مدتی بود که از خود دور بودم. این بیگانگی مرا از همه چیز بازمانده بود تا این که روزی در یک اتفاق عجیب همه چیز به من باز گشتند. این بود که واژه ها را یافتم. واژه هایی که هست من اند. بخوانید مرده ای از درون آن بیرون بکشید. دست تان پرتوان باد!
گدايي مي ميرد
گور كن
مزدش را بالا مي برد
**
كودك
بولاني مي چيند
گندمك زيرپا
**
صياد پهن مي كند
تورش را در آفتاب
ماهي زير سايه بان
**
كارگران در سايه ديوار
چاي تلخ
قند قندهار
**
ترمي شود تناب
باد
ازتكمه هايت مي گذرد
**
جنگل تهي از گرگ
شهردار مي شويد
خون يخبندان خيابان را
**
دريا
روي دستم
غربال خاك
**
جشن نوروز
بودنه
دست پير مرد
**
نام تو ؛
صبح
زنبور ها روي لب هاي من
**
باد داخل پيراهن
روي تناب
تترخبر، گذشت:
انفجار تازه
**
چشمانت
غروب
بخارآفتاب سمت مشرق
**
قندهار
سرخ مي شود
بوي انار پرمي شود از من
**
ميهمان دستش را مي شويد
خبرانفجار تازه
**
دو تا انار
آويزان
دخترك يخن مرا مي دوزد
**
مار
ضيافت گنجشك
باران مي بارد
گل پيچك
**
ماه برنيامده
غوغاي العاذر
جنگل كلاغ

