تبليغاتX
صدای سوخته

صدای سوخته

ادب, فرهنگ, سیاست و اجتماع

   قسمت ششم و پایانی

ملی گرایی

از هنگامی که امام علی رحمان بر چوکی ریاست نشسته است، سعی دارد تا احساس ملی گرایی را در مردم خود زنده نماید. او اولین قدم در این راستا را از نام خود آغاز کرده است. وقتی به ریاست جمهوری رسید نخستین کار او این بود که اعلام کرد بعداز این مرا امام علی رحمان بگویید نه امام علی رحمان اف. از آن پس به این نام خوانده می شود. قدم دیگر او در راستای ملی گرایی تغییر نام میدان ها وسرک ها می باشد. میدان لنین به میدان آزادی تغییر نام یافته است. تندیس شاه اسماعیل سامانی به جای فردوسی و لنین نصب گردیده است. همچنین در سال 1999 به مناسبت هزارو صدمین سالگرد تأسیس دولت سامانی تجلیل باشکوهی ازسوی دولت صورت گرفت و سال 2006 سال بزرگداشت تمدن آریایی اعلام گردید. اقدام دیگر وی ترویج فرهنگ بومی است که بیش تر از طریق رسانه ها صورت می گیرد. در تلویزیون ها نشانه ای از رقص هندی به چشم نمی خورد. همان رقص های محلی و سرود وآواز تاجیکی برنامه های تفریحی وفرهنگی تلویزیون ها را پرمی سازند. زنان با لباس های محلی وتاجکی و مردان با چپن وکلاه چهارترک چشم بیننده را به خود جلب می کند. در نصاب تعلیمی و معارف نیز این مسأله به چشم می خورد. وزارت معارف تاجکستان سعی دارد تا نسل جدید تاجک را با فرهنگ و تاریخ خود آشنا گرداند. از همین خاطر سال آینده را سال معارف اعلام کرده اند( به قول مکه). در بیرون از رسمیات، مردم نیز این احساس را به خود باز یافته اند تا از فرهنگ وهویت خود پاسداری نمایند. کسانی که مدتی با فرهنگ بیگانه در سرزمین شان زیسته اند، بر پایبندی به فرهنگ  خود زیاد تر  تأکید دارند. از لباس، غذا وسایر عنعنات خود –درعین این که از آزادی برخوردارند- پیروی می کنند.

فرهنگ سازی

جدا از مسألۀ هویت ملی ، چیزی دیگری که دولت تاجکستان با آن توجه نموده است، ایجاد یک فرهنگ نسبتاً مترقی وپیش رفته است. این کار از آن روی صورت می گیرد که این کشور سال های زیادی را تحت سلطه شوروی سپری کرده و بنا های فکری و فرهنگی خود را از دست داده و از جانبی هم با موجی از فرهنگ توسعه و مدرن جهان امروز رو به رو می باشد. بنابراین ضروری است که کشورتاجکستان در حالی که از گذشته وفرهنگ کهن خویش پاسداری می نماید باید با فرهنگ توسعه و تمدن جدید نیز خود را همراه و همآواز بسازد. از همین خاطر مردم تاجکستان در حالی که سنت مهمان نوازی خویش را  حفظ نموده به اصول دموکراسی و رعایت قوانین رسمی کشور نیز پایبند می باشد. احترام به  قوانین ، احترام به حقوق شهروندی، خصوصاً احترام به وقت، از مواردی اند که توجه هر بیگانۀ تازه واردی را جلب می کنند. از همه جالب تر این که وقتی در شهر راه بروی ، زنان و مردانی را می بینی که دندان های طلایی دارند. برخی یکی دو وبعضی سه چهار تایی از دندان های جلوی شان طلایی می باشند. وقتی علت را پرسیدم در جواب گفت: این یک کار زینتی است. کسانی که سرمایه وپول دارند این کار را می کنند وچند دندان طلایی برای خود می شانند. البته این،  در زمان شوروی سابق رواج یافته بود. از وقتی که رییس جمهور برتخت نشست دستور داد تا این کار انجام نشود اما تا حال کم و بیش دیده می شود.

دین و آزادی

چنان چه قبلاً گفته شد؛ در تاجکستان مذاهب مختلفی وجود دارد. بیشتر مردم پیرو دین اسلام است اما این کشور رسماً جمهوری تاجکستان می باشد نه جمهوری اسلامی تاجکستان. با آن هم امام علی رحمان  به مذهب امام ابوحنیفه –که بیش ترین پیرو را دارد- توجه خاص نشان می دهد. سال جاری را سال امام اعظم اعلان نمود و سپوزیم بین المللی امام اعظم نیز یکی از بزرگ ترین کارهایی است که وی در این راستا انجام داده. این سمپوزیم که مدت دوروز در شهر دوشنبه ادامه داشت تعداد 500 مهمان از 50 کشور حضور یافته بودند. یکی از کار های دیگر وی اعمار مسجدی است که حدود چهل جریب زمین را احتوا می کند ودر یک آن، 150 هزار تن نماز گذار رادر خود جای می دهد. مصرف این مسجد را کشور امارات پرداخته وسنگ تهداب آن صبح روز اول سمپوزیم توسط رییس جمهور تاجکستان وبرخی ازمهمانان رسمی ومهم کشور های دعوت شده در سمپوزیم، نهاده شد. یک مدرسه بزرگی که در همین شهر واقع است مدرسه ابوحنیفه نام دارد. یک روز قبل از کار سمپوزیم من وعمرشریفی از این مدرسه دیدن نمودیم. این مدرسه درکنار یک مسجد بزرگ واقع شده است. این مسجد با معماری قدیم ساخته شده وگنجایش بیش از هزار نمازگذار در یک وقت را دارد. جوانان بسیاری همراه خانواده های شان برای نماز دراین مسجد می آیند. هرچند این مسأله  قابل تعجب نیست اما وقتی آزادی مردم را درشهر می بینیم  بعد سری به این مسجد ونمازگذاران جوان آن می زنیم کمی ما را شگفت زده می سازد. در حالی که زنان با ساق های عریان در سرک ها راه می روند وگاهی در ملأ عام با مردان رو بوسی می کنند،  زنان دیگری را می بینیم که با حجاب کامل همراه خانواده های شان از راه های دور با موترشان آمده در مسجد به نماز می پردازند.

