ادامه مطلب
ادامه مطلب
اهمیت:
خاطره نویسی یک فن شریف و با ارزش است. نویسنده از این طریق می تواند احساسات خود را به مخاطب انتقال دهد و او را در جریان رویدادی که واقع شده قراردهد. امروزه خاطره نویسی یک نوع مهم ادبی محسوب می گردد. قواعد خاصی دارد و نیازمند توانایی لازم می باشد. هرکسی نمی تواند خاطره بنویسد. تنها کسانی می توانند به نوشتن خاطره دست بزنند که از قدرت بیان کافی برخوردارباشند و فن نویسندگی را به خوبی بلد باشندادامه مطلب
رسوايي بزرگ!
كتاب "تاريخ ادبيات بلخ" تاريخ يا تذكره نيست بلكه تبارشناسي شاعران ونويسندگان است كه برحدس وگمان استوار مي باشد و به تعبير ديگر مبتني برتخيل شاعرانه است.
روزی انوری در بازار بلخ می گذشت ، هنگامه ای دید . پیش رفت و سری در میان کرد . مردی را دید که ایستاده و قصاید انوری به نام خود می خواند و مردم او را آفرین می خواندند. انوری پیش رفت ، و گفت : ای مرد ، این اشعار کیست که میخوانی ؟ گفت اشعار انوری . انوری گفت : تو انوری را می شناسی ؟ گفت : چه می گویی ؟ انوری منم ! انوری بخندید و گفت : شعر دزد شنیده بودم اما شاعر دزد ندیده بودم.
ادامه مطلب
ادبيات زرد= فاتحه اي برگور ادبيات
اصطلاح ادبيات زرد يكي از اصطلاحات معمول در ادبيات معاصر مي باشد. اين اصطلاح ابتدا براي نشريات چاپيي به كار مي رفت كه كيفيت لازم يك نشريه را نداشت و براي مخاطبين عام به نشر مي رسيد. مديران اين گونه جرايد تلاش مي كردند تا با ايجاد سرگرمي هاي كاذب، نشر اخبار دروغين، بزرگ كردن عكس هاي هنرمندان، و... توجه مردم عام را به خود جلب نمايند.تفريح، سرگرمي و جلب نظر خواننده هاي عوام، هدف اصلي انتشار نشريات زرد به حساب مي آمد. اين گونه نشريات امروزه يكي از پرخواننده ترين نشريات در هركشوري محسوب مي گردد و جزو ژانر هاي جديد روز نامه نگاري شمرده مي شود. به مرور زمان اين اصطلاح وارد قلمرو شعر و داستان گرديد. اگر چند كاربرد ادبيات زرد به يكي دو دهة اخير برمي گردد اما عملاً ادبيات زرد از دهة نخست 1300 ه. ش شكل گرفت. نگارنده براين باور است كه اين نوع ادبيات از زمان نشر سراج الاخبار شامل ادبيات معاصر كشور گرديد. چه اين كه محمود طرزي -كه نگرش جديدي نسبت به ادبيات داشت- شعر هايي را در سراج الاخبار به نشرمي رسانيد كه در يك تحليل، امروزه برآن گونه شعر ها، شعر زرد اطلاق مي شود. از جمله كساني هم كه دراين راه گام برمي داشت خود وي بود. او با سرايش سروده هاي عامه پسند، رويكرد نوي را در ادبيات ما پديد آورد. از آن زمان بود كه جريان ادبي جديد در افغانستان به بار نشست و از دهة چهل وپنجاه به بعد به شكوفايي،اوج وكمال رسيد. در ايران، ادبيات زرد با نشر رمان هايي عامه پسند در نشريات چاپي به وجود آمد. مشفق كاظمي از نخستين رمان نويساني بود كه رمان "تهران مخوف" را در نشريه "ستارة ايران" در سال هاي 1310 ه. ش به نشر رسانيد ومورد استقبال گرم مردم قرار گرفت. بعد از آن، محمد حجازي داستان هايي را در پاورقي هاي نشريات آن زمان به چاپ رسانيد و در سال هاي 1318 – 1320 حسينقلي مستعان با نشر داستان هايي در پاورقي جرايد به شهرت رسيد. بعد از او، حسين مسرور با چاپ داستان ده نفرقزلباش در روزنامه اطلاعات، رسول ارونقي با نشرداستان هايي در نشريه اطلاعات هفتگي، ذبيح الله منصوري به نشر داستان هايي در روزنامه كوشش، به اوج شهرت رسيدند. جواد فاضل، امير عشيري، ر. اعتمادي، صدرالدين الهي، منوچهر مطيعي، حمزه سردادور وناصر خدايار، اين روش پاورقي نويسي داستاني را، در مطبوعات ادامه دادند وامروزه نويسندگاني چون نسرين ثامني، فهيمه رحيمي، حاج سيد جوادي، احمد محققي وحميد رضا گودرزي از كساني اند كه خوانندگان بسياري براي داستان هاي خود دارند.
