صدای سوخته

ادب, فرهنگ, سیاست و اجتماع


به  مناسبت گرامی داشت از شهدای کویته ، مسابقه شعری تحت عنوان "مسابقه شعر صدای عدالت"

به هدف مبارزه علیه ظلم، تبعیض، بی عدالتی و نابرابری برگزار می گردد.

از تمام شاعران تقاضا می شود تا سروده های شان را هرچه زودتر  به این آدرس بفرستند:

shear.adalat@yahoo.com
+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1391ساعت 13:8  توسط جعفری  | 

ب. جامعه

مردم وجامعه موضوع اصلی و عمده‏ی ادبیات وشعر امروز به حساب می ‏آید. شعر امروز آینه‏ی تمام نمای جامعه است. مردم در متن آن قرار دارند. اگر چند در گذشته نیز ادبیات از مردم  غافل نبوده است. انسان دوستی، احترام به همدیگر، تربیت درست اطفال و شریک شدن در غم دیگران از جمله موضوعاتی‏اند که در شعر کلاسیک حضور چشمگیر داشته‏اند. سعدی در این شعر به همین موضوع اشاره می‏کند:

چنان قحط سالی شد اندر دمشق

که یاران فراموش کردند عشق

چنان آسمان بر زمین شد بخیل

که لب تر نکردند زرع و نخیل

بخشکید سرچشمه‌های قدیم

نماند آب جز آب چشم یتیم

در آن حال پیش آمدم دوستی

کزو مانده بر استخوان پوستی

بدو گفتم ای یار پاکیزه خوی! 

چه درماندگی پیشت آمد بگوی؟

بغرید بر من که عقلت کجاست؟

چو دانی و پرسی سؤالت خطاست

نبینی که سختی بغایت رسید

مشقت به حد نهایت رسید...

که مرد ارچه بر ساحل است ای رفیق

نیاساید و دوستانش غریق

من از بینوائی نیم روی زرد

غم بینوایان رخم زرد کرد

نخواهد که بیند خردمند ریش

نه بر عضو مردم نه بر عضو خویش

یکی اول از تندرستان منم

که ریشی ببینم بلرزد تنم

چو بینم که درویش مسکین نخورد

به کام اندرم لقمه زهر است و درد

در ادبیات معاصر نیز مردم و جامعه جایگاه ویژه‏ی خود را دارد. ادبیات معاصر از ادبیات کلاسیک به وسیله‏ی محتوا و زبان متمایز می‏گردد. محتوایی ادبیات معاصر را رخدادهای واقعی در جامعه تشکیل می‏دهد. وطن دوستی، مبارزه علیه ظلم، مقاومت، بیان رخدادهای سیاسی و وقایع، تنفر از جنگ، غربت و مهاجرت، تنهایی، اعتراض برضد نظام حاکم، از جمله موضوعات ادبیات معاصر به شمار می‏روند. به این شعر توجه کنید:

امشب خبر از كابل ويرانه به من گوي

از غمزدگان شده ديوانه به من گوي

اي روشني ديده بيا گوهري افشان

تعريفي از آن گوهر يكدانه به من گوي

من تاب تماشا چو نياورده، نرفتم

باري تو زلغمان و زبارانه به من گوي

ديروز كه نبود كابل ما اين همه ويران

ويرانگي‏اش را تو دليرانه به من گوي

از شهر و وطن مانده همه دور و غريبم

اندوه غم خويش غريبانه به من گوي

اين فاجعه جز بي سرو ساماني ما نيست

از فاجعه ها بسي سروسامانه به من گوي

) مير شاهي مسعود، شعر زنان افغانستان،‌چاپ اول، نشر شهاب ثاقب- افکار، تهران،1383، ص 223،شعرازماهرخ نياز(

ادبیات معاصر افغانستان تحت تأثیر عوامل تاریخی به چند گروه جدید تقسیم می‏شود:

