صدای سوخته

ادب, فرهنگ, سیاست و اجتماع

شما می توانید هفته نامه سیمرع را از فیسبوک یا سایت سیمرغ دریافت نمایید. خبرهای جدید ونقد ادبی و... در شماره جدید.

www.simorghaf.com

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 9:11  توسط جعفری  | 

نمایشگاه نقاشی در هرات

آثار هنریِ هنرمند چیره‏دست کشور محمد توفیق رحمانی درهرات به نمایش گذاشته شد.

در این نمایشگاه سی اثر از آثارهنری این هنرمند افغان درزمينه‏هاي مختلف هنر نقاشي، آب رنگ، نقاشي مدرن و ميناتور به سبك‏هاي متنوع به نمايش گذاشته شده است.

 گفته می‏شود این نمایشگاه در سالن دانشکده/ پوهنحی هنرهای زیبا به مدت یک هفته گشایش یافته است.

محمد توفيق رحماني هنرمند ورزیده‏ی کشور از هشت سال بدینسو  مسووليت رياست دانشکده/ پوهنحي هنرهاي زيبا را به عهده دارد.

....................

محفل مشاعره گل لاله  در ولایت قندز برگزار گردید.

 به نقل از آژانش باختر در این محفل  که به ابتكار نهادهای ادبي و فرهنگي برگزار شده بود، حدود سه صد تن از شاعران، نويسندگان ولایت‏های كابل، قندز، بلخ، ننگرهار، تخار و خوست اشتراک ورزیده بودند.

به گفته‏ی عبيدالله نيازي رييس اطلاعات و فرهنگ قندز، هدف از این مشاعره  تبادل تجارب شاعران و نویسندگان بوده است.

 محفل مشاعره گل لاله همه‏ساله  در موسم گل لاله- که حدود دو ماه را دربر می‏گیرد- در ولايت‏های قندز، تخار، بغلان و بدخشان برگزار می‏شود.

قابل یاد آوری است که محفل گل نارنج در ننگرهار، کنر، گل انار در قندهار، گل سنجد در لوگر و هلمند، و گل سنگ در غزنی برگزار می‏گردد.

......................

 سيميناربين المللي طريقت نقشبندي برگزار می‏گردد

سیمینار بین المللی طریقت نقشبندیه در کابل برگزار می‏شود.

براساس گفته‏های مسوولان این سیمینار، در این سیمینار علمای دین، مشایخ، استادان و دانمشندان از داخل وخارجی کشور اشتراک خواهند کرد.

كميسيون مقدماتي سيمينار بين المللي طريقت نقشبندي  ضمن اعلام این مطلب گفته است که این سیمینار در تابستان سال جاری  در کابل برگزار خواهد شد.

......................

نجیب الله مسافر؛ برنده‏ی  جایزه دوم  مسابقات عکس جهانی شد

نجیب الله مسافر عکاس وخبرنگار مطرح و چیره‏دست کشور جایزه‏ی دوم عکس برتر مسابقه عکس جهانی را از آنِ خود کرد.

این مسابقه از سوی نهادی موسوم  به interaction راه اندازی شده بود.

جایزه interaction  یکی از بااعتبار جوایز بین المللی است که همه ساله برگزار می‏گردد.

نجیب الله مسافر پیش از این نیز در چندین مسابقه عکس بین المللی مقام‏های اول تا سوم را به دست آورده بود.

نجیب الله مسافر در سال 1342 در کابل متولد گردید. از دانشکده/ پوهنحی هنرهای زیبای دانشگاه/ پوهنتون کابل رشته نقاشی  فارغ گردید. فتوژورنالیزم را در مرکز مطبوعاتی آیینه خواند و پس از اخذ دیپلوم به فعالیت رسمی در بخش عکاسی خبری پرداخت. چندین اثر او در مسابقات جهانی مقام‏های اول تا سوم را به دست آورده‏اند.

جایزه‏ی اول این مسابقه جهانی عکس را "الیزا" از امریکا از آن خود کرد.

گفتنی است که پیش از این مسعود حسین جایزه‏ی بین المللی پولیتزر را از آن خود کرده بود.

.................

نمایشگاه آثار هنری  در کابل برگزار گردید.

در این نمایشگاه که از سوی  وزارت های معارف و کار و امور اجتماعی راه اندازی گردیده است، آثار هنری شماری از مراکز آموزشی فنی به نمایش گذاشته شده است.

مسوولان برگزاری این نمایشگاه هدف از راه اندازی آن را تشویق جوانان به خلق و آفرینش‏های هنری و ایجاد زمینه بیش‏تر شغل وکار در کشور بیان کردند.

گفته می‏شود در این نمایشگاه دست‏آوردهای بیش از 50 مرکز آموزشی در 70 غرفه به نمایش گذاشته شده است.

................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 9:3  توسط جعفری  | 

آموزش دوره‏ی پایه، از اساسی‏ترین دوران مکتب و آموزش به حساب می‏آید. در این دوران دانش آموزان مهم‏ترین مسایل علمی را فرا می‏گیرند. هرچه برای آن‏ها در این دوران گفته شود، همان را در لوح ذهن خود حفظ می‏کنند. مبنای این فرا گیری بیش‏تر تقلید است. آن‏ها با استدلال و منطق سرو کاری ندارند. فقط به آن‏چه برای آنها آموخته می‏شود، همان را آموزند. از این جهت در دوره‏ی آغازین مکتب، دانش آموزان از طریق عکس و تصویر با زبان نوشتاری آشنا می‏شوند. به این دلیل این دوره را دوره پایه نامیده‏اند.

بنابر این مهم‏ترین مسأله در این دوره، تعلیم درست و مفید برای دانش آموزان است. در این دوره معلم وظیفه‏ی سختی را برعهده دارد. یک معلم باید با مسایل تعلیمی و تربیتی اطفال به خوبی آشنایی داشته باشد. روان و ذهن کودک را بتواند به خوبی درک کند. با نیازهای ذهنی آنها آشنایی داشته باشد. و چون اطفال در یک صنف از استعدادهای متفاوت برخوردار‏اند و از خانواده‏های مختلف می‏باشند، باید معلم با هرکدام مطابق روان و محیط آنها برخورد نماید. از این‏رو وظیفه معلم را، وظیفه پدری خوانده‏اند و ارزش معلم نیز به دلیل همین حساسیت‏های تعلیمی و وظایف سختی که دارد، به اندازه‏ی ارزش پدر در خانواده بالا رفته است. چرا که وظیفه‏ی معلم، تربیت یک نسل و ایجاد پایه‏های فکری جامعه است و هرنوع رفتار او می‏تواند باعث ترقی و یا انحراف جامعه گردد.

تعلیم دانش آموزان از یک‏سو بستگی به رفتار و عملکرد معلم دارد و ازسوی دیگر وابسته به متنی است که برای آنها تدریس می‏شود. از این‏رو نقش کتاب نیز در تعلیم و تربیت یک شاگرد کم‏تر از نقش یک معلم نمی‏باشد. کتاب در حقیقت مشق واقعی برای یک شاگرد به حساب می‏آید. همین کتاب‏هایند که به دانش آموزان چگونگی زندگی را می‏آموزند و آنها را نسبت به جهان وعلوم مختلف آشنا می‏سازند.

با این پیش‏فرض باید گفت؛ کتب تعلیمی افغانستان از این جهت نیازمند مطالعه‏ی مجدد و بررسی دقیق و همه جانبه می‏باشد. تا جایی که نگارنده به این کتاب‏ها سر زده است، بسیاری از کاستی‏ها را نیز یافته است. این کاستی‏ها محدود به موضوعات شامل در کتاب‏ها نمی‏شوند بلکه نحوه‏ی صفحه آرایی و ویرایش متن‏ها را نیز دربر می‏گیرد. نگارنده در یکی از مقالات چاپ شده در همین روزنامه به صورت مفصل به مسایل ویرایشی کتاب‏های درسی پرداخته بود ولی در این‏جا یکبار دیگر این مسأله را یادآورد می‏شود چرا که در یکی از کتاب‏های درسی مکاتب حتا عنوان کتاب اشتباه چاپ شده است. مثلا در روی جلد کتاب صنف پنجم  چاپ سال 1390نوشته شده است: "دروس اجمتاعی". این اشتباه بزرگ معلوم نیست چگونه از چشم ویراستاران و ناظران امور چاپ وزارت معارف پنهان مانده است؟ چطور در یک عنوان کتاب درسی مکاتب اشتباهی به این بزرگی نادیده گرفته می‏شود. این درحالیست که میلیون‏ها دالر صرف چاپ و ویرایش کتاب‏های درسی شده است. باید دید مقصر اصلی این واقعه چه کسی می‏تواند باشد و مسوولیتِ صرف این همه هزینه‏ی هنگفت در چاپ این کتاب را کی برعهده دارد؟ راستی چرا مسوولان امور با مسوولیت کامل برخورد نمی‏کنند؟ آیا اگر این مسأله در یک کشور دیگری اتفاق می‏افتاد حکومت آن کشور چه عکس العملی نشان می‏داد و مردم آن مملکت چگونه از خود واکنش نشان می‏دادند. اما در افغانستان نه حکومت این موضوع را جدی تلقی می‏کند ونه مردم نسبت به آن از خود عکس العمل نشان می‏دهند. این می‏رساند که حساسیت مردم نسبت به مسایل حیاتی نظیر این مسأله بسیار پایین است. و حکومت نیز قاطعیت لازم را در جهت اجرای وظایف خود ندارد. حتا گاه این مسایل انسان را به شک می‏اندازد و این ظن بیش‏تر تقویت می‏شود که ممکن است این کار جنبه‏ی عمدی نیز داشته باشد! چنانچه در مسأله‏ی کتاب زبان و ادبیات دری صنف یازدهم به صورت عمدی نوشته شده است: "زبان دوم". راستی روی چه معیار قانونی دست به چنین تحرکاتی زده می‏شود که باعث نفاق اجتماعی و تخریش اذهان عامه می‏گردد؟ ما در شرایطی قرار داریم که باید دست‏هم را گرفته این سنگ کج را رست نماییم و این بار را به منزل برسانیم، ولی مع الاسف دست‏های پیدا و پنهان، به کارهای اقدام می‏کنند که باعث بحران اجتماعی در کشور می‏شود. شبیه این مسأله را می‏توان در تغییر نام برخی از مکاتب جست‏وجو کرد. تغییر نام مکاتب باید منطبق با تصمیم دولت و اراده‏ی جمعی مردم و فرهنگیان کشور باشد نه براساس سلیقه و ذوق فلان رییس یا وزیر! حتی در برخی ولایت بعضی از مسوولانِ زورآور اقدام به تغییر نام مکاتب و دانشگاه کرده بود. خوب! این حرکت‏های انحرافی چه می‏تواند دست آوردی داشته باشد؟ مشخص است که جز تشنج کشور و تخریش افکار عمومی و ایجاد بحران دیگر در کشور، حاصل دیگری نمی‏تواند به بار بیاورد.

حال وظیفه‏ی دولت وحکومت است که جلو هرگونه اعمال تخریش آمیز و غیر قانونی را بگیرد و باجدیت با این مسأله برخورد نماید. حکومت مسوول است تا برای سامان بخشیدن به امور فرهنگی‏ای از این قبیل، برنامه‏ی خاصی داشته باشد و نگذارد که هر فرد در این امور کلان فکری تصمیم بگیرد و عمل نماید. حکومت به جای مصالح گروهی و فردی به ملت به عنوان یک اندیشه و فکر و سازندگان واقعی افغانستان توجه نماید و از همین رهگذر با تمام مسایل برخورد نماید.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 14:28  توسط جعفری  | 

تعهد و التزام در ادبیات یکی از مباحث عمده در ادبیات به شمار می‏رود. این که تعهد در ادبیات چیست و آیا ادبیات متعهد وجود دارد یا نه؟ جار وجنجال‏های بسیاری را همراه داشته و تاهنوز این جنجال‏ها به پایان و نتیجه نرسیده است. نخستین سخن مناقشه انگیز، وجود تعهد در ادبیات است. بسیاری از اندیشمندان ادب، این مسأله را منکر شده‏ و گفته اند: تعهد در ادبیات معنا ندارد چرا که این امر باعث محدودیت ادبیات می‏گردد. ایجاد چنین قیدی می‏تواند باعث کندی رشد ادبیات شود. به قول این گروه، ادبیات هیچ تعهدی را در خویش نمی‏پذیرد. تعهد ادبیات به معنای کندن قبر ادبیات است. اندیشمندان پست مدرنیستی بیش‏تر به این مسأله تمایل دارند.