دركشور ما يكي از كساني كه به داستان زرد نويسي روي آورد اسحاق فياض بود. او در اوايل دهة هفتاد خورشيدي، داستاني را به نام رفيق روسي نوشت كه به صورت پاورقي در هفته نامه وحدت در ايران به نشر مي رسيد وخوانندهاي بسياري داشت. بعد از او البته در داخل افغانستان به دليل ناهنجاري هاي اجتماعي- سياسي جريان داستان زرد كمتر اتفاق افتاده است ليكن در اين ميان نمي توان سروده هاي تعدادي ازشاعراني را انكار كرد كه به هدف پسندش مردم عام، سروده شده اند. براي اين كه اين نوع شعر را درست تر بشناسيم لازم است به خصوصيات وعوامل آن اشاره كنيم:
خصوصيات ادبيات زرد
ادبيات زرد معمولاً از اين ويژگي هابرخوردار مي باشد:
1- عوامزدگي: مخاطبين ادبيات را دوگروه تشكيل مي دهند:
الف.خواص: منظور از خواص شاعران، نويسندگان، اهل ادب و باسوادان جامعه است؛ يعني آن هايي كه به يك درك نسبي از ادبيات رسيده اند و هر اثر را با هدف خاصي مورد مطالعه قرار مي دهند.
ب. عوام: مقصود از عوام در اين جا عامة مردم نيست؛ زيرا عوام به معناي مردم عادي و آن هايي كه اثر ادبي را از غير آن تشخيص داده مي توانند، شامل گروه نخست مي باشند. پس مقصود از عوام بي سوادان يا كم سوادان و افراد سطح پايين جامعه مي باشد؛ يعني آن هاي منظور نظر اند كه نمي توانند يك اثر ادبي را درست درك كنند.
هدف اصلي ادبيات زرد جلب توجه خوانندگان عوام است. علاقه مندي به شهرت و... سبب مي شود تا برخي از نويسندگان وشاعران دست به خلق آثار ادبي زرد بزنند.
2- بي كيفيتي: نويسنده وآفرينشگر ادبيات زرد هيچ علاقه اي به بالابردن تكنيك هاي ادبي وهنري ندارد؛ چون مقصود او جلب علاقة مردم عام است. از اين رو اثري را كه مي آفريند با موازين وقوانين ادبي قابل تطابق نيست.آفرينشگر مي كوشد تا نياز هاي رواني و عوامل احساسي مخاطبين خود را شناسايي نموده اثري را كه مطابق ذوق آن هاست بيافريند.
3- تفريحي: هنر ادبيات زرد در اين است كه مي تواند مخاطب را سرگرم خود سازد. اوقات زيادي، او را مصروف خود نمايد.شوق وي را بر انگيزد. علاقة او را تشديد بخشد و در نهايت همة حواس وافكار او را به خويش معطوف بدارد.
4- بي معنايي: منظور از بي معنايي اين است كه پيام خاصي را دنبال نمي كند وقصد ندارد به خوانندة خود پيام جديي را القا نمايد. اگر خواننده پيامي را از ميان متن در مي يابد، حس پويا وجست وجو گر او مي باشد كه به اين پيام رسيده است ورنه نويسنده قصد القاي مفهوم خاصي رانداشته است.
5- توليد انبوه: چيز ديگري كه به عنوان يك صفت مي توان از آن ياد آوري كرد اين است كه نويسندگان وشاعران اين نوع ادبي، اندك نيستند. هرچند هيچ اثر ادبي بدون مخاطب نمي باشد اما توجه گروهي از آفرينشگران به مخاطبين عوام سبب گرديده تا آثار بي كيفيت فراواني پديد آيد.
6- خوانندگان زياد: عوامل متعددي ازجمله نگاه عوامانه به ادبيات، باعث مي گردد تا خوانندگان اين نوع ادبي بيش تر از انواع ديگر بوده باشد؛ چه اين كه بيان مسايل غريزي و عاطفي چيز هايي اند كه هم آفرينشگران ادبيات زرد وهم خوانندهاي آن بدان توجه دارند.
عوامل رويكر به زرد آفريني
عوامل بسياري در رويكرد نويسندگان وشاعران به آفرينش ادبيات زرد دخالت دارند كه از ميان آن ها مي توان به عوامل ذيل اشاره كرد:
1- مخاطب محوري: اين گونه آفرينشگران نه غم خود دارند ونه غم هنر بلكه آن چه آن ها را اقناع مي كند داشتن خوانندگان بسيار است. همين امر معمولاً موجب سطحي شدن آثار آن ها مي گردد.
2- درك ناسالم از ادبيات: هم آفريننده وهم خواننده از درك درست و سالم ادبيات وهنر عاجزند. عدم معرفت كامل از ادبيات وهنر، آنان را تا سطح شعار وبذله گويي تنزل مي بخشد.
