بهار از منظر حافظ و مولانا
نوروز مي رسد. سالي مي گذرد و سالي مي آيد. زمستان سر درلاك خويش مي كند وبهار باشادابي كامل چهره مي گشايد. درخت هابه شكوفه مي نشينند. سبزه ها جلوة ديگري مي يابند. گل ها تن مي آرايند و بلبلانِ مست به نغمه سرايي مي پردازند. درنتيجه طبيعت حيات تازه اي مي يابد.
تغيير "حال" طبيعت، جلوه هاي ظاهري آن ست. اما آيا انديشيده ايم كه در اين "صورت" زيبا و دلگشا، "سيرت" زيباي ديگري هم هست كه نگاه مان را به خويش مي خواند؟
شكي نيست كه جدا از صورت، سيرتي هم وجود دارد. آن چه را ما به چشم مي بينيم غير آن است كه به دل هاي اهل "طريقت" راه دارد. به عبارت ديگر دو نوع طبيعت وجود دارد؛ يكي آن كه به ديده "آيد" و ديگري آن كه به ديده "درآيد". يكي وجود عيني وشهودي طبيعت است و ديگري وجود معنوي و ادراكي آن. دروجود عيني طبيعت جز ماده چيزي ديده نمي شود. درخت ها پس از يك خواب زمستاني بيدار مي گردند. گل ها شكوفه باز مي كنند وعطر مي پراكنند. سبزه ها از نو سر بر مي كنند و رشد طبيعي خويش را كمال مي بخشند. اما در وجود باطني طبيعت، هزاران "وجود" سر از خاك برمي كشد و در جان عاشق، جهاني را مي آرايد. به نظر مي رسد اين "وجود"، "وجود حقيقي" عالم بوده باشد. چرا كه "هستِ" ظاهر، حكايت "حالِ باطن" را مي كند و در پرتو آن شكل خويش را فراچنگ مي آورد. همان سان كه جسم آدمي جز پوست و گوشت و استخوان چيزي نيست بلكه روح وجان است كه او را قوام بخشيده و راه مي برد، ساير ماديات هم در شعاعِ "هستِ" "جان"، صورت يافته اند. ليكن اين كه آن "جان" چيست و چگونه مي باشد، از قوة ادراك ما بيرون است. ما از درك آن عاجز مي باشيم. البته منظور از درك جان، درك واقعي آنست است ورنه هر چشمِ دلي، مي تواند به درون پرده راه بَرد. اگر اندكي از خود بيرون آييم و چشم به درون دوزيم به آساني مي توانيم دريابيم كه چه راز ها در درون اين پردة خموش جريان دارد. از همين جاست كه فرق يك شاعر و عامي روشن مي شود. شاعر نگاهش را به درون طبيعت مي كشاند ولي يك فرد عادي تنها به چشم جسماني اكتفا مي كند. همچنان كه يك انديشمند هيچ گاه در ظاهر يك پديده باقي نمي ماند بلكه در موج بي كران هستي شنا مي نمايد، يك شاعر نيز سيل گل را مد نظر ندارد . او هميشه سعي مي ورزد تا به دنياي اسرار راه يابد و از جهان "ضمير" ، خبر تازه اي به دست آورد. شاعران بزرگ معمولاً كساني بوده اند كه توانسته اند تا دلِ درياها راه بروند و بر عمق اقيانوس ها منزل گزينند. در ميان شاعران پارسي گوي مي توان از حافظ، مولوي، سعدي، عطار نيشابوري، حكيم سنايي غزنوي، بيدل، صايب، خيام، باباطاهر و... نام برد. ما براي اين كه توانسته باشيم بهار را از منظر اين بزرگان ببينيم، به چند شعر از اين ميدان دارانِ جاودان ياد توجه مي كنيم. نخست سري به خانة حافظ مي زنيم:
ادامه مطلب