سیاست های اقتصادی

تاجکستان یک کشور فقیر است . از این رو طبیعی است که باید یک کشور وابسته باشد لیکن دولت سعی نموده گام هایی را در راستای خود کفایی بردارد. تا اندازه ای از تولیدات خود در قسمت برق وزراعت استفاده نماید.رهایی از وابستگی برای این کشور بسیار مشکل است چراکه زیربناهای اقتصادی تاجکستان هنوز به بهره برداری درست نرسیده است و سال ها باید سپری  گردد تا دولت از این مرحله عبور نماید.واردات صنعتی تاجکستان –براساس چشم دیدهای نویسنده- بیش تر از چین وروسیه می باشد. معماری ترکیبی از سنت ومدرنیته است. ساختمان های دولتی سابق بازماندۀ معماری روسی می باشند.

سیاست های دولت

دولت تاجکستان در سیاست خارجی خود مستقل عمل می کند. از زمان استقلال تا کنون همین سیاست را تعقیب کرده است. بی طرفی وروابط نیک با همسایگان ارکان اصلی سیاست خارجی دولت می باشند. فعلاً تنش خاصی در سیاست خارجی تاجکستان دیده نمی شود. بیش ترین توجه دولت معطوف برسیاست های داخلی آن می باشد. اصلاحات اداری و فرهنگی سرلوحه کار دولت در سیاست داخلی اش به حساب می آید. بازسازی وافزایش تولیدات داخلی بُعد عمدۀ دیگر سیاست داخلی دولت را تشکیل می دهد.

ادبیات وهنر

در یکی و دو سینمایی که چشم ما به آن ها می خورد، عکس های خارجی دیده نمی شود.تنها عکس شبنم سریا چشم ها را به خود خیره می سازد.در مغازه ها وکست یا سی دی فروشی ها نیز عکس های سینماگران هندی وغربی را نمی بینیم وهمینطور در تلویزیون های دولتی کم تر سریال های هندی وخارجی یا فیلم های غربی پخش می شود. به آن پیمانه وسیعی که ما در کشور خود هنر وسینمای بیگانه را می پرورانیم، در آن جا دیده نمی شود یا لااقل من ندیده ام.

از کتب ادبی فارسی چیزی به چشم من نمی خورد. من درصددم تا کتابی را که شاعران تاجک را به ما معرفی کند ، پیدا نمایم اما دیدم وجود ندارد. از دیگران هم که پرسیدم گفتند چنین چیزی وجود ندارد. جز این که کتابی را به نام "چشم انداز شعر تاجک" علی اصغر شعر دوست( شاعر ایرانی) به چاپ رسانده است دیگر کتابی در این باب در زبان فارسی وجود ندارد. بالاخره با تلاش خود از انترنت و ... این تعداد نام های شاعران تاجک را توانستم پیدا کنم: مؤمن قناعت، عبدالله قادری، نظام قاسمی، کمال نصرالله، رحمت نذر، فرزانه خواجه، رستم وهاب بینا،دولت رحمانیا، عطا میرخواجه، صفیه گلرخسار، لایق شیر علی، سیاوش، محمد علی عجمی، علی محمد مرادی، مخلصه، خاور ، آذر، گلنظر، آفاق.

جز چند تن بقیه در بیرون از تاجکستان کم تر مطرح بوده اند. دلیلش هم شاید این باشد که کمیتۀ حزب کمونیست سال ها براین سرزمین مسلط بوده ونگذاشته تا ارتباط ادبی میان کشور فارسی زبان تاجک با کشور هایی چون ایران وافغانستان  برقرار گردد.  به همین دلیل شعر فارسی در تاجکستان رشد لازم خود را نداشته است. در یک نگاه کلی خصوصیات عمدۀ اشعار شاعران تاجک را می توان این گونه برشمرد: داشتن حس بومی، سادگی در بیان، متأثر بودن از موسیقی محلی، زبان کلاسیک، روحیه میهنی، و...

اما اگر بخواهیم خصوصیت هریک از اشعار شاعران را خلاصه کنیم می توانیم نکات عمده اشعارتعدادی از آن ها را این گونه بیان نماییم:

-       مومن قناعت: وطنی، متأثر از مولانا، قالب عمده غزل وقصیده

-       عبدالله قادری ممتاز: انسان محوری، زبان سهل الممتنع

-       رحمت نذر: بیان مسایل عرفانی وعشقی، داشتن موسیقی خاص

-       فرزانه خواجه نیا: مولوی گرایی، گرایش های سبک هندی وعراقی

-       رستم وهاب نیا: توجه به ترکیب سازی، سادگی وفخامت در زبان

-       عطا میر خواجه: بومی گرایی، رویکرد های اجتماعی، طبع جوان و متأثر بودن از اشعارمولانا

محفل روز دوم نیز در کاخ سامان ادامه می یابد. اما چند تنی مثل من عزم دارد تا زود تر به وطن خود بازگردد. این وطن اگر چند با آتش وخاکستر گرم است اما محبوبیت خود را دارد. این است که باردیگر من وشاعر خوب کشور اسحاق فایز، رییس آکادمی علوم راشد،  مولوی کشاف، وزیر حج واوقاف چکری ومسافرینی- که از شش صبح تا ساعت سه عصر در انتظار مقامات عالی کشور نشسته اند- از میدان هوایی دوشنبه به قصد کابل پرواز می کنیم.