1.       ادبیات مقاومت: آغاز ادبیات مقاومت به سال‏های آغازین ادبیات معاصر بر می‏گردد ولی  در دهه‏ی پنجاه وشصت -که انقلاب ثور اتفاق افتاد و افغانستان یکباردیگر اشغال شد و مردم آواره  و مهاجر شدند- رشد و شگوفایی یافت. بسیاری ازنویسندگان و شاعران در همین دوره به شعر و داستان نویسی روی آوردند و برخی نیز در این دوره شعر و داستان نویسی را جدی گرفتند. شعر زیر از زهرا زاهدی است که به خوبی وضعیت موجود را نشان می‏دهد:

گل‏های پیراهنت

بارنگ‏های تندوتیزوشرقی‏اش

بااشک‏های شورکدام رودآبیاری می‏شود؟

درقریه‏ات

 

بیوگان زلف پریشان برگورنشسته

به چه می‏اندیشند؟

به نان؟

به سرنوشت؟

به همسرشان؟

یابه فردایی که وهم راپیچیده درکفن‏های اضطراب

 به ارمغان می‏آورند؟

آیاتفنگ سهم توازتمام زندگی است؟

(فصلنامه خط سوم ،شماره 2،زمستان1381ص55 ،شعراز زهرازاهدی)

2. ادبیات جنگ: ادبیات و شعر جنگ نیز نوعی از ادبیات و شعری است که با خصوصیاتی چون جنگ، استفاده از واژه‏های مرتبط مثل تفنگ، نارنجک، و...، احساسات ضد جنگ، بیان وقایع جنگی، صراحت و گاه شعار، از دیگر اقسام شعر معاصر باز شناخته می‏شود.

بازهم بهارشد، پرنده ها!

باخبر! دوباره جنگ می شود

تپه های سبزدهکده

بازلانۀ تفنگ می‏شود

بایداین بهارهم درخت‏ها

رخت‏های نو دوباره تن کنند

خوش بحال‏شان که نیستندمثل ما

سال نو، به جانشان کفن کنند

آی بچه های ده! دعا کنیم

تاخدا بهار را نیاورد

تاهمیشه برف باشد و کسی

جنگ رابه خانه هانیاورد.

 (گلشن شماره 6 ویژه ادب وهنر، ضمیمه مجله فجرامید، شماره 47، حمل1379،ص9 شعرازمحبوبه ابراهیمی به نقل از سایت نگاه پنهانnegahpenhane.blogfa.com )

3. ادبیات مهاجرت: شعر مهاجرت نیز نوعی از شعر اجتماعی است که در دهه‏ی شصت شکل گرفت و بیش‏تر در ایران و پاکستان به شگوفایی رسید. اکنون نیز به عنوان یک شاخه‏ی مهمی از ادبیات معاصر تلقی می‏گردد.

4. ادبیات اعتراض: شعر وادبیات اعتراض در حقیقت در برابر نظام دیکتاتوری و ظالم شکل می‏گیرد. به بیان حقایق موجود می‏پردازد و نسبت به ستم‏هایی که ازسوی نظام برمردم می‏رود دست به اعتراض می‏زند. این نوع شعر در هردوره‏ای ممکن است به وجود آید. در واقع این نوع از ادبیات جزو ادبیات دادخواهی به شمار می‏رود.

بنابر این، مردم در تمامی انواع ادبیات اجتماعی به عنوان یک اصل مطرح می‏باشد. بیان واقعیت‏های عینی و تاریخی‏گری از موضوعات اساسی آن به شمار می‏رود. ادبیات دادخواهی که در قطار همین دسته از ادبیات اجتماعی قرار می‏گیرد ، به مردم به عنوان جوهراصلی اندیشه خود نگاه می‏کند.  در ادبیات دادخواهی جای‏گاهی برای علم وفن آوری، عرفان، عشق و تعلیم وجود ندارد.