3- نبود نقد درست: يكي از عوامل اساسي در اوج گيري و رونق ادبيات زردنقش داشته ودارد نبود نقد درست است. هيچ گاه شاعران ونويسندگان حرفوي ما نكوشيده اند تا به نقد اين گونه پديده هاي ادبي بپردازند. به همين خاطر هرچه زمان گذشته، دامنة آن فراخ تر وافزون تر گرديده است.
4- چاپ كتب سطحي: چاپ ونشر كتاب هاي سطحي، از اسباب ديگر رواج ادبيات زرد به شمار مي رود. سود جويي ناشران و شهرت طلبي آفرينشگران سبب گرديده است تا هرروز كتاب هاي بيش تري به چاپ برسند و خواننده هاي جدي نيز گاهي به اين گونه كتاب هاي سطحي روي آورند.
نتيجه:
حال پرسشي كه ممكن است مطرح گردد اين است كه ادبيات زرد چه تاواني را به بار مي آورد؟ آيا مي توان آن را يك نوع جديد ادبي به شمار آورد؟
تا هنوز اين نوع ادبي به يك قاعدة قابل قبول نرسيده است. هنوز وجود آن به عنوان شاخه اي از ادبيات با پرسش هاي زيادي رو به رو مي باشد. با آن هم در اثر گذشت زمان امكان رهيافت آن به ساحت ادبيات امكان پذير مي باشد. احتمال آن هست كه باقاعده مند شدن آن، روزي درشمار نوع ادبي قابل قبول ومطرح قرار گيرد. ولي با وجود اين احتمال، هنوز نمي توان خوشبينانه برخورد كرد و تاواني را كه ادبيات از اين جهت به خود مي خرد ناديده انگاشت. اين تاوان -جدا از سطحي گرايي كه دامنگير آفرينشگران ومخاطبين ادبيات مي گردد- لطمه بزرگي است كه ادبيات زرد به جوهره و اصالت هنري ادبيات وارد مي سازد؛ چه اين كه ادبيات زرد با تهي بود از اصول وموازين ادبي تعريف مي گردد. وقتي كه يك اثر از جوهرة ادبي وهنري خود بيرون بيفتد، نام گزاري آن به عنوان شاخه اي از ادبيات، جاي بحث وتأمل است.
پايان
جوان مرگي نويسندگان وشاعران
سؤال اين است كه چرا شاعران ونويسندگان ما بعد از يك مرحلة طلايي به مرگ مبتلا مي شوند؟ مقصود از مرگ ترك گفتن اين جهان نيست بلكه منظور اين است كه پس ازيك مرحلة پربار كاري، دست از تلاش برمي دارند وهيچ اثري تازه اي را نمي آفرينند. مدت زمان طولاني مي گذرد تا يك اثر جديد از آن ها به چاپ مي رسد. به عبارت ديگر شاعران ونويسندگان بسياري هستند كه از سال هاست ما اثري از كار هاي آفرينشي شان را نمي بينيم. دليل اين خلوت گزيني ودور افتادن ازقلم وسرايش، چه مي تواند باشد؟
اين سؤال از آن جا مهم تلقي مي گردد كه اين دسته از نويسندگان وشاعران از تجربه هاي لازم و كافي براي خلق يك اثر بزرگ ادبي برخوردارند اما به دلايل مختلف نمي خواهند يا نمي توانند اين تجربه ها را به منصة ظهور برسانند ودر اختيار ديگران قرار دهند. بايد ديد چه دلايلي باعث مي شوند كه اين گروه از نويسندگان وشاعران گرفتار بيماري كم كاري ويا جوان مرگي ادبي گردند؟
به نظر مي رسد كه اين مسأله به دو صورت قابل فحص و ارزيابي است:
نخست اين كه هرشاعر و نويسنده را به تنهايي و به صورت مستقل واكاوي كنيم و با بررسي هاي روانشناسانه و يا طبي و... علت افتادن قلم را از دست شان پيدا نماييم.
دوم اين كه همة اين اشخاص را در گروه واحدي گرد آورده به علل مشترك ميان آن ها بپردازيم.
