تبليغاتX
صدای سوخته

صدای سوخته

ادب, فرهنگ, سیاست و اجتماع

همين كه تعريف ادبيات روشن مي شود، نخستين چيزي كه توجه ما را به خود جلب مي كند اين است كه ادبيات به چه دردمان مي خورد؟ چه مرضي راعلاج مي كند؟ آيا ادبيات مثل ارّه وتيشه است كه به وسيلة آن به مقصود خود مي رسيم يا اين كه خود هدف مي باشد؟ خوب!  اين بحث مجال دامن فراختري مي طلبد. بسياري از دانشمندان پيرامون آن، گپ وگفت هايي داشته اند. براي اين كه هدف اصلي ما از اين نبشتار روشن گردد ناچاريم به حد ضرورت، نظرات عمده پيرامون اين موضوع را توضيح دهيم.

 در اين كه آيا ادبيات هدف است يا وسيله؟ دو ديدگاه عمده ارايه شده است:

يك ديدگاه معتقد است ادبيات ابزار است. ما مي خواهيم به وسيلة آن مفاهيم مورد نظر خود را براي مخاطبين خويش انتقال دهيم. هدف اصلي معناست. آنچه ما را به مقصود مي رساند(يعني زبان وادبيات) ابزار به شمار مي آيد. تعداد بيشماري از انديشمندان همين نظر  را دارند و باديد واقع گرايانه به ادبيات وتوجيه وتعريف آن، پر داخته اند اما عدة ديگر آن را هدف تلقي كرده وگفته اند اگر ما به تعريف "ادبيات" وهمينطور "هنر" مراجعه كنيم به عناصري برمي خوريم كه اين عناصر نمي توانند هدف نويسنده وشاعر قرار نگيرند؛ مثلاً "زيبايي" و "لذت مندي" از اساسات ادبيات به حساب مي آيند. يك نويسنده نمي تواند بدون در نظرداشت آن ها به خلق پديدة هاي ادبي بپردازد؛ چرا كه هريك از اين ها بعلاوة چيز هاي ديگر، ماية شناخت ادبيات از غير آن به شمار مي روند؛ يعني "چگونگي" ادبيات در "ادبيّت" آن تأثير گذار است. ادبيّت كلام زماني از پرده بيرون مي شود كه از اين دست عناصر جوهريِ خود را نشان دهند درغير آن امكان آن نيست كه كلامي را ادبي بناميم. بنابراين، "چگونه آفريدن" به همان  اندازه اهميت وقداست دارد كه "آفريدن"، دارد. هر دو در كنار هم به كمال مي رسند وطفلي به نام "ادبيات" توليد مي گردد.

در هرصورت، اين دو ديدگاه در مورد ادبيات وجود  دارد. اما هدف ما در اين جا بيان اين موضوع نيست بلكه مقصود اين نبشته برمي گردد به وضع جاري فرهنگ و ادب ما. برخوردي كه صاحبان فرهنگ با ادبيات خويش دارند، هدف نهايي اين نبشتار است. سعي ما در اين جا براين است كه توضيح دهيم ادبيات ما از چه جايگاهي برخوردار مي باشد؟ اهل  فرهنگ ما با اين موجود ارزشمند ومقدس چه نوع معامله مي كنند؟ در اين نبشتار به شرح اين ماجرا مي پردازيم.

خوب است سخن را از اينجا دامن بگيريم كه متصديان ادبيات دركشور ما سه طيف وگروه مي باشند:

الف. اهل سواد وادب

ب. عامة مردم

ج. تاجران

اهل ادب وسواد ميراثدار هميشگي ادبيات مي باشند. ادبيات به وسيلة همين تيپ از كتم عدم، رخت هستي پوشيده، رشد كرده وبه بالندگي رسيده است. هست وبود ادبيات از كلك فيض آفرين همين قشر تراوش كرده است. اگر خامة هنجار شكن و بهار آيين آن ها نبود، بدون شك هيچ اثر ادبي خلق نمي گرديد. ميراث هاي گران بهاي ادب، به واسطة همين دسته حفظ و پاس داشته شده است.  شرّ ِآفات از چمن ادب به واسطة همين گروه دور مانده است.