اما شمار دیگر تعهد را مسأله‏ی اساسی در ادبیات شمرده می‏گویند که ادبیات اگر تعهد نداشته باشد، کارکرد خویش را از دست می‏دهد. کارکرد اجتماعی ادبیات همان تعهد و التزام ادبیات به مسایل حیاتی و اجتماعی است. و از طرف دیگر مسأله‏ی تعهد، به باور ذهنی افراد بر می‏گردد و ناممکن است که کسی به چیزی باور نداشته باشد، و همین باور می‏تواند او را به نوعی متعهد تربیت نماید و برای خلق آثار ادبی دست او را بگیرد.

بدین ترتیب ادبیات غیر متعهد ادبیات غیر ممکن است. اما همین گروه نیز در میان خود با ده‏ها نگرش نسبت به این مسأله برخور کرده‏اند. بعضی تعهد را به معنای وابستگی ادبیات به خود ادبیات تلقی کرده‏اند و گفته‏اند ادبیات زبان برتر و خاص است از این‏رو تعهد ادبیات به معنای هدف قرار گرفتن آن برای خودش هست. به باور این دسته، هدف ادبیات بیرون از خودش بوده نمی‏تواند. پس هرچه التزام است، مربوط خودش می‏شود و بیرون از خودش زیاد مطرح نیست. لیکن شمار دیگر ادبیات را با رویکرد اجتماعی و کارکردهای اجتماعی آن می‏سنجند می‏گویند؛ ادبیات متعهد همان ادبیات مردمی است. ادبیاتی است که مردم رکن اساسی آن می‏باشند. اگر مردم در آن نقش نداشته باشند نمی‏توانیم آن را ادبیات متعهد بنامیم.

با این حساب آن‏چه برای این گروه اصل به شمار می‏رود، مردم است. و اثر ادبی اگر رد پایی از مردم را در خود نداشته باشد، ادبیات متعهد خوانده نمی‏شود.

به طور کلی تمامی این گروه‏ها ادبیات را مقید به خود و یا بیرون از خودش می‏کنند. لیکن آن‏چه تا هنوز مشخص نشده اصل تعهد است. هنوز روشن نیست که تعهد به چه معناست. آیا تعهد همان ایمان و التزام عملی است یا وفاداری به نظام خاص معنایی؟

آنچه از معنای قاموسی تعهد برمی‏آید این است که تعهد کلمه‏ی عربی است و به عهد و وفاداری اطلاق می‏گردد. متعهد کسی است که به قول خود وفادار بوده و آن را نشکند.  بنابراین، اگر این معنا را ملاک قراردهیم باید بگوییم تعهد در ادبیات به نوعی از وفاداری خاص اطلاق می‏گردد اما این که وفاداری باید به چه‏چیزی باشد، مسأله‏ی دیگری است که باید ازجوهر ادبیات استخراج گردد. باید دید که جوهره‏ی ادبیات چه‏چیزی را متعهد می‏شمارد؟ اگر جوهره‏ی ادبیات را ارکان اصلی آن بدانیم از قبیل اندیشه، فرم، قالب و زیبایی، در این صورت باید اذعان کنیم که ادبیات متعهد ادبیاتی است که به همه‏ی این اصول پایبندی داشته باشد. و آفرینشگر در حین آفرینش باید همه‏ی آنها را مد نظر قرار دهد.

حال شاید بپرسید پس مردم در کجای ادبیات متعهد قرار دارند؟ در جواب باید گفت: نقش و جایگاه مردم به عنوان یک اصل از جای دیگر به دست می‏آید. و آن فرایند تحول ادبی در تاریخ است. به عبارت دیگر از  تاریخ تحولات ادبی می‏توانیم یک اصل دیگری را به نام "مردم" استخراج کنیم. چه این‏که پس  از تحولاتی که در عرصه ادبیات به وجود آمد و نیما و دیگر نویسندگان به خلق آثار اجتماعی پرداختند، مردم رفته رفته به یک اصل قابل انکار در ادبیات تبدیل گردید. این اصل اگرچند در بدو امر جنبه‏ی اخلاقی و فردی دارد اما در فرایند زمان، به یک اصل وارزش ادبی نیز تبدیل شده است. امروزه کم‏تر شاعر ونویسنده‏ای وجود دارد که از این مسأله‏ی ارزشی و اخلاقی پا را فراتر نهاده باشد. با وجود این‏که ادبیات پست مدرنیستی همه چیز را برهم زده است، با آن‏هم تعهد به مثابه‏ی یک امر ارزشی جای خود را در ادبیات معاصر حفظ کرده است.

دراینجا شاید پرسش دیگری مطرح گردد که پس با این حساب ادبیات عرفانی و ادبیات غنایی نمی‏توانند در قلمرو ادبیات متعهد درآیند؟ اما پاسخ روشن است که ادبیات متعهد حوزه‏ی کلان اجتماعی را در بر می‏گیرد. هرآن‏چه به جامعه، مردم وحیات جمعی ارتباط یابد، به نحوی با ادبیات متعهد ارتباط برقرار می‏سازد. ادبیات عرفانی نیز شاخه‏ای ازادبیات اجتماعی است که یک سر به آسمان دارد و سر دیگر به زمین. همچنان‏که نمی‏توان ادبیات غنایی را تافته‏ی جدا بافته به شمار آورد.

به این حساب ادبیات متعهد حوزه‏ی کلانی را در بر می‏گیرد واز لحاظ زمانی و جغرافیایی نیز قلمروهای وسیع دارد و هیچگاه به زمان ومکان خاصی محدود نمی‏گردد. ادبیات متعهد ادبیاتی است که ریشه در روح و روان آفرینش‏گر دارد. تا وقتی آفرینش‏گر خود را از جامعه نبریده و مرگ تنهایی خود را تجربه نکرده، ادبیات متعهد در زبان او جاری است.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 15:21  توسط جعفری  | 

همزمان با سالروز ولادت پیامبر بزرگ رحمت حضرت مصطفی(ص) و نیز میلاد مسعود صادق آل محمد امام جعفر الصادق(س)، ضروری است که به موضوع ادبیات آیینی به عنوان یک ضرورت پرداخته شود. این که چرا پرداختن به ادبیات آیینی ضروری است و چرا جای ادبیات آیینی در افغانستان خالی دیده می‏شود، موضوع اصلی این نوشتار است. در این نبشته سعی بر آن است تا ضرورت پرداختن به ادبیات آیینی مورد تحلیل قرار گیرد.

شکی نیست که ادبیات آیینی بخش بزرگ ادبیات ما را تشکیل می‏دهد. ادبیات ما به وسیله‏ی ادبیات آیینی و مفاهیم معنوی شناخته می‏شود. امروز اگر مولانا معلم خرد می‏شود، به دلیل مفاهیم والای انسانی است که در آثار وی مطرح می‏باشد. اگر سعدی شهرت جهانی کسب می‏کند نیز به همین دلیل است. اگر سنایی عرفانش شرق وغرب عالم  در بر می‏گیرد نیز به همین جهت می‏باشد. زیرا ادبیات ما ریشه در آیین  و کیشی  دارد که سرشار از معنویت، صداقت و اخلاص است. شاید هیچ شعر کهن فارسی نباشد که از ارزش‏های دینی تهی باشد.

بدین ترتیب مفاهیم و ارزش‏های دینی محتوای ناب و اصیل ادبیات ما را تشکیل می‏دهد. و ادبیات ما شناسنامه و هویت  خود را از چنین مفاهیمی بازیافت می‏دارد. از این‏رو گفته می‏توانیم که ادبیات فارسی اصالتاً همان ادبیات آیینی است که گاه در برخی از جاه‏ها راه خود را کج می‏کند و هویت دیگر به خود می‏گیرد.

حال ممکن است این پرسش مطرح گردد که ادبیات آیینی چیست؟ برای ادبیات آیینی تعریف جامع و مانعی صورت نگرفته است. اما از لابلای متون و آثار ادبی می‏توان به ویژگی‏های مورد نظر دست یافت و بر اساس آن تعریفی را نیز ارایه کرد.

از جمله ویژگی‏هایی که می‏توان برای ادبیات آیینی برشمرد، حضور پررنگ ارزش‏های دینی است. تمام مفاهیمی که در ادبیات دینی وجود دارد و در شعر و نثر راه پیدا کرده است، می‏تواند نمونه‏ای از آثار آیینی خوانده شود. حال این ارزش‏ها هرچه می‏تواند بوده باشد از قبیل، عدالت، شجاعت، احترام به کرامت انسانی، حفظ حیثیت دیگران، عدم تجاوز به حقوق دیگران، خدا محوری، نبوت، امامت، صداقت، تعهد، ایثار و... همه این‏ها مفاهیم ارزشی اند که اگر در شعر و نثر راه پیدا کنند، آن را هویت دینی و آیینی می‏بخشند. بنابراین ادبیات آیینی به ادبیاتی گفته می‏شود که مفاهیم اصلی آن را باورها و ارزش‏های دینی تشکیل بدهد.

اما ادبیات نبوی خود بخشی از ادبیات آیینی به شمار می‏رود. زیرا حضور پیامبر گرامی اسلام (ص) در آن، ادبیات آیینی را محدود‏تر می‏سازد. از این‏رو به این بخش از ادبیات آیینی ادبیات نبوی اطلاق می‏گردد. شعرهایی هم که برای حضرت پیامبر(ص) سروده شده اند، شعر نبوی خوانده می‏شوند. شعر نبوی امروزه یکی از مهم‏ترین قسمت ادبیات آیینی است. در شعر نبوی با اخلاق نبوی، سنت و تفکر نبوی روبه‏رو هستیم. وقتی مولانا می‏فرماید:

با محمد بود عشق پاک جفت

بهر عشق او خدا لولاک گفت

گرنبودت بهر عشق پاک را

کی وجدت دادمی افلاک را

من برآن افراشتم چرخ سنی

تا علو عشق را فهمی کنی

اشاره به فلسفه‏ی بعثت و فلسفه و جود حضرت دارد. به نظر شاعر وجود منور حضرت باعث وجود هستی شده است و عشق یگانه عامل پیدایی آن به حساب می‏آید. سید ابوطالب مظفری شاعر شناخته‏ شده افغان نیز مثنوی بلندی را -که با همین محتوا شروع شده- سروده  است:

غیرت عشق برآشفت گل از سنگ شکفت

صد افق رنگ بر این گنبد بی‏رنگ شکفت

غیر عشق نتابید که  که یکتا باشد

یا که خورشد در این معرکه تنها باشد

حیرت آلوده شبی بود گرفتار  فسون

صبح شد، آینه لغزید ز خورشید برون

بدین صورت شعر و ادبیات نبوی پایه‏های ادبیات فارسی را تشکیل می‏دهد. از آغاز پیدایی ادبیات فارسی تا به امروز ادبیات آیینی رواج داشته است. کتاب‏های بسیاری هم در این زمینه به چاپ رسیده است. هم اکنون نیز نبوی سرایی وجود دارد و شاعران مذهبی، به سرایش این گونه شعرها می‏پردازند. اما چرا شعر نبوی یا در کل ادبیات آیینی در افغانستان فعلی کم‏رنگ شده است و  کم‏تر به این مسأله از سوی نویسندگان و شاعران توجه می‏شود؟