نگاه ما به اين موضوع صورت دوم مي باشد؛يعني بايد ببنييم چه چيزي باعث مي گردد كه شاعران ونويسندگان ما دچار افت وكم كارگردند؟
همچنان كه روشن است انسان از وقتي كه متولد مي شود تا وقتي كه سر در نهانگاه خاك مي ماند مراحل مختلفي از زندگي را مي پيمايد. كودكي، جواني، پيري و مرگ، مراحلي اند كه يك انسان بايد آن را طي نمايد. زندگي ادبي يك نويسنده وشاعر نيز ممكن است از اين مراحل برخوردار باشد؛ يعني مرحلة كودكي، مرحلة جواني ومرحلة پيري. درمرحلة كودكي نويسنده يا شاعر تلاش مي كند تا ميدان هاي گوناگوني را تجربه نمايد. قالب ها وسبك هاي مختلفي را آزمايش كند. به هرچيزتازه اي دست ببرد تا سردي وگرمي آن را درك كند. درمرحلة جواني قدرت وتوانايي كامل خود را به كار مي گيرد تا اثر خوب،خلاقه وجديدي را بيافريند. در اين مرحله او توان خود را از سطوح مختلف گرد مي آورد ودر محور خاصي تبارز مي دهد. لذا آثار فراواني را پديد مي آورد. درمرحلة پيري، ديگر گرم وسرد دنيا را چشيده است. ازتوانايي هاي خود به قدر كافي بهره برده است. عطش آفرينش از او فروكش كرده است. لذا به صور ت طبيعي دست از كار و آفرينش برمي دارد و درخلوت خود مي نشيند. هرچند او در اين مرحله از درك وبينش عميق ادبي بهره مند است اما اسباب "پيري" باعث مي شود تا به جاي خلق وآفرينش بيشتر، به انديشه هاي خود پناه ببرد. لازم است بدانيم چه چيز هايي اسباب پيري يك شاعر ونويسنده به حساب مي آيد كه او را از كار آفرينشي باز مي دارد؟
براي تشخيص اين امر ضروري است تا به مراحل قبلي زندگي او نيز نظر اندازيم؛ چه اين كه هر عاملي كه موجب رويكرد او به ادبيات مي شود همين عامل وقتي دچار بحران مي گردد، قدرت آفريدن را نيز از شاعر ونويسنده باز مي ستاند.
شايد براي هرشخص، عامل خاصي باعث تحريك ذوق ادبي گردد. اگر چند ذوق ادبي در هرفردي به صورت طبيعي وجود دارد ليكن به شكوفايي رساندن آن، نياز به محركه هاي بيروني است. اين محركه ها مي تواند يك رابطة عاشقانه باشد، ممكن است دريافت يك جايزه باشد، ممكن است مشوق هاي اجتماعي مثل شهرت و... باشد، ممكن است انگيزه هايي چون بيان پيام هاي دروني به ديگران باشد ويا هم محركه هاي احساسي وعاطفي باشد كه در هر انساني وجود دارد. اين محركه ها هركدام به عنوان عامل در روي آوري يك فرد به ادبيات نقش بارزي را ايفا مي كنند. همزمان با كسب تجربه هاي بهتر، توانايي شاعر ونويسنده نيز با لا مي رود واو را به مرحله جواني واوج قدرت مي رساند. اما همين عوامل هنگامي كه به مرحلة اشباع مي رسند ديگر اندك اندك در نهاد شاعر ونويسنده به سير نزولي خود شروع مي كنند و تا آن جا اين سير نزولي ادامه مي يابد كه ديگر بسياري از محركه هايي كه موجب آفرينش اثر ادبي مي گرديد، در نويسنده وشاعر ديده نمي شود. از اين روست كه مي بينيم شاعران ونويسندگان بزرگ كم ترمي نويسند و كمتر مي سرايند.
البته عامل زمان را نيز نمي توان ناديده انگاشت. زيرا محيط اجتماعي، مشغله هاي فكري، وضعيت رواني و جسمي ، تغيير يافتن انگيزه هاي ادبي، همه در سرنوشت ادبي يك فرد تأثير گذار است؛ يعني همانگونه كه انگيزه هاي اوليه در ادامه حيات ادبي يك شخص مي تواند مؤثر واقع شود، شرايط كنوني وبستر هاي اجتماعي وادبي نيز در روند اين حركت بي نقش نمي تواند باشد. چه اين كه شرايط اجتماعي –جدا از وضعيت روحي ورواني شاعر ونويسنده- در آفرينش اثر ادبي تأثير بسزايي دارد. وقتي محيط براي توليدات ادبي فراهم نباشد چگونه يك شاعر ونويسنده مي تواند دست به خلق اثر ادبي بزند؟ مثلاً اگر زمان جنگ هاي داخلي را درنظر گيريم، شاعري كه در ميان آتش ودود دست وپا مي زند فرصت پيدا نمي كند تا به تخيلات و انديشه هاي خود پيراهن شعر وداستان بپوشاند. به عبارت ديگر "فرصت مناسب" خود، يكي از لوازم پديد آمدن يك اثر به حساب مي آيد. اين فرصت تنها در اختيار كسي مي تواند باشد كه از امكانات لازم براي حيات برخوردار باشد. شاعر ونويسنده اي كه وقت براي انديشدن وتجسم بخشيدن براي خيالات خود ندارد چگونه مي تواند يك اثر خوب وخلاقه اي را بيافريند؟ مشغله هاي روز مره، غم نان ، غم فرزند وعيال وهزار غم ديگر، توان ذهني نويسنده وشاعر را از او ستانده است. او ديگر مجبور است به اين چيز ها بينديشد چون حيات او وخانواده اش وابسته به اين چيز هاست. لذا شعر و داستان وانواع ادبي ديگر،در حاشية زندگي او قرار گرفته اند. او نمي تواند به ادبيات به عنوان "مسألة نخست" نگاه كند. او حيات ادبي خود را كنار مي گذار تا حيات خود وخانواده اش را تضمين نمايد.