عامة مردم تنها مخاطباني اند كه نقش بارز خود را در نگه داشت وانتقال ميراث ادبي ما از نسلي به نسل هاي ديگر به خوبي نشان داده اند و همواره كوشيده اند حامل تفكرات وفرهنگ هاي پيشين خود باشند.

تاجران گروهي اند كه هدف شان در محدودة سود، جلب و انباشت سرمايه مي چرخد. چيزي بالاتر از آن در پستوي فكر وذهن شان وجود ندارد. لذا با هر پديده اي برخورد تجاري مي كنند. ادبيات هم يكي از پديده هايي است كه متأسفانه به دست اين طايفه افتاده است. و طبيعي است كه چگونه با آن معامله نمايند. چيزي كه در داد وستد تجاري مطمع نظر يك تاجر است نوع تقاضاي يك كالا مي باشد. هركالايي بر حسب تقاضاي مردم وارد و به بازار عرضه مي گردد و قيمت ها كش وقوس خود را در اين تناسب حفظ مي كند. در كالاي ادبي مورد بحث ما نيز دونوع تقاضا را مي توان تصور كرد:

1-تقاضايي كه از سوي گروه خاص به وجود مي آيد؛ مثل صاحبان انديشه وعلم و ادب. يعني درعين حالي كه همين دسته مولّد اند، متقاضي نيز مي باشند. در اينجاست كه توليدات ادبي نيازمند كيفيت خود نيز هست. نوع تقاضا ايجاب مي كند كه كالاي ادبي از سطح مطلوبي برخوردار باشد. كالايي كه كيفيت لازم را نداشته باشد، به صورت طبيعي بازار گرمي نخواهد داشت.

2-تقاضايي كه از سوي عامة مردم به وجود مي آيد؛ گروه عام مردم به تناسب درك ونوع خواست والزامات دروني شان كالايي را مي پسندند كه از منظر فهم و طول معنايي،  درحد نازل و پايين تري بوده باشد.  زيرا هركالايي كه از قدرت خريد مشتري بالاتر باشد، كم تر به فروش مي رسد. چه اين كه گفته اند: ميان قيمت وتقاضا رابطة معكوسي برقرار مي باشد. يعني هرچه قيمت بالا برود ميزان فروش كالا  پايين مي آيد. از اين قياس بگير عرضه كالاي ادبيات را. بدين معنا كه هرچه ادبيات از سطح درك عامه بيرون برود، رابطة آن با گروه عام كم تر گرديده و بازار خريد كاهش مي يابد؛ مثلاً اشعار شاعران بزرگي مثل بيدل، رودكي وسنايي و...كه نياز مند قدرت درك بيش تري هستند، مشتري عامةكم تري را به دنبال خود مي كشانند.

 اما تاجران ما كه كالاي ادبيات را از طريق رسانه ها درخورد مخاطبين خود مي دهند، زياد تر به اين دسته از كالا ها(كالاهاي معمول ويا پايين تر از معمول) توجه دارند. سعي شان براين است تا ادبيات و آفرينش هاي ادبي را مُثله ساخته در اختيار مخاطبين خود قرار دهند. هدف شان از اين كار مشخص است؛ چرا كه مي خواهند فروش هاي خود را بالاتر ببرند تا سود فراوان تري را كمايي نمايند. سود آن ها در اراية كالاهاي بي كيفيت با نرخ پايين مي باشد؛ زيرا متقاضيان آن ها را گروه عام مردم خصوصاً قشر جوانِ كوچه بازاري تشكيل مي دهند. آنان مجبورند تا به دلخواه اين دسته از افراد، كالاهاي بدون كيفيت و يكبار مصرف را توليد وعرضه نمايند.

