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 13:29  توسط جعفری  | 

بر اساس اطلاعات منابع مستقل، تعداد پنجاه هزار نیروی نظامی شوروی و سی وهشت هزار نیروی نظامی دولتی در این جنگ از بین رفتند. همچنان 103 فروند طیاره ( به قولی 200 )، 313 هلیکوپتر، 1450 تانگ و ملیارد ها دالر خسارات مالی دیگر به  قوای اشغالگر وارد گردید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 13:26  توسط جعفری  | 

گوهر

دلا خواهی که پرگوهر نمایی  جیب دوران  را        

همیشه سعی وکوشش کن که یابی علم و عرفان را

اگر خواهی کنی حاصل ازین  دریا د رمقصود        

بکش   بر   نیل   مطلب    انتظار   ابر  نیسان  را

اگر گوش خرد  باز است  بر آهنگ   فغفوری         

ندارد  هیچکس  چشم   شکست  چین  و جاپان  را

خلاف وضع تصویرت نماکاری که جان داری        

مده  خجلت  زبیکاری  تو بر خود عکس نادان را

نباشد عیب  صیقل را  کف دست  سیه کاران           

کند  روشن  سواد  شام  چشم صبحگاهان را

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 13:22  توسط جعفری  | 

قدرت ایجاد است  طبعت در طلب کاهل مباش

نقد حالی است و نسیه بار مستقل مباش

رشته ای درمجمع اضداد دارد اتحاد

غافل از کیفیت مبنای آب و گل مباش

گر زچشم ابر افتی در دل دریا نشین

تشنه کام بحر در آغوش چون ساحل مباش

از عقیدستی بروی خود در احسان مبند

نکته گفتیم وکم از بید بی حاصل مباش

نارسایی سعی جز فقدان استعداد نیست

مرد همت باش و در اندیشة مشکل مباش

گر بره افتادی اخر به جایی می رسی

گرم رو ای دل به فکر دوری منزل مباش

حق به حجت غالبست و طالب حق هم قوی

عرض اندامی کن و مرعوب از باطل مباش

ای خزان افسرده خسته در جهان بیدلی

از بهار عالم تحقیق خود غافل مباشد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 13:21  توسط جعفری  | 

از کف خویش رها زلف نگاری کردم

میگزم دست به دندان که چه کاری کردم

فرصتم نیست که در بزم نشینم نفسی

چن نسیم از سرکوی تو گذاری کردم

کوهکن چشم تو روشن که من دلشده نیز

آستین بر زدم و دست به کاری کردم

بسکه زین قوم بد اندیش بدیدم آزار

سبحة شیخ خیال سرماری کردم

مزن ای برق فنا شعله تو برمأوایم

به صد امید مهیا خس وخاری کردم

مام گیتی چو مرا زاد هماندم سرخویش

نذر تیغ ستم و تحفة داری کردم

باغ مضمون شده از خامة من تازه نوید

ابر نیسانم وشاداب بهاری کردم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 13:19  توسط جعفری  | 

به رویم یار اگر مژگان کند از ناز باز امشب 

چونقش پا به راهش خاک بوسم از نیاز امشب

زبس بیتابم از طرز نگاه چشم سرمستش

به دل خواهم زنم خنجر زمژگان دراز امشب

چو چنگ از هر رگ من نالة قد راست برخیزد

به این قانون نوازد باز اگر از پرده ساز امشب

چو گل ا ز پوست بیرون آیم از اظهار بالیدن

اگر از ناز بنوازد مرا آن دلنواز امشب
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 13:17  توسط جعفری  | 

جهان در چشم حق بینان بود ویرانه بنیانی

وجود اهل دل باشد درآن چون گنج پنهانی

نباشد قبة اخضر فزون از پردة نیکی

اگر نبود دل عارف در آن شمع فروزانی

جهان کانست و عارف گوهر رخشندة آن کان

گر از گوهر بودخالی چه باشد ارزش کانی

بلی ارباب بینش آفتاب رحمت حقند

جهان بی پرتو آن هاست چون تاریک زندانی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 13:14  توسط جعفری  | 

 

می میطلبم ساقی نی ساغر ومیخانه                   

  مقصود بود کیفی نی شیشه وپیمانه

آزاده عشق تو مرهون تکلف نیست                

   ویرانه چه آبادی آباده چه ویرانه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 13:11  توسط جعفری  |