پایان

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 12:46  توسط جعفری  | 

قسمت پنجم

نان چاشت در "بوستان سرای حکومتی" است. باغ زیبایی است. گل های رنگارنگ باغ راجلوۀدیگری بخشیده است. آبشار ها توجه هربیننده را به خود جلب می کنند. تنها صدای پرنده ها شنیده نمی شود. از مهمانان استقبال وپذیرایی گرمی صورت می گیرد.

ساعت دو  بار دیگر کار سمپوزیم در "کاخ سامان" شروع می شود. این کاخ در همین بوستان سرا قرار دارد. دارای سه طبقه است. در آخرین منزل آن سمپوزیم جریان می یابد. موقعیت "کاخ سامان" برایم جالب توجه است. زیرا نشان از توجه مقامات به این نام (سامان ) می دهد. هرچیز مطابق با شأن  خود موقعیت یافته است. سالن مجللی است وبافضای وسیع. در دیوار های گنبد کاخ، تصاویری از جنگ های سامانیان ترسیم گردیده است.  سخنرانان هریک به سخنرانی وخوانش مقاله های خود می پردازند. از میان همۀ مقالات خوانده شده، سه چهار تایی چنگ به دل می زنند. چرا که با روش ومتد جدید نوشته شده اند. موضوع تازه ای را مورد تحقیق قرار داده اند. اصول تحقیق در آن ها رعایت شده است. جناب "مولوی کشاف" از افغانستان نیز صحبت می کند. یکی دیگر نیز هست که اسمش را فراموش کرده ام. بعضی ازسخنرانان به جای ارایۀ یک بحث علمی به تعریف وتمجید می پردازند. برخی هم از ستایش خود نیز دریغ نمی ورزند وکتاب ها ونوشته های خود را به رخ دیگران می کشند. از لحن وبیان و نحوۀ ارایۀ مباحث می توان به نوعی از فرهنگ گوینده نیز پی برد. متأسفانه این خاصیت(صبحت با لحن خشن) در مردم ما بیش تر است. این امر ناشی از حرفوی بودن سخنران نیست بلکه ناشی از فرهنگ خشنی است که گوینده با آن فرهنگ زیسته است. به هرصورت من از فرصت تفریح استفاده کرده با روزنامه نگار مذکور(مکه) هم صحبت می شوم. از وضعیت روزنامه نگاری می پرسم. می خواهم از وضعیت چاپ ونشر برایم صحبت کند. از شاعران بگوید. از کتاب های ادبی که در تاجکستان چاپ می شوند. از زبان بگوید. از سیاست فرهنگی دولت بگوید ودر نهایت وضعیت سیاسی در این کشور را ارزیابی نماید. او به هریک از پرسش هایم جواب می دهد اما به نظر می رسد زیاد معلومات ندارد.  نام های تعدادی از شاعران تاجیک را می گیرم لیکن او نمی شناسد.او وضعیت ادبی وفرهنگی را زیاد مطلوب توصیف نمی کند. از دخالت ایران در زبان شان شکایت دارد. همینطور بدبینی مردم تاجیک را نسبت به سیاست های دخالت جویانه ایران بازگو می نماید. در مورد زبان می گوید: کار چندانی صورت نگرفته. با این که رودکی در این سرزمین زیسته و خواستگاه زبان دری تاجکستان است اما زبان رسمی در ادارات دولتی، مکاتب ، کتاب های چاپ تاجکستان سریلیک می باشد. کورس هایی برای نگارش زبان دری ایجاد شده که تعدادی از علاقه مندان در آن کورس ها رفته خواندن ونوشتن به زبان دری را می آموزند. تنها سفارت ایران با آوردن کتب فارسی و برگزاری محافلی در زمینۀ زبان کوشش دارد تا سیطرۀ زبانی خود را گسترش دهد لیکن مردم نسبت  به آن چندان خوشبین نیستند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 12:44  توسط جعفری  | 

دفتر "مؤسسۀ فرهنگی دردری" در کابل گشایش یافت. در محفلی که به همین مناسبت به تاریخ 21 عقرب در دفتر “دردری” برگزار گردیده بود وتعداد بیش 200 تن از شاعران، نویسندگان وفرهنگیان کشور در آن اشتراک ورزیده بودند، محمد کاظم کاظمی یکی از مسوولین این مرکز در سخنرانی افتتاحیه یی خود ضمن خوش آمدید به مهمانان، راجع به پیشینۀ “دردری” اظهار داشت:

" در واقع کار ما از یک فصلنامه شروع شد؛ فصلنامه در دری، که از سال  1376  شروع به انتشار کرد. نیازی که وجود داشت برای فعالیت های ادبی در کشور ما،تشنگیی که در نسل جوان –مخصوصاً- احساس می شد وضعف نسبیی که مطبوعات ما از لحاظ پرداختن به امور ادبیات وهنر داشت، جمعی از جوانان مهاجر را بر آن داشت که  درپی انتشار یک فصلنامۀ تخصصی هنر وادبیات برآیند. خوشبختانه با همکاری "مرکز نویسندگان افغانستان" این آرزو تحقق پیدا کرد واولین شمارۀ “دردری” درسال 1376 منتشر شد. مدیر مسوول “دردری” جناب "سروردانش" بود که در طول دوران انتشار، این مسوولیت را برعهده داشت. سردبیری نشریه با جناب سید ابوطالب مظفری شاعر نامدارکشورما بود . واعضای هیأت تحریر آقایان محمد جواد خاوری،علی پیام، محمد شریف سعیدی،سید نادر احمدی وحمزه واعظی بودند. جناب محسن حسینی در امور طراحی وگرافیک همراهی می کرد وبندۀ حقیر در اوایل به صفت ویراستار و به زودی- به لطف دوستان- جزو هیأت تحریر تابه امروز ادامه دادم. “دردری” در 13 شماره از سال 1376 تا 1380 منتشر شد. الحمد لله انعکاس بسیار خوبی داشت. بازتاب خوبی درمحیط مهاجرت، در داخل کشور و خارج از کشور پیدا کرد. ماباید سپاس گذار بزرگوارانی  باشیم که این جرقه را زدند؛ مخصوصاً "مرکزنویسندگان" وجناب "سروردانش" بزرگوار. با تحولات جدیدی که در کشور ما اتفاق افتاد، روند انتشار “دردری” متوقف شد. منتها درعمل این گروهِ هیأت تحریر با شوق وعلاقه ای که به این کار پیدا کرده بودند واحساس وظیفه ای که می کردند،- وبه طوری می توانیم بگوییم که “دردری” بخشی از هویت آن ها شده بود(همه آن ها را به نام بچه های “دردری” می شناختند)- نمی توانستند ازاین فعالیت و از کاری که بازتاب خوبی یافته بود، دل بکنند. چنین شد که انتشار نشریه را پی گرفتند؛ به نام خط سوم، ومؤسسه ای تأسیس کردند به نام "مؤسسۀ فرهنگی “دردری”. از سال 1380 تا به امروز این مؤسسه فعالیت خود را در محیط مهاجرت وبا مرکزیت مشهد ادامه داده است."