تاجران ادبي و فرهنگي ما كه عمدتاَ چهرة هاي خود را در پس نقاب رسانه ها نهان داشته اند، با برخورد ابزاري-تجاري تلاش مي ورزند تا به هدف غايي خود نايل آيند. اينان هيچ گونه مدارايي را در جهت ريختن خون ادبيات و فرهنگ از خود نشان نمي دهند؛ چرا كه هيچ مقصدي از زندگي و بودن در اجتماع جز خون چشايي ندارند. به نظر اين ها هدف وسيله را مباح مي سازد. قصد شان رسيدن به هدف است ولو اين كه از سر جنازة ادبيات و فرهنگِ غني ومعصوم ما بگذرند.

حال ضربه اي كه جامعه وفرهنگ ما از دست اين گروه خون آشام مي خورد تا آن حد بزرگ است كه هرگز قابل جبران نمي باشد. هرچه اين برخورد هاي خصمانه با ادبيات ادامه يابد داغ وجراحت آن عميق تر، خونين تر وسنگين ترشده مي رود.

در اين قبال، رسالت گروه "خواص" چيست؟

 متأسفانه بايد اذعان داشت كه برخي از اهالي ادب نيز در اين جرم وجنايت شريكند؛ يعني بدون واسطه در همدستي با تاجرانِ خون وخيانت قرار دارند. اينان با معامله كردن  ادبيات در مقابل دالر از هر ارزش فرهنگي در مي گذرند و ادبيات را به عنوان يك قربانيِ فربه كشان كشان به مسلخ مي برند. 

در كنار اين، دستة ديگر از اهالي فرهنگ و ادب، نشسته به اشك تمساح شان نگاه مي كنند. ناله كشيدن از سرِحزن، كار زنانة اين گروه از دوستدار ان ادبيات وفرهنگ است. اين ها يا خود ناتوانند و نمي توانند شمشير از غلاف بركشند ويا هم در محافظه كاري خود شان گير كرده اند و خجولانه از  عينك آستينِ كرتة شان ، جريان خون ادبيات را به تماشا گرفته اند.

خوب! البته در اين ميان كساني هم هستند كه براي دفاع از ارزش هاي ادبي وفرهنگي تلاش مي ورزند. تا حد توان خود مي كوشند كه گوسفند قر باني را از دست قصاب هاي خون فروش نجات دهند. اين كه سعي شان ره به جايي مي برد يا نه؟ نياز مند تحليل ديگري است ولي تلاش مداوم شان اجري را حتماً در پي خواهد داشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 13:5  توسط جعفری  | 

راستي نمي دانم اين روزها چه خبر شده. هر طرف رو مي گردانم كتاب است. چه جالب! هيچ وقت اين چنين با كتاب هاي تازه مواجه نشده بودم. هميشه آ رزو مي كردم خداكند روزي بيايد كه يك ناشر بگويد كتابت را بيار مه چاپش مي كنم. شايد آن روز دارد اتفاق مي افتد. تنها در همين هفته با چند كتاب تازه كه طي همين هفته انتشار يافته بود مواجه شدم. البته فقط در ساحة مقدس ادبيات. موضوعات ديگه را كه سرجايش بان! اين خود يك نعمت و يك فرصت خوب است. بايد قدرش را دانست و خدا را شكر گذار بود كه به جاي اسلحه و مرمي و كوكنار، كتاب توليد مي شود. خدا بركتش دهد!  كاش اين امر همچنان ادامه يابد! پس از سقوط طالبان هرچه بود نشريه و رسانه بود كه هر روز از جايي سر در مي آورد. حالا هم كم نيست نشرياتي كه مي آيند ومي روند. البته تكثر رسانه تأثيرات خود را داشته لذا نبايد خورده منكر بود. فعلاً هم نوبت چاپ كتاب است. هر كس دستش به جيبش مي رسد، سري به چاپخانه مي زند و نام خود را در رديف مؤلفان درج مي كند. از بخت بد كه هنوز دولت محترم به اين مسأله نرسيده كه بايد هر اثري كه چاپ مي شود درج وثبت وزارت گردد. اين امر، از يك سو مايه خوشي و خوشبختي است چون هيچ چيز سانسور نمي شود. هركس مي تواند حرف دل تنگ خود را بزند و هرچه به ذهن ناقصش مي رسد در آشوب سخن پراكني ها رها كند ولو از حيث كيفي قابل ارايه نباشد؛ ليكن از سوي ديگر ماية خجالتي هم است؛ زيرا يك ارگان بزرگ به نام "دولت"- كه مدعي ادارة امور مردم است، نتوانسته هنوز يك ادارة ثبت تأليف را داشته باشد و كتاب ها را كنترل نمايد.