"رزم وبزم"؛ از تجارت تا خيانت
مدتي است كه تلويزيون طلوع برنامه اي را به نام "رزم و بزم" نشر مي كند. اين برنامه اختصاص به شعر ومشاعره دارد. جوانان بسياري به عنوان مستمع شركت مي كنند. تعدادي هم به مسابقه مي پردازند. به قول جناب شان؛ "كشتي نرم" مي گيرند. گرد آوردن جوانان به هرعنوان وحيله اي در اين بي ساماني ادبي كاري ست كارستان. هنر وچالاكي مي خواهد.از توان هركس نيست. خوب، تلويزيون طلوع اين حيلت ها را بسيار بلد است. به همين خاطر كارش ستودني است. نكته اصلي سر اين موضوع نيست؛ بلكه سخن اصلي در محتويات برنامه مي باشد. ادبيات خصوصاً شعر يك امر ارزشي وهنري است. هركس به سراغ آن مي رود در حقيقت روي به ارزش وهنر آورده است. اما آيا تلويزيون طلوع نيز به دنبال اين ارزش هاست؟ آيا با اين برنامه مي خواهد به يك ارزش مهم توجه نمايد؟ اين ارزش را در ذهن هاي فرسوده از جنگ نهادينه بسازد؟
آن چه روشن است اين است كه اين رسانه يك رسانة تجاري است. هدفي جز اين ندارد. ارزشي جز پول و درآمد در كار آن ديده نمي شود. برنامه هاي ديگري اين رسانه نيز در محور همين هدف به وجود آمده اند. از سريال ها گرفته تا هرچيز ديگر. بنا براين انتظار ديگري را هم نمي توان داشت. واگر هم پرسان شود، جواب مسوولين آن اين خواهد بود كه بازار آزاد است. ما يك رسانة خصوصي هستيم. از طرفي هم، فضاي دموكراسي است. آزادي حق ماست و حرف هاي ديگري از اين دست.... ليكن بايد در نظر داشت كه به قول ايشان؛ "اين حرف هاي مفت!" در كليت خود، امر پسنديده وقابل قبول مي باشد. هيچ كسي نمي تواند منكر اصل آزادي بيان، حقوق شهروندي، اقتصاد بازار و دموكراسي شود. اما بايد محيط وشرايط و هنجار هاي جامعه و خواست هاي مردم را نيز مد نظر داشت. اين ها از اصولي به شمار مي روند كه در روند نهادينه سازي دموكراسي وآزادي، نقش اساسي دارند. به عبارت ديگر هر عملكرد كلان اجتماعي ما بايد در تناسب با واقعيت هاي اجتماعي قرارگيرد در غير آن امكان اختلال نظم عامه و هرج ومرج فكري در سطح اجتماع به وجود خواهد آمد. مطالعة تاريخ سياسي ما نيز گواه اين مدعاست. پس هر امري اگر در چارچوب فرهنگ و در ارتباط با جامعة فرهنگي ما صورت مي گيرد نبايد بدون در نظرداشت خواست هاي اجتماع ما خود را علم سازد.
برنامة رزم وبزم متأسفانه بدون درنظر گرفتن ارزش ها و پشتوانه هاي فكري وفرهنگي و بدون مدنظر قرارد دادن خواست هاي طيف وسيعي از جامعة ادبي، در پردة نمايش آمده است. دراين برنامه تعدادي از جوانان كه هيچ گونه اطلاعي از اصول شاعري ندارند شعر مي سرايند. به حيث مشت نمونة خروار به اين شعر ها توجه كنيد:
ديشب مي خواستم قوارة مباركته چتل نويس كنم در قاب شعر
مه كو مي خواستم انجام دهم اما افسوس كه برقا نبود
من بلبلم كه چه روان شعر مي گويم
تو مگسي كه ناحق داري بِنگ بِنگ
آخر تورا به زور خدا مي كشم بدان
تو نمي داني كه گپ مه يك گپ اس
حريفايم به زير عرق ترشد
به رنگ بوت وبند كفش است
انگور مي خوري تا ديوانه تر شوي
هرسال پاي راست ته زنبور مي گزد
اين ها نمونه هايي اند كه در برنامة رزم و بزم به عنوان شعر تقديم جامعه مي شوند. شايد متصديان برنامه خواسته اند تا به برنامة خود بدين وسيله جنبه شوخي نيز بدهند اما چرا شعر را شوخي ساخته اند؟ چرا ادبيات را به باد تمسخر گرفته اند؟ اگر قرار براين است كه يك برنامة ادبي صورت تفريحي پيدا نمايد چرا از طنز كه خود ژانر مهم ادبي است استفاده صورت نمي گيرد. طنزِ شعري كه كم نداريم. تعداد شاعران طنز پرداز هم در اين ممكلت به حد كافي وجودارد تا يك برنامه را محتوا بخشد.