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 11:33  توسط جعفری  | 

ادبيات پوچي(80)

مكاشفه نو(81)

شعر مصور(82)

توفان وطغيان(83)

شعر مکتب گورستان(84)

اولتراییسم(85)

آوانگارد(86)

مکتب پراگ(87)

مکتب پراگ(87)

نئو فرمالیسم(88)

ادبیات تطبیقی(89)

نقد تفسیری(90)

اونانيمیسم(91)

وریسم(92)

رمانتیسم(93)

ادبیات آرمانشهری(94)

شعرگولیاردی(95)

شعر طرحی(96)

کتیبه برگور(97)

هرمتیسم(98)

شعر جنگ(99)

بالاد(100)

کاوالیرها(101)

سفسطۀ عاطفی(102)

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 15:6  توسط جعفری  | 

مرد “خود” را ترک می کند. بار تنهایی فرو می نهد. از خویش می گذرد. قدم به وادی دیگری می نهد. اینجا از خویش تهی شده آشوب بلند بردشت فراز ایستاده است. آشوبی از غوغای آدمیان دشت را آکنده است. صداهای تهی که نه آغازی دارد ونه انجامی، از دشت برمی  خیزد. گاه به آسمان می خورد وگاه بر زمین -در خاک- فرو می نشیند. هیچ صدایی به پاسخ دلپزیر نمی انجامد. حیرت و آشفتگی تمام صدا را در خویش پیچانده است. گویا معرکۀ دیگری سر از آب برکشیده است. دنیا در چنگ صدا های بس تهی پنهان است. واژه ها قدم قدم در واژۀ دیگری "نیست" می شوند. واژۀ تازه ای به دنیا می آید و واژه های از هم جدا دنیا را بدرود می گویند؛ بی این که همدیگر را بشناسند ترک سر و یار می کنند. محدود در “خود” وفرو رفته در منجلاب “خود”، از “خود” دور می شود. واژه های متروک که نیامده می روند، به همان پیمانه صدا هایی را ازخویش رد پا می گذارند. زمان، صدا ها را به سنگ های بزرگ می رساند. سنگ ها صخره می شوند و از هم پشته ای می سازند که هیچ دستی را توان کندن آن نیست. ما همان صدا هاییم که از آباء مان برگرفته ایم. اینک در سکوت مطلق سر در سایۀ طبیعت گنگ فرو نهاده ایم. از ما تنها یک سایه می ماند. یک سایه در آفتاب. اگر خورشید نباشد سایه در سایه در سایه هیچ می شود.

    مرد از صدا وسایۀ خویش می گذرد. دشت را با آشوب هایش رها می کند. دهکدۀ ای دور تر سایه بزرگ تر ساخته است. مرد می آید. آفتاب در پشت. چون تک درخت مندرس هر چه از روز کم می شود، سایه فزونی می یابد. مرد فزونی می یابد.هرچه چشم دور تر می گرداند از “خود”، “خود” از”خود” کم می شود. دور می شود مثل آبی که نمی داند کجا پهلو می گیرد. دیوار های قریه را تار های عنکبوت پوشانده است. زره سخت سست برجان دیوار ها. هنوز از باد خبری نیست. توفان درشب خفته. دروازه چوبین قلعه نشان انگشت مردانی را می نمایاند که از این جا گذشته اند، با اسپ های راهوار سرنوشت. قفل آهنین که توان آدمی را از او می ستاند ، بردر چوبین آویزان است. این هم نشان آدمی است که از “خود” برای “خود” برجای می گذارد. انسان “خود” توانی است که توان “خود” را می ستاند. دستی است که دست “خود” را می برد. "گرگی است که گرگ “خود” می شود." قدرتی می سازد تا قدرت “خود” را مغلوب کند. برای جنگ با “خود” ابزاری می آفریند تا خویش را در جنگ با”خود” از پای در آرد. در معرکه ای که به توان “خود” ساخته می خواهد سرنوشت خویش را درهمان جا اختتام بخشد.

   مرد از این معبر پای پیش می ماند. درون قریه می شود. مردان وزنانی بسیار که از گذشته به ارث رسیده اند، هلهلۀ حیات دارند. شوری بس بزرگ در سرهان شان می پیچد. از سنگ های بازمانده از طبیعت صداهایی بلند می آید. کسی به کسی چیزی می گوید، نا مفهوم وگنگ. تنها همین اندازه  این صدا ها روشنی دارند که دو قدم پیش تر را چراغی می شود تا چشم ها در تاریکخانه بی کس نماند. صداها می برآیند ودود می شوند. و دود دود می شود. شاید فضا، نهنگان این صداهایند که برای “خود” طعمه ای را از دست انسان باز می گیرند. آدمی باید لقمه ای بسازد یا که “خود” لقمه ای شود. این معامله در سرشت اوست که سرنوشت او را ساخته است.

