تبليغاتX
صدای سوخته

صدای سوخته

ادب, فرهنگ, سیاست و اجتماع

اینک روز دیگر می رسد وسال تازه می شود. بهار پشت بهار. حیف که این بهار خزانی را نیز در پی دارد.  آری این چنین تلف می شویم. پیشاپیش سال نو را به شما تبریک می گویم و شادمانی را ارمغان جاودان برای دل های تان آرزو می کنم.

بهار از منظر حافظ و مولانا

 

نوروز مي رسد. سالي مي گذرد و سالي مي آيد. زمستان سر درلاك خويش مي كند وبهار باشادابي كامل چهره مي گشايد. درخت هابه شكوفه مي نشينند. سبزه ها جلوة ديگري مي يابند. گل ها تن مي آرايند و بلبلانِ مست به نغمه سرايي مي پردازند. درنتيجه طبيعت حيات تازه اي مي يابد.

تغيير "حال" طبيعت، جلوه هاي ظاهري آن ست. اما آيا انديشيده ايم كه در اين "صورت" زيبا و دلگشا، "سيرت" زيباي ديگري هم هست كه نگاه مان را به خويش مي خواند؟

شكي نيست كه جدا از صورت، سيرتي هم وجود دارد. آن چه را ما به چشم مي بينيم غير آن است كه به دل هاي اهل "طريقت" راه دارد. به عبارت ديگر  دو نوع طبيعت  وجود دارد؛ يكي آن كه به ديده "آيد" و ديگري آن كه به ديده "درآيد". يكي وجود عيني وشهودي  طبيعت است و ديگري وجود معنوي و ادراكي آن. دروجود عيني طبيعت جز ماده چيزي ديده نمي شود. درخت ها پس از يك خواب زمستاني بيدار مي گردند. گل ها شكوفه باز مي كنند وعطر مي پراكنند. سبزه ها از نو  سر بر مي كنند و رشد طبيعي خويش را كمال مي بخشند.  اما در وجود باطني طبيعت، هزاران "وجود" سر از خاك برمي كشد و در جان عاشق، جهاني را مي آرايد. به نظر مي رسد اين "وجود"، "وجود حقيقي" عالم بوده باشد. چرا كه "هستِ" ظاهر، حكايت "حالِ باطن" را مي كند و در پرتو آن شكل خويش را فراچنگ مي آورد. همان سان كه جسم آدمي جز پوست و گوشت و استخوان چيزي نيست بلكه روح وجان است كه او را قوام بخشيده و راه مي برد، ساير ماديات هم در شعاعِ "هستِ" "جان"، صورت يافته اند. ليكن اين كه آن "جان" چيست و چگونه مي باشد، از قوة ادراك ما بيرون است. ما از درك آن عاجز مي باشيم. البته منظور از درك جان، درك واقعي آنست است ورنه هر چشمِ دلي، مي تواند به درون پرده راه بَرد. اگر اندكي از خود بيرون آييم و چشم به درون دوزيم به آساني مي توانيم دريابيم كه چه راز ها در درون اين پردة خموش جريان دارد. از همين جاست كه فرق يك شاعر و عامي روشن مي شود. شاعر نگاهش را به درون طبيعت مي كشاند ولي يك فرد عادي تنها به چشم جسماني اكتفا مي كند. همچنان كه يك انديشمند هيچ گاه در ظاهر يك پديده باقي نمي ماند بلكه در موج بي كران هستي شنا مي نمايد، يك شاعر نيز سيل گل را مد نظر ندارد . او هميشه سعي مي ورزد تا به دنياي اسرار راه يابد و  از جهان "ضمير" ، خبر تازه اي به دست آورد. شاعران بزرگ معمولاً كساني بوده اند كه توانسته  اند تا دلِ درياها راه بروند و بر عمق اقيانوس ها منزل گزينند. در ميان شاعران پارسي گوي مي توان از حافظ، مولوي، سعدي، عطار نيشابوري، حكيم سنايي غزنوي، بيدل، صايب، خيام، باباطاهر و... نام برد.  ما براي اين كه توانسته باشيم بهار را از منظر اين بزرگان ببينيم، به چند شعر از اين ميدان دارانِ جاودان ياد توجه مي كنيم.  نخست سري به خانة حافظ مي زنيم:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:22  توسط جعفری  | 

 

جدیداً کتابی از خانم فریبا حیدری به دستم رسید. ظاهراً خود در هرات زندگی می کند. این کتاب هم در پاییز سال جاری در 500 نسخه از سوی انتشارات فدایی هروی به نشر رسیده است. طرح جلد دلکشی دارد و نام زیباتر از آن؛ یعنی "و آوازهای بنفش بی قانون". همین که این نام را می بینم، توجهم به اهمیت کتاب جلب می شود؛ چراکه نام ساده ای نیست. کاملاً از ذهن یک شاعر آگاه تراوش نموده است. "جیغ بنفش" را قبلاً شنیده بودم؛ اما وقتی ”آواز بنفش" بر آسمان ذهنم پرواز می کند، هزار و یک خاطره را زنده می گرداند. بعد هم "آشنایی زدایی" را ببین! به "آواز" رنگ "بنفش" می بخشد. سپس برای آن "بی قانونی" را وضع می کند. علاوه بر آن که واو عطف در آغاز این اسم نشان می دهد که این صدا، از پی صدها صدای دیگر آمده است. همین است که فوراً به متن مراجعه می کنم: شعرها همگی سپید! این از همه هم جالب تر! زیرا که مجموعه مستقل "شعر سپید" کم تر دیده ام.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:17  توسط جعفری  | 