درجواب باید گفت؛ سه عامل عمده باعث شده است تا ادبیات آیینی در افغانستان کمرنگ شود:

  1. تحولات اجتماعی: جنگ، مسایل سیاسی، فقر و مشکلات اجتماعی دیگر با عث گردید تا ادبیات آیینی جای خود را به ادبیات اجتماعی و یا هم عاشقانه بدهد و جریان‏های جدیدی در ادبیات شکل بگیرد. فضای جدید سیاسی- فرهنگی در افغانستان موجب کمرنگی موضوعات دینی- مذهبی در شعر ود ادبیات گردید و بسیاری از جوانان امروز به شعرهای  عاشقانه و ... تمایل پیدا کردند.
  2. نبود محافل شعر خوانی آیینی: یکی از اسباب تأثیر گذار بر ادبیات آیینی وجود محافل شعر خوانی آیینی است. هرچه این محافل کم رنگ گردد، ادبیات آیینی نیز کم‏رنگ‏تر می‏شود. در افغانستان مع الاسف این موضوع زیاد جدی گرفته نمی‏شود. به همین لحاظ می‏بینیم شعر و ادبیات آیینی نیز حضور چندانی ندارد.
  3. کم‏رنگی شاعران مذهبی: شاعران مذهبی نیز در میان شاعران دیده نمی‏شوند یا به ندرت دیده می‏شوند. از این جهت وقتی پایندی به ارزش‏های دینی کم‏تر شد، طبیعی است که ادبیات آیینی هم رنگ می‏بازد و مورد توجه قرار نمی‏گیرد. تعداد زیادی از شاعران جوان ما با خوی روشنفکرانه بر این باورند که هرچه به مکتب و آیین ارتباط پیدا نماید، کهنه و تاریخ گذشته است. از این‏رو نسبت به ادبیات آیینی بی‏مهری نشان می‏دهند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 10:55  توسط جعفری  | 

نخستین هفته نامه ادبی – هنری تحت نام "سیمرغ" در کابل آغاز به فعالیت نمود. این هفته‏نامه که در چهار صفحه منتشر می‏گردد حاوی خبرها وگزارش‏های ادبی-هنری، مقالات، مصاحبه، شعر، داستان و... می‏باشد. شماره نخست این هفته‏نامه را گزارش‏هایی از محافل ادبی افغان‏ها در ایران و افغانستان، شعر جهان، شعر پشتو، نقد ادبی و بررسی وضعیت زبان‏ها در افغانستان تشکیل می‏دهد. به گفته‏ی مدیر مسوول این هفته‏نامه؛  این هفته‏نامه تلاش می‏کند تا  وضعیت ادبیات و هنر در افغانستان  بهبود یابد و حلقه‏ی وصلی میان نویسندگان و شاعران در نقاط مختلف افغانستان  و جهان واقع شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 13:49  توسط جعفری  | 

قسمت دوم و پایانی

پیشینه وبلاگ‏نویسی در افغانستان

وبلاگ‏نویسی سابقه چندانی ندارد. بعد از حادثه 11 سپتمبر، سقوط طالبان و حضور جامعه‏ی جهانی، در افغانستان به وجود آمد. بعد از سقوط طالبان، دفاتر نمایندگی‏های سیاسی و غیر سیاسی کشورهای خارجی در شهرهای مختلف بخصوص کابل باز گشایی گردیدند. با حضور اتباع خارجی در افغانستان امکانات مدرن از قبیل انترنت، موبایل و...نیز وارد افغانستان شدند. نیازمندی‏های ارتباطی میان ادارات، ایجاب می‏کرد تا تکنولوژی جدید نیز وارد افغانستان شود. از این‏رو با آمدن انترنت و فعال شدن نمایندگی کشورها و سازمان‏های بین المللی، تعدادی از افغان‏ها نیز در دفاتر آن‏ها وارد کار شدند. در این میان کسانی نیز بودند که در خارج از افغانستان با وسایل کمپوتری و انترنت آشنایی داشتند. این دسته از افراد وبلاگ نویسی را وارد افغانستان نمودند. به گفته‏ی "نسیم فکرت" یکی از فعالان پرسابقه‏ی وبلاگ نویسی، نخستین کسی که در افغانستان به وبلاگ نویسی پرداخت "عزیز حکیمی" بود. او که در یکی از مؤسسات خارجی فعالیت می‏کرد در سال 2002 وبلاگی به نام  "کنکاش" ساخت. در بیرون از افغانستان ضیا افضلی با وبلاگ "غزل امروز افغانستان"، سخیداد هاتف(امیر سیاقشو) با وبلاگ "لحظه‏ها" و صبور الله سیاه سنگ با وبلاگ "یک برگ"، از نخستین گروه وبلاگ نویسانی افغانی بودند که در بیرون از افغانستان فعالیت وبلاگ نویسی را آغاز کردند. سپس شریف سعیدی، حمیرا نکهت دستگیرزاده، محمدکاظم کاظمی، لیلا صراحت روشنی و ظاهر تایمن وبلاگ نویسی را در خارج از افغانستان در حوزه‏ی ادبیات فارسی ادامه دادند. با گسترش وبلاگ نویسی، رویکردهای مختلفی در آن به وجود آمد. طنز، شعر، خبر، تحلیل سیاسی، اقتصاد، و... از جمله حوزه‏هایی بودند که برای خود، نویسندگانی داشتند. وبلاگ "زبان دراز" در عرصه‏ی طنز، "نسل امروز" با مدیریت فرید خروش و"دردهای دلم" به مدیریت جعفر عطایی در عرصه تحلیل سیاسی، از جمله پرخواننده‏ترین وبلاگ‏های افغانی بودند.

 وبلاگ نویسی همگام با فراوانی تکنولوژی جدید و گسترش فعالیت شبکه‏های مخابراتی و انترنتی به سرعت تمام گسترش یافت و در هر حوزه نویسندگان بسیاری پیدا کرد. در سال 2004 شمار وبلاگ‏های افغانی به 300 وبلاگ افزایش یافت. این شمار، یک سال بعد یعنی در سال 2005 سه برابر(900) گردید. در سال‏های بعدتر، این تعداد چندین برابر توسعه یافت و وبلاگ‏نویسی به زبان‏های پشتو و انگلیسی نیز در داخل افغانستان آغاز گردید. آخرین آماری منتشر شده در سال 2009 شمار وبلاگ نویسان افغانی را 30 هزار  اعلام کرد. این تعداد با توجه به سرعت سه برابر در سال، اکنون به صد هزار نفر می‏رسد.

عوامل رشد وبلاگ نویسی در افغانستان

وبلاگ نویسی در افغانستان تحت عوامل ذیل رشد قابل ملاحظه‏ای داشته است:

1. مؤسسات و ادارات خارجی: مؤسسات خارجی، انجیوها، ادارات دولتی و نهادها، عامل عمده در رشد وبلاگ نویسی به شمار می‏آیند. هرچه فعالیت این نهادها گسترش یافته و به وسایل انترنتی مجهزگردیده اند، وبلاگ نویسی نیز همپای آن‏ها رشد یافته است.

2. توسعه شبکه‏های مخابراتی: با افزایش شبکه‏های مخابراتی در ساحات دور از مرکز، نویسندگان بیش‏تری به وبلاگ نویسی روی آوردند. اکنون شبکه‏های مخابراتی سهولت‏های بسیاری را ایجاد کرده اند؛ به گونه‏ای که هر کس می‏تواند از طریق موبایل خود از انترنت استفاده نماید.

3. آموزشگاه‏های زبان انگلیسی و وبلاگ نویسی: ایجاد کورس‏های انگلیسی در هرکوچه و خیابان، سبب شده است تا شمار بیش‏تری بتوانند به انترنت و وبلاگ نویسی دسترسی داشته باشند. کارگاه‏های آموزشی وبلاگ نویسی از دیگر فرصت‏هایی است که باعث گسترش وبلاگ نویسی در کشور شده است.

تأثیرات وبلاگ نویسی

وبلاگ نویسی یک چیز ساده است. هر شخصی که به انترنت دسترسی داشته باشد می‏تواند وبلاگ نیز داشته باشد. با توسعه شبکه‏های مخابراتی، استفاده از انترنت از طریق موبایل نیز آسان شده است. این امر باعث شده است تا وبلاگ نویسان نیز افزایش قابل تواجه پیدا کنند. گستردگی وبلاگ نویسی در افغانستان تأثیر بسزایی برجای گذاشته است. این تأثیرات را می‏توان در سه سطح مورد بررسی قرار داد:

1-      اجتماع: وبلاگ رسانه‏ی ساده و قابل دسترس است. دیدن و مشاهده‏ی آن برای همه کسانی که ابزار آن را در اختیار دارند فراهم می‏باشد. در عین حال وبلاگ از ظرفیت‏هایی چون پیام گذاری نیز برخوردار است. این ظرفیت موجب شده است تا تبادل نظر میان نویسندگان به آسانی صورت گیرد و برخورد عقاید و افکار میان نویسندگان به وجود آید. در نتیجه، گفتمان سیاسی جای برخود مسلحانه را بگیرد. تبادل نظر میان نویسندگان از طریق وبلاگ از یک‏سو منجر به دسته‏بندی‏های فکری واز سوی دیگرباعث همگرایی ملی شده است. واکنش مختلف نویسندگان در برابر رخدادها و حوادث سیاسی- اجتماعی، نوع بیداری، شعور و خرد سیاسی جامعه و ملی گرایی در سطح کشور را نشان می‏دهد. علی‏رغم این که گاهی تنش‏های قومی و زبانی نیز در میان نویسندگان شعله ور می‏شود ولی با آن هم حس ملی‏گرایی از ظاهر تمامی نوشته‏ها به مشاهده می‏رسد. ایجاد گفتمان اجتماعی مهم‏ترین اثر وبلاگ نویسی به شمار می‏آید. ایجاد چنین گفتمانی در نهایت راه را برای دیگر پذیری سیاسی- اجتماعی، تساهل، تکثر گرایی وهمگرایی باز می‏کند.

از دیگر اثرات وبلاگ نویسی قراردادن افغانستان در معرض "جهانی شدن" است. با این که رسیدن به فضای جهانی شدن فرصت دراز می‏طلبد، ولی آگاهی جامعه از حوادث جهانی و آشنایی آن با فرهنگ و صنعت ملل متمدن، یک دستمایه‏ی کلان برای کشور و جامعه محسوب می‏گردد. چه این‏که همین آشنایی در نهایت باعث کاهش عصبیت‏های قومی، زبانی، و وابستگی‏های ایدئولوژیک سنتی می‏شود و زمینه را برای برقراری ارتباطات درونی جامعه و تعاملات بین المللی در عرصه‏های مختلف سازندگی از قبیل اقتصاد، تجارت و توسعه، فرهنگ، جامعه پذیری و هویت جدید فراهم می‏نماید.

2-      سیاست: امروزه ابزارتبلیغاتی بیش از حد زیاد شده است. موبایل، تلویزیون، رسانه‏های چاپی، ابزارهای الکترونیکی و... از جمله ابزاری‏های تبلیغاتی خصوصاً در انتخابات به حساب می‏آیند. وبلاگ، به یکی از ابزارهای اثر گذار درعرصه تبلیغات انتخاباتی تبدیل شده است؛ همچنان‏که فیس بوک از ابزارهای مهم تبلیغات انتخابی می‏باشد. به این طریق گفته می‏توانیم که وبلاگ می‏تواند در ایجاد جنبش‏های اجتماعی نیز نقش بسزایی داشته باشد.

