تبليغاتX
صدای سوخته

صدای سوخته

ادب, فرهنگ, سیاست و اجتماع

"رزم وبزم"؛ از تجارت تا خيانت

مدتي است كه تلويزيون طلوع  برنامه اي را به نام "رزم و بزم" نشر مي كند. اين برنامه اختصاص به شعر ومشاعره دارد. جوانان بسياري به عنوان مستمع شركت مي كنند. تعدادي هم به مسابقه مي پردازند. به قول جناب شان؛ "كشتي نرم" مي گيرند. گرد آوردن جوانان به هرعنوان وحيله اي در اين بي ساماني ادبي كاري ست كارستان. هنر وچالاكي مي خواهد.از توان هركس نيست. خوب، تلويزيون طلوع اين حيلت ها را بسيار بلد است. به همين خاطر كارش ستودني است. نكته اصلي سر اين موضوع نيست؛ بلكه سخن اصلي در محتويات برنامه مي باشد. ادبيات خصوصاً شعر يك امر ارزشي وهنري است. هركس به سراغ آن مي رود در حقيقت  روي به ارزش وهنر آورده  است. اما آيا تلويزيون طلوع نيز به دنبال اين ارزش هاست؟ آيا با اين برنامه مي خواهد به يك ارزش مهم توجه نمايد؟ اين ارزش را در ذهن هاي فرسوده از جنگ نهادينه بسازد؟

آن چه روشن است اين است كه اين رسانه يك رسانة تجاري است. هدفي جز اين ندارد. ارزشي جز پول و درآمد در كار آن ديده نمي شود. برنامه هاي ديگري اين رسانه نيز در محور همين هدف به وجود آمده اند. از سريال ها گرفته تا هرچيز ديگر. بنا  براين انتظار ديگري را هم نمي توان داشت. واگر هم پرسان شود، جواب مسوولين آن اين خواهد بود كه بازار آزاد است. ما يك رسانة خصوصي هستيم. از طرفي هم، فضاي دموكراسي است. آزادي حق ماست و حرف هاي ديگري از اين دست.... ليكن بايد در نظر داشت كه به قول ايشان؛ "اين حرف هاي مفت!" در كليت خود، امر پسنديده وقابل قبول مي باشد. هيچ كسي نمي تواند منكر اصل آزادي بيان، حقوق شهروندي، اقتصاد بازار و دموكراسي شود. اما بايد محيط وشرايط و هنجار هاي جامعه و خواست هاي مردم را نيز مد نظر داشت. اين ها از اصولي به شمار مي روند كه در روند نهادينه سازي دموكراسي وآزادي، نقش اساسي دارند. به عبارت ديگر هر عملكرد كلان اجتماعي ما بايد در تناسب با واقعيت هاي اجتماعي قرارگيرد در غير آن امكان اختلال نظم عامه و هرج ومرج فكري در سطح اجتماع به وجود خواهد آمد. مطالعة تاريخ سياسي ما نيز گواه اين مدعاست. پس هر امري اگر در چارچوب فرهنگ و در ارتباط با جامعة فرهنگي ما صورت مي گيرد نبايد بدون در نظرداشت خواست هاي اجتماع ما خود را علم سازد.

برنامة رزم وبزم متأسفانه بدون درنظر گرفتن ارزش ها و پشتوانه هاي فكري وفرهنگي  و بدون مدنظر قرارد دادن خواست هاي طيف وسيعي از جامعة ادبي، در پردة نمايش آمده است. دراين برنامه تعدادي از جوانان كه هيچ گونه اطلاعي از اصول شاعري ندارند شعر مي سرايند. به حيث مشت نمونة خروار به اين شعر ها توجه كنيد:

ديشب مي خواستم قوارة مباركته چتل نويس كنم در قاب شعر

مه كو مي خواستم انجام دهم اما افسوس كه برقا نبود

من بلبلم كه چه روان شعر مي گويم

تو مگسي كه ناحق داري بِنگ بِنگ

آخر تورا به زور خدا مي كشم بدان

تو نمي داني كه گپ مه يك گپ اس

حريفايم به زير عرق ترشد

به رنگ بوت وبند كفش است

انگور مي خوري تا ديوانه تر شوي

هرسال پاي راست ته زنبور مي گزد

اين ها نمونه هايي اند كه در برنامة رزم و بزم به عنوان شعر تقديم جامعه مي شوند. شايد متصديان برنامه خواسته اند تا به برنامة خود بدين وسيله جنبه شوخي نيز بدهند اما چرا شعر را شوخي ساخته اند؟ چرا ادبيات را به باد تمسخر گرفته اند؟ اگر قرار براين است كه يك برنامة ادبي صورت تفريحي پيدا نمايد چرا از طنز كه خود ژانر مهم ادبي است استفاده صورت نمي گيرد. طنزِ شعري كه كم نداريم. تعداد شاعران طنز پرداز هم در اين ممكلت به حد كافي وجودارد تا يك برنامه را محتوا بخشد.

