مرد ایستاده است، خود را می بیند. اشیا ایستاده خود را می بینند. همه ایستاده خود را می بینند. بعد آسمان فرود می آید. چشم مرد پر از آسمان می شود. آسمان در چشم مرد ایستاده خود را می بیند. خاک بالا می آید، زمین بالا می آید، خود را می بیند. همه خود را می بینند.
باد می وزد. مرد شور [تکان] می خورد. اشیا شور می خورند. همه شور می خورند. آسمان پر از باد می شود، پر از خاک می شود. چشم مرد نمی بیند. آرنگ تکسی می پیچد؛ صحرا پر از آرنگ می شود. دره پر از آرنگ می شود. آسمان پر از آرنگ می شود. اشیا پر از آرنگ می شوند.
مرد با آب بازی می کند. آفتاب با آب بازی می کند. صدای جیرجیرک به گوش می رسد. صدا تکرار می شود. پشت به پشت بیش تر. باز بیش تر. دیگر صداست که شنیده می شود؛ شنیده نمی شود. مرد دست به گوش می برد. صدای خويش را می شنود. بعد هم صدای زن و فرزندش را. همینطور که پیش می رود به صدای دوستانش می رسد. سپس صدا کم کم پایین می آید، پایین تر...
مرد دست را پایین می آورد. ناخن هایش رسیده است. انگشتانش بزرگ شده اند. مشتش را باز می کند، باد از مشتش پرواز می کند. خط کف دست خود را می خواند؛ یکی دیگری را قطع کرده. معلوم نیست از کجا آمده و به کجا می رود. مرد به دنبال آغازش می گردد، پایانش را گم می کند. پایانش را می جوید، آغازش می پرد.
نگاه مرد پایین می غلتد؛ خاک هنوز شور می خورد. نقش گام ها امتداد جاده را پر کرده است. سایة آدم ها هنوز راه می روند. پشت افق، تاریکی مبتذلی دیده می شود. همهمه ای از نقش گام های افتاده بر خاک بالا می آید. مرد بو می کشد؛ پدرش دست او را می شوید. مادر جوراب پشمی می بافد، مبادا از باد و برف بسوزد. کمی که پیش می رود، شامه اش ر ا از دست می دهد. حس می کند شخصی، او را به طرف خود می کشد. نگاهش را می چرخاند؛
پشت سرش صدای گام هایی شنیده می شود که آهسته آهسته به او نزدیک می شوند. گوش فرا می دهد؛ گریة رازآلود یک کودک است. گریه انعکاس می کند. صدا صد برابر می شود. گریه می پیچد؛ دره گریه می کند. دشت گریه می کند، ده گریه می کند. گریه گریه می کند؛ مرد هم گریه می کند.
مِه غلیظ او را می پوشاند. اشیا ناپدید می شوند. چشمان مرد چیزی را نمی بیند. صدایی دور بدنش می پیچد، او را به جلو می کشد. صدایی به پاهای او می چسپد. صدایی از شمال و صدایی از جنوب چهار تکه اش می کند. حس می کند در قلمرو باد خانه ساخته است. هوا بوی شبنم می دهد و او روی خاکستر راه می رود.
آرنگ تکسی مرد را تکان می دهد. سخت تکان می دهد. او عریان می شود از مِه، از صدا. از تاریکی عریان می شود. نگاهش بر گل گندم می افتد که طعم تلخ شیطنت بر لب دارد. مرد خود را انکار می کند. نمی خوا هد نان به دست گندم بخورد. دلش شور می زند. هی هوس تاکستان می کند. "آفتاب پرست" را می بیند، هنوز دانه نیاورده. روی قریه بازی، به دنبال کبوتر چتر گشوده. اسپ ها از آخور رم کرده اند، گل یاس می چرند. زنان هیزم در سبد دارند، با شتاب به طرف تنور می دوند. بزها پشت همدیگر را می خارند. کرم ها همدیگر را می خورند. همه چیز عجیب به نظر می رسند.
مرد فکر می کند؛ چرا؟ اما فکرش قد نمی دهد. می خواهد از کسی بپرسد؛ چرا؟ زبانش را نمی بیند. سنگ را بر می دارد و بلند می کوبد؛ صدای شیشه ها تکرار می شود؛ چرا؟ سنگ تکرار می شود؛ چرا؟ دره تکرار می شود؛ چرا؟ دشت تکرار می شود؛ چرا؟
عرق از بدن مرد قطره قطره می غلتد. خروسان دانه دانه می چینند. مرد می نشیند سنگ را نگاه می کند، سنگ خود را می بیند. مرد شيشه را مي بيند، شیشه خود را می بیند، همه چیز عجیب به نظر می رسند.
شب نیست. مِه نیست. باد نیست. مرد کتاب را می بیند. کتاب خود را می بیند. صدای موز و نی شنیده می شود؛ کلمه ها یکی پی دیگری ظاهر می شوند. راه می روند. می ایستند، می افتند. باز کلمات دیگری ظاهر می شوند، راه می روند، می ایستند، می افتند. گروه دیگری می آیند، تکرار می شوند.
مرد لحظه ای چشمش را می بندد. سنگ را نگاه می کند. سنگ خود را می خواند. به درخت های آن طرف دریا نگاه می کند، درخت ها خود را می خوانند، به چشمه ای که از سنگ جدا می شود نگاه می کند، چشمه خود را می خواند، خاک خود را می خواند، آسمان خود را می خواند، دریا خود را می خواند. همه خود را می خوانند.
مرد چشمش را می گشاید؛ هیچ چیز سر جایش نیست. مِه نیست. ماه نیست، باد نیست. سنگ نیست. هیچ چیز نیست. همه چیز عجیب به نظر می رسند. مرد می ایستد. باد می ایستد. سنگ می ایستد. دریا می ایستد. همه می ایستند. مرد خود را می بیند. آسمان خود را می بیند. زمین خود را می بیند. آرنگ تکسی می پیچد. صحرا پر از آرنگ می شود. دره ، دشت و ده پر از آرنگ می شوند. دريا پر از آرنگ مي شود. مرد پر از آرنگ می شود.