كتاب "شعر سپيد چيست؟" پس از نشر در نشريات كابل، باز تاب يافت. اين بازتاب ها متفاوت بودند. برخي به معرفي پرداخته وبرخي هم به كاستي هاي آن نيز اشاره كرده بودند. از جمله، محفلي نيز به همين مناسبت تحت عنوان از "دانه به گل" از سوي انجمن آزاد ظهير الدين محمد بابر برگزار گرديده بود كه گزارش مختصر آن  در هفته نامة اقتدار ملي و مشاركت ملي به نشر رسيده است. اين گزار ش ها را مي خوانيم و به تفاوت ديد گاه نظر مي اندازيم:

اقتدار ملي: 18 حوت 1386 شماره 255

   نقد ونظري بركتاب شعر سپيد چيست؟

( گزارشي از محفل رونمايي ونقد كتاب محمودجعفري)

چندي پيش كتاب "شعر سپيد چيست؟" چهارمين اثر ادبي نويسندة پرتلاش كشور، محمود جعفري از چاپ برآمد. اين كتاب با حجم نسبتاً قطور، از سوي انجمن قلم افغانستان به نشر رسيده است.

محفل رونمايي، توزيع ونقد كتاب "شعر سپيد چيست؟" نوشته محمود جعفري روز يكشنبه  باحضور بيش از 120 تن از شاعران ونويسندگان برگزار گرديد. اين محفل كه  از سوي انجمن فرهنگي- ادبي ظهير الدين محمد بابر دايرگرديده بود تعدادي از شاعران ونويسندگان به ارزيابي اين اثر پرداختند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:13  توسط جعفری  | 

 

سيگرتش را مي تكاند

                   مستر

شاروال        بسيج نيرو مي كند

             از هيروشيما

**

عصا مي شويد به خون

              چوپان

گرگ

      بو مي كشد

                   رد پاي كهنه را      

**

دو تا خروس

       تاج خونين

               افتاده سرد

مردي نشسته

          هوا مي دهد كلاه خود

***

رمه به چراگاه مي برد

                 موسي

اژدها  ساحري مي كند

                   اين جا.

**

هيزم مي گستراند

              باد

دره پر مي شود

             از درد.

**

تسبيح مي گرداند

                   گرم...

شيريخ فروش

             كودك بهانه گير مي پالد.

**

 باد مي خشكاند

           حناي دست عروس را

دشت

       لبريز از گل لاله.

**

زاغ ايستاده

           پرچم سرخ

غچي ها رم مي كنند از

                     باغ.

***

روي بام قريه

           كلاغكي نشست

مرد پير ده

        بند كفشش را ببست.

***

ديوانة لبچاك

         مي خندد از پياله

مي كفد پياله

        از ديوانه لبچاك

***

دهقان

          بذر تازه مي پاشد

  درخت مي شود

                           يوغ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 14:19  توسط جعفری  | 

پرتاب کردن صدا هم گاهی غنیمتی است. اگر فضا آلوده باشد هیچ صدایی به کرسی نمی نشیند. اما تلاش برای پرواز به ما پرواز را می آموزد. این چیزی بود که درنوشتن این کتاب در خاطرم می گشت. بالاخره این کلمات از زبان قلم شکسته ای برآمد. امید است با نقد ونظر تان ایستادن درست  رابه این قلم بیاموزید. فهرست موضوعات مندرج در این کتاب را در بخش ادامه مطلب بخوانید و پیشنهادات تان را برایم بنویسید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 14:17  توسط جعفری  | 

اندوه چيست؟

*دينايي؛ كه فرصت گريستن را چند برابر ساخته است.

مأمني از خار كه خود براي خويش ساخته ايم تا در آن آرام بگيريم. ما پرندگاني هستيم كه شادي خويش را در پناه درختان خار جست وجو مي كنيم. فرصت مبهمي  كه در آنيم ما را تمام بر لبة تيغي نشانده است كه خود به كف داريم. ابهام، وجود مان فرا گرفته است. نه چشمي داريم كه ازهالة مه در گذرد ونه پايي كه بي هيچ تكيه گاهي برآن استوار بايستيم. دستان خود را گم كرده ايم. دنبال نگاه ديگري مي گرديم تا شايد ما را از ميان ابرهاي تار، آزادي بخشد. چيست اين گنگ رازآلود؟

*"من" ي ؛كه مارا ديوار مان ساخته است.