به هرصورت اين برنامه هيچ توجيه منطقي نمي تواند داشته باشد. البته برخي از قسمت هاي معلوماتي آن را نمي توان ناديده انگاشت وما قدرش را مي دانيم ليكن حرف سر قسمت عمدة اين برنامه است كه به جاي بِه سازي اذهان عامه به تخريب ادبيات و هنر مي پردازد. اين كار نه تنها تاريخ ادبيات وبزرگاني چون سنايي، مولوي، رابعه، ناصر خسرو وصدها شاعر بزرگ ديگر را به تمسخر مي گيرد كه جلو روند رو به رشد ادبيات را نيز مي گيرد. اين برنامه نه تنها ادبيات وشعر را در متن جامعه مي برد بلكه تنفر شديد مردم را نسبت به شعر چند چندان مي سازد. از همه مهم تر اين كه ارزش هاي اجتماعي وادبي ما را برضد آن ها، تغيير ماهيت مي دهد. در يك نگاه كلي مي توان به نتيجه رسيد كه ضربه اي را كه اين برنامه به ادبيات وفرهنگ ما مي زند بسيار خونين تر از هرشمشيرديگري است كه از سوي تهاجمات بيگانه بر پيكرة ادبيات ما وارد مي آيد. جاي بسي تعجب اين جاست كه برخي از بزرگان ادبيات ما، در اين رسانه كار مي كنند و شايد هم در تصميم گيري ها شريكند اما دم از دم برنمي آرند! گويا غم نان زبان شان را بسته است! مصيبتي از اين بزرگ تر نمي شود كه ارزش هاي ادبي ما قرباني پول وثروت وآلة دست يك عده تاجر واقع شود! تاجري كه هيچ چيزي چز پول او را اقناع نمي سازد؛ نه فرهنگ ونه ارزش هاي اخلاقي ونه وجدان خود آگاه! تاجري كه هدفي جز ثروت اندوزي ندارد.از جناب سعد محسني بايد پرسيد در اين عالم خاكي غير از پول آيا چيز ديگري هم هست؟ آيا چيزي به نام فرهنگ و ارزش در قاموس زندگي شما جاي دارد؟ آيا تخريب بنيان هاي فكري وفرهنگي جامعه از اصول شماست؟ پس چه بهتر اگر اصول خود را مشخص سازيد تا مردم نيز با درك و آگاهي مسير خود را ادامه دهند.

شايد بگوييد كساني كه نمي خواهند، نبينند! اين جواب نمي تواند قانع كننده باشد چرا كه كساني كه به بلوغ ادبي رسيده اند هيچ گاه وقت خود راصرف ديدن آن نخواهد كرد چون، چيزي را از آن به دست نمي آورند تنها تعدادي از جواناني سرگرم خواهند شد كه دست چپ و راست خود را نمي شناسند و اين گمراه سازي آنان براي افراد معقول جامعه غير قابل پذيرش است.

بنابراين پيشنهاد نگارنده وهمينطور بسياري از كساني كه به ادبيات دل مي سوزانند اين است كه جناب شما يك  كمي از خر شيطان پايين بياييد. اگر نمي توانيد دستي بربازوي مجروح ادبيات بكشيد به قتل آن نكوشيد. اين يك پيشنهاد صادقانه و صميمانه است. باتوجه به كاركرد هاي تان، شايد هيچ گاه تن در ندهيد وتازه! خوشحال هم بشويد كه بلي اين برنامه توانست واكنش تعدادي را برانگيزد واز اين پس، پول هاي هنگفتي را از طريق سرازير شدن اعلانات در جيب گشاد من بريزد؛ ولي به هرحال باز شمارا به تأمل و دقت فرا مي خوانيم. حافظ وظيفة تو دعا گفتن است و بس!