3-      فرهنگ: ابزارهای جدید، معمولاً پیام‏های جدید را انتقال می‏دهند. از آنجایی که وبلاگ یک رسانه شخصی وخصوصی است، افکار جدیدی نیز از این طریق وارد جامعه می‏شود. به عنوان مثال می‏توان به مبارزه علیه عدد 39 و خرافات از طریق وبلاگ و فیس بوک اشاره کرد.

حضور زنان در وبلاگ و نقش نویسندگان روشنفکر از عوامل مؤثر در تغییرات فرهنگی و اجتماعی به حساب می‏آید. چه این‏که داد و ستد فرهنگی از همین طریق صورت می‏گیرد. عقاید نو راه خود را در درون جامعه سنتی‏ای مثل افغانستان باز می‏کند. از این‏رو می‏توان گفت که وبلاگ یک چالش در برابر سنت می‏باشد.

4-      زبان و رسانه: یکی از موارد تأثیر گذاری وبلاگ نویسی، تأثیر آن بر زبان است. مکتوب‏ها در ادارات رسمی و رسانه‏های چاپی افغانستان به شیوه‏ی خاصی نوشته می‏شوند. پیروی از این شیوه تا هنوز در رسانه‏های دولتی  و مراسلات رسمی مرسوم است. بعد از آمدن انترنت، توسعه شبکه‏های انترنتی و معمول شدن وبلاگ نویسی، شیوه نگارش رسانه‏ها نیز تغییر کرده است. از یک‏سو سادگی و روانی در نوشته‏ها راه یافته و از جانب دیگر رسم الخط واحد معمول در هم شکسته و رسم الخط‏های مختلف وارد قلمرو زبان شده است. روزنامه نگاری فعلی در افغانستان با پیروی از زبان معمول در وبلاگ‏ها، رویکرد جدیدی به روزنامه نگاری بخشیده است.

مشکلات و آفات وبلاگ نویسی

وبلاگ‏نویسی در عین حال که آثار بسیار ارزشمندی برای جامعه دارد، تأثیرات و آفاتی نیز دارد که نباید از آن‏ها غافل بود. این آفات و مشکلات را می‏توان به عنوان نمونه این‏گونه فهرست نمود:

1-      عدم دسترسی همگانی: نبود برق و انترنت در بسیاری از نقاط کشور سبب شده است تا همه نتوانند از وبلاگ استفاده کنند و به آن دسترسی داشته باشند.

2-      بالابودن قیمت انترنت: قیمت استفاده از انترنت شخصی برای شمار زیادی از نویسندگان خیلی بالاست. از این‏رو تنها کسانی به نوشتن در وبلاگ می‏پردازند که در ادارات دولتی یا نهاد و مؤسسات خصوصی و خارجی کار می‏کنند. تعداد کسانی که به صورت شخصی از انترنت استفاده می‏کنند بسیار اندک اند.

3-      عدم هدف‏مندی: نبود یک هدف والا برای ایجاد کنندگان وبلاگ یکی از عمده مشکلات وبلاگ نویسی به شمار می‏رود. هدف اساسی قریب به اتفاق ایجاد کنندگان وبلاگ، بیان مسایل شخصی و خصوصی می‏باشد، کم‏تر مسایل عمده مورد هدف قرار می‏گیرد.

4-      عدم برخورد حرفوی : هنوز وبلاگ نویسی به شکل یک حرفه درنیامده است. وبلاگ نویسان نیز به شکل حرفوی به نوشتن نمی‏پردازند. اگر نوشته‏های وبلاگ‏ها را مرور کنیم می‏بینیم که خیلی اندک اند آن دسته از نویسندگانی که به صورت حرفوی دست به نوشتن می‏زنند.

5-      سانسور: علی‏رغم آزادی که در وبلاگ‏نویسی وجود دارد اما گاهی دیده شده که برخی از وبلاگ‏ها وسایت‏ها از سوی افراد نامشخص یا هم ارگان‏های دولتی محدود، حک و از بین برده شده است. با وجود این‏که زمینه‏های جلوگیری از این کار وجود دارد اما برخورد سیاسی با وبلاگ‏ها باعث محدودیت آن گردیده است.

6-      سطحی‏گرایی: تکثر وبلاگ نویسی نوعی سطحی گرایی را نیز باعث شده است. تحلیل‏های سطحی مسایل، بیان مطالب غیر ضروری و شخصی، پرداختن به موضوعات غیر دقیق و غیر علمی از جمله آسیب‏های وبلاگ نویسی به حساب می‏آید. این امر در نتیجه باعث تبدیل شدن وبلاگ به نوعی سرگرمی برای نویسنده گردیده است. اکثر وبلاگ‏ها هیچ جنبه‏ی اطلاع رسانی را-که مشخصه‏ی اصلی رسانه است- رعایت نمی‏کنند بلکه به دفترچه خاطرات نویسنده می‏ماند.

7-      آسیب‏های زبانی: از آن‏جایی که غالباً نویسندگان حرفوی به نوشتن نمی‏پردازند، زبان نوشته‏ها نیز دچار آفت‏های بسیاری می‏باشد. عدم رعایت نشانه گذاری، رسم الخط ، جداوسرهم نویسی از مشکلات اصلی در زبان نوشته‏های وبلاگ‏هاست. این پراکندگی و عدم درست نویسی متأسفانه در رسانه‏های ما نیز سرایت کرده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 15:23  توسط جعفری  | 

وبلاگ چند سالی بیش نیست که در افغانستان رواج یافته است. در این مدت کوتاه توانسته قله‏ها و ساحات مختلف افغانستان را درنوردد. تا هرجا که انترنت رفته، وبلاگ نیز همپای آن رفته است. امروزه وبلاگ نویسی به عنوان گسترده‏ترین رسانه و ابزار اطلاع رسانی در افغانستان به شمار می‏رود تا آن جا که گفته اند بیش از 30 هزار وبلاگ نویس در افغانستان فعالیت دارد. این رسانه به دلیل آزادی عملی که در آن وجود دارد و آسان‏ترین و بدون مصرف‏ترین وسیله است، تبدیل به قلمی شده است که در اختیار هر فرد قرار دارد. در وبلاگ هرکس، هرچه می‏خواهد می‏نویسد. از خبر گرفته تا دغدغه‏های فردی، اجتماعی، سیاسی  و یا مطالب و موضوعات علمی و فلسفی. امروزه کم‏تر رخدادی است که از چشم وبلاگ نویسان بدور بماند. لذا وبلاگ نویسی تأثیر گذارترین رسانه در سطح کشور به شمار می‏رود. این تأثیرات را می‏توان در بخش‏های مختلف مشاهده کرد. کار کرد وسیع وبلاگ، موجب شده است تا هر روز به مشتریان آن افزوده شود. این نفوذ گسترده‏ی وبلاگ از یک‏سو مایه‏ی امید و خوشحالی است و از سویی هم مایه‏ی نگرانی؛ چه این‏که همانگونه که آثار مثبت آن ما را در رسیدن به یک جامعه‏ی مترقی و متمدن امیدوار می‏سازد، از جانب دیگر آفت‏های آن موجبات نگرانی و رنج ما را نیز فراهم می‏کند. به این خاطر در این نبشته سعی شده تاضمن اشاره به تأثیرات و کارکردهای آن، به آسیب‏های آن نیز اشاره شود.

وبلاگ چیست

وبلاگ (Weblog)  از دو  کلمه‏ی webبه معنای شبکه‏ی جهانی و log  به معنای گزارش روزانه ترکیب شده است. در نهایت به نوشته‏هایی گفته می‏شود که توسط یک یا چند نفر در موضوعات مختلف نوشته شده در فضای وبلاگ قرارداده می‏شود. از این تعریف برمی‏آید که نخستین شرطِ داشتن یک وبلاگ، داشتن انترنت است. هرکس انترنت داشته باشد می‏تواند برای خود وبلاگ بسازد. وبلاگ مختص به موضوع خاصی نیست بلکه مثل یک دفترچه‏ی یاد داشت است که نویسنده می‏تواند خاطرات شخصی، خبر، مقالات علمی، سیاسی، فرهنگی، اجتماعی، تاریخی و هرگونه مطلب قابل نگارش خود را در آن بگذارد. به همین خاطر برخی آن را دفترچه‏ی یاد داشت تعبیر نموده اند.

بعضی وبلاگ را به تارنگار یا تارنگاشت ترجمه کرده اند. اما اصطلاح معمول آن در افغانستان همان "وبلاگ" است. 

کارکرد وبلاگ

وبلاگ یک وسیله است مثل قلم. می‏توان از آن استفاده‏ی مثبت کرد ومی‏توان استفاده‏ی منفی نمود. مهم‏ترین استفاده مثبت آن اطلاع رسانی است. مطالب مفیدی برای بهره وری دیگران در آن گذاشت. دیگران را در جریان آن‏چه که ما فکر می‏کنیم، قراردهیم. مثلاً خبری تازه، یا مقاله و مطلب علمی و آموزشی. این مطالب در حد یک چشم برهم زدن به آن سر دنیا انتقال می‏یابد وهمه در هر زمان و درهرجا می‏توانند از آن استفاده کنند. این اطلاعات تا وقتی که از سوی فرد دیگر حک و از بین برده نشود، درآن‏جا باقی می‏ماند، برخلاف روزنامه یا نشریه که همه‏جا قابل انتقال نیست و همه کس نمی‏توانند از آن استفاده کنند.

این وسیله می‏تواند غیر مطلوب نیز استفاده شود. گذاشتن عکس‏های غیر اخلاقی، مطالب زننده و مستهجن، یا تحریک عواطف و احساسات ضد ملی وخائنانه، آموزش انتحار، قتل، خشونت، و... از این طریق امکان پذیر است. به این شکل  گفته می‏توانیم که وبلاگ مانند یک ظرف است که هرچیز را تا آن‏جا که  ظرفیت دارد در خود جای می‏دهد چه آن چیز گندم باشد یا سنگ.

خصوصیات وبلاگ

وبلاگ از خصوصیات بسیاری برخودار است که به عنوان مثال می‏توان از این  خصوصیات یاد کرد:

  1. اطلاع رسانی: مهم‏ترین خصوصیت وبلاگ اطلاع رسانی است. اگر بخواهی یک خبر را به دیگران برسانی یک راه آسان آن استفاده از وبلاگ است. از این جهت آن را نوع خاصی از رسانه خوانده اند.
  2. سرعت: وبلاگ در سریع‏ترین زمان اطلاعات را در اختیار دیگران قرار می‏دهد.
  3. پویایی: وبلاگ سرزندگی و تازگی دارد. هیچ وقت مثل یک ورق کاغذ فرسوده شده از بین نمی‏رود.
  4. عمومیت: هر کس می‏تواند از محتویات آن استفاده کند. و همچنین قابل دسترسی برای همه کسانی است که از  نعمت انترنت برخوردارند.
  5. نازمانی: وقت محدودی ندارد. همیشه در اختیار هست. ده سال هم که بگذرد باز همان وبلاگ با شماست.
  6. نامکانی: مخصوص به جای خاصی هم نیست.هر جا انترنت باشد قابل استفاده است.
  7. سادگی و راحتی: ساده است. هر فرد که نوشتن بلد باشد و تایپ بداند ومختصر آشنایی با طریقه‏ی نوشتن وبلاگ داشته باشد، می‏تواند به آسانی در آن چیزی بنویسد.
  8. بی‏مصرفی: هزینه و مصرف ندارد. مثل چاپ یک روزنامه یا نشریه نیست که در هر شماره اش مصرف خاص داشته باشد. در برخی از ممالک بهره‏بری از انترنت رایگان است. در افغانستان انترنت در بسیاری از ادارات وجود دارد. هرکارمند می‏تواند از آن استفاده کند. در انتر نت کلپ‏ها ساعتی 20 تا 40  افغانی مصرف دارد. در یک ساعت می‏شود از آن خیلی زیاد استفاده کرد و مطلب نوشت و مطالب دیگران و دوستان خود را خواند.
  9. استقلال: وبلاگ تحت نظارت شخص مافوق اداره نمی‏شود. هرفرد می‏تواند خودش آن را اداره و کنترول نماید.
  10.  آزادی: وبلاگ مثل دفترچه شخصی است. هر کس در ابراز عقیده‏ی خود آزاد است. البته در برخی جوامع قوانینی را برای استفاده از آن وضع کرده اند و آن را مشمول قانون رسانه‏های همگانی ساخته اند که در آن،حتک حرمت به دیگران،  اخلال امنیت جمعی، توهین به مقدسات جرم تلقی شده است.
  11. سیالیّت: وبلاگ به یک یا چند مورد خاصی محدود نمی‏شود. همیشه در اختیار نویسنده قرار دارد، به هرمقدار که خواست استفاده کند.