به هرترتيب وضع چاپ ونشر( ازلحاظ كمي) مدتي است كه بهبود يافته . اگر اندكي مقايسه صورت گيرد و حجم كتاب ها نسبت به چند ماه پيش مقايسه شود روشن مي گردد كه تا چه اندازه تفاوت پيداكرده است. نمي دانم اين تفاوت ها ناشي از چيست؟ آيا وضع مالي نويسندگان بهتر شده ؟ آيا دل ناشران به قشر روشن جامعه سوخته است؟ آيا دولت سهولت هايي را ايجاد نموده؟ آيا خوانندگانِ كتاب بيش تر شده است؟ آيا وضع فروش بهبود يافته؟ آيا نرخ كاغذ پايين آمده؟ يا عوامل ديگري در كار است كه اين چنين موج كتاب سازي به راه افتاده است؟ آيا اين وضعيت به حال جامعة ما مفيد تمام مي شود يا نتيجه معكوس خواهد داشت؛ يعني ما دچار نوعي سطحي گرايي  خواهيم شد؟

پيش از اين كه به پرسش هاي فوق پاسخ دهيم ابتدا اين مسأله را در چارچوب روان شناسي اجتماعي مي پرتيم تا از اين منظر نيز قضاوتي داشته باشيم. دراين نگاه به اين نتيجه مي رسيم كه دست پاچگي بعضي از نويسندگان ما ناشي از نوعي عقدة "نام جويي" نيز مي باشد. در يك تحليل رواني معمولاً كساني در پي نشان خود اند كه خود از انديشه وتفكر برتر برخوردار نمي باشند؛ به اين معنا كه دچار نقص فكري اند و مي خواهند از اين طريق رفع نقص نمايند. اين مثال اخلاقي هميشه در خاطرم هست كه  مي گويند: درختي كه بار بيشتري دارد هميشه  سرش به جانب زمين خم مي باشد. متأسفانه در كشور ما بسيارند كساني كه  به دستار خود نگاه نمي كنند ولي حرف شان از شكلك شان دراز تر است. ادعاي سقراط بودن را دارند. اگر اين اشخاص درميزان تحليل رواني قرار گيرند روشن مي گردد كه اكثراً در همين آفت خودبزرگ بيني قرار دارند. شايد ريشه اين امراض در كنش اجتماعي هم  بافت خورده باشد. شرايط و محيط نامناسب زندگي انسان را به نحوي مي پرورد كه از هنجار معمول دورتر مي ايستد.

 به هرترتيب اين يك نگاه رونشناسانه است كه كليت هم ندارد و برهمه قابل تطبيق نمي باشد اما در يك نگاه ديگر يعني از منظر تاريخي-اجتماعي  اگر به قضيه نگاه افگنيم به اين نتيجه مي رسيم كه اين امر يك مسألة طبيعي است كه معمولاً در جامعة در  حال گذار رخ مي دهد. خصوصاً در جوامع عقب مانده اي مانند افغانستان. در چنين جوامعي همه چيز خيلي سريع اتفاق مي افتد و مدت زمان كوتاهي دوام مي آورد وسپس به صورت طبيعي از مدار زندگي اجتماعي خارج مي شود. جاي خود را به چيز ديگري مي بخشد. پروژة كتاب سازي نيز عين قضيه است. اين پروژه زماني به اوج خود مي رسد اما به مرور زمان از دور مي افتد و كاهش مي يابد. به عبارت ديگر اگر موضع "مود" را در فرهنگي مانند افغانستان ارزيابي نماييم مي بينيم جامعه اي كه از فرهنگ نسبتاً عقب مانده اي برخوردار مي باشد، زود تر رونق مي گيرد ولي در اثر ورود عوامل و تغيير شرايط، جاي خويش را به "مود" ديگري مي دهد.  درحالي كه در جوامعي كه از فرهنگ بالا و والايي بهره مند مي باشند اين گونه رويكرد هاي آني و "مود" گرايي كم تر به مشاهده مي رسد. چنين جوامعي كم تر در معرض تحول وتأثير پذيري قرار دارند.  مسألة كتاب سازي دركشور ما  نيز با همين متد قابل ارز يابي است. البته اين مسأله تنها در افغانستان نبوده است بلكه بسياري از كشور هاي ديگر ازجمله دو كشور همسايه پاكستان و ايران نيز در معرض توفان كتاب سازي قرار دارند.