ج. دولت

ادبیات دادخواهی ریشه در سه اصل دارد:

1. انسان

. حق وعدالت

3. دولت

منظور از دولت در این‏جا تنها نهاد حاکم سیاسی نیست که تمام امور  جامعه را در اختیار و کنترل خود دارد بلکه در این‏جا هر ارگانی را شامل می‏شود  که بتواند به اجرای حق بپردازد. و چون دولت در هر کشوری سازنده و مجری اصلی قانون و اعطا کننده‏ی حقوق شهروندی به صاحبان شان است، لذا از دولت به عنوان یک اصل در ادبیات دادخواهی نام برده می‏شود. دولت در ادبیات دادخواهی یک طرف اصلی ماجرا و قضیه است. شعر و ادبیات دادخواهی از این ارگان رسمی می‏خواهد تا به اجرای عدالت بپردازد. شعر اعتراض در حقیقت بر محور عدالت تکیه دارد. عدالت در ساختار ادبیات اعتراضی نماد اصلی آن را تشکیل می‏دهد. ادبیات دادخواهی عامل فشار بر دولت محسوب می‏گردد و از این طریق می‏خواهد مجریان سیاست به انسانی کردن سیاست روی بیاورند و نظام دیکتاتوری را به نظام مردمی تبدیل نمایند. ادبیات دادخواهی از دولت می‏خواهد که به حقوق شهروندان رسیدگی کند به گونه‏ای که هرکس بتواند تحت چتر نظام عادلانه، احساس آسایش، رفاه و آرامش نماید. حق هیچ کسی تلف نشود و همه به حقوق انسانی خود برسند.

پایان

               

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 9:9  توسط جعفری  | 

بنیان‏های معرفتی ادبیات دادخواهی

پرسش مهم دیگر این است که ادبیات دادخواهی برچه مبناهای فکری استوار می‏باشد؟ در پاسخ باید گفت از آن‏جایی که موضوع ادبیات دادخواهی را انسان تشکیل می‏دهد و از جانبی هم حقوق انسان معمولاً توسط گروه‏ها و افراد دیگر در جامعه نقض می‏شود، لذا گفته می‏توانیم، این نوع ادبی بر سه اصل معرفتی انسان، جامعه، دولت یا گروه های سیاسی- اجتماعی تکیه دارد:

الف. انسان: انسان موجودی است که کرامت وعزتش از سوی ادیان الهی و نیز اعلامیه جهانی حقوق بشر به رسمیت شناخته شده است.قرآن کریم در باره‏ی قتل نفس می‏فرماید:

مَنْ قَتَلَ نَفْسًا بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِی اْلأَرْضِ فَکَأَنَّما قَتَلَ النّاسَ جَمیعًا وَ مَنْ أَحْیاها فَکَأَنَّما أَحْیَا النّاسَ جَمیعًا. (مائده: 32)

هر کس، فردی را بدون ارتکاب قتل یا فساد در روی زمین بکشد، چنان است که گویی همه انسان‏ها را کشته و هر کس انسانی را از مرگ رهایی بخشد، چنان است که گویی همه مردم را زنده کرده است.

همچنان پیامبرگرامی صلی الله علیه و آله می فرماید:

مَثَلُ الْمُؤمِنینَ فی تَوادِّهِمْ وَ تَراحُمِهِمْ وَ تَعاطُفِهِمْ مَثَلُ الْجَسَدِ: اذَا اشْتَکی مِنْهُ عُضْوٌ تَداعی لَهُ سائِرُ الْجَسَدِ بِالسَّهَر وَ الْحُمّی.

مَثَل مؤمنان در دوستی و ابراز رحمت و عاطفه به یکدیگر، مثل پیکر است. هر گاه عضوی از آن دردمند شود، دیگر اعضای پیکر، با بی خوابی و تب، با آن عضو هم دردی می کنند.( اسفند 1385 ، شماره 15، http://www.hawzah.net)

 در اعلامیه جهانی حقوق بشر از ماده یک تا ده می‏خوانیم:

"ماده‏ی 1:تمام افراد بشر آزاد زاده می‏شوند و از لحاظ حيثيت و کرامت و حقوق با هم برابرند. همگی دارای عقل و وجدان هستند و بايد با يکديگر با روحيه‏ی برادرانه رفتار کنند.