    مرد حیرت زده پرسش هایی را از میان هزاران پرسش می پالد. با هرپرسشی هزاران سوال شکل می گیرد: این ها کدامین جنگجویانی اند که اینک دوستی شان را به مصاف کشیده اند؟ این مردمان از کدامین عشق سخن می گویند؟ آیا هیچ عشقی هست که در آن خون وخنجر نباشد؟ آیا هیچ عشقی هست که زندگی را در انسان بدمد؟ عشق انسان چیست جز کشتن؟ ما برای این به جنگ هم آمده ایم که تنها یکی باشیم. عشق برای همین است که بکشیم تا زنده بمانیم.

این مردمان که اینک در کودکی شان ایستاده اند و کتاب پاره هایی را از برمی کنند- تا از هر سطری، واژه ای را بیابند که آینده شان را نشان دهد- نادان مردمانی اند که نمی دانند کلمه های واقعی در کجای این خاک پنهان اند؟ واژه های اصیل در زیر کدامین دیوار قلعه های مستحکم گذشته مدفون شده اند؟ اینان چشم های شان را از چشمه کشیده اند. در معبر آفتاب و باد ایستاده اند وهردم آفتاب را می پالند. اگر اندکی تکانی بدهند در “خود” ، همه چیز آشکار می شود. هیچ نهانخانه ای پنهان نخواهد ماند.

مرد با این پرسش ها درهم می پیچد. نا گهان بادی دسته خاکی را برمی دارد. خاک آتش می شود وهمه چیز در آب فرو می افتد. مرد از میان چهار دیوار می گذرد. آب، خاک، آتش و باد در قریه می پیچد. کودکان که به امید، دریچه ها را جست وجو می کردند، اینک آزاد ورها سراغ ماه را می گیرند. مرد هنوز ایستاده بی که هیچ دیواری برچشمان او سایه افگند. او ایستاده باهزار مرغان پرنده که از بازار معرکه برگذشته اند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 10:7  توسط جعفری  | 

قسمت چهارم

روز دوم اقامت مان است. صبح، بعد از خوردن صبحانه باید به "آثار خانه ملی کمال الدین بهزاد" برویم و نان چاشت را هم در "رستورانت پامیر" بخوریم. من و دوست خوبم عمر شریف درچای صبح گرفتار می شویم و صحبت مان با جناب "معنوی" به درازا می کشد تا بیرون می شویم، دیگران رفته اند؛ چرا که از موعد مقرر دیرتر آمده ایم. در حقیقت وقت شناسی نکرده ایم . ما هنوزبه خیال کابل هستیم؛ که  اگر می گویند جلسه ساعت هشت برگزار می شود یعنی ساعت 9 برگزار می شود. اگر گفته می شود کنفرانس ساعت  2 است یعنی ساعت3 می باشد. این،  یک امر معمول در جامعۀ ماست. وتقریباًً به یک فرهنگ تبدیل شده است. ما کم تر به "وقت" ارج می نهیم؛ مثلاً ساعت ها در محفل ترحیم می نشینیم. ساعت ها در مراسم عروسی وقت مان را تلف می کنیم. چندین دقیقه در تلیفون احوال پرسی می کنیم. یک کلمه یا جمله را چندین بار تکرار می کنیم. همینطور وقت های زیادی را صرف گپ های مفت و اضافی می کنیم بدون این که بدانیم تا چه حد عمر خود را  تلف کرده ایم. در حقیقت عمر خویش را به هرز گذرانده ایم. اما در بسیاری ازممالک این گونه نیست. هر دقیقه بهای خاص خود را دارد. هر دقیقه می تواند سود بسیاری را به بار آورد. به هر صورت وقت شناسی به عنوان یک ارزش هنوز در جامعۀ ما قدر نهاده نمی شود. شاید یک دلیل عقب ماندگی ما نیز همین باشد. گفته می شود؛ جوامع شرقی به طور عموم به این مشکل مواجه است. ارزش وقت کم تر در نظر گرفته می شود.  خوب! ما هم به  همین دلیل از کاروان عقب می مانیم . مجبوریم که وقت خویش را صرف گشت  وگذار دیگر بکنیم. این است که قصد پارک رودکی می کنیم وکمی از وقت خویش رابه  پارک موزه هدیه می دهیم. به "رستوانت راحت" چای ونان چاشت می خوریم.  دوستم که  مصروف چک نمودن ایمل خود می شود، من فرصت را مناسب دیده می خواهم بیشتر تماشا کنم. ولی هرچه لوحه های دکان ها وسرک ها را می بینم چیزی از زبان دری نمی بینم. تا این مدت هرچه دیده ام به زبان سریلیک بوده است. فقط یک لوحه را دیده ام که روی آن  نوشته شده است:" بانک تجارت." از این رو نمی دانم در کدام موقعیت قرار دارم. چون روز یکشنبه هم روز تعطیلی است، گشت و گذار مردم نیز کم تر است. من هم رویم نمی شود که هر دقیقه از کسی بپرسم اینجا کجاست؟ مانند شخص نابینا از این خیابان به آن خیابان می روم . تا به مارکت میوه فروشی می رسم. مارکت سرپوشیده است. روی میوه ها گرد وخاکی دیده نمی شود یعنی گرد وخاکی نیست که بنشیند. از پشه ومگس هم خبری نیست. انواع گوناگون میوه ها در سبد های شان به  طور منظم چیده شده اند. فروشنده های شان را زنان ومردان جوان تشکیل می دهند. بیروبار زیادی نیست. مثل مندوی کابل سروصدایی هم وجود ندارد که گوش ها را آزار دهد. از همه مهم تر نظمی است که فروشندگان، به این مارکت داده اند. چند عکسی می گیرم و می برآیم تا مبادا دوست خود را وعده خلافی کرده باشم.