عمده مشكلي كه در پروژة كتاب سازي وجود دارد اين است كه وقتي موضوع نشر به يك رواج تبديل  مي گردد، به كيفت كتاب ها توجه صورت نمي گيرد. هركس تلاش مي كند به تبع سنت نشر كتاب، اثري را به بازار عرضه نمايد؛ چه ارزش چاپ داشته باشد يا نداشته باشد.  همين هفته با چند مجموعه شعر  رو به رو شدم كه هر گز قابل نشر نبودند. هم از لحاظ كيفي و هم از لحاظ نحوة چاپ و طبع و هم از نگاه ويرايش در مرحلة نازلي قرار داشتند. اين مي رساند كه هنوز كشور ما پله هاي نخستين نشر و چاپ را مي گذراند.

جدا از اين، مشكل ديگري كه به چشم مي خورد اين است كه برخي از موضوعاتي ارايه شده در كتاب ها، در ضديت كامل با فرهنگ و جامعة ما قرار دارند. چون هيچ پرسشگري وجود ندارد لذا نويسنده هرچه را از بيرون مي گيرد، وارد فرهنگ ما مي نمايد. درحالي كه ممكن است همين موضوع زماني براي فرهنگ و جامعة ما مشكل ساز گردد و اجتماع را از هم بگسلد و ايجاد هرج ومرج نمايد. درحقيقت جامعه را به جانب تنش فرهنگي سمت دهد و يا پيشنة فرهنگي ما را از اعتبار ساقط گرداند. هنگامي كه به برخي از اين كتاب ها نگاه مي كنيم در مي يابيم كه نويسنده، نسبت به منافع ملي كشور هيچ گونه احترامي را در نظر نداشته است. كوشيده به نوعي عقده گشايي نمايد ومضاميني را بدون اراية سند ومدرك درخورد خواننده دهد. به اين صورت مي توان گفت، اين برخورد نويسندگان خطرعظيمي را براي جامعه وفرهنگ ما در پي دارد.

از مضمون ومحتواي آثار كه در گذريم شيوة چاپ و نشر نيز قابل تأمل است. ناشران ما از چاپ ونشر تنها، به طبع رساندن اثر را مي دانند درحالي كه فن چاپ خود تخصص لازم را مي طلبد.  درممالك ديگر ناشر از تخصص كافي در حصة چاپ برخوردار مي باشد و مي داند كه بايد ميان محتوا و چاپ تناسبي وجود داشته باشد و درعين حال بايد گروه ويراستار كه از حق ويراست بهره مند اند برشايستگي چاپ آن اثر صحه بگذارند. اما متأسفانه در كشور ما اين موضوعات كم تر در نظر گرفته مي شود.

خلاصه اين كه بالاتر رفتن ميزان نشر آثار نسبت به گذشته، از يك سو در رشد فرهنگ تأثير قابل توجهي دارد و نمي توان منكر تأثير گذاري آن شد ولي از سوي ديگر بي توجهي در كيفيت اثر وعدم سنجش سود وزيان اجتماعي آن و نيز بي مبالاتي در فن چاپ و ويراست آن، ممكن است نوعي هرج ومرج فرهنگي و نوشتاري را به بار آورد وسبب گردد تا خواننگان آثار به سطحي گرايي روي آورند و از شكوه فكري به دور بمانند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 13:1  توسط جعفری  |