"مني" كه هرگز به اقيانوسي حتا سيراب نمي گردد. هرچه فراپيش مي آرد، هزار ديگري براي خويش اندرطلب است. دنياي تودرتوي هزار عالم. سبع سماوات والارض. خرچنگي كه در جان مان آبستن است، هردم به نسل تازه اي تحويل مان مي دهد. زيستن شادمانه را از ما ستانده وبه مرگ مان آباد كرده است. ما به مرگ خويش شكل يافته ايم. اين دم هزار نفس هرگز رهاي مان نمي كند. پگاهي كه از آب آمديم تا شامي كه با خاك سرشته مي شويم، در جام مرگ خويش شناوريم. تنها يك مني در خويش. ديدن از ما گرفته شده است. ما تنها چشم خوديم. فرزند زادة خود.  جهان ما "طلب" ماست. آسمان ما معبر پرواز طلب ماست.جز اين، چيزي مارا محصور نساخته است. ديواري كه در آنيم غم ما را مي سازد. هيچ صدايي جز من به پيغام  نمي رسد. اين غم كمي نيست!

*تنهايي؛ آوازي كه هرگز به پروازي نمي انجامد.

بعضي به شدت آن را از خويش مي رانند. به دشت هامي برند و دمِ باد مي بخشند. اينان آدم هايي اند كه در پي كسب حلال تجارت حرام پيشه مي كنند. دست به چار سوي مي برند تا سرانگشتان خويش را به چراغ سرد آلوده، سرمايه دست گردانند. جاه ومقام را به پيمانة خون هزار برگ و باغ ديگري، اندازه مي گيرند. همنشيني را برمي گزينند تا به متاع خويش بازارگرم بسازند. كلام شان جز سراب  رنگي نمي پذيرد. هركي را به رنگي در قدم هاي خويش مي اندازند. وهمين كسب باب شان است تا نفس در مشت دارند.

اما گروهي به اشتياق همآغوش آن شده اند. جنگل را به صاحبان شان مسترد كرده اند.از آزارديگران دست بريده به گام هاي خويش مي انديشند.راه خود دارند و سر خود در كف. خسته از هر جنسي، به خلوت گاه خزيده اند. نه از سلامي شاد ونه از فرياد شميشر گداخته مي شوند. نه به خشم آتشي گرم و نه تندي سرمايي سرد مي شوند. اينان مردماني اند كه عنصر ذاتي خويش به سرماي درون بخشيده اند. عواطف شان در بند حيرت عقل در آمده و احساس شان در پنجة خرد پاي انداخته است.

از اين ميانه، تنها اندكي راه كمال برجسته اند و به نداي فطرت پاسخ داده اند.  هم چشم بازار را خريده اند وهم خلوت درون آتش فشانده اند. كجاست در اين زمانة پلشت درختي كه به گرماي آتش، هيزم نبخشد و به رقص باد خزان اشك نگريد؟

*لقمه اي؛ كه ما را به پاي خسي خاك كرده است.

اين چيست كه ما را زيب پاي ديگري ساخته است؟ همواره سر به چوب دري ساييده ايم. ريشه مان را در كفش شاهي پينه كرده ايم. بازوان مان را از دست داده ايم. قدم هاي ما رد پاهاي رفته را نشان خويش ساخته است. چشم ما به دستمال چركين، آفتابش را خاموش كرده است. اينك چراغ به دست دزد، شهر را جست و جو مي كنيم. ماخود، در باد رفته ايم. حتا پشمينه كولاهي، از ما ربوده شده است. چيستيم ما؟ جز لباسي كه در باد تكان مي خورد يا نعش بره اي كه گرگ هاي گرسنه را شادي مي بخشد؟ اف براين روزگار دست خورد كه هرگز برمراد دل نچرخيده! جگر به دندان گزيده خوكوار در حرمسراي شام رقصيده ايم. اري فقط همين لقمه ما را حرام زندگي كرده است!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 14:3  توسط جعفری  | 

در كابل اولين بار شايق افندي با داير نمودن عرس بيدل اين مهم را احيا نمود وحقله اي را شكل داد كه صديق حيا، قاري عبدالله، مرحوم بيتاب، شايق جمال، مولانا خسته كه مجموعاً 12 نفر مي گرديدند عضو آن بودند. بعد از آن محمد عبدالحميد اسير معروف به قندي آغا در سال 1325 محافل بيدلخواني را در كابل آغاز نمود. همچنان عبدالعزيز لنگر زمين نيز از جمله كساني بود كه سرسلسله حلقة بيدلخواني را به دوش داشت. با واردشدن استاد سرآهنگ به حلقة بيدل، نام وشعر بيدل شهرت زيادي كسب كرد و تا دور ترين نقاط كشور رسيد.

در هرات مولوي محمد صديق، در بدخشان مولوي سليم راغي، در اندخوي مولوي محمد امين قربت هرساله عرس حضرت بيدل را برگزار مي كردند و با داير نمودن مجالس بيدلخواني، ادب بيدلي را شكوه و رونق بخشيدند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 13:56  توسط جعفری  | 

"چطو" گرميس كه بوي بار ميايه

دري حويلي صداي يار مييايه

دري حولي صداي يار شيرين

ملم درسينه اوگار مييايه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 13:48  توسط جعفری  |