به هرصورت اين برنامه هيچ توجيه منطقي نمي تواند داشته باشد. البته برخي از قسمت هاي معلوماتي آن را نمي توان ناديده انگاشت وما قدرش را مي دانيم ليكن حرف سر قسمت عمدة اين برنامه است كه به جاي بِه سازي اذهان عامه به تخريب ادبيات و هنر مي پردازد. اين كار نه تنها تاريخ ادبيات وبزرگاني چون سنايي، مولوي، رابعه، ناصر خسرو وصدها شاعر بزرگ ديگر را به تمسخر مي گيرد كه جلو روند رو به رشد ادبيات را نيز مي گيرد. اين برنامه نه تنها ادبيات وشعر را در متن جامعه مي برد بلكه تنفر شديد مردم را نسبت به شعر چند چندان مي سازد. از همه مهم تر اين كه ارزش هاي اجتماعي وادبي ما را برضد آن ها، تغيير ماهيت مي دهد. در يك نگاه كلي مي توان به نتيجه رسيد كه ضربه اي را كه اين برنامه به ادبيات وفرهنگ ما مي زند بسيار خونين تر از هرشمشيرديگري است كه از سوي تهاجمات بيگانه بر پيكرة ادبيات ما وارد مي آيد. جاي بسي تعجب اين جاست كه برخي از بزرگان ادبيات ما، در اين رسانه كار مي كنند و شايد هم در تصميم گيري ها شريكند اما دم از دم برنمي آرند! گويا غم نان زبان شان را بسته است! مصيبتي از اين بزرگ تر نمي شود كه ارزش هاي ادبي ما قرباني پول وثروت وآلة دست يك عده تاجر واقع شود! تاجري كه هيچ چيزي چز پول او را اقناع نمي سازد؛ نه فرهنگ ونه ارزش هاي اخلاقي ونه وجدان خود آگاه! تاجري كه هدفي جز ثروت اندوزي ندارد.از جناب سعد محسني بايد پرسيد در اين عالم خاكي غير از پول آيا چيز ديگري هم هست؟ آيا چيزي به نام فرهنگ و ارزش در قاموس زندگي شما جاي دارد؟ آيا تخريب بنيان هاي فكري وفرهنگي جامعه از اصول شماست؟ پس چه بهتر اگر اصول خود را مشخص سازيد تا مردم نيز با درك و آگاهي مسير خود را ادامه دهند.
شايد بگوييد كساني كه نمي خواهند، نبينند! اين جواب نمي تواند قانع كننده باشد چرا كه كساني كه به بلوغ ادبي رسيده اند هيچ گاه وقت خود راصرف ديدن آن نخواهد كرد چون، چيزي را از آن به دست نمي آورند تنها تعدادي از جواناني سرگرم خواهند شد كه دست چپ و راست خود را نمي شناسند و اين گمراه سازي آنان براي افراد معقول جامعه غير قابل پذيرش است.
بنابراين پيشنهاد نگارنده وهمينطور بسياري از كساني كه به ادبيات دل مي سوزانند اين است كه جناب شما يك كمي از خر شيطان پايين بياييد. اگر نمي توانيد دستي بربازوي مجروح ادبيات بكشيد به قتل آن نكوشيد. اين يك پيشنهاد صادقانه و صميمانه است. باتوجه به كاركرد هاي تان، شايد هيچ گاه تن در ندهيد وتازه! خوشحال هم بشويد كه بلي اين برنامه توانست واكنش تعدادي را برانگيزد واز اين پس، پول هاي هنگفتي را از طريق سرازير شدن اعلانات در جيب گشاد من بريزد؛ ولي به هرحال باز شمارا به تأمل و دقت فرا مي خوانيم. حافظ وظيفة تو دعا گفتن است و بس!
