تبليغاتX
صدای سوخته

صدای سوخته

ادب, فرهنگ, سیاست و اجتماع

دفتر "مؤسسۀ فرهنگی دردری" در کابل گشایش یافت. در محفلی که به همین مناسبت به تاریخ 21 عقرب در دفتر “دردری” برگزار گردیده بود وتعداد بیش 200 تن از شاعران، نویسندگان وفرهنگیان کشور در آن اشتراک ورزیده بودند، محمد کاظم کاظمی یکی از مسوولین این مرکز در سخنرانی افتتاحیه یی خود ضمن خوش آمدید به مهمانان، راجع به پیشینۀ “دردری” اظهار داشت:

" در واقع کار ما از یک فصلنامه شروع شد؛ فصلنامه در دری، که از سال  1376  شروع به انتشار کرد. نیازی که وجود داشت برای فعالیت های ادبی در کشور ما،تشنگیی که در نسل جوان –مخصوصاً- احساس می شد وضعف نسبیی که مطبوعات ما از لحاظ پرداختن به امور ادبیات وهنر داشت، جمعی از جوانان مهاجر را بر آن داشت که  درپی انتشار یک فصلنامۀ تخصصی هنر وادبیات برآیند. خوشبختانه با همکاری "مرکز نویسندگان افغانستان" این آرزو تحقق پیدا کرد واولین شمارۀ “دردری” درسال 1376 منتشر شد. مدیر مسوول “دردری” جناب "سروردانش" بود که در طول دوران انتشار، این مسوولیت را برعهده داشت. سردبیری نشریه با جناب سید ابوطالب مظفری شاعر نامدارکشورما بود . واعضای هیأت تحریر آقایان محمد جواد خاوری،علی پیام، محمد شریف سعیدی،سید نادر احمدی وحمزه واعظی بودند. جناب محسن حسینی در امور طراحی وگرافیک همراهی می کرد وبندۀ حقیر در اوایل به صفت ویراستار و به زودی- به لطف دوستان- جزو هیأت تحریر تابه امروز ادامه دادم. “دردری” در 13 شماره از سال 1376 تا 1380 منتشر شد. الحمد لله انعکاس بسیار خوبی داشت. بازتاب خوبی درمحیط مهاجرت، در داخل کشور و خارج از کشور پیدا کرد. ماباید سپاس گذار بزرگوارانی  باشیم که این جرقه را زدند؛ مخصوصاً "مرکزنویسندگان" وجناب "سروردانش" بزرگوار. با تحولات جدیدی که در کشور ما اتفاق افتاد، روند انتشار “دردری” متوقف شد. منتها درعمل این گروهِ هیأت تحریر با شوق وعلاقه ای که به این کار پیدا کرده بودند واحساس وظیفه ای که می کردند،- وبه طوری می توانیم بگوییم که “دردری” بخشی از هویت آن ها شده بود(همه آن ها را به نام بچه های “دردری” می شناختند)- نمی توانستند ازاین فعالیت و از کاری که بازتاب خوبی یافته بود، دل بکنند. چنین شد که انتشار نشریه را پی گرفتند؛ به نام خط سوم، ومؤسسه ای تأسیس کردند به نام "مؤسسۀ فرهنگی “دردری”. از سال 1380 تا به امروز این مؤسسه فعالیت خود را در محیط مهاجرت وبا مرکزیت مشهد ادامه داده است."


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 11:33  توسط جعفری  | 

 

- اُ غلام، دوله را بگير!

صداي كاكا عسكر است. دلو آهسته آهسته پايين مي آيد. صداي غلام ازدرون چاه به سختي شنيده مي شود:

- تاحال خاك پوره نشده. چند دقيقه صبر كو. هروقت  سامو شد توره خبر مي كنم.

كلند غلام بالا مي رود و به سرعت پايين مي آيد. آتش مثل المسك از سنگ بر مي خيزد. پارچه هاي كوچكي از سنگ جدا مي شود. غلام چشمانش را مي بندد. پارچه هاي سنگ به ديوار چاه اصابت مي كند. باز كلند غلام بالا مي رود و پايين مي آيد. صداي كلند به درون چاه مي پيچد. صدا تكرار مي شود. غلام احساس مي كند كسي او را  صدا مي زند. فكرمي كند شايد كاكا عسكر باشد. به طرف سر چاه نگاه مي كند. چيز ي ديده نمي شود؛ نه آسمان، نه آفتاب. غلام گلوي خود را صاف كرده صدا مي زند:

- كاكا عسكر! كاكاعسكر!

جوابي نمي شنود. تاريكي تمام چاه را در بر گرفته است. صداي غلام به ديوارهاي چاه خورده باز مي گردد. بارديگر كاكاعسكر را صدا مي زند اما جوابي نمي شنود.

- شايد آنها رفته باشند. در اين صورت كي مرا از چاه بيرون خواد كرد؟

اين سؤال پيوسته در درون او تكرار مي گردد. به دور و بر خود مي بيند. هيچ چيز ديده نمي شود. تاريك تاريك؛ مثل يك گور تنگ. گوري كه دهن گشوده تا تمام آدم هاي جهان را ببلعد. حتا به قربانيان خود فرصت دراز كشيدن هم نمي دهد. فقط بايد به طرف عمق حركت كرد. آنهم تنها. بدون كدام يار و مددگاري. تنها با زور بازوي خود. غلام تنهايي را در وجود خود حس مي كند. وحشت سراپاي او را فرا مي گيرد. يادش مي آيد كه روزي پدرش گفته بود: "بچيم! هيچ وقت در جايي تنها نروي."

غژ... دروازه آسياب باز مي شود. حيوان كوچكي به داخل مي آيد. غلام فكر مي كند پشك است. بلند مي شود ازدستة دروازه گرفته او را به جانب بيرون دعوت مي كند. اما او همچنان به طرف غلام نگاه مي كند. چشمانش در تاريكي بل مي زند. ترس تمام وجود غلام را فرا مي گيرد. موي برتنش راست مي شود. خود را پس مي كشد. پشك آهسته آهسته به طرف او نزديك مي شود. نور مهتاب از دريچه به داخل مي تابد. غلام احساس مي كند پشك در نور مهتاب بزرگ تر شده است. ترسش دو چندان مي شود. حالا پشك نيست كه به طرف او مي آيد. يك انسان است. انساني كه راه مي رود. هرچه نزديك تر مي شود اندامش نمايان تر مي گردد. موهايش زمين را جارو مي كشد. پستان هايش آويزان. چشمانش تا بناگوش چك. گپ هاي پدرش يادش مي آيد كه گفته بود: "بچيم هوش كني شب تنها در آسياب نخوابي كه مادر يال به جانت مي آيد." چيزي نمانده كه دستان بلند او غلام  را در آغوش بگيرد. غلام مي خواهد چيغ بكشد. صدا در گلويش گير مي كند. دست مي برد تا سنگ يا چيزي به دستش بيايد، دستش به تناب دلو مي خورد. تناب شور مي خورد. دلو به سرعت كشيده مي شود؛ چيزي در آن نيست، دوباره به سرعت پايين مي آيد. غلام با سرآستين عرق را از پيشاني اش پاك مي كند. خاك ها را از اطراف سنگ به داخل دلو مي اندازد وتناب را تكان مي دهد. دوباره شروع مي كند به كندن سنگ. سنگ مانع پيشرفت كار او شده است. چند كلند به دو سوي سنگ مي زند. اما هيچ فايده اي ندارد. سنگ، سنگ شده است. ديگر حوصله اش سرمي رود. كلند را بار ديگر بالا برده ياعلي گفته پايين مي آورد. نيمة سنگ جدا شده از جايش كنده مي شود. غلام نفس راحتي كشيده به ديوارة چاه تكيه مي دهد. احساس آرامش سراپاي وجودش را فرا مي گيرد. احساس مي كند باخوشبختي چيزي فاصله ندارد. حالا ديگر مي تواند بگويد موفقانه كارش را به پايان رسانده است و با دست پر به خانه برود. دلش مي خواهد امشب يك گوشت تازه بخورد. مدت زياد است كه گوشت نخورده است. باز از فكر گوشت برآمده با خود مي گويد: بايد يك چپلك مقبول براي خداداد بخرم. چپلكش پاره شده. بچه هاي مكتب به او مي خندند. خوب براي صغرا چه بخرم؟

 - ها، مادر! مه ديگه با زليخا دختر همسايه بازي نمي كنم.

- چرا بچيم؟

-او مره در گوديش نمي مانه كه دست بزنم.

- خيرس بچيم. پدرت كه آمد يك گودي مقبول برايت خواد خريد.

- خوب! به پدرم بگو كه برايم يك گودي خوب بخره. مه هم زليخا ره نمي مانم كه به گوديم دست بزنه.

- پدرت كه از كار آمد برش مي گم.

- ها! يك گودي مقبول براي صغرا مي خرم. ساتش تير ميشه. ديگه پشت مادرش دق نميشه. از روزي كه مادر خدابيامرزش دار دنيا را وداع گفته، هيچ قرار نداره. يك گودي خوشكل مي برم برايش. شايد مادرش را فراموش كند.

دلو كه بر شانه اش مي خورد از جايش مي پرد. دو دستش را زير سنگ مي كند تا آن را بين دلو بيندازد، اما نمي شود. دلو را خوابانده سنگ را به داخل آن مي كشد. تناب به سختي بالا مي رود. چشمان غلام دلو را تا نيمة چاه تعقيب مي كند. خسته مي شود. دوباره كلند را گرفته شروع به كندن نيمة  ديگر سنگ مي كند. كلند اول به پشت سنگ مي خورد. المسك داخل چاه را روشن مي كند. باز كلند را بالاتر مي برد، صداي كلند با صداي دلوي كه از ريسمان خطاخورده درهم مي آميزد. از آن پس صدايي شنيده نمي شود. تنها صداي كاكا عسكر است كه آشفته مي گويد:

غلام! غلام!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 11:42  توسط جعفری  | 

ادبيات آييني از دير باز آغاز گرديده است. سابقة تاريخي آن به دورة قرون وسطي مي رسد. گات ها نمونه هاي از ادبيات آييني را در خود دارد وهمينطور كتاب چين گفت زرتشت . ارچند اين كتاب شعر نيست و لي شيوة كلامي وادبي آن به شعر ماننده است. بنابراين اگر چيزي به نام ادب آييني در نظر گيريم بايد به اين كتاب ها نيز توجه نماييم. اما اگر مقصود خود را محدود تر سازيم  و به ادب عاشورايي معطوف بداريم بايد بگوييم همزمان با واقعة عاشورا شعر عاشورايي نيز شروع مي يابد. وقتي ياران حسين بن علي (ع) در روز عاشورا به ميدان مي روند هركدام به نوبه اي خود را معرفي كرده و اشعاري را در حمايت از حسين (ع) انشا مي كنند. به اين نمونه، از زبان حضرت قاسم توجه نماييد:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 11:29  توسط جعفری  | 

پیش از این که وارد بحث شویم باید مشخص سازیم که میان شعر عاشورایی و شعر آیینی و دینی چه تفاوت هایی وجود دارد؟ مقصود از شعر آیینی و دینی شعری است که مفاهیم دینی ومکتبی در آن به صورت چشمگیر دیده شود و به همین غرض سروده شده باشد. یا به تعبیر دیگر، موضوع اصلی آن کرامت انسانی، حیات، عشق معنوی وعرفانی، وتمام جنبه های روحانی انسان بوده باشد. برخی، شعر آیینی را از این هم گسترده تر تعریف کرده اند و گفته اند شعر آیینی به تمام سروده هایی اطلاق می گردد که محور اساسی آن را معنویت ومفاهیم هستی شناسی ومیتافزیکی تشکیل داده باشد. بنابراین شعر های تعلیمی و پندی نیز شامل این نوع ادبی می گردد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 11:27  توسط جعفری  | 

این کتاب یکبار در سال ۱۳۸۵ به چاپ رسیده بود. این بار بدون این که در جریان قرار بگیرم خبر شدم که به بازار آمده است. این خبر برایم یک کمی تأسفناک بود چرا که در نظر داشتم با ویرایش دقیق تر و با آوردن یک سرمطالب دیگر ویاتغییر نام تجدید چاپ نمایم. لیکن مطبعه نشراتی میوند که گویا از چاپ نخست آن سودی را به دست آورده بود بدون اطلاع قبلی اقدام به چاپ مجدد آن نمود.لذا چاپ دوم نیز با همان اشتباهات تایپی وفنی به بازار آمد. امید که خوانندگان عذر این قاصررا به دیده اغماض بنگرند.کتاب مذبور مورد نقد تعدادی از شاعران ونویسندگان مانند جناب استاد کاظمی و محمود حکمیی و سرور تقوی برخی دیگر از دوستان قرار گرفته است که بایداین نقد هانیزمورد توجه قرار می گرفت و نقایص آن مرتفع می شد که نشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 10:11  توسط جعفری  | 

منيژه باختري فرزند استاد واصف باختري درسال 1350 ه. ش در شهر كابل ديده به هستي آشناكرد. تحصيلات ابتدايي وليسه را در ليسه عالي ملالي به پايان رسانيد. سپس وارد پوهنحي ژورناليزم پوهنتون كابل گرديد. در سال 1370 ليسانس خويش را از اين پوهنحي دريافت نمود. باشروع جنگ هاي داخلي در كابل، درسال 1371 همراه خانواده اش به پاكستان رفت. مدتي را در آن جا اقامت گزيد سپس دوباره به وطن مراجعت نمود. اما شرايط واوضاع رو به وخامت مي گراييد وزمينة زيست را از هرزمان ديگر تنگ تر كرده بود، لذا بارديگر به غربت پناه گرفت. اين بار غربتش شش سال تمام به طول انجاميد. وقتي طالبان سقوط كرد، بازهم جلاي وطن نمود. پس از بازگشت، فعاليت هاي فرهنگي اش را از سر گرفت. نخست وارد كدر علمي پوهنتون كابل گرديد. سه بعد به حيث استاد در پوهنحي ژورناليزم پوهنتون كابل مشغول ايفاي وظيفه گرديد. همزمان فعاليت هاي ادبي وفرهنگي ديگرش را نيز آغاز نمود. لذا مديريت فصلنامه ادبي وفرهنگي پرنيان را به عهده گرفت . نوشته هاي زيادي از او در زمينه ادبيات وژورناليزم در مجله صدف و روزنامه هشت صبح به نشر رسيده است. منيژه باختري هم اكنون عضو اتحاديه ملي ژورناليستان است و وبلاگ نويسي نيز جزو كار هاي روزمرة او مي باشد. از او يك مجموعه داستان تحت عنوان سه پري به نشر رسيده است. اين مجموعه در 73 صفحه و 1000 نسخه از سوي انتشارات  پرنيان در زمستان 1386 ه . ش چاپ گرديده است. هشت داستان كوتاه شامل اين دفتر مي باشد. اين دفتر نشان از استعداد پرخروش او در زمينه داستان نويسي مي دهد. با اين كه وي از پوهنحي ژورناليزم ليسانس خويش را دريافت نموده اما با ادبيات انس والفت سابقه داري داشته است؛ چه اين كه وي در خانوادة فرهنگي ؛ يعني در جايي كه استاد واصف باختري زندگي كرده، پله هاي حيات خود را پيموده است. به همين خاطر مي بينيم كه خواندن را از خانه اش مي آغازد. صد ها كتاب مطالعه مي كند و اين مطالعه ها وي را براي عبور از مرحله خواندن به نوشتن ارتقا مي بخشد. در عين حال خود معتقد است كه ادبيات و ژورناليزم رابطة بسيار نزديكي باهم دارند.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 13:29  توسط جعفری  | 

 

مير سيف الدين عزيزي فرزند مير مقام الدين  انصاري يكي از شاعران قرن سيزدهم هجري است. او در جواني عزم مزارشريف كرد و پس از چندي اقامت در آن جا دوباره به كابل آمد و بيش تر عمر خود را در كابل گذراند. پشت كار و حوصله مندي ازخصوصيات برجستة وي به شمار مي آيد. او با سخت كوشي تمام غزليات و رباعيات بيدل را در سال 1383 ه . ق در كتابي گرد آورد و جُنگي از غزليات ومثنويات را در سال 1382 ه. ق ترتيب داد كه حاوي اشعاري از شاعران پيشين ومعاصران وي مي باشد. تحفت الصبيان از آثار مشهور او مي باشد. اين كتاب در ايران به چاپ رسيده است. مير سيف الدين عزيزي شخص آگاه، فاضل وسياح بود. اشعار وي از لطافت و رواني خاصي برخوردار مي باشد. يك نمونه از اشعار او را مي خوانيم:

اي شوخ مياراي قد سرو روان را

تا نشكني از غم دل صد پيرو جوان را

تا خال سيه بر رخ گلرنگ نهادي

آتش زدة سوخته خلق جهان را

از خنجر خونريز تو دل ها همه چا كند

از بهر خدا چيست مكش تير و كمان را

اي قوت روان لعل تو يا قوت روان است

يك بوسه ببخشا و بده قوت روان را

يكبار سوي بنده عزيزي نظر كن

با يك نگهت باخته ملك دو جهان را

مصطلحات ادبي (5)

كليت شاعرانه

شعر از تجربة فردي آغاز مي يابد. اين تجربة فردي نخست در ذهن شاعر روند شكل گيري خود را طي مي كند. وقتي وارد زبان مي گردد، شاعر را رها مي كند. در فضاي كاملاً وسيع پروازش را دم مي دهد. هرچه فراتر مي رود وبا مخاطب جديد تري رو به رو مي شود، جهان فراخ تري را مي آزمايد. دركليت فرا اقليمي تري قرار مي گيرد. مثلاً هنگامي كه حافظ مي فرمايد:

من اگر نيكم اگر بد تو برو خود را باش

هركسي آن درود عاقبت كاري كه كشت

در اين جا شاعر از يك تجربة فردي مي آغازد. گفت وگوي حافظ، گفت وگوي خودش هست با اول شخص مخاطب. اين گفت وگوي ذهني ناشي از تجربة فردي او مي باشد. وي درتجربة فردي خود، اين موضوع را آزموده است. او مي خواهد در قالب زبان به ديگران نيز نشان دهد.  اين است كه شعر او نشانه اي مي شود از رفتارهاي اجتماعي وي كه صورت كلي تري يافته است. در مصراع دوم، اين تجربه ها همگاني تر مي شود. انسان به عنوان عضو جامعة انساني، دراين همدردي شريك او مي گردد.

 در مجموع شعر از جزئي به سمت كلي حركت مي كند تا اين كه در مقام نازماني خويش مي نشيند. آن چه شعر را در براي رسيدن به اين مرام كمك مي رساند تشديد احساسات، عواطف و مفاهيم مشترك انساني است كه به نام امورفطريه در نهاد آدمي بنيان گذاشته شده است. هرچه شاعر دربرخوردش با زبان از اين نوع پشتوانه هاي رواني بهره ببرد، تجربه هاي فردي او به تجربه هاي عام تبديل مي گردد و در نتيجه كليت شاعرانه پديد مي آيد. البته كليت شاعرانه عين كلي منطقي نيست چرا كه در كلي منطقي تجربه ها صورت انتزاعي مي يابند و هيچ گونه رنگي از تجربه و آزمون هاي فردي را در خود نگه نمي دارند در حالي كه در كليت شاعرانه يا كلي شعري، تجربه فردي هنوز برپاية خود استوار است. رنگ خود را از دست نداده است. 

مصطلحات ادبي (6)

شعر بي زبان

وقتي شعر گفته مي شود همة ذهن ها جانب قالب هاي تعيين شده در زبان رجوع مي كند. اين تداعي ناشي از عادت و تعريفي است كه معمولاً از شعر انجام گرفته است. ولي در يك دريافت دقيق تر و با توجه به ذات شعر،در مي يابيم كه شعر تنها در زبان نيست. شعر يك موضوع كلي است كه گاهي در صورت زبان شكل مي گيرد وگاهي در اشيا نطفه مي بندد و گاهي در مفاهيم و صور ذهني اندام مي گيرد. اين دريافت مبتني بر نگاه واقع بينانه نسبت به ذات شعر مي باشد. مطابق اين دريافت، شعر "كلام موزون ومقفا" يا كلام "متكرر، متوازن وخيال انگيز" نيست. شعر "گره خوردگي عاطفه وتخيل در زبان آهنگين" نمي باشد. همچنان شعر حادثه اي نيست كه در زبان واقع شده باشد بلكه شعر يك نگاه عاشقانه است كه در هر پديده اي امكان حضور دارد. شعر، زبان بي جسم است. بدون اين كه خود را نشان دهد، هزار مفهوم را انعكاس مي دهد و صدايش درگوش جان ها مي نوازد. شعر امر "دريافتني" است نه حسي. به چشم وگوش نمي توان به او دست يافت. هرچه سرِطمع نماييم نمي توانيم به قدرت بازو حاصلش كنيم. خود مي آيد بي كه ما آن انتظارش داشته باشيم. مانند شبنم وسرسر صبحگاهي امر "سيال" و"خيال انگيز" است. "سبكبال" ما را تا نا كجاآباد مي برد. "زيبايي" اش را برماعرضه مي كند و ما را "لذت" مي بخشد. "خوشي" نثار مان مي كند. با "لطافت" طبعي كه دارد همه را در آغوش خويش مي فشارد. منظرگاهش تا آسمان هفتم راه مي پيمايد. "بادپا" ما را تا همق هستي خويش فرا مي كشد. ناخود آگاه برما "تأثير" مي گذارد. هرگز "خشونت" و "زمختي" را نمي پذيرد. با سنگيني و "ثقالت" كاملاً مخالف است. برجاي بال پرنگان پرواز مي كند. نمونه بارزش را در زيبايي يك گل، لبخند مليح يك عاشق، خال لب يك يار، آواز پرندگان، نوك خامة يك نقاش، ساز تار يك موسيقي مي توان يافت.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 13:21  توسط جعفری  | 

اینک روز دیگر می رسد وسال تازه می شود. بهار پشت بهار. حیف که این بهار خزانی را نیز در پی دارد.  آری این چنین تلف می شویم. پیشاپیش سال نو را به شما تبریک می گویم و شادمانی را ارمغان جاودان برای دل های تان آرزو می کنم.

بهار از منظر حافظ و مولانا

 

نوروز مي رسد. سالي مي گذرد و سالي مي آيد. زمستان سر درلاك خويش مي كند وبهار باشادابي كامل چهره مي گشايد. درخت هابه شكوفه مي نشينند. سبزه ها جلوة ديگري مي يابند. گل ها تن مي آرايند و بلبلانِ مست به نغمه سرايي مي پردازند. درنتيجه طبيعت حيات تازه اي مي يابد.

تغيير "حال" طبيعت، جلوه هاي ظاهري آن ست. اما آيا انديشيده ايم كه در اين "صورت" زيبا و دلگشا، "سيرت" زيباي ديگري هم هست كه نگاه مان را به خويش مي خواند؟

شكي نيست كه جدا از صورت، سيرتي هم وجود دارد. آن چه را ما به چشم مي بينيم غير آن است كه به دل هاي اهل "طريقت" راه دارد. به عبارت ديگر  دو نوع طبيعت  وجود دارد؛ يكي آن كه به ديده "آيد" و ديگري آن كه به ديده "درآيد". يكي وجود عيني وشهودي  طبيعت است و ديگري وجود معنوي و ادراكي آن. دروجود عيني طبيعت جز ماده چيزي ديده نمي شود. درخت ها پس از يك خواب زمستاني بيدار مي گردند. گل ها شكوفه باز مي كنند وعطر مي پراكنند. سبزه ها از نو  سر بر مي كنند و رشد طبيعي خويش را كمال مي بخشند.  اما در وجود باطني طبيعت، هزاران "وجود" سر از خاك برمي كشد و در جان عاشق، جهاني را مي آرايد. به نظر مي رسد اين "وجود"، "وجود حقيقي" عالم بوده باشد. چرا كه "هستِ" ظاهر، حكايت "حالِ باطن" را مي كند و در پرتو آن شكل خويش را فراچنگ مي آورد. همان سان كه جسم آدمي جز پوست و گوشت و استخوان چيزي نيست بلكه روح وجان است كه او را قوام بخشيده و راه مي برد، ساير ماديات هم در شعاعِ "هستِ" "جان"، صورت يافته اند. ليكن اين كه آن "جان" چيست و چگونه مي باشد، از قوة ادراك ما بيرون است. ما از درك آن عاجز مي باشيم. البته منظور از درك جان، درك واقعي آنست است ورنه هر چشمِ دلي، مي تواند به درون پرده راه بَرد. اگر اندكي از خود بيرون آييم و چشم به درون دوزيم به آساني مي توانيم دريابيم كه چه راز ها در درون اين پردة خموش جريان دارد. از همين جاست كه فرق يك شاعر و عامي روشن مي شود. شاعر نگاهش را به درون طبيعت مي كشاند ولي يك فرد عادي تنها به چشم جسماني اكتفا مي كند. همچنان كه يك انديشمند هيچ گاه در ظاهر يك پديده باقي نمي ماند بلكه در موج بي كران هستي شنا مي نمايد، يك شاعر نيز سيل گل را مد نظر ندارد . او هميشه سعي مي ورزد تا به دنياي اسرار راه يابد و  از جهان "ضمير" ، خبر تازه اي به دست آورد. شاعران بزرگ معمولاً كساني بوده اند كه توانسته  اند تا دلِ درياها راه بروند و بر عمق اقيانوس ها منزل گزينند. در ميان شاعران پارسي گوي مي توان از حافظ، مولوي، سعدي، عطار نيشابوري، حكيم سنايي غزنوي، بيدل، صايب، خيام، باباطاهر و... نام برد.  ما براي اين كه توانسته باشيم بهار را از منظر اين بزرگان ببينيم، به چند شعر از اين ميدان دارانِ جاودان ياد توجه مي كنيم.  نخست سري به خانة حافظ مي زنيم:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:22  توسط جعفری  | 

 

سيگرتش را مي تكاند

                   مستر

شاروال        بسيج نيرو مي كند

             از هيروشيما

**

عصا مي شويد به خون

              چوپان

گرگ

      بو مي كشد

                   رد پاي كهنه را      

**

دو تا خروس

       تاج خونين

               افتاده سرد

مردي نشسته

          هوا مي دهد كلاه خود

***

رمه به چراگاه مي برد

                 موسي

اژدها  ساحري مي كند

                   اين جا.

**

هيزم مي گستراند

              باد

دره پر مي شود

             از درد.

**

تسبيح مي گرداند

                   گرم...

شيريخ فروش

             كودك بهانه گير مي پالد.

**

 باد مي خشكاند

           حناي دست عروس را

دشت

       لبريز از گل لاله.

**

زاغ ايستاده

           پرچم سرخ

غچي ها رم مي كنند از

                     باغ.

***

روي بام قريه

           كلاغكي نشست

مرد پير ده

        بند كفشش را ببست.

***

ديوانة لبچاك

         مي خندد از پياله

مي كفد پياله

        از ديوانه لبچاك

***

دهقان

          بذر تازه مي پاشد

  درخت مي شود

                           يوغ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 14:19  توسط جعفری  | 

در كابل اولين بار شايق افندي با داير نمودن عرس بيدل اين مهم را احيا نمود وحقله اي را شكل داد كه صديق حيا، قاري عبدالله، مرحوم بيتاب، شايق جمال، مولانا خسته كه مجموعاً 12 نفر مي گرديدند عضو آن بودند. بعد از آن محمد عبدالحميد اسير معروف به قندي آغا در سال 1325 محافل بيدلخواني را در كابل آغاز نمود. همچنان عبدالعزيز لنگر زمين نيز از جمله كساني بود كه سرسلسله حلقة بيدلخواني را به دوش داشت. با واردشدن استاد سرآهنگ به حلقة بيدل، نام وشعر بيدل شهرت زيادي كسب كرد و تا دور ترين نقاط كشور رسيد.

در هرات مولوي محمد صديق، در بدخشان مولوي سليم راغي، در اندخوي مولوي محمد امين قربت هرساله عرس حضرت بيدل را برگزار مي كردند و با داير نمودن مجالس بيدلخواني، ادب بيدلي را شكوه و رونق بخشيدند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 13:56  توسط جعفری  | 

"چطو" گرميس كه بوي بار ميايه

دري حويلي صداي يار مييايه

دري حولي صداي يار شيرين

ملم درسينه اوگار مييايه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 13:48  توسط جعفری  | 

فراز قله اي ايستاده ام. چيزي ديده نمي شود. تنها انبوهي از رنگ ها چشمم راپر مي كند. دستم را سمت آسمان مي برم. رنگ كف دستم را پر مي كند. مي خواهم بنوشم، گلويم پر مي شود از رنگ. نمي توانم ادامه بدهم. حلقومم در ازدهام توفان، موج مي گيرد. دستم را پايين مي اندازم زمين پر مي شود از رنگ. تاب ايستادنم را فراموش مي كنم. مي خواهم به شهر وقريه بروم. با هرگامي صداي انفجار رنگ وحشتم را چند برابر مي سازد. پيش تر مي روم، رنگ به دنبالم پياده مي شود. چشمانم را در باد مي شويم. كارواني از اندوه وشادي در غبار رنگ ناپديد مي شود. به خود نگاه مي افگنم، ماهي شده ام شناور در هزار رنگ؛ سبز، سرخ، سياه، سفيد ورنگ هايي كه نمي توانمش بشمارم. احساس مي كنم در دريايي از رنگ افتاده ام. يله مثل هر بادي كه به چارسوي دشت مي دود. چشمم تاريك مي شود. درخت هاي سيب سر به زانو مي آرند. تاك هاي انگور طعم مستي مي دهند. دانه هاي توت گيسوانم را لبريز مي كنند. انار قندهار را برمي دارم، بوي رنگ مشامم را مي آزارد. سخي جان لبريز مي شود از گل سرخ. درو ديوار لبريز مي شود از رنگ.

توفاني مرا از صحرا به شهر مي آرد. سرانگشتانم را مي بينم بوي رنگ مي دهد. تازه وارد بازار شده ام. مردمان بسياري آمده اند. شايد به پاس نوروز. دست بچه هاي شان را در دست دارند. از كنار شان مي گذرم، بوي عرقِ رنگ لبريزم مي كند از نفرت. با دستمالي دماغم را مي پوشانم. بخار از جانم بالا مي آيد. حنجره ام در تب آتش مي سوزد. مي خواهم فرياد كنم، رنگ گلويم را مي فشارد. جانب آسمان را مي بينم، ابر مي بارد رنگ. تر مي شوم از رنگ . بوي گند رنگ تنم را مي شارد. احساس مي كنم ماهي شده ام. حجم جانم را مي پالم، چيزي نمي يابم جز ذره هاي رنگ كه هر سو از من پخش شده اند. كمي فكر مي كنم، يادم مي آيد؛بايد چتري بخرم از بازار. هي مي گردم. آدم ها از چارسويم رد مي شوند، بوي تند رنگ هاشان فرياد را در من خاموش مي سازد. شروع به دويدن مي كنم؛ هرقدم گندابي از رنگ. بوي تعفن آسمان را پر مي كند. لحظه اي در خود مي نشينم. دم از من پس مي افتد. بايد بدوم. توان از من خاك خورده. نگاهم را تيز تر مي كنم، صدايي به گوشم مي رسد؛ صداي طفلي است كه كه چتر مي فروشد. چند پولي  به او مي بخشم. حالا ديگر آفتاب زده است. آفتاب نزده است من در ساية چتر راه مي روم. بوي تند تعفن دعوتم مي كند به دويدن. كوچه ها را پشت سر مي گذارم؛ خانه هايي كه از رنگ ساخته شده اند، مردة سگي كه از سيري رنگ، نفس باخته است. مرغي كه رنگ، اذانش را ربوده، آهويي كه چشم به سرمة رنگ شسته هزار صياد را به جانب خود مي كشد، روزنامه نگاري كه به رنگ مي نويسد، ماهرويي كه از مستي رنگ، لاكت جواني اش را فراموش كرده است، دهقاني كه گندم رنگ به باد مي دهد، شاهي كه برمسند رنگ نشسته گنج مي خورد.

 احساس مي كنم سبك شده ام. پاهايم سبك شده است. دستانم توان يافته اند. به خود مي بينم، رنگ ها رفته اند، زبانم ميل سرودن دارد. ديگر چيزي ديده نمي شود. تنها صدايي از درون غار، هوشم را جانب خود مي كشد:

همه جا دكان رنگ است همه رنگ مي فروشد

دل من به شيشه سوزد همه سنگ مي فروشد

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 9:4  توسط جعفری  | 

توجه با خواست ها، ذوق ها و احساسات مخاطب، شاعر را کمک می کند تا در نوع برخورد خویش با دستور از احتیاط کارگیرد . هرگونه تغییر نمی تواند دل مخاطب را به دست آورد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 13:10  توسط جعفری  | 

پیش از این که وارد بحث شویم لازم است بدانیم که ذوق به چه چیزهایی گفته می شود؟

تعریف ذوق

ذوق در لغت به چند چیز اطلاق شده است:

1-چشیدن: امتحان نمودن مزة چیزی را.

هر بی خبر نشاید این راز را، که این را

جانی شگرف باید ذوق لقا چشیده


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 13:8  توسط جعفری  | 

خوانش شعر مثل سرودن آن یک امر بس مهم می باشد؛ چه این که شعر از سه استوانه تشکیل یافته است: شاعر، خواننده و کلمات. شاعر در ایجاد کلمات نقش دارد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 13:6  توسط جعفری  | 

بیضه می افتد

        آب از آیینه می گذرد.

***

سرک سرخ می شود از بوی سیب

سیب ؛

یکی تو

         یکی من

سرک  سرخ می شود از ما.

***** 

راه از من

            من از ناخن

راه از ناخن  شروع می شود

**

خروس ستاره می چیند

               از آب

کلاغ سیب را نوک می زند

           دنیاطعم گندم می  دهد

 **

لبریزم از چاه

         چار راه

چار دیوار      

راه می افتم

می افتم از چاه

             در چاه.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 11:31  توسط جعفری  | 

یکی از مشکلاتی که همواه شعر با آن روبه رو بوده سیاست زدگی می باشد. منظور از این اصطلاح در این نبشتار این است که شعر ما از گذشته تا حال در مقاطع مختلف زمانی تا آن جا به جانب سیاسی شدن حرکت منحنی خود را پیموده است که جوهرة اصلی خویش را فراموش کرده است. از زمانی که محمود طرزی با تعدادی از یاران خود شروع کردند به سرایش شعر هایی در وصف صنایع، میهن و...، رویکرد جدیدی در ادبیات ما به وجود آمد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 11:28  توسط جعفری  | 

حماسه چیست؟

حماسه در لغت به معنای دلاوری وشجاعت آمده است. در اصطلاح عبارت است از آثار منظوم و منثوری که از دلاوری ها، رشادت های مردان بزرگ در میدان کار و زار، حکایت نماید. به عبارت دیگر حماسه، آثار وصفیی است که مبتنی می باشد بر اعمال پهلوانی، مردانگی، افتخارات وبزرگی های یک قوم یا یک فرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 11:26  توسط جعفری  | 

(نگاهی بر اثر سیدضیا قاسمی)

وقتي وارد اين باغ معلق مي شويم - مثل كسي كه از فراسو ها آمده باشد- با رنگ ها و اشياي زيادي بر مي خوريم. تا جايي كه چشم كار مي كند، اشيا به صورت پراكنده ديد ما را پر مي كنند؛ مفاهيم از يكسو جمال مي آرايد، زبان از اقليم ديگر شِنگ خود را نشان مي دهد و خيال از همه پر صدا تر، ما را به طاووسخانهء حيرت آفرين خويش دعوت مي كند. و ما مي مانيم و صدها شوق پريدن. از آن جا كه حكم اتصال به همهء شوق ها، سخت دشوار است، آواز را تنها بر مناره هاي بلند آن مي چرخانيم:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 11:18  توسط جعفری  | 

طعم ماه مرده می دهد

              دریا

مار نوشیده است

            آب

از ده بالا

*  * *

چشم می گردانی 

             از من

تکمه های پیراهنم می افتند.

* * *

سگ همسایه

ماه از پشت ابر می ریزد.

* * *

دود دریا

سنگپشت  چشمش ر ا می بندد

* * *

باد می ریزد

من دستم را می شویم

* * *

تازیانه گرم می شود

        در آب

ماهی سنگ می براید

           از خاک

* * *

پیراهنم را می تکانم

 بوی چکمه ها

        آسمان را پر می کند

* *  *

زوزه گرگ ها

بره وقت خاریدن سر ندارد.

* * *

کاغذ پران آزاد می شود

پشک بازی می کند

               با تشلهء آبی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 11:54  توسط جعفری  | 

نوش جان نانی که تنها می گذاری در دهان

یک نظر اینجا بکن پشت در است یک میهمان

نان ما اندر دهان بی نام تو خو ن است وبس

زین سبب بی یادی تو نان می گذارم دردهان

 میهمان آخر نکردی حسرتش دردل بماند

پس فرودآ ماه من، می شوم من میزبان

تا سخن ا زمیهمانی می رود دریا! دلم

با هزاران شوق می آید به سویت پرزنان

دل به پیشت می گذارم جان من چاقو بزن!

هردم از تیغت گذر ده باز آور در جهان

دست لرزانم به قتل خویش دعوت می کند

آفرین بر این شجاعت مرحبا بر این زبان

اشک دیدم سرخ و آتش دور چشمت حلقه داشت

ای خدا بامن بگو افتاده چی در آشیان

آمدم اما دل خود را به جا بگذاشتم

موجی از دیدار دریا است مارا ارمغان

آمدم بادست پر امید از دیدار تو

دست خالی بازگشتم آه سوزان درنهان

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 10:6  توسط جعفری  | 

وقتي آفتاب مي دمد، سطرها خود را بر ما تحميل مي كنند. كلمات حضور خويش رادر محضر خورشيد به نمايش مي گذارند. ورق هايي كه سياه شده اند،- مثل شب زندگي- هر شب ما را ورق مي زنند. اين چرخ گرداني ها، شيوه يي از حركت در مسير تندبادي است كه هردم ما را به جانب ناخواسته سوق مي دهد. آري براي نوشيدن يك قطره از حيات، بايد يوغ هاي گراني را به گردن كشيد، سرزمين هاي زيادي را شيار زد. براي اداي حق يك اداره، صد من بار را به طاقت خود حمل نمود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 9:55  توسط جعفری  | 

 

 

ادبیات مقاومت چیست؟ برای این پرسش تاکنون جواب جامع وقناعت بخشی داده نشده است. برخی عقیده دارند که ادبیات مقاومت به ادبیاتی گفته می شود که در درون جنگ آفریده شده باشد. بنابر این آثار ادبیی که در مهاجرت و بیرون از مرز افغانستان خلق گردیده اند ادبیات مقاومت اطلاق نمی گردد.  چه از مفاهیم حماسی و موضوعات جنگ بهرمند باشد یا نباشند. بلکه به این دسته از آثار ادبی "ادبیات هجرت" یا "ادبیات مهاجرت" استعمال می شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 9:46  توسط جعفری  | 

آب غتول است

ماهی پرمی زند

* غتول: گل آلود

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 10:59  توسط جعفری  | 

وقتي شعر زن گفته مي شود في البداهه ذهن انسان به طرف رابطة اين دو واژه (زن و شعر) حركت مي كند. هنگامي كه حركت ذهني خويش را براي يافتن علايق آن‌ها ادامه مي دهيم، به يك سري از رابطه ها بر مي خوريم؛ رابطه هايي كه مي توانند در تجزيه و تحليل ما از شعر زن، مارا ياري رسانند. اگر ما عزم داشته باشيم كه ارزيابي نسبتاً كاملي از شعر زن ارائه نماييم، لابد بايد به رابطه هاي آن ها نيز قدري تأمل كنيم. بدون درنظرداشت اين رابطه ها، شناخت ما از شعر زن ناقص خواهد بود. پس بنا بر اين بايد گفت:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 12:4  توسط جعفری  | 

 

- اُ غلام، دوله را بگير!

صداي كاكا عسكر است. دلو آهسته آهسته پايين مي آيد. صداي غلام ازدرون چاه به سختي شنيده مي شود:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 12:59  توسط جعفری  | 

 

پیش از هر سخنی، نخست باید روشن سازیم که مقصود از "شعر امروز" چیست؟ آیا مقصود ما جریان شعر معاصر است؟ اگر منظور این است، چه تعریفی می توان از شعر معاصر به دست داد؟ شعر معاصر از کجا شروع می شود و بر  چه مبنایی استوار می باشد؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 12:55  توسط جعفری  | 

قسمت دوم

سه. آغاز و انجام

شروع شعربه دست شاعر نیست. شعر خود به سراغ شاعر می آید. بدون اين كه  او آگاهی داشته باشد یا بخواهد، شعر خود را بر او تحمیل می کند. به تعبیر دقیق تر، شروع شعر با نوعی الهام همراه است. چیزی مانند برق برذهن شاعر فرود می آید وشعر آغاز می شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 9:44  توسط جعفری  | 

قسمت سوم و پایانی

ریشه های تحول

چنانچه اشاره شد، تحولات ادبی کشور حاصل چند امر می باشد:

1-نگاه تجدد طلبانه: نگاه تجدد طلبانه یی که توسط محمود طرزی، عبدالهادی داوی، عبدالرحمن لودین، عبدالعلی مستغنی و گروه اخوان افغان شکل گرفت و در زمان  امان الله خان توسعه یافت، موجب گردید تا نهضت روشنگری و تجدد طلبانه در ادبیات نیز وارد شود و دامنهء آن تا آن حد به درازا بکشد که یک سری گونه های جدید وارد حوزهء ادبیات گردد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 12:58  توسط جعفری  | 

"بلگ گونگو" نام كتابي است از ناصر نادر. ناصر نادر يكي از شاعران جواني است كه در سال 1354 در ولسوالي جاغوري ولايت غزني چشم به جهان آشنا كرد.

"بلگ گونگو" مجموعه اي از دوبيتي ها و غزل هاي نادر را به لهجة هزارگي در بر دارد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 10:7  توسط جعفری  | 

اخیراً کتابی تحت نام "من با زبان دریا" از عفیف باختری به بازار کتاب عرضه شده است. این کتاب 98 صفحه دارد و با طرح جلد زیبا از ژکفر حسینی و حمایة مالی داکتر حامد از سوی چاپخانه میوند دریک هزار نسخه انتشار یافته است. از عفیف باختری دو مجموعة دیگر شعر به نام های "سنگ و ستاره" و "آواز های خاکستری" نیز به چاپ رسیده است. "من با زبان دریا" اخرین کتایی است که سروده های وی را از سال 1383 تا پایان 1385 در برمی گیرد. این کتاب در میان ده ها عنوان کتاب شعری که دست فروشان را سرگردان ساخته اند کتابی است عزیز و خواندنی. می ارزد که آن را بخوانیم واز خواندنش لذت ببریم. ازاین رو پس از یک تورق اجمالی حیفم آمد که چیزی بر آن ننگارم. البته نه از نگاه یک منتقد ورزیده بلکه به عنوان یک خوانندة خوب شعر.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 10:4  توسط جعفری  | 

(درنگی بر بخش هايی از کتاب «آموزش شعر نوشته محمود جعفری)

محمد سرور تقوي

«آموزش شعر» كتابي است كه به تازكي توسط انتشارات ميوند كابل به زيور طبع آراسته شده و با قطع و قطر و طرحي مقبول، دستان گرم طرفداران شعر و شاعران نوپا را مي‌فشارد.

پس از مطالعهء بخشي از اين اثر دريغم آمد كه چند سطري دربارة اين كتاب ننويسم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 10:1  توسط جعفری  | 

محمود حكيمي

آموزش شعر نام كتاب زيبا و در خوري غنيمتي است از محمود جعفري كه اخيراً توسط بنگاه نشراتي ميوند زيور طبع پوشيده است. اين كتاب را از آن رو در خور غنيمت مي دانم كه در جاي خالي خودش نشسته و يقيناً براي آناني كه ادبيات مي خوانند و نوآموزان عرصة شعر هستند مفيد واقع خواهد شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 9:56  توسط جعفری  |