ساعت پنج ونیم همراه سایر مهمانان افغانی به آثار خانه نسخ خطی آکادمی علوم می رویم. کتاب هایی نشان مان می دهد که در حدود قرن یازده میلادی نوشته شده اند. از مسوول آن طالب معلومات می شوم، او می گوید: "کتابخانه انستیتوت خاورشناسی پنجاه سال سابقه دارد و دارای چند بخش(ایران وافغانستان شناسی، هند و پاکستان شناسی ، عرب شناسی و اسلام شناسی، تحقیق نزاع های منطقوی، زبان وتاریخ و..) می باشد. در این کتابخانه 7500 نسخه خطی وجود دارد که دو سوم آن به فارسی و یک سوم آن به عربی و ترکی نگارش یافته است. قدیمی ترین نسخۀ خطی ما به قرن یازده میلادی برمی گردد. اکثر این آثار ادبی وتاریخی اند."

بعد هم راجع به شیوه نگه داری از کتاب های این کتابخانه برای مان معلومات می دهد . دستگاهی را نشان می دهد که کشور امارات کمک کرده و توسط آن ، کتاب های فرسوده دوباره ترمیم می گردند.

ساعت شش ونیم برای خوردن غذای شام به رستوانت چایخانه راحت می رویم. جای دیدنی است. نان را صرف کرده دوباره اقامت گاه مان برمی گردیم.

صبح ساعت هفت  ونیم باید در "کاخ باربد" باشیم. سالن بزرگی است در دو طبقه. مهمانان از پنجاه کشور جمع شده اند. هرکسی گوشی ترجمه را در گوش خود می ماند تا بتواند زبان های دیگر را بفهمد. جلسه با سخنان رییس جمهور تاجکستان شروع می شود و با تشویق وکف زدن های حضار ادامه می یابد. از افغانستان آقای مجددی صحبت می کند  وجناب چکری پیام حامد کرزی را قرائت می کند.  هرسخنرانی که دعوت می شود نخست حرف های خود را با تمجید از اقدام امام علی رحمان می آغازد. وکمتر به یک بحث دقیق علمی راجع به امام ابوحنیفه می پردازد. جز یکی دو تن بقیه به داستان سرایی و توصیف اکتفا می کنند. در حقیقت سود کامل جلسه به جیب امام علی رحمان می ریزد. تشویق حضار نشان می دهد که او از محبوبیت خوبی در بین مردم خود برخوردار است و این جلسه محبوبیت او را بیشتر گردانیده است. در بیرون از این محفل نیز وقتی با تاجیکان صحبت ازامام علی رحمان به میان می آمد، واکنش مثبتی از خود نشان می دادند خصوصاً وقتی که بایک روزنامه نگار تاجیک به نام "مکه" صحبت می کردم، او با بسیار خوشبینی رییس جمهور  را ستایش می کرد. هنگامی که پرسیدم آیا تمام مردم این سامان، این گونه فکر می کنند؟، به قاطعیت جواب داد:" بلی! چرا که او برای ما خیلی کار های زیادی را انجام داده است. به مردم آزادی داده. تاجایی امکانات رفاهی در اختیار شان گذاشته است. مردم او را دوست دارند." وقتی از او راجع به آزادی سوال می کنم، اظهار می دارد: "نسبت به زمان روسیه خیلی خوب تر است. دولت به عقاید دینی وسیاسی مردم کاری ندارد. اصولاً اپوزیسونِ مخالف دولت در بیرون است. در داخل نارضایتی ملموس سیاسی دیده نمی شود. طرفداران" نوری" به عنوان یک جریان مخالف فعالیت چندانی ندارند. لذا کسی که دولت را بد بگوید وجود ندارد. همینطور جراید مخالف دولت وجود ندارد."

 هنگامی که از تعداد نشریات ورسانه ها می پرسم، می گوید: "حدود ده تلویزیون فعالیت می کند که شامل تلویزیون های دولتی وخصوصی می شوند مانند برنامه یکم، سفینه، جهان نما، تلویزیون پایخت، سیمای مستقل و...  در کنار آن روزنامه های دولتی وخصوصی نیز به مردم تغذیه فکری می دهند مثل پیام دوشنبه، صدای مردم، منبر خلق، جمهوریت، ملت، آبله، نگاه، نجات، و... که مجموعاً به  200 عدد می رسد."

ادامه دارد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 13:3  توسط جعفری  | 

 قسمت سوم

پیش از این که به اتاق های مان برویم کتابچۀ کوچکی را به دست مان می دهد. در این کتابچه تمامی برنامه ها ساعت وار نوشته شده اند؛ غذای چاشت در رستورانت "آل سامان" است. "آل سامان" نام جالبی است که برای این رستورانت انتخاب شده است. یک انتخاب کاملا دقیق وتاریخی می باشد. جالب تر این که سیمینارِ بعد از ظهر روز اول و نیز روز دوم را نیز در کاخ سامان گرفته اند. از این رو به نظر می رسد که  انتخاب جای سیمینار نیز فلسفه خاصی داشته است. چند سالی است که رییس جمهور تاجیکستان اندیشه سامانی را ترویج می کند. پول رایج تاجیکستان هم سامان یا سامانی نام دارد. تندیس سامانی به جای تندیس فردوسی نصب گردیده است. به عقیده مردم تاجیکستان "سامان" نخستین بنیانگذار تاجیکستان آن روز بوده است و امپراطوری او ساحات بسیاری را در قلمرو خود داشته است. وقتی روز بعد به گلستان یا بگویم پارک رودکی می رویم در آن جا نقشه ای از امپراطوری آل سامان روی یک سنگ بزرگ حکاکی شده است و نشان می دهد که این امپراطوری تاچه حد وسعت داشته است. به هرترتیب فکرمی کنم تمام کار های این سمپوزیم به صورت دقیق برنامه ریزی شده است. ساعت یک به رستورانت "آل سامان" می رویم. ظاهراً غذای چاشت این مردم همیشه ساعت یک است، برخلاف ما که ساعت 12 نان ظهر مان را می خوریم. برای رسیدن به این رستورانت که در یک نقطه دیگری از شهر واقع شده باید از جاده های بسیاری گذشت. اگر چند از داخل موتر کم تر می توان به درستی شهر دوشنبه را مشاهده کرد اما با آن هم می شود فهمید که مردم شهر چگونه زندگی می کنند و از چه نوع فرهنگ شهر نشینی برخوردار ند. رستورانت آل سامان در گوشۀ خلوت در کنار جاده ای قراردارد که نام آن درست برایم معلوم نمی شود.