از بی نیازی تا خر خوانی ادبیات
همیشه به هرچه نیاز داریم، فکر میکنیم؛ آب، نان، پوشاک، تحصیل، شغل، زن، فرزند، دوست و ... احتیاج عامل تفکر است. خواستهها همواره محرکههای قوی برای پویش، تلاش و حرکت بوده اند. ذهن ما به طور مداوم با خواستههای ما درگیر است. هر جا و هر زمان که فکر ما به فعالیت میافتد، ابتدا چرخهء آن از گذرگاه نیازهای ما شروع به حرکت میکند. فعالیت ذهنی ما تنها در مدار دستیابی به پاسخ پرسشهایی صورت میگیرد که از احتیاجات ما ناشی میشوند. اما آیا شده که یکبار از خود بپرسیم؛ آیا به خواندن ادبیات هم نیاز داریم؟ آیا خواندن ادبیات یک نیاز است؟ شاید کمتر این گونه فکر کردهایم. چرا که احتیاجات ما آنقدر فراوان اند که مجال برای چنین پرسشی باقی نمیگذارند؛ چون ما همواره به احتیاجات ضروری خود میاندیشیم: آب، نان، شغل و ... دیگر فرصت این باقی نمیماند که بپرسیم آیا خواندن ادبیات هم ضرورت است؟ این امر بیشتر از آنجا ناشی میشود که ما با ارزشهای معنوی کمتر سر و کار داریم. گذار ما اغلب در چمن آب و نان بوده و چشم ما تا نقطهء شکم دید داشته است. فراتر از آن را خیال و آسایش ساده و سطحی پنداشتهایم. از این رو در همین چنبره باقی ماندهایم. در حالی که اگر اندکی تأمل شود، خواندن ادبیات یک ضرورت است از نوع ضروریات اولیه. جامعهای که در آن ادبیات خوانده نشود، آن جامعه، جامعهء کسل خواهد بود؛ چرا که ادبیات روح یک جامعه را پویا و متحرک میسازد. جامعهء بدون ادبیات جامعه فرسوده و یخ زده است. بدون ادبیات نمیتوان به اندیشه و حیات دست یافت. زندگی معنوی یک ملت در سایه ادبیات به بالندگی و پویایی میرسد. پس ادبیات یک شغل نیست که بعد از مدتی رهایش کرد. ادبیات تنها علم یا فن نیست که فقط در صنف نشست و یاد گرفت بلکه ادبیات همه چیز است؛ یعنی همهء بودن و هستن.
با این وجود جامعهء ما کمتر خود را مبتلای ادبیات میداند. هنوز ادبیات بهعنوان یک پرسش و نیاز مطرح نیست. ادبیات هنوز نتوانسته حتا در حاشیهء زندگی ما جایی برای خود باز نماید. کار با ادبیات به دید برخی، دیوانگی، شوقی و هوسانه است. و بسیاری نیز آن را با تفریح و سرگرمی مرادف گرفتهاند. شاید خیلی کم کسی پیدا کرد که هدفمند به ادبیات چسپیده باشد.
به هر صورت چیز مهم این است که ما ادبیات را وارد زندگی خود بسازیم. در تعاملات روزمره درگیرش نماییم. برایش در زندگی فردی و اجتماعی خود نقشی را قایل باشیم. حال چه گونه میتوان به این مهم دست یافت؟
این امر نخست به پیششرطهایی نیاز دارد. باید بستر مناسبی برای آن جست وجو کرد. زمینهها را آماده ساخت بعد در قدم دوم به مسألهء "خواندن" توجه کرد. البته نه هر خواندنی؛ چرا که خواندن انواعی دارد. گاهی انسان از خواندن فقط قصدء معنا میکند و میخواهد به محتوای ظاهر اثر دست پیدا نماید و گاهی غرض آن، کشف جهان بیرون از متن است. خواندن نوع اول، غالباً به خواندن روزنامهها، مقالات و کتابهای تحقیقی و علمی پیوند مییابد و خواندن نوع دوم، به ادبیات ارتباط میگیرد. خواندن ادبیات، خواندن خاص است چرا که خواندن سطور مجازی است. با جهان مجازی سر و کار دارد. در چنین خواندنی تنها چشم کار نمیکند، به گوش اکتفا نمیشود و با دست لمس نمیگردد. اینجا پای دل، ذهن، احساس و تخیل در میان است. این عناصر اربعه که به کلمات معنا میدهند، خط ها را در هم میشکنند و به جهان، رنگ و بوی دیگر میبخشند. دل با کارکرد پیوند دهندگی، در نقطهء مرکزی میایستد و احساس، آن را پشتوانه میشود و ذهن عملیه حرکت را میان صورت و محتوا انجام میدهد و تخیل آن را میگسترد.
جی. هیلس میلر در کتاب "پیرامون ادبیات" میگوید:
" خواندن باید به این صورت باشد که خواننده همهء ذهن و دل و احساس و تخیل خود را بی دریغ به سر آن بگذارد تا بر اساس کلمات آن جهان را در درون خود بازآفرینی کند. این پدیده گونهای از همان خشک اندیشی یا وجد یا حتا سرمستی عیاشی است که ایمانوئل کانت به آلمانی آن را schwaarmerei میخواند. اثر ادبی به هیأت نوعی تیاتر درونی جان میگیرد، تیاتری به نظر میآید که به شکل عجیب مستقل از کلمات روی صفحه کاغذ است."(جی. هیلیس میلر؛ پیرامون ادبیات، ترجمه علی اصغر بهرامی، چاپ اول، نشر نی، تهران 1384)
پس خواندن نوعی شور عاشقانه است. نیاز به باختن جان دارد. نیاز به حس و عاطفه دارد و نیاز به پر سوختن ذهن دارد. پس باید از مصرف کردن انرژی جسمانی نیز کار گرفت:
"خواندن نیز همچون عاشق بودن به هیچ روی کار انفعالی نیست. خواندن انرژی ذهنی و عاطفی و حتا انرژی جسمانی فراوانی میطلبد. خواندن نیازمند تلاش مثبت است. انسان باید تا جایی که میسر است بهصورت کامل و روشن همه قابلیتهای خویش را به سر بازآفرینی جهان تخیلی اثر در درون خویشتن بگذارد." (همان ص162)
پس خواندن ادبیات با خواندن یک مقاله و کتاب علمی متفاوت است. چرا که آثار آنها، با هم مختلف میباشند. در خواندن یک اثر علمی ما به معلومات بیش تر دست مییابیم و اندیشهء ما تقویت میشود. در حقیقت ما یک کار کاملاًفکری را انجام دادهایم که آن را "خواندن سخنورانه" نیز میگویند اما در خواندن ادبیات از ذهن، دل، احساس و تخیل استفاده کردهایم، پس نتیجهای که از آن عاید حال ما میگردد، شادی، ترس، آرامش، شوق و بهت است؛ یعنی ما اثر عاطفی آن را در جان خود مشاهده میکنیم.