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 16:9  توسط جعفری  | 

از بی نیازی تا خر خوانی ادبیات

همیشه به هرچه نیاز داریم، فکر می‌کنیم؛ آب، نان، پوشاک، تحصیل، شغل، زن، فرزند، دوست و ... احتیاج عامل تفکر است. خواسته‌ها همواره محرکه‌های قوی برای پویش، تلاش و حرکت بوده اند. ذهن ما به طور مداوم با خواسته‌های ما درگیر است. هر جا و هر زمان که فکر ما به فعالیت می‌افتد، ابتدا چرخهء آن از گذرگاه نیازهای ما شروع به حرکت می‌کند. فعالیت ذهنی ما تنها در مدار دست‌یابی به پاسخ‌ پرسش‌هایی صورت می‌گیرد که از احتیاجات ما ناشی می‌شوند. اما آیا شده که یکبار از خود بپرسیم؛ آیا به خواندن ادبیات هم نیاز داریم؟ آیا خواندن ادبیات یک نیاز است؟ شاید کم‌تر این گونه فکر کرده‌ایم. چرا که احتیاجات ما آنقدر فراوان اند که مجال برای چنین پرسشی باقی نمی‌گذارند؛ چون ما همواره به احتیاجات ضروری خود می‌اندیشیم: آب، نان، شغل و ... دیگر فرصت این باقی نمی‌ماند که بپرسیم آیا خواندن ادبیات هم ضرورت است؟ این امر بیشتر از آنجا ناشی می‌شود که ما با ارزش‌های معنوی کمتر سر و کار داریم. گذار ما اغلب در چمن آب و نان بوده و چشم ما تا نقطهء شکم دید داشته است. فراتر از آن را خیال و آسایش ساده و سطحی پنداشته‌ایم. از این رو در همین چنبره باقی مانده‌ایم. در حالی که اگر اندکی تأمل شود، خواندن ادبیات یک ضرورت است از نوع ضروریات اولیه. جامعه‌ای که در آن ادبیات خوانده نشود، آن جامعه، جامعهء کسل خواهد بود؛ چرا که ادبیات روح یک جامعه را پویا و متحرک می‌سازد. جامعهء بدون ادبیات جامعه فرسوده و یخ زده است. بدون ادبیات نمی‌توان به اندیشه و حیات دست یافت. زندگی معنوی یک ملت در سایه ادبیات به بالندگی و پویایی می‌رسد. پس ادبیات یک شغل نیست که بعد از مدتی رهایش کرد. ادبیات تنها علم یا فن نیست که فقط در صنف نشست و یاد گرفت بلکه ادبیات همه چیز است؛ یعنی همهء بودن و هستن.

با این وجود جامعهء ما کم‌تر خود را مبتلای ادبیات می‌داند. هنوز ادبیات به‌عنوان یک پرسش و نیاز مطرح نیست. ادبیات هنوز نتوانسته حتا در حاشیهء زندگی ما جایی برای خود باز نماید. کار با ادبیات به دید برخی، دیوانگی، شوقی و هوسانه است. و بسیاری نیز آن را با تفریح و سرگرمی مرادف گرفته‌اند. شاید خیلی کم کسی پیدا کرد که هدفمند به ادبیات چسپیده باشد.

به هر صورت چیز مهم این است که ما ادبیات را وارد زندگی خود بسازیم. در تعاملات روزمره درگیرش نماییم. برایش در زندگی فردی و اجتماعی خود نقشی را قایل باشیم. حال چه گونه می‌توان به این مهم دست یافت؟

این امر نخست به پیش‌شرط‌هایی نیاز دارد. باید بستر مناسبی برای آن جست وجو کرد. زمینه‌ها را آماده ساخت بعد در قدم دوم به مسألهء "خواندن" توجه کرد. البته نه هر خواندنی؛ چرا که خواندن انواعی دارد. گاهی انسان از خواندن فقط قصدء معنا می‌کند و می‌خواهد به محتوای ظاهر اثر دست پیدا نماید و گاهی غرض آن، کشف جهان بیرون از متن است. خواندن نوع اول، غالباً به خواندن روزنامه‌ها، مقالات و کتاب‌های تحقیقی و علمی پیوند می‌یابد و خواندن نوع دوم، به ادبیات ارتباط می‌گیرد. خواندن ادبیات، خواندن خاص است چرا که خواندن سطور مجازی است. با جهان مجازی سر و کار دارد. در چنین خواندنی تنها چشم کار نمی‌کند، به گوش اکتفا نمی‌شود و با دست لمس نمی‌گردد. اینجا پای دل، ذهن، احساس و تخیل در میان است. این عناصر اربعه که به کلمات معنا می‌دهند، خط ها را در هم می‌شکنند و به جهان، رنگ و بوی دیگر می‌بخشند. دل با کارکرد پیوند دهندگی، در نقطهء مرکزی می‌ایستد و احساس، آن را پشتوانه می‌شود و ذهن عملیه حرکت را میان صورت و محتوا انجام می‌دهد و تخیل آن را می‌گسترد.

جی. هیلس میلر در کتاب "پیرامون ادبیات" می‌گوید:

" خواندن باید به این صورت باشد که خواننده همهء ذهن و دل و احساس و تخیل خود را بی دریغ به سر آن بگذارد تا بر اساس کلمات آن جهان را در درون خود بازآفرینی کند. این پدیده گونه‌ای از همان خشک اندیشی یا وجد یا حتا سرمستی عیاشی است که ایمانوئل کانت به آلمانی آن را  schwaarmerei می‌خواند. اثر ادبی به هیأت نوعی تیاتر درونی جان می‌گیرد، تیاتری به نظر می‌آید که به شکل عجیب مستقل از کلمات روی صفحه کاغذ است."(جی. هیلیس میلر؛ پیرامون ادبیات، ترجمه علی اصغر بهرامی، چاپ اول، نشر نی، تهران 1384)

پس خواندن نوعی شور عاشقانه است. نیاز به باختن جان دارد. نیاز به حس و عاطفه دارد و نیاز به پر سوختن ذهن دارد. پس باید از مصرف کردن انرژی جسمانی نیز کار گرفت:

"خواندن نیز همچون عاشق بودن به هیچ روی کار انفعالی نیست. خواندن انرژی ذهنی و عاطفی و حتا انرژی جسمانی فراوانی می‌طلبد. خواندن نیازمند تلاش مثبت است. انسان باید تا جایی که میسر است به‌صورت کامل و روشن همه قابلیت‌های خویش را به سر بازآفرینی جهان تخیلی‌ اثر در درون خویشتن بگذارد." (همان ص162)

پس خواندن ادبیات با خواندن یک مقاله و کتاب علمی متفاوت است. چرا که آثار آنها، با هم مختلف می‌باشند. در خواندن یک اثر علمی ما به معلومات بیش تر دست می‌یابیم و اندیشهء ما تقویت می‌شود. در حقیقت ما یک کار کاملاً‌فکری را انجام داده‌ایم که آن را "خواندن سخنورانه" نیز می‌گویند اما در خواندن ادبیات از ذهن، دل، احساس و تخیل استفاده کرده‌ایم، پس نتیجه‌ای که از آن عاید حال ما می‌گردد، شادی، ترس، آرامش، شوق و بهت است؛ یعنی ما اثر عاطفی آن را در جان خود مشاهده می‌کنیم.

حال باید دید چنین خواندنی چگونه امکان پذیر می‌گردد؟ آیا می‌توانیم به چنین خواندنی از ادبیات برسیم؟ جواب مثبت است. ما می‌توانیم ادبیات را اینگونه بخوانیم؛ البته به شرط این که شجاع، کنجکاو، زیرک، کاشف، محتاط و ماجراجو باشیم. اگر این خصایص را در خود جمع آوردیم قطعاً‌ می‌توانیم ادبیات را خوب بخوانیم، چنانچه جی. هیلیس میلر به نقل از نیچه می‌گوید:

"هر زمان که خوانندهء کامل را در خیال تصور می‌کنم، همیشه هیولایی از شجاعت و کنجکاوی مجسم می‌شود و نیز موجودی سر به راه و زیرک و آب زیر کاه و محتاط و کاشف و ماجراجویی مادرزاد." (همان ص 164)

البته همه این شروط وابسته به یک شرط اساسی دیگر است و آن به تعبیر "میلر" "خرخوانی" ادبیات می‌باشد. تنها با "خرخوانی" ادبیات است که می‌توانیم شجاعت، جسارت، زیرکی و ماجراجویی را در خود تعبیه نماییم. با تعبیهء این اوصاف، زمینه برای فهم درست ادبیات برای ما میسر می‌گردد.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 16:7  توسط جعفری  |