     از ساعت دو ونیم تا ساعت چهارونیم فرصت داریم. بایکی از دوستان به نام عمر شریف می رویم تا به خانه زنگ بزنم. برای این کار باید نخست پول افغانی را صرف کنم. صرافی جز دالر و یورو وپوند، پول های دیگر را صرف نمی کند . هرجا که سر می زنم عین گپ را می زنند. به یاد افغانستان می افتم. صرافی های دم دوکان ها، صرافی های سرای شهزاده بالاخره صرافی های سرچوک ها را به یاد می آورم. هر ارز و هر پولی معامله می شود . این کار از یک سو برای مشتری سهولت است  اما از یک سو نشان می  دهد که کشور ما صاحب سیاست خاصی پولی وارزی نمی باشد. شاید هیچ کشوری این گونه نباشد که هر ارزی درآن، قابل داد وستد باشد. نداشتن سیستم ارزی باعث می شود نرخ پول آن کشور پایین بیاید. ناچار دو باره برمی گردیم. بازار خلوت است؛چرا که روز شنبه روز تعطیلی می باشد. تاجیکستان اگرچند یک کشور اسلامی است اما تعطیلی رسمی در آن، روز شنبه است. این فرهنگ از زمان استعمار باقی مانده است.

      ساعت پنج عصر جهت تفریح به منطقۀ استراحتی "تاج پرامبانک" می رویم. این منطقۀ استراحتی در مسیرشاهراه دوشنبه- خجند قراردارد وبا شهر دوشنبه 21کیلومتر فاصله دارد. هرچه به این منطقه نزدیک تر شده می رویم یاد سالنگ در ما زنده می شود. سرک بدون دست انداز از کنار دریا می گذرد . دریا آب خود را از دست داده تنها به اندازۀ آب سالنگ از میان دره هامی گذرد. آن طرف دره، خانه های بسیار کوچک به دیده می رسند که با آهن چادر پوشانده شده اند. درست همین چیز است که سالنگ را از این منطقه جدا می سازد. خانه هایی که به دو سه اتاق کوچک نشیمن اکتفا شده است. اقتصاد پایین خانواده ها و آب وهوای لطیف این مناطقِ نسبتاً کوهستانی، آن هارا به این کوه وکمر کشانده است.

    "تاج پرامبانک" در چنین منطقه ای ساخته شده است. باغ تماشایی است. آب حوض های کوچک ، آبشاری که از بالای تپه پایین می ریزد، چوکی های چوبین، چمن زار ها، یکی و دو سالن چای خوری ومحل نشستن زمستانه و... این منطقه تفریحی را زینت ودلگشایی بخشیده است. تاریخ ساخت  این تفریحگاه مشخص نیست. شاید حدود ده ونهایتا بیست سال  پیش ساخته شده است. معلومات کامل دراین باره پیدا نمی توانم. از هرکس می پرسم این "تاج پرامبانک" کی بود وچرا براین محل نهاده شده است، پاسخ نمی دهد.  به هرصورت باغی است دیدنی؛ یعنی جدا از طبیعت، صعنت بشر نیز در ساخت این باغ نقش اساسی داشته است. اگرقدرت دست آدمی نبود چگونه می توانست این باغ به این زیبایی بوده باشد وهرچیز منظرۀ خاصی پیدا نماید؟ چرا که سالنگ هم دارای مناظر طبیعی بسیاری ست اما کجاست آن دولت و آن صنعتی که آن را به بهشتی این چنین تبدیل نماید؟ شاید هر ولایت افغانستان ازلحاظ طبیعی بتواند به باغستانی بزرگ تبدیل گردد. لیکن آن چه "تاج پرامبانک" را تاج پرامبانک ساخته اندیشه و صنعت آن مردم بوده است و نه چیز دیگر. آیا بامیان از تاج پرامبانک چیزی کم دارد؟ آیا بند امیر نمی تواند یک محل تفریحی خوبی داشته باشد؟ آیا ....