حال باید دید چنین خواندنی چگونه امکان پذیر میگردد؟ آیا میتوانیم به چنین خواندنی از ادبیات برسیم؟ جواب مثبت است. ما میتوانیم ادبیات را اینگونه بخوانیم؛ البته به شرط این که شجاع، کنجکاو، زیرک، کاشف، محتاط و ماجراجو باشیم. اگر این خصایص را در خود جمع آوردیم قطعاً میتوانیم ادبیات را خوب بخوانیم، چنانچه جی. هیلیس میلر به نقل از نیچه میگوید:
"هر زمان که خوانندهء کامل را در خیال تصور میکنم، همیشه هیولایی از شجاعت و کنجکاوی مجسم میشود و نیز موجودی سر به راه و زیرک و آب زیر کاه و محتاط و کاشف و ماجراجویی مادرزاد." (همان ص 164)
البته همه این شروط وابسته به یک شرط اساسی دیگر است و آن به تعبیر "میلر" "خرخوانی" ادبیات میباشد. تنها با "خرخوانی" ادبیات است که میتوانیم شجاعت، جسارت، زیرکی و ماجراجویی را در خود تعبیه نماییم. با تعبیهء این اوصاف، زمینه برای فهم درست ادبیات برای ما میسر میگردد.
مقدمه هاي كاذب؛ كيفيت كتاب ها را پايين آورده است
مقدمه نويسي يكي از آفت هايي است كه كتاب هاي ما را آسيب رسانده است. معلوم نيست از چه وقت اين آفت، باغستان ادب را گرفتار ساخته است؟ شايد تاريخ طولاني داشته باشد. من تحقيق نكرده ام. كتاب هايي بسياري راديده ام كه با مقدمه آغاز يافته اند. اين مقدمه ها يا از خود نويسنده وشاعر اند ويا كسان ديگر نگاشته اند. به هرترتيب چيزي به نام مقدمه در آغاز بسياري از كتاب ها آمده است. حال اين مقدمه چيست؟ كنكاش زيادي روي آن صورت نگرفته تنها در فرهنگ ها گفته شده ؛ مقدمه نوشته اي است كه در آغاز كتاب مي آيد و نويسنده در آن به موضوعاتي كه درمتن آمده ويا به يك سر نكات ضروري ديگر اشاره مي كند. مقدمه در اين معنا يك چيز خاص است. تنها به نوشته هايي گفته مي شود كه به دلايل ضروري در آغاز كتاب آورده مي شود. معاني ديگر نيز براي آن ذكر كرده اند. مقدمه در اصطلاح منطقي چيزي است كه در ابتداي يك دليل قياسي آورده مي شود. و يا هرچيز ديگري كه در آغاز واقع مي گردد مقدمه گفته مي شود. اما مراد ما در اين جا اين گونه مقدمات عام نيست بلكه منظور مقدمه هايي اند كه در آغاز كتاب از جانب كس ديگر مي آيد. اگر به اين گونه مقدمه نگاري ها توجه كنيم، صورت هاي گوناگوني را مي توانيم پيدا نماييم:
ادامه مطلب
پروژه’ كتاب سازي رونق مي يابد
راستي نمي دانم اين روزها چه خبر شده. هر طرف رو مي گردانم كتاب است. چه جالب! هيچ وقت اين چنين با كتاب هاي تازه مواجه نشده بودم. هميشه آ رزو مي كردم خداكند روزي بيايد كه يك ناشر بگويد كتابت را بيار مه چاپش مي كنم. شايد آن روز دارد اتفاق مي افتد. تنها در همين هفته با چند كتاب تازه كه طي همين هفته انتشار يافته بود مواجه شدم. البته فقط در ساحة مقدس ادبيات. موضوعات ديگه را كه سرجايش بان! اين خود يك نعمت و يك فرصت خوب است. بايد قدرش را دانست و خدا را شكر گذار بود كه به جاي اسلحه و مرمي و كوكنار، كتاب توليد مي شود. خدا بركتش دهد!
ادامه مطلب