آیا وبلاگ رسانه است؟

در این  که وبلاگ رسانه محسوب می‏شود یا نه، نظریات مختلف ارایه شده است. در زیر به چند نظر اشاره می‏شود:

الف. شب‏نامه: بعضی آن را جزو شب‏نامه‏ها به شمار آورده اند و گفته اند؛ وبلاگ نیز یک شب‏نامه است چرا که مثل شب‏نامه در اختیار هر فرد بوده می‏تواند و از آن برای مقاصد شخصی استفاده می‏شود. طبق این عقیده وبلاگ رسانه به حساب نمی‏آید.

ب. دفترخاطرات: بعضی آن را به دفتر خاطرات تشبیه  کرده اند. یعنی همچنان که دفتر خاطرات ملکیت شخصی است و هرنوع مطلب و یادداشتی در آن جای می‏گیرد، وبلاگ نیز در ملکیت فرد خاص قرار دارد و آن شخص می‏‏تواند از آن هرگونه استفاده را که بخواهد، انجام دهد.

ج. برخی هم آن را جزو رسانه‏ها قلمداد کرده اند. این نظریه بر آن است که هدف از وبلاگ اطلاع رسانی است. در ماده  3 قانون رسانه‏های افغانستان، رسانه را این گونه تعریف کرده است:

"رسانه وسيله انتقال پيام، معلومات و اطلاعات با استفاده از وسايل آتی می‏باشد:

- رسانه برقی: راديو، تلويزيون، شبکه کيبلی و اينترنت

- رسانه چاپی: روزنامه، جريده (هفته نامه،نشريه پانزده روزه، ماهنامه، گاهنامه، فصلنامه ،سالنامه، پوستر و مجموعه خبری)"

به این ترتیب وبلاگ نیز جزو رسانه به شمار می‏آید و مکمل سایر رسانه‏های سنتی است.

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 13:7  توسط جعفری  | 

دفتر "مؤسسۀ فرهنگی دردری" در کابل گشایش یافت. در محفلی که به همین مناسبت به تاریخ 21 عقرب در دفتر “دردری” برگزار گردیده بود وتعداد بیش 200 تن از شاعران، نویسندگان وفرهنگیان کشور در آن اشتراک ورزیده بودند، محمد کاظم کاظمی یکی از مسوولین این مرکز در سخنرانی افتتاحیه یی خود ضمن خوش آمدید به مهمانان، راجع به پیشینۀ “دردری” اظهار داشت:

" در واقع کار ما از یک فصلنامه شروع شد؛ فصلنامه در دری، که از سال  1376  شروع به انتشار کرد. نیازی که وجود داشت برای فعالیت های ادبی در کشور ما،تشنگیی که در نسل جوان –مخصوصاً- احساس می شد وضعف نسبیی که مطبوعات ما از لحاظ پرداختن به امور ادبیات وهنر داشت، جمعی از جوانان مهاجر را بر آن داشت که  درپی انتشار یک فصلنامۀ تخصصی هنر وادبیات برآیند. خوشبختانه با همکاری "مرکز نویسندگان افغانستان" این آرزو تحقق پیدا کرد واولین شمارۀ “دردری” درسال 1376 منتشر شد. مدیر مسوول “دردری” جناب "سروردانش" بود که در طول دوران انتشار، این مسوولیت را برعهده داشت. سردبیری نشریه با جناب سید ابوطالب مظفری شاعر نامدارکشورما بود . واعضای هیأت تحریر آقایان محمد جواد خاوری،علی پیام، محمد شریف سعیدی،سید نادر احمدی وحمزه واعظی بودند. جناب محسن حسینی در امور طراحی وگرافیک همراهی می کرد وبندۀ حقیر در اوایل به صفت ویراستار و به زودی- به لطف دوستان- جزو هیأت تحریر تابه امروز ادامه دادم. “دردری” در 13 شماره از سال 1376 تا 1380 منتشر شد. الحمد لله انعکاس بسیار خوبی داشت. بازتاب خوبی درمحیط مهاجرت، در داخل کشور و خارج از کشور پیدا کرد. ماباید سپاس گذار بزرگوارانی  باشیم که این جرقه را زدند؛ مخصوصاً "مرکزنویسندگان" وجناب "سروردانش" بزرگوار. با تحولات جدیدی که در کشور ما اتفاق افتاد، روند انتشار “دردری” متوقف شد. منتها درعمل این گروهِ هیأت تحریر با شوق وعلاقه ای که به این کار پیدا کرده بودند واحساس وظیفه ای که می کردند،- وبه طوری می توانیم بگوییم که “دردری” بخشی از هویت آن ها شده بود(همه آن ها را به نام بچه های “دردری” می شناختند)- نمی توانستند ازاین فعالیت و از کاری که بازتاب خوبی یافته بود، دل بکنند. چنین شد که انتشار نشریه را پی گرفتند؛ به نام خط سوم، ومؤسسه ای تأسیس کردند به نام "مؤسسۀ فرهنگی “دردری”. از سال 1380 تا به امروز این مؤسسه فعالیت خود را در محیط مهاجرت وبا مرکزیت مشهد ادامه داده است."


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 11:33  توسط جعفری  | 

 

- اُ غلام، دوله را بگير!

صداي كاكا عسكر است. دلو آهسته آهسته پايين مي آيد. صداي غلام ازدرون چاه به سختي شنيده مي شود:

- تاحال خاك پوره نشده. چند دقيقه صبر كو. هروقت  سامو شد توره خبر مي كنم.

كلند غلام بالا مي رود و به سرعت پايين مي آيد. آتش مثل المسك از سنگ بر مي خيزد. پارچه هاي كوچكي از سنگ جدا مي شود. غلام چشمانش را مي بندد. پارچه هاي سنگ به ديوار چاه اصابت مي كند. باز كلند غلام بالا مي رود و پايين مي آيد. صداي كلند به درون چاه مي پيچد. صدا تكرار مي شود. غلام احساس مي كند كسي او را  صدا مي زند. فكرمي كند شايد كاكا عسكر باشد. به طرف سر چاه نگاه مي كند. چيز ي ديده نمي شود؛ نه آسمان، نه آفتاب. غلام گلوي خود را صاف كرده صدا مي زند:

- كاكا عسكر! كاكاعسكر!

جوابي نمي شنود. تاريكي تمام چاه را در بر گرفته است. صداي غلام به ديوارهاي چاه خورده باز مي گردد. بارديگر كاكاعسكر را صدا مي زند اما جوابي نمي شنود.

- شايد آنها رفته باشند. در اين صورت كي مرا از چاه بيرون خواد كرد؟

اين سؤال پيوسته در درون او تكرار مي گردد. به دور و بر خود مي بيند. هيچ چيز ديده نمي شود. تاريك تاريك؛ مثل يك گور تنگ. گوري كه دهن گشوده تا تمام آدم هاي جهان را ببلعد. حتا به قربانيان خود فرصت دراز كشيدن هم نمي دهد. فقط بايد به طرف عمق حركت كرد. آنهم تنها. بدون كدام يار و مددگاري. تنها با زور بازوي خود. غلام تنهايي را در وجود خود حس مي كند. وحشت سراپاي او را فرا مي گيرد. يادش مي آيد كه روزي پدرش گفته بود: "بچيم! هيچ وقت در جايي تنها نروي."

غژ... دروازه آسياب باز مي شود. حيوان كوچكي به داخل مي آيد. غلام فكر مي كند پشك است. بلند مي شود ازدستة دروازه گرفته او را به جانب بيرون دعوت مي كند. اما او همچنان به طرف غلام نگاه مي كند. چشمانش در تاريكي بل مي زند. ترس تمام وجود غلام را فرا مي گيرد. موي برتنش راست مي شود. خود را پس مي كشد. پشك آهسته آهسته به طرف او نزديك مي شود. نور مهتاب از دريچه به داخل مي تابد. غلام احساس مي كند پشك در نور مهتاب بزرگ تر شده است. ترسش دو چندان مي شود. حالا پشك نيست كه به طرف او مي آيد. يك انسان است. انساني كه راه مي رود. هرچه نزديك تر مي شود اندامش نمايان تر مي گردد. موهايش زمين را جارو مي كشد. پستان هايش آويزان. چشمانش تا بناگوش چك. گپ هاي پدرش يادش مي آيد كه گفته بود: "بچيم هوش كني شب تنها در آسياب نخوابي كه مادر يال به جانت مي آيد." چيزي نمانده كه دستان بلند او غلام  را در آغوش بگيرد. غلام مي خواهد چيغ بكشد. صدا در گلويش گير مي كند. دست مي برد تا سنگ يا چيزي به دستش بيايد، دستش به تناب دلو مي خورد. تناب شور مي خورد. دلو به سرعت كشيده مي شود؛ چيزي در آن نيست، دوباره به سرعت پايين مي آيد. غلام با سرآستين عرق را از پيشاني اش پاك مي كند. خاك ها را از اطراف سنگ به داخل دلو مي اندازد وتناب را تكان مي دهد. دوباره شروع مي كند به كندن سنگ. سنگ مانع پيشرفت كار او شده است. چند كلند به دو سوي سنگ مي زند. اما هيچ فايده اي ندارد. سنگ، سنگ شده است. ديگر حوصله اش سرمي رود. كلند را بار ديگر بالا برده ياعلي گفته پايين مي آورد. نيمة سنگ جدا شده از جايش كنده مي شود. غلام نفس راحتي كشيده به ديوارة چاه تكيه مي دهد. احساس آرامش سراپاي وجودش را فرا مي گيرد. احساس مي كند باخوشبختي چيزي فاصله ندارد. حالا ديگر مي تواند بگويد موفقانه كارش را به پايان رسانده است و با دست پر به خانه برود. دلش مي خواهد امشب يك گوشت تازه بخورد. مدت زياد است كه گوشت نخورده است. باز از فكر گوشت برآمده با خود مي گويد: بايد يك چپلك مقبول براي خداداد بخرم. چپلكش پاره شده. بچه هاي مكتب به او مي خندند. خوب براي صغرا چه بخرم؟

 - ها، مادر! مه ديگه با زليخا دختر همسايه بازي نمي كنم.

- چرا بچيم؟

-او مره در گوديش نمي مانه كه دست بزنم.

- خيرس بچيم. پدرت كه آمد يك گودي مقبول برايت خواد خريد.

- خوب! به پدرم بگو كه برايم يك گودي خوب بخره. مه هم زليخا ره نمي مانم كه به گوديم دست بزنه.

- پدرت كه از كار آمد برش مي گم.

- ها! يك گودي مقبول براي صغرا مي خرم. ساتش تير ميشه. ديگه پشت مادرش دق نميشه. از روزي كه مادر خدابيامرزش دار دنيا را وداع گفته، هيچ قرار نداره. يك گودي خوشكل مي برم برايش. شايد مادرش را فراموش كند.

دلو كه بر شانه اش مي خورد از جايش مي پرد. دو دستش را زير سنگ مي كند تا آن را بين دلو بيندازد، اما نمي شود. دلو را خوابانده سنگ را به داخل آن مي كشد. تناب به سختي بالا مي رود. چشمان غلام دلو را تا نيمة چاه تعقيب مي كند. خسته مي شود. دوباره كلند را گرفته شروع به كندن نيمة  ديگر سنگ مي كند. كلند اول به پشت سنگ مي خورد. المسك داخل چاه را روشن مي كند. باز كلند را بالاتر مي برد، صداي كلند با صداي دلوي كه از ريسمان خطاخورده درهم مي آميزد. از آن پس صدايي شنيده نمي شود. تنها صداي كاكا عسكر است كه آشفته مي گويد:

غلام! غلام!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 11:42  توسط جعفری  | 

ادبيات آييني از دير باز آغاز گرديده است. سابقة تاريخي آن به دورة قرون وسطي مي رسد. گات ها نمونه هاي از ادبيات آييني را در خود دارد وهمينطور كتاب چين گفت زرتشت . ارچند اين كتاب شعر نيست و لي شيوة كلامي وادبي آن به شعر ماننده است. بنابراين اگر چيزي به نام ادب آييني در نظر گيريم بايد به اين كتاب ها نيز توجه نماييم. اما اگر مقصود خود را محدود تر سازيم  و به ادب عاشورايي معطوف بداريم بايد بگوييم همزمان با واقعة عاشورا شعر عاشورايي نيز شروع مي يابد. وقتي ياران حسين بن علي (ع) در روز عاشورا به ميدان مي روند هركدام به نوبه اي خود را معرفي كرده و اشعاري را در حمايت از حسين (ع) انشا مي كنند. به اين نمونه، از زبان حضرت قاسم توجه نماييد:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 11:29  توسط جعفری  | 

پیش از این که وارد بحث شویم باید مشخص سازیم که میان شعر عاشورایی و شعر آیینی و دینی چه تفاوت هایی وجود دارد؟ مقصود از شعر آیینی و دینی شعری است که مفاهیم دینی ومکتبی در آن به صورت چشمگیر دیده شود و به همین غرض سروده شده باشد. یا به تعبیر دیگر، موضوع اصلی آن کرامت انسانی، حیات، عشق معنوی وعرفانی، وتمام جنبه های روحانی انسان بوده باشد. برخی، شعر آیینی را از این هم گسترده تر تعریف کرده اند و گفته اند شعر آیینی به تمام سروده هایی اطلاق می گردد که محور اساسی آن را معنویت ومفاهیم هستی شناسی ومیتافزیکی تشکیل داده باشد. بنابراین شعر های تعلیمی و پندی نیز شامل این نوع ادبی می گردد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 11:27  توسط جعفری  | 

این کتاب یکبار در سال ۱۳۸۵ به چاپ رسیده بود. این بار بدون این که در جریان قرار بگیرم خبر شدم که به بازار آمده است. این خبر برایم یک کمی تأسفناک بود چرا که در نظر داشتم با ویرایش دقیق تر و با آوردن یک سرمطالب دیگر ویاتغییر نام تجدید چاپ نمایم. لیکن مطبعه نشراتی میوند که گویا از چاپ نخست آن سودی را به دست آورده بود بدون اطلاع قبلی اقدام به چاپ مجدد آن نمود.لذا چاپ دوم نیز با همان اشتباهات تایپی وفنی به بازار آمد. امید که خوانندگان عذر این قاصررا به دیده اغماض بنگرند.کتاب مذبور مورد نقد تعدادی از شاعران ونویسندگان مانند جناب استاد کاظمی و محمود حکمیی و سرور تقوی برخی دیگر از دوستان قرار گرفته است که بایداین نقد هانیزمورد توجه قرار می گرفت و نقایص آن مرتفع می شد که نشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 10:11  توسط جعفری  | 

منيژه باختري فرزند استاد واصف باختري درسال 1350 ه. ش در شهر كابل ديده به هستي آشناكرد. تحصيلات ابتدايي وليسه را در ليسه عالي ملالي به پايان رسانيد. سپس وارد پوهنحي ژورناليزم پوهنتون كابل گرديد. در سال 1370 ليسانس خويش را از اين پوهنحي دريافت نمود. باشروع جنگ هاي داخلي در كابل، درسال 1371 همراه خانواده اش به پاكستان رفت. مدتي را در آن جا اقامت گزيد سپس دوباره به وطن مراجعت نمود. اما شرايط واوضاع رو به وخامت مي گراييد وزمينة زيست را از هرزمان ديگر تنگ تر كرده بود، لذا بارديگر به غربت پناه گرفت. اين بار غربتش شش سال تمام به طول انجاميد. وقتي طالبان سقوط كرد، بازهم جلاي وطن نمود. پس از بازگشت، فعاليت هاي فرهنگي اش را از سر گرفت. نخست وارد كدر علمي پوهنتون كابل گرديد. سه بعد به حيث استاد در پوهنحي ژورناليزم پوهنتون كابل مشغول ايفاي وظيفه گرديد. همزمان فعاليت هاي ادبي وفرهنگي ديگرش را نيز آغاز نمود. لذا مديريت فصلنامه ادبي وفرهنگي پرنيان را به عهده گرفت . نوشته هاي زيادي از او در زمينه ادبيات وژورناليزم در مجله صدف و روزنامه هشت صبح به نشر رسيده است. منيژه باختري هم اكنون عضو اتحاديه ملي ژورناليستان است و وبلاگ نويسي نيز جزو كار هاي روزمرة او مي باشد. از او يك مجموعه داستان تحت عنوان سه پري به نشر رسيده است. اين مجموعه در 73 صفحه و 1000 نسخه از سوي انتشارات  پرنيان در زمستان 1386 ه . ش چاپ گرديده است. هشت داستان كوتاه شامل اين دفتر مي باشد. اين دفتر نشان از استعداد پرخروش او در زمينه داستان نويسي مي دهد. با اين كه وي از پوهنحي ژورناليزم ليسانس خويش را دريافت نموده اما با ادبيات انس والفت سابقه داري داشته است؛ چه اين كه وي در خانوادة فرهنگي ؛ يعني در جايي كه استاد واصف باختري زندگي كرده، پله هاي حيات خود را پيموده است. به همين خاطر مي بينيم كه خواندن را از خانه اش مي آغازد. صد ها كتاب مطالعه مي كند و اين مطالعه ها وي را براي عبور از مرحله خواندن به نوشتن ارتقا مي بخشد. در عين حال خود معتقد است كه ادبيات و ژورناليزم رابطة بسيار نزديكي باهم دارند.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 13:29  توسط جعفری  | 

 

مير سيف الدين عزيزي فرزند مير مقام الدين  انصاري يكي از شاعران قرن سيزدهم هجري است. او در جواني عزم مزارشريف كرد و پس از چندي اقامت در آن جا دوباره به كابل آمد و بيش تر عمر خود را در كابل گذراند. پشت كار و حوصله مندي ازخصوصيات برجستة وي به شمار مي آيد. او با سخت كوشي تمام غزليات و رباعيات بيدل را در سال 1383 ه . ق در كتابي گرد آورد و جُنگي از غزليات ومثنويات را در سال 1382 ه. ق ترتيب داد كه حاوي اشعاري از شاعران پيشين ومعاصران وي مي باشد. تحفت الصبيان از آثار مشهور او مي باشد. اين كتاب در ايران به چاپ رسيده است. مير سيف الدين عزيزي شخص آگاه، فاضل وسياح بود. اشعار وي از لطافت و رواني خاصي برخوردار مي باشد. يك نمونه از اشعار او را مي خوانيم:

اي شوخ مياراي قد سرو روان را

تا نشكني از غم دل صد پيرو جوان را

تا خال سيه بر رخ گلرنگ نهادي

آتش زدة سوخته خلق جهان را

از خنجر خونريز تو دل ها همه چا كند

از بهر خدا چيست مكش تير و كمان را

اي قوت روان لعل تو يا قوت روان است

يك بوسه ببخشا و بده قوت روان را

يكبار سوي بنده عزيزي نظر كن

با يك نگهت باخته ملك دو جهان را

مصطلحات ادبي (5)

كليت شاعرانه

شعر از تجربة فردي آغاز مي يابد. اين تجربة فردي نخست در ذهن شاعر روند شكل گيري خود را طي مي كند. وقتي وارد زبان مي گردد، شاعر را رها مي كند. در فضاي كاملاً وسيع پروازش را دم مي دهد. هرچه فراتر مي رود وبا مخاطب جديد تري رو به رو مي شود، جهان فراخ تري را مي آزمايد. دركليت فرا اقليمي تري قرار مي گيرد. مثلاً هنگامي كه حافظ مي فرمايد:

من اگر نيكم اگر بد تو برو خود را باش

هركسي آن درود عاقبت كاري كه كشت

در اين جا شاعر از يك تجربة فردي مي آغازد. گفت وگوي حافظ، گفت وگوي خودش هست با اول شخص مخاطب. اين گفت وگوي ذهني ناشي از تجربة فردي او مي باشد. وي درتجربة فردي خود، اين موضوع را آزموده است. او مي خواهد در قالب زبان به ديگران نيز نشان دهد.  اين است كه شعر او نشانه اي مي شود از رفتارهاي اجتماعي وي كه صورت كلي تري يافته است. در مصراع دوم، اين تجربه ها همگاني تر مي شود. انسان به عنوان عضو جامعة انساني، دراين همدردي شريك او مي گردد.

 در مجموع شعر از جزئي به سمت كلي حركت مي كند تا اين كه در مقام نازماني خويش مي نشيند. آن چه شعر را در براي رسيدن به اين مرام كمك مي رساند تشديد احساسات، عواطف و مفاهيم مشترك انساني است كه به نام امورفطريه در نهاد آدمي بنيان گذاشته شده است. هرچه شاعر دربرخوردش با زبان از اين نوع پشتوانه هاي رواني بهره ببرد، تجربه هاي فردي او به تجربه هاي عام تبديل مي گردد و در نتيجه كليت شاعرانه پديد مي آيد. البته كليت شاعرانه عين كلي منطقي نيست چرا كه در كلي منطقي تجربه ها صورت انتزاعي مي يابند و هيچ گونه رنگي از تجربه و آزمون هاي فردي را در خود نگه نمي دارند در حالي كه در كليت شاعرانه يا كلي شعري، تجربه فردي هنوز برپاية خود استوار است. رنگ خود را از دست نداده است. 

مصطلحات ادبي (6)

شعر بي زبان

وقتي شعر گفته مي شود همة ذهن ها جانب قالب هاي تعيين شده در زبان رجوع مي كند. اين تداعي ناشي از عادت و تعريفي است كه معمولاً از شعر انجام گرفته است. ولي در يك دريافت دقيق تر و با توجه به ذات شعر،در مي يابيم كه شعر تنها در زبان نيست. شعر يك موضوع كلي است كه گاهي در صورت زبان شكل مي گيرد وگاهي در اشيا نطفه مي بندد و گاهي در مفاهيم و صور ذهني اندام مي گيرد. اين دريافت مبتني بر نگاه واقع بينانه نسبت به ذات شعر مي باشد. مطابق اين دريافت، شعر "كلام موزون ومقفا" يا كلام "متكرر، متوازن وخيال انگيز" نيست. شعر "گره خوردگي عاطفه وتخيل در زبان آهنگين" نمي باشد. همچنان شعر حادثه اي نيست كه در زبان واقع شده باشد بلكه شعر يك نگاه عاشقانه است كه در هر پديده اي امكان حضور دارد. شعر، زبان بي جسم است. بدون اين كه خود را نشان دهد، هزار مفهوم را انعكاس مي دهد و صدايش درگوش جان ها مي نوازد. شعر امر "دريافتني" است نه حسي. به چشم وگوش نمي توان به او دست يافت. هرچه سرِطمع نماييم نمي توانيم به قدرت بازو حاصلش كنيم. خود مي آيد بي كه ما آن انتظارش داشته باشيم. مانند شبنم وسرسر صبحگاهي امر "سيال" و"خيال انگيز" است. "سبكبال" ما را تا نا كجاآباد مي برد. "زيبايي" اش را برماعرضه مي كند و ما را "لذت" مي بخشد. "خوشي" نثار مان مي كند. با "لطافت" طبعي كه دارد همه را در آغوش خويش مي فشارد. منظرگاهش تا آسمان هفتم راه مي پيمايد. "بادپا" ما را تا همق هستي خويش فرا مي كشد. ناخود آگاه برما "تأثير" مي گذارد. هرگز "خشونت" و "زمختي" را نمي پذيرد. با سنگيني و "ثقالت" كاملاً مخالف است. برجاي بال پرنگان پرواز مي كند. نمونه بارزش را در زيبايي يك گل، لبخند مليح يك عاشق، خال لب يك يار، آواز پرندگان، نوك خامة يك نقاش، ساز تار يك موسيقي مي توان يافت.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 13:21  توسط جعفری  | 

اینک روز دیگر می رسد وسال تازه می شود. بهار پشت بهار. حیف که این بهار خزانی را نیز در پی دارد.  آری این چنین تلف می شویم. پیشاپیش سال نو را به شما تبریک می گویم و شادمانی را ارمغان جاودان برای دل های تان آرزو می کنم.

بهار از منظر حافظ و مولانا

 

نوروز مي رسد. سالي مي گذرد و سالي مي آيد. زمستان سر درلاك خويش مي كند وبهار باشادابي كامل چهره مي گشايد. درخت هابه شكوفه مي نشينند. سبزه ها جلوة ديگري مي يابند. گل ها تن مي آرايند و بلبلانِ مست به نغمه سرايي مي پردازند. درنتيجه طبيعت حيات تازه اي مي يابد.

تغيير "حال" طبيعت، جلوه هاي ظاهري آن ست. اما آيا انديشيده ايم كه در اين "صورت" زيبا و دلگشا، "سيرت" زيباي ديگري هم هست كه نگاه مان را به خويش مي خواند؟

شكي نيست كه جدا از صورت، سيرتي هم وجود دارد. آن چه را ما به چشم مي بينيم غير آن است كه به دل هاي اهل "طريقت" راه دارد. به عبارت ديگر  دو نوع طبيعت  وجود دارد؛ يكي آن كه به ديده "آيد" و ديگري آن كه به ديده "درآيد". يكي وجود عيني وشهودي  طبيعت است و ديگري وجود معنوي و ادراكي آن. دروجود عيني طبيعت جز ماده چيزي ديده نمي شود. درخت ها پس از يك خواب زمستاني بيدار مي گردند. گل ها شكوفه باز مي كنند وعطر مي پراكنند. سبزه ها از نو  سر بر مي كنند و رشد طبيعي خويش را كمال مي بخشند.  اما در وجود باطني طبيعت، هزاران "وجود" سر از خاك برمي كشد و در جان عاشق، جهاني را مي آرايد. به نظر مي رسد اين "وجود"، "وجود حقيقي" عالم بوده باشد. چرا كه "هستِ" ظاهر، حكايت "حالِ باطن" را مي كند و در پرتو آن شكل خويش را فراچنگ مي آورد. همان سان كه جسم آدمي جز پوست و گوشت و استخوان چيزي نيست بلكه روح وجان است كه او را قوام بخشيده و راه مي برد، ساير ماديات هم در شعاعِ "هستِ" "جان"، صورت يافته اند. ليكن اين كه آن "جان" چيست و چگونه مي باشد، از قوة ادراك ما بيرون است. ما از درك آن عاجز مي باشيم. البته منظور از درك جان، درك واقعي آنست است ورنه هر چشمِ دلي، مي تواند به درون پرده راه بَرد. اگر اندكي از خود بيرون آييم و چشم به درون دوزيم به آساني مي توانيم دريابيم كه چه راز ها در درون اين پردة خموش جريان دارد. از همين جاست كه فرق يك شاعر و عامي روشن مي شود. شاعر نگاهش را به درون طبيعت مي كشاند ولي يك فرد عادي تنها به چشم جسماني اكتفا مي كند. همچنان كه يك انديشمند هيچ گاه در ظاهر يك پديده باقي نمي ماند بلكه در موج بي كران هستي شنا مي نمايد، يك شاعر نيز سيل گل را مد نظر ندارد . او هميشه سعي مي ورزد تا به دنياي اسرار راه يابد و  از جهان "ضمير" ، خبر تازه اي به دست آورد. شاعران بزرگ معمولاً كساني بوده اند كه توانسته  اند تا دلِ درياها راه بروند و بر عمق اقيانوس ها منزل گزينند. در ميان شاعران پارسي گوي مي توان از حافظ، مولوي، سعدي، عطار نيشابوري، حكيم سنايي غزنوي، بيدل، صايب، خيام، باباطاهر و... نام برد.  ما براي اين كه توانسته باشيم بهار را از منظر اين بزرگان ببينيم، به چند شعر از اين ميدان دارانِ جاودان ياد توجه مي كنيم.  نخست سري به خانة حافظ مي زنيم:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:22  توسط جعفری  | 

 

سيگرتش را مي تكاند

                   مستر

شاروال        بسيج نيرو مي كند

             از هيروشيما

**

عصا مي شويد به خون

              چوپان

گرگ

      بو مي كشد

                   رد پاي كهنه را      

**

دو تا خروس

       تاج خونين

               افتاده سرد

مردي نشسته

          هوا مي دهد كلاه خود

***

رمه به چراگاه مي برد

                 موسي

اژدها  ساحري مي كند

                   اين جا.

**

هيزم مي گستراند

              باد

دره پر مي شود

             از درد.

**

تسبيح مي گرداند

                   گرم...

شيريخ فروش

             كودك بهانه گير مي پالد.

**

 باد مي خشكاند

           حناي دست عروس را

دشت

       لبريز از گل لاله.

**

زاغ ايستاده

           پرچم سرخ

غچي ها رم مي كنند از

                     باغ.

***

روي بام قريه

           كلاغكي نشست

مرد پير ده

        بند كفشش را ببست.

***

ديوانة لبچاك

         مي خندد از پياله

مي كفد پياله

        از ديوانه لبچاك

***

دهقان

          بذر تازه مي پاشد

  درخت مي شود

                           يوغ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 14:19  توسط جعفری  | 

در كابل اولين بار شايق افندي با داير نمودن عرس بيدل اين مهم را احيا نمود وحقله اي را شكل داد كه صديق حيا، قاري عبدالله، مرحوم بيتاب، شايق جمال، مولانا خسته كه مجموعاً 12 نفر مي گرديدند عضو آن بودند. بعد از آن محمد عبدالحميد اسير معروف به قندي آغا در سال 1325 محافل بيدلخواني را در كابل آغاز نمود. همچنان عبدالعزيز لنگر زمين نيز از جمله كساني بود كه سرسلسله حلقة بيدلخواني را به دوش داشت. با واردشدن استاد سرآهنگ به حلقة بيدل، نام وشعر بيدل شهرت زيادي كسب كرد و تا دور ترين نقاط كشور رسيد.

در هرات مولوي محمد صديق، در بدخشان مولوي سليم راغي، در اندخوي مولوي محمد امين قربت هرساله عرس حضرت بيدل را برگزار مي كردند و با داير نمودن مجالس بيدلخواني، ادب بيدلي را شكوه و رونق بخشيدند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 13:56  توسط جعفری  | 

"چطو" گرميس كه بوي بار ميايه

دري حويلي صداي يار مييايه

دري حولي صداي يار شيرين

ملم درسينه اوگار مييايه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 13:48  توسط جعفری  | 

فراز قله اي ايستاده ام. چيزي ديده نمي شود. تنها انبوهي از رنگ ها چشمم راپر مي كند. دستم را سمت آسمان مي برم. رنگ كف دستم را پر مي كند. مي خواهم بنوشم، گلويم پر مي شود از رنگ. نمي توانم ادامه بدهم. حلقومم در ازدهام توفان، موج مي گيرد. دستم را پايين مي اندازم زمين پر مي شود از رنگ. تاب ايستادنم را فراموش مي كنم. مي خواهم به شهر وقريه بروم. با هرگامي صداي انفجار رنگ وحشتم را چند برابر مي سازد. پيش تر مي روم، رنگ به دنبالم پياده مي شود. چشمانم را در باد مي شويم. كارواني از اندوه وشادي در غبار رنگ ناپديد مي شود. به خود نگاه مي افگنم، ماهي شده ام شناور در هزار رنگ؛ سبز، سرخ، سياه، سفيد ورنگ هايي كه نمي توانمش بشمارم. احساس مي كنم در دريايي از رنگ افتاده ام. يله مثل هر بادي كه به چارسوي دشت مي دود. چشمم تاريك مي شود. درخت هاي سيب سر به زانو مي آرند. تاك هاي انگور طعم مستي مي دهند. دانه هاي توت گيسوانم را لبريز مي كنند. انار قندهار را برمي دارم، بوي رنگ مشامم را مي آزارد. سخي جان لبريز مي شود از گل سرخ. درو ديوار لبريز مي شود از رنگ.

توفاني مرا از صحرا به شهر مي آرد. سرانگشتانم را مي بينم بوي رنگ مي دهد. تازه وارد بازار شده ام. مردمان بسياري آمده اند. شايد به پاس نوروز. دست بچه هاي شان را در دست دارند. از كنار شان مي گذرم، بوي عرقِ رنگ لبريزم مي كند از نفرت. با دستمالي دماغم را مي پوشانم. بخار از جانم بالا مي آيد. حنجره ام در تب آتش مي سوزد. مي خواهم فرياد كنم، رنگ گلويم را مي فشارد. جانب آسمان را مي بينم، ابر مي بارد رنگ. تر مي شوم از رنگ . بوي گند رنگ تنم را مي شارد. احساس مي كنم ماهي شده ام. حجم جانم را مي پالم، چيزي نمي يابم جز ذره هاي رنگ كه هر سو از من پخش شده اند. كمي فكر مي كنم، يادم مي آيد؛بايد چتري بخرم از بازار. هي مي گردم. آدم ها از چارسويم رد مي شوند، بوي تند رنگ هاشان فرياد را در من خاموش مي سازد. شروع به دويدن مي كنم؛ هرقدم گندابي از رنگ. بوي تعفن آسمان را پر مي كند. لحظه اي در خود مي نشينم. دم از من پس مي افتد. بايد بدوم. توان از من خاك خورده. نگاهم را تيز تر مي كنم، صدايي به گوشم مي رسد؛ صداي طفلي است كه كه چتر مي فروشد. چند پولي  به او مي بخشم. حالا ديگر آفتاب زده است. آفتاب نزده است من در ساية چتر راه مي روم. بوي تند تعفن دعوتم مي كند به دويدن. كوچه ها را پشت سر مي گذارم؛ خانه هايي كه از رنگ ساخته شده اند، مردة سگي كه از سيري رنگ، نفس باخته است. مرغي كه رنگ، اذانش را ربوده، آهويي كه چشم به سرمة رنگ شسته هزار صياد را به جانب خود مي كشد، روزنامه نگاري كه به رنگ مي نويسد، ماهرويي كه از مستي رنگ، لاكت جواني اش را فراموش كرده است، دهقاني كه گندم رنگ به باد مي دهد، شاهي كه برمسند رنگ نشسته گنج مي خورد.

 احساس مي كنم سبك شده ام. پاهايم سبك شده است. دستانم توان يافته اند. به خود مي بينم، رنگ ها رفته اند، زبانم ميل سرودن دارد. ديگر چيزي ديده نمي شود. تنها صدايي از درون غار، هوشم را جانب خود مي كشد:

همه جا دكان رنگ است همه رنگ مي فروشد

دل من به شيشه سوزد همه سنگ مي فروشد

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 9:4  توسط جعفری  | 

توجه با خواست ها، ذوق ها و احساسات مخاطب، شاعر را کمک می کند تا در نوع برخورد خویش با دستور از احتیاط کارگیرد . هرگونه تغییر نمی تواند دل مخاطب را به دست آورد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 13:10  توسط جعفری  | 

پیش از این که وارد بحث شویم لازم است بدانیم که ذوق به چه چیزهایی گفته می شود؟

تعریف ذوق

ذوق در لغت به چند چیز اطلاق شده است:

1-چشیدن: امتحان نمودن مزة چیزی را.

هر بی خبر نشاید این راز را، که این را

جانی شگرف باید ذوق لقا چشیده


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 13:8  توسط جعفری  | 

خوانش شعر مثل سرودن آن یک امر بس مهم می باشد؛ چه این که شعر از سه استوانه تشکیل یافته است: شاعر، خواننده و کلمات. شاعر در ایجاد کلمات نقش دارد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 13:6  توسط جعفری  | 

بیضه می افتد

        آب از آیینه می گذرد.

***

سرک سرخ می شود از بوی سیب

سیب ؛

یکی تو

         یکی من

سرک  سرخ می شود از ما.

***** 

راه از من

            من از ناخن

راه از ناخن  شروع می شود

**

خروس ستاره می چیند

               از آب

کلاغ سیب را نوک می زند

           دنیاطعم گندم می  دهد

 **

لبریزم از چاه

         چار راه

چار دیوار      

راه می افتم

می افتم از چاه

             در چاه.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 11:31  توسط جعفری  | 

یکی از مشکلاتی که همواه شعر با آن روبه رو بوده سیاست زدگی می باشد. منظور از این اصطلاح در این نبشتار این است که شعر ما از گذشته تا حال در مقاطع مختلف زمانی تا آن جا به جانب سیاسی شدن حرکت منحنی خود را پیموده است که جوهرة اصلی خویش را فراموش کرده است. از زمانی که محمود طرزی با تعدادی از یاران خود شروع کردند به سرایش شعر هایی در وصف صنایع، میهن و...، رویکرد جدیدی در ادبیات ما به وجود آمد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 11:28  توسط جعفری  | 

حماسه چیست؟

حماسه در لغت به معنای دلاوری وشجاعت آمده است. در اصطلاح عبارت است از آثار منظوم و منثوری که از دلاوری ها، رشادت های مردان بزرگ در میدان کار و زار، حکایت نماید. به عبارت دیگر حماسه، آثار وصفیی است که مبتنی می باشد بر اعمال پهلوانی، مردانگی، افتخارات وبزرگی های یک قوم یا یک فرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 11:26  توسط جعفری  | 

(نگاهی بر اثر سیدضیا قاسمی)

وقتي وارد اين باغ معلق مي شويم - مثل كسي كه از فراسو ها آمده باشد- با رنگ ها و اشياي زيادي بر مي خوريم. تا جايي كه چشم كار مي كند، اشيا به صورت پراكنده ديد ما را پر مي كنند؛ مفاهيم از يكسو جمال مي آرايد، زبان از اقليم ديگر شِنگ خود را نشان مي دهد و خيال از همه پر صدا تر، ما را به طاووسخانهء حيرت آفرين خويش دعوت مي كند. و ما مي مانيم و صدها شوق پريدن. از آن جا كه حكم اتصال به همهء شوق ها، سخت دشوار است، آواز را تنها بر مناره هاي بلند آن مي چرخانيم:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 11:18  توسط جعفری  | 

طعم ماه مرده می دهد

              دریا

مار نوشیده است

            آب

از ده بالا

*  * *

چشم می گردانی 

             از من

تکمه های پیراهنم می افتند.

* * *

سگ همسایه

ماه از پشت ابر می ریزد.

* * *

دود دریا

سنگپشت  چشمش ر ا می بندد

* * *

باد می ریزد

من دستم را می شویم

* * *

تازیانه گرم می شود

        در آب

ماهی سنگ می براید

           از خاک

* * *

پیراهنم را می تکانم

 بوی چکمه ها

        آسمان را پر می کند

* *  *

زوزه گرگ ها

بره وقت خاریدن سر ندارد.

* * *

کاغذ پران آزاد می شود

پشک بازی می کند

               با تشلهء آبی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 11:54  توسط جعفری  | 

نوش جان نانی که تنها می گذاری در دهان

یک نظر اینجا بکن پشت در است یک میهمان

نان ما اندر دهان بی نام تو خو ن است وبس

زین سبب بی یادی تو نان می گذارم دردهان

 میهمان آخر نکردی حسرتش دردل بماند

پس فرودآ ماه من، می شوم من میزبان

تا سخن ا زمیهمانی می رود دریا! دلم

با هزاران شوق می آید به سویت پرزنان

دل به پیشت می گذارم جان من چاقو بزن!

هردم از تیغت گذر ده باز آور در جهان

دست لرزانم به قتل خویش دعوت می کند

آفرین بر این شجاعت مرحبا بر این زبان

اشک دیدم سرخ و آتش دور چشمت حلقه داشت

ای خدا بامن بگو افتاده چی در آشیان

آمدم اما دل خود را به جا بگذاشتم

موجی از دیدار دریا است مارا ارمغان

آمدم بادست پر امید از دیدار تو

دست خالی بازگشتم آه سوزان درنهان

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 10:6  توسط جعفری  | 

وقتي آفتاب مي دمد، سطرها خود را بر ما تحميل مي كنند. كلمات حضور خويش رادر محضر خورشيد به نمايش مي گذارند. ورق هايي كه سياه شده اند،- مثل شب زندگي- هر شب ما را ورق مي زنند. اين چرخ گرداني ها، شيوه يي از حركت در مسير تندبادي است كه هردم ما را به جانب ناخواسته سوق مي دهد. آري براي نوشيدن يك قطره از حيات، بايد يوغ هاي گراني را به گردن كشيد، سرزمين هاي زيادي را شيار زد. براي اداي حق يك اداره، صد من بار را به طاقت خود حمل نمود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 9:55  توسط جعفری  | 

 

 

ادبیات مقاومت چیست؟ برای این پرسش تاکنون جواب جامع وقناعت بخشی داده نشده است. برخی عقیده دارند که ادبیات مقاومت به ادبیاتی گفته می شود که در درون جنگ آفریده شده باشد. بنابر این آثار ادبیی که در مهاجرت و بیرون از مرز افغانستان خلق گردیده اند ادبیات مقاومت اطلاق نمی گردد.  چه از مفاهیم حماسی و موضوعات جنگ بهرمند باشد یا نباشند. بلکه به این دسته از آثار ادبی "ادبیات هجرت" یا "ادبیات مهاجرت" استعمال می شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 9:46  توسط جعفری  | 

آب غتول است

ماهی پرمی زند

* غتول: گل آلود

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 10:59  توسط جعفری  | 

وقتي شعر زن گفته مي شود في البداهه ذهن انسان به طرف رابطة اين دو واژه (زن و شعر) حركت مي كند. هنگامي كه حركت ذهني خويش را براي يافتن علايق آن‌ها ادامه مي دهيم، به يك سري از رابطه ها بر مي خوريم؛ رابطه هايي كه مي توانند در تجزيه و تحليل ما از شعر زن، مارا ياري رسانند. اگر ما عزم داشته باشيم كه ارزيابي نسبتاً كاملي از شعر زن ارائه نماييم، لابد بايد به رابطه هاي آن ها نيز قدري تأمل كنيم. بدون درنظرداشت اين رابطه ها، شناخت ما از شعر زن ناقص خواهد بود. پس بنا بر اين بايد گفت:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 12:4  توسط جعفری  | 

 

- اُ غلام، دوله را بگير!

صداي كاكا عسكر است. دلو آهسته آهسته پايين مي آيد. صداي غلام ازدرون چاه به سختي شنيده مي شود:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 12:59  توسط جعفری  | 

 

پیش از هر سخنی، نخست باید روشن سازیم که مقصود از "شعر امروز" چیست؟ آیا مقصود ما جریان شعر معاصر است؟ اگر منظور این است، چه تعریفی می توان از شعر معاصر به دست داد؟ شعر معاصر از کجا شروع می شود و بر  چه مبنایی استوار می باشد؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 12:55  توسط جعفری  | 

قسمت دوم

سه. آغاز و انجام

شروع شعربه دست شاعر نیست. شعر خود به سراغ شاعر می آید. بدون اين كه  او آگاهی داشته باشد یا بخواهد، شعر خود را بر او تحمیل می کند. به تعبیر دقیق تر، شروع شعر با نوعی الهام همراه است. چیزی مانند برق برذهن شاعر فرود می آید وشعر آغاز می شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 9:44  توسط جعفری  | 

قسمت سوم و پایانی

ریشه های تحول

چنانچه اشاره شد، تحولات ادبی کشور حاصل چند امر می باشد:

1-نگاه تجدد طلبانه: نگاه تجدد طلبانه یی که توسط محمود طرزی، عبدالهادی داوی، عبدالرحمن لودین، عبدالعلی مستغنی و گروه اخوان افغان شکل گرفت و در زمان  امان الله خان توسعه یافت، موجب گردید تا نهضت روشنگری و تجدد طلبانه در ادبیات نیز وارد شود و دامنهء آن تا آن حد به درازا بکشد که یک سری گونه های جدید وارد حوزهء ادبیات گردد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 12:58  توسط جعفری  | 

"بلگ گونگو" نام كتابي است از ناصر نادر. ناصر نادر يكي از شاعران جواني است كه در سال 1354 در ولسوالي جاغوري ولايت غزني چشم به جهان آشنا كرد.

"بلگ گونگو" مجموعه اي از دوبيتي ها و غزل هاي نادر را به لهجة هزارگي در بر دارد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 10:7  توسط جعفری  | 

اخیراً کتابی تحت نام "من با زبان دریا" از عفیف باختری به بازار کتاب عرضه شده است. این کتاب 98 صفحه دارد و با طرح جلد زیبا از ژکفر حسینی و حمایة مالی داکتر حامد از سوی چاپخانه میوند دریک هزار نسخه انتشار یافته است. از عفیف باختری دو مجموعة دیگر شعر به نام های "سنگ و ستاره" و "آواز های خاکستری" نیز به چاپ رسیده است. "من با زبان دریا" اخرین کتایی است که سروده های وی را از سال 1383 تا پایان 1385 در برمی گیرد. این کتاب در میان ده ها عنوان کتاب شعری که دست فروشان را سرگردان ساخته اند کتابی است عزیز و خواندنی. می ارزد که آن را بخوانیم واز خواندنش لذت ببریم. ازاین رو پس از یک تورق اجمالی حیفم آمد که چیزی بر آن ننگارم. البته نه از نگاه یک منتقد ورزیده بلکه به عنوان یک خوانندة خوب شعر.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 10:4  توسط جعفری  | 

(درنگی بر بخش هايی از کتاب «آموزش شعر نوشته محمود جعفری)

محمد سرور تقوي

«آموزش شعر» كتابي است كه به تازكي توسط انتشارات ميوند كابل به زيور طبع آراسته شده و با قطع و قطر و طرحي مقبول، دستان گرم طرفداران شعر و شاعران نوپا را مي‌فشارد.

پس از مطالعهء بخشي از اين اثر دريغم آمد كه چند سطري دربارة اين كتاب ننويسم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 10:1  توسط جعفری  | 

محمود حكيمي

آموزش شعر نام كتاب زيبا و در خوري غنيمتي است از محمود جعفري كه اخيراً توسط بنگاه نشراتي ميوند زيور طبع پوشيده است. اين كتاب را از آن رو در خور غنيمت مي دانم كه در جاي خالي خودش نشسته و يقيناً براي آناني كه ادبيات مي خوانند و نوآموزان عرصة شعر هستند مفيد واقع خواهد شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 9:56  توسط جعفری  |