        بالاخره غذا خورده دوباره به طرف محل اقامت مان حرکت می کنیم. وقتی موتر از زیر نور افگن های خیابان می گذرد یاد جاده های تاریک کابل مرا به وحشت می اندازد. زیر نور لامپ های کناره جاده  تصاویری از شخصیت های مهم ملی وتاریخی تاجیکستان دیده می شود که در دیوار های دو طرف جاده نقاشی شده اند. مصافه طولانی این عکس ها چشم ما را به خودسرگرم می سازد. این، برای من بسیار جالب است؛چرا که هر رهگذری می تواند در یک فرصت کوتاه با این چهره ها آشنا شود واین سوال در ذهن شان خلق شود که این ها چه کسانی اند و در چه زمانی زیسته اند و چگونه به "چهره" تبدیل شده اند؟ همین سوال ها انسان را وا می دارد تا در بارۀ یک یک آن ها تحقیق کند. حتا اگر کودکی هم از کنار این تصاویر بگذرد این سوال ها در ذهنش به وجود می آید که این عکس هامال چه کسانی اند؟ این، خود یک باز خوانی تاریخ است. بازگشت به گذشتۀ خود وفرهنگ خود است. چیزی است که هر فرد تاجیک را به مطالعۀفرهنگ وتمدن خودش فرا می خواند وهربار که از کنار آن بگذرد خاطرات آن ها مجدداً در ذهن او زنده می شود و به این طریق هیچ تاجیکی نمی تواند تاریخ خود را فراموش کند ویا هر بیننده ای بدون مکث از کنار آن در گذرد. به این طریق فرهنگ تاجیک همواره از تهاجم فرهنگ بیگانه در امان می ماند. وقتی به این تصاویر می بینم بار دیگر سوال های بزرگ ذهنم را رنج می دهند: غزنی مرکز تمدنی کشور های اسلامی در سال 2013  اعلام شده است. بامیان، هرات، بلخ، قندهار، غزنه و... هرکدام فرهنگ بزرگی را در دل خود پروریده اند. تمدن های بزرگی در این ناحیه ها به وجود آمده اند و سال ها زندگی کرده اند. ما وارث تمدن بزرگی هستیم. اگر درتاجیکستان یک رودکی خوابیده وزیسته است، در افغانستان بوعلی سینا، مولانا جلال الدین بلخی، فارابی، جامی، سنایی، ناصر خسرو وده ها شخصیت بزرگ علمی جهانی زیسته و رخت مرگ به چهره کشیده است. اگر بودا در بامیان نبود، بامیان، بامیان نبود. پس ما را چه شده است که نمی توانیم از این نخبگان فکری وفرهنگی خود یک تصویر بکشیم وآن را در قلب کودکان خود حک نماییم؟ آیا ما نمی توانیم این کار را انجام دهیم یا که فکر وسلیقۀ این کار را در خود نمی یابیم؟ یاپول این کار را نداریم؟ برای برگزاری یک نشست کوچک در هوتل "سرینا" یا "کانتیننتال" 50 هزار دالر مصرف می کنیم ولی این کار را انجام داده نمی توانیم که برویم عکس هایی از بزرگان تاریخ خود را زینت آرای در ودیوار خانه وشهر خود گردانیم. عکس های هندی شیشه های تمام دکان ها، مغازه ها ودیوارخانه هارا پرکرده اند اما در کدام خانه می توان یک عکسی از مولانا یا سنایی پیدا کرد؟ ما از خود بیگانه شده ایم وهردم از تهاجم فرهنگی می نالیم. وقتی ما نتوانیم خود را بشناسیم چگونه می توانیم به فرهنگ خود بنازیم و آن را از دستبرد بیگانگان نگه داریم؟  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 14:52  توسط جعفری  | 

دوست خوبم کاظمی رسا زنگ زد که کاظمی کابل آمده بیابرویم تا ایشان را سلام علیک بگوییم. خوب من هم فرصت را غنیمت شمرده باهم به دیدار شان شتافتم. خاوری راهنمایی مان کرد. مثل همیشه پشت میز وکمپیوتر نشسته است. باهم بغل کشی  و جورپرسانی می کنیم. فکر می کنم این کاظمی کاظمی آن سال هانیست. سفیدی مو ها نشان می دهد که بسیار سال هاست که از دیدار مان گذشته است. سال ۱۳۷۴ بود که ایشان را در مشهد دیده بودم. هنوز موهای سرش سفید نشده بود. وقتی صحبت ما باچند تن از اصحاب ویاران  به مساله  سیاست می کشد   کاظمی تنها نگاه می کند وهیچ سخنی ازش نمی شنویم. گویا در اندیشه دور غرق شده است. سال ۱۳۷۴ که دیده بودم بسیار با نشاط تر از حال دیده می شد ولی حالا کم تر حرف می زند چرا که بیش تر می اندیشد. در ذهنم می گویم پرکاری در نوشتار وتحقیق ایشان را بیشتر به دنیای درون کشانده است. همین است که هرچه می پرسم  فقط جواب های کوتاهی ازش را دریافت می کنم. او آمده است تا دفتر در دری را در کابل فعال بسازد. ما که مدت ها تشنه دیدار وکار ایشان بودیم بسیار خوشحالیم که این فرصت بار دیگر مهیا شد تا در محضر ایشان باشیم وبه سوال هایی که سال ها در پی جواب شان بودم دست یازم.حق یار شان باد!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 12:24  توسط جعفری  | 

 

گفت و گو با محمود جعفری

شماره 68، 1 مهر ماه 1388

http://www.zerotime.org/vdcgrw9x4ak97.pra.html

(نشريه ساعت صفر)

□ تحلیل شما از مهدویت چیست؟

■ راجع به مهدویت سه تحلیل یا تفسیر موجود است: اولا، انتظار است. انتظار انسان را از حالت فعلی به رستگاری می رساند. دوم، انسان باید قیام کند تا به نجات برسد.

سوم، مهدویت و منجی از فلسفه خلقت شروع می شود. اعتقاد به مهدویت از آدم تا محمد و از محمد تا امروز، جزو مناسک دینی به حساب می آید.

یعنی انسان نیازمند بهشت موعودو جامعه آرمانی است و همیشه به صورت فردی یا جمعی تلاش می کند تا به جامعه آرمانی برسد.

این جامعه شکل نمی گیرد جز با یک قائم یا رهبری واحد که جهان در ظل آن رهبری واحد به سعادت کامل برسد و همه ي مرزهای جغرافیا در هم می ریزد و همه ي آنچه باعث می شود تضادهای منفی را بار بیاورد می شکند و انسان به یک نقطه واحد جمع می شود و آن شمع واحد همان مهدی است که ما مهدی موعودش می گوییم.

از نظر تفسیر علمی وقتی که از جهانی شدن و از دهکده واحد جهانی و حکومت واحد یا دولت واحد جهانی صحبت می کنیم، دولت واحد جهانی به دست چه کسی به وجود می آید؟

کسی می تواند جهان را مدیریت کند که از قدرت معنوی بالاتر از قدرت انسان معمولی  برخوردارباشد و آن مهدی موعود است.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 9:11  توسط جعفری  |