(سفرنامه ی تاجیکستان)
قسمت دوم
طیاره از فضای سرد وکوهستانی افغانستان می گذرد. ابرهای تیره را در می نوردد. ازدریچه به بیرون و پایین می بینم. رفیق پهلوی دستم اشاره می کند که این جا خاک تاجیکستان است. کوه های خالی از درخت توجهم را به خوب جلب می کند اما رود خانه ای از میان درۀ باریک می گذرد ومارپیچ وار خود را به قدمگاه رودکی می رساند. حالا طیاره در فضای شهر های تاجیکستان قرار دارد. خانه های کوچک و قریه های احاطه شده به زراعت نگاه مان را عوض می کند. زمین های بزرگ زراعت از دریچه های کوچک طیاره دیده می شود. از آن جایی که نقشه تاجیکستان را همراه خود ندارم حیف می خورم که چرا نمی دانم این جا کجاست؟ رودکی در کجا خوابیده؟ طبع ناموزونی در من شعله ور می شود. به خود می گویم کاش می شد این دریچه های بسته لحظه ای به آفتاب و آب تاجیکستان گشوده می شد تا بهتر می توانستم صدای رودکی از میان ابر ها می شنیدم. بالاخره طیاره بعد ازیک ساعت به میدان هوایی تاجیکستان برزمین می نشیند. مسافرین یکی بعد از دیگری پایین می شوند. چشمم که به آسمان آفتابی تاجیکستان می افتد حس می کنم جان دیگری یافته ام. از گرد وخاک خبری نیست. هیات مستقبل به استقبال ایستاده اند. یک یک به مهمانان خوش آمدید می گویند. بچه های جوان با لباس منظم مهمانان را راهنمایی می کنند. اولین بار است که کلمات تاجیکی را می شنوم. برایم بسیار جالب است. زبان آرام دارد. کلمات شمرده شمرده ادا می شوند. برخی از اصطلاحات نامأموس به گوشم می خورد. بعد از کمی دقت می فهمم که چه می گویند. وقتی به سالن هدایت می شویم دختران تاجیکی برای مهمانان چای می آورند. لباس سفید برتن دارند. روسری در سرشان نیست. گویا حجاب شرعی شان را فرو نهاده اند. علما همه نشسته وچای نوش جان می کند .عکس العمل زیادی دیده نمی شود. چشم ها اگر به ساق های سفید اصابت می کنند گویا اتفاقی رخ نمی دهد. خبرنگاران یکی بعد دیگری به سراغ همان کسی می رود که بادی خوب تر وملایی تری دارد. بعداز لحظه ای به موتر های خاص مهمانان نشسته به مهمان خانه هدایت می شویم. موتر در سایه های درختان سرو وناجو آهسته راه می رود. دو طرف سرک جمعیت زیادی دیده نمی شود. عابرین یکی یکی با احساس آرامش راه می روند. ذهنم به جمعیت وازدحام پل باغ عمومی کابل سرک می کشد.در سرک ها راه یافت نمی شود. انبوهی از موترها، صدای آرنگی که جان از انسان می گیرد. گرد و غبار فراوان و آدم ها با لباس های متفاوت وسلیقه های مختلف که از اختلاف شان در زندگی حکایت می کنند. کراچی های لیلامی که دو طرف سرک ها را بند انداخته اند. صدای گوش خراش لادیسپکر ها گوش ها را آزار می دهند. بوی تند ماهی وکباب که از دکان ها پخش می شوند. صدای کباب فروش ها که مردم را به دکان خود فرا می خوانند . همه وهمه دریک لحظه از پیش چشمم می گذرند. به مهمانخانه یا هوتل اویستا می رسیم. هوتلی است در چهار پنج طبقه. با حیاط بسیار بزرگ که در آن حوضچه هایی نیز با آبشار های دیدنی به انسان حس دیگری می دهد. تندیسی که فکر می شود از فردوسی باشد در طرف راست راهرو، عابرین را به بازخوانی اندیشه کلاسیک می خواند.هرکس به اتاق های مرتب ومنظم راهنمایی می شود. اولین چیزی که توجهم را به خود جلب می کند دو جلد قرآن شریف است که هریک بالای یک جای نماز، روی میز گذاشته شده اند. قاب های انار، انگور، سیب، پسته ، نخود، کشمش و... هرکدام شوق ما را به جانب خود می کشند. وقتی از انگور ها در دهان می گذارم حس می کنم زندگی جدیدی آغاز کرده ام. اشیا همه تغییر یافته اند. رنگ وبوی دیگری دارند. همه چیز خصلت تازه ای یافته است. دیگر آن "منی" نیستم که در کابل بودم. من کسی دیگر شده ام. چرا که دراطرافم چیزهایی دیگری اند . حیات دیگری دارند. با زبان دیگری سخن می گویند. من- که همان آدم پیشینم- اندک اندک خودم را آدم دیگری می یابم. این تغییر را ابتدا در احساس خود می بینم بعد به اندیشه خود. گویا همیشه اتفاق ها ابتدا در حس می افتند بعد عقل آن را در یک باز تولید جلب خود می کند و در اندیشه دیگر ارزانی می دارد. حس می کنم مذهب در یک چهرۀ دیگر به سراغ من آمده است. اشیایی که در اطرافم دیده می شوند ودر نظم خاصی چیده شده اند، مذهب را هم با تعریف تازه به من معرفی می کند. مذهبی که دارای نظم و پاکیزکی است. همه چیز در اعتدال ودر جای خود عرضه شده است. فضای ساکت و آرام اتاق تمام دغدغه هایم را بیرون می راند. در من کسی حرف نمی زند. هر صدایی که می آید بیرون ازخودم است. حس می کنم وجود مستقل یافته ام. حالامی توانم به عنوان یک انسان صدای دیگری را بشنوم. مزمحل شده در نگرانی های خود نیستم. می توانم قرآن را در صدای آبشار بشنوم. می توانم آیه های وحی را در بیرون از قرآن نیز بخوانم.
ادامه دارد