ماده‏ی 2:هر کس می‏تواند بی‏هيچ‏گونه تمايزی ، به ويژه از حيث نژاد، رنگ، جنس، زبان، دين، عقيده‏ی سياسی يا هر عقيده‏ی ديگر، و همچنين منشأ ملی يا اجتماعی، ثروت، ولادت يا هر وضعيت ديگر، از تمام حقوق و همه‏ی آزادی‏های ذکر شده در اين اعلاميه بهره مند گردد. به علاوه نبايد هيچ تبعيضی به عمل آيد که مبتنی بر وضع سياسی، قضايی يا بين المللی کشور يا سرزمينی باشد که شخص به آن تعلق دارد، خواه اين کشور يا سرزمين مستقل، تحت قيموميت يا غير خودمختار باشد، يا حاکميت آن به شکلی محدود شده باشد.

ماده‏ی 3:هر فردی حق زندگی، آزادی و امنيت شخصی دارد.

ماده‏ی 4:هيچ‏کس را نبايد در بردگی يا بندگی نگاه داشت. بردگی و داد و ستد بردگان به هر شکلی که باشد ، ممنوع است.

ماده‏ی 5:هيچ‏کس نبايد شکنجه شود يا تحت مجازات يا رفتاری ظالمانه، ضد انسانی يا تحقير آميز قرار گيرد.

ماده‏ی 6:هر‏کس حق دارد که شخصيت حقوقی‏اش در همه‏جا به رسميت شناخته شود.

ماده‏ی 7:همه در برابر قانون مساوی هستند و حق دارند بی‏هيچ تبعيضی از حمايت يکسان قانون برخوردار شوند . همه حق دارند در مقابل هر تبعيضی که ناقض اعلاميه‏ی حاضر باشد، و بر ضد هر تحريکی که برای چنين تبعيضی به عمل آيد، از حمايت يکسان قانون بهره‏مند گردند.

ماده‏ی 8:در برابر اعمالی که به حقوق اساسی فرد تجاوز کنند ـ حقوقی که قانون اساسی يا قوانين ديگر برای او به رسميت شناخته است ـ هر شخصی حق مراجعه‏ی مؤثر به دادگاه‏های ملی صالح را دارد.

ماده‏ی 9:هيچ کس را نبايد خودسرانه توقيف‏، حبس يا تبعيد کرد."

این حقوق به انحای  گوناگون در ادبیات فارسی تکرار شده است. در شعری از سعدی می‏خوانیم:

بنی آدم اعضای یکدیگرند

که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار

 دگر عضوها را نماند قرار

 تو کز محنت دیگران بی‏غمی

 نشاید که نامت نهند آدمی

صائب در شعر خود به همین مضمون اشاره کرده است:

تار و پود عالم امکان به هم پیوسته است

عالمی را شاد کرد آن کس که یک دل شاد کرد

یا در شعر اقبال لاهوری می‏خوانیم:

نه افغانیم و نی ترک و تتاریم

چمن زادیم و از یک شاخساریم

تمییز رنگ وبو بر ما حرام است

که ما پرورده‏ی یک نوبهاریم

بنابراین در ادبیات فارسی به چند اصل مهم انسان شناختی تکیه شده است:

1.       کرامت بشر: نگاه عرفانی نسبت به انسان متفاوت است. هرعارفی انسان را از منظر خاص خود نگرسته است. در برخی از اشعار عرفانی، انسان عالم کبیر خوانده شده است وعالم دنیا عالم صغیر. حافظ از جمله شاعرانی است که انسان را مظهر جمیع صفات الهی دانسته و قلب او را جام جهان‏بین تعبیرکرده است.

سال‏ها دل طلب جام جم از ما می‏کرد

وانچه خود داشت ز بیگانه تمنا می‏کرد

گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است

طلب از گمشدگان لب دریا می‏کرد

بیدلی در همه احوال خدا با او بود

او نمی دیدش و از دور خدایا می‏کرد

گفتم این جام جهان‏بین به تو کی داد حکیم

گفت آن روز که این گنبد مینا می‏کرد

این همه شعبده‏ها عقل که می‏کرد اینجا

سامری پیش عصا و ید بیضا می کرد

2.       برابری انسان:مبارزه برضد  نابرابری حقوقی و تبعیض از جمله موضوعاتی است که در ادبیات دری مطرح شده است. بسیاری از شاعران و نویسندگان علیه ستم‏های ناشی از نابرابری حقوقی و تبعیض‏های نژادی و زبانی دست به مبارزه زده و به داد خواهی پرداخته اند. چنانچه در شعر اقبال دیدیم. البته در این میان نابرابری جنیستی مهم‏ترین موضوع ادبیات به شمار می‏رود. برخی از شاعران در گذشته زنان را جنس دوم حساب می‏کردند و برای نکوهش آن شعر می‏سرودند مثلاً  ناصر خسرو می‏سراید:

زنان چون ناقصان عقل و دینند

 چرا مردان ره آنان گزینند؟

یا جامی که می‏گوید:

زن از پهلوی چپ شد آفریده

کس از چپ، راستی هرگز ندیده

لیکن برخی دیگر برای زنان احترام خاص قایل بودند و آن را از جمله شاه‏کارهای خلقت برمی‏شمردند. به این شعرها توجه کنید:

مرد و زن گر به جفا کردن من برخیزند

گر بگردم ز وفای تو، نه مردم که زنم

گر به مراد من روی ور نروی تو حاکمی

من به خلاف رأی تو گرنفسی زنم، زنم (سعدی)

یا:

زن مستور، شمع خانه بود

زن شوخ آفت زمانه بود

زن پرهیزکار طاعت دوست

با تو چون مغز باشد اندر پوست (اوحدی مراغه‌ای)

3.        تساهل و کثرت گرایی: تساهل از ریشه‏ی "سهل" به معنای آسان گیری، مدارا، بردباری، رفق نسبت به دیگران، تحمل عقاید دیگران، چشم پوشی، گذشت و بخشش آمده است. برخی تساهل وتسامح را به یک معنا به کاربرده اند. این واژه در قرن شانزدهم در اعتراض به عملکرد کلیسا به وجود آمد. هدف از آن این بود که نباید عقیده خاصی بر دیگری تحمیل شود و یا به صورت مطلق عقاید دیگران مورد قبول واقع شود.

4.        آزادی:آزادی از واژه‏هایی است که در اعلامیه‏ی جهانی حقوق بشر بدان توجه شده است. درماده 3 اعلامیه می‏خوانیم  "هر فردی حق زندگی ، آزادی و امنيت شخصی دارد." ادبیات فارسی نیز نسبت به این موضوع بی‏تفاوت نمانده است. پس از رخداد ادبی که در دهه‏ی مشروطه درایران شکل گرفت، این موضوع نیز به صورت جدی وارد ادبیات شد. نیما، شاملو، کسرایی و ابتهاج از جمله شاعرانی بودند که بیش‏ترین مضمون را در این موضوع پدید آوردند.

جهان عبوس را به قوارة همت خود بریدن است

 آزادگی را به شهامت آزمودن است و

 رهایی را اقبال کردن

 حتی اگر زندان

 پناه ایمن آشیانه است

 و گرم‏جای بی‏خیالی سینه‏ی مادر

 حتی اگر زندان

 بالش گرمی است

 از بافه‏ی عنکبوت و تارک پیله. (شاملو)

 در افغانستان با روی‏کار آمدن اصلاحات امانی، مفهوم آزادی نیز وارد ادبیات ملی گردید. پس از هفت ثور 1357 ه.ش این مفهوم به صورت گسترده در ادبیات دری رایج گردید. مثلاً در این شعر می‏خوانیم:

پاسبان منا، آنک آنک

فجر، فجر شکوه شکفتن

آن نخستین هجای جهان شهربانوی آفاق

باگلوبندی از لحظه‌های بلورین اشراق

عودج از عاج و گیسو ز دیباج

باز ازذهن چوبین جنگل گذر کرد

پاسبان مناهای!

لحظه‌یی این گره این گران قفل را باز کن از سرانگشت درگاه

تا ازاین برزخ ازاین تنور گدازان

روح زنجیریان تا فراسوی دیوارها، تارها، تا خدا اوج گیرد

(واصف باختری )

 

ادامه دارد                

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 9:43  توسط جعفری  | 

قسمت اول

مقدمه

افغانستان کشوری است که همه روزه شاهد رخداد ها و وقایع بسیاری می‏باشد. بررسی‏ها نشان می‏دهند که  بیش‏ترین اتفاقاتی که در این حوزه جغرافیایی رخ می‏دهد، مربوط به امنیت و خشونت می‏باشد. هیچ روزی نیست که انسانی به ناحق کشته نشود. هیچ روزی نیست که کرامت انسانی پایمال نگردد وهیچ روزی نیست که حق انسانی گرفته نشود. آمار جرایم حقوق بشری این مسأله را به خوبی روشن می‏سازد. خود سوزی، خود کشی، ازدواج اجباری، فرار از خانه، شکنجه در زندان، بد دادن، کار اجباری کودکان، محرومیت از تحصیل، سلب آزادی بیان واندیشه، قتل و سوء استفاده جنسی از کودکان، اختطاف، ... از جمله جرایم حقوق بشری‏اند که همه روزه در کشور ما اتفاق می‏افتند. حال پرسشی که در این‏جا مطرح می‏گردد این است که نقش ادبیات در بازتاب دادن این جرایم چیست؟ ادبیات چگونه می‏تواند این موضوع را انعکاس دهد؟ آیا ادبیات در بیان این وقایع مسوولیت دارد؟ شکی نیست که ادبیات متعهد این مسوولیت را بر دوش دارد و همواره به پشتیبانی انسان صدای خود را بلند کرده است. این نوع ادبیات را ما "ادبیات دادخواهی" می‏خوانیم. بنابراین موضوع ادبیات دادخواهی مسایل حقوق بشری است. این که ادبیات داد خواهی بر چه مبانی معرفتی استوار می‏باشد، چه کارکردی دارد و چه ویژگی‏هایی دارد؟ این مقاله بدان پاسخ می‏دهد.

ضرورت بحث

 شاید نخستین پرسش این باشد که چه چیز باعث می‏شود که این بحث (ادبیات داد خواهی) ضرورت پیدا کند؟ جواب به این پرسش وابسته به بررسی شرایط محیطی در دو سطح داخلی وخارجی می‏باشد:

الف. سطح داخلی: نقض حقوق بشری در افغانستان در سطح بالایی قرار دارد. هیچ روزی نیست که گزارش از نقض حقوق بشر در نقاط مختلف افغانستان، به  نشر نرسد. مطالعه‏ی جراید و روزنامه‏ها نشان می‏رساند که نقض حقوق بشر در افغانستان روند رو به رشد داشته است. شاید بتواند گفت شصت درصد  از خبرهایی که در مطبوعات به چاپ می‏رسند، به موارد نقض حقوق بشر اشاره دارد.

ب. سطح خارجی: در بیرون از افغانستان نیز موارد نقض حقوق بشر خارج از احصا  وشمارش است. اتفاقاتی که در مصر، فلسطین، عراق،سوریه، تونس، ترکیه، بحرین، لیبیا، یمن، پاکستان، ایران، ممالک آفریقایی و اروپایی رخ داده است، همه شاهدی بر این مدعایند. قتل و کشتاری که همه روزه دراین سرزمین‏ها رخ می‏دهد و یا هزاران انسانی که در سومالیا به خاطر قحطی جان خود را از دست می‏دهند، همه حاکی از بی‏توجهی به مسایل حقوق بشری‏اند.

با وجود چنین اتفاقاتی، ادبیات نیز بیکار نشسته نمی‏تواند. ادبیات امروز وابسته به شرایط و محیط خود است. هر رخداد و حادثه‏ای براو تأثیر می‏گذارد. در حقیقت ادبیات معاصر ادبیات محیطی است وتابع شرایط زمان و مکان می‏باشد. مهم‏ترین وظیفه‏ی ادبیات امروز انعکاس همین رخ دادهاست. البته گزارش‏گری نمی‏کند ولی با زبان ویژه به بیان این رخدادها می‏پردازد.

تعریف ادبیات دادخواهی

  اشاره شد که موضوع ادبیات دادخواهی را مسایل حقوق بشری تشکیل می‏دهد. به این معنا که محتوای اصلی این نوع ادبیات، حقوق بشر و مسایل مربوط به آن است. با این فرض، ادبیات دادخواهی از سایر انواع ادبی جدا ساخته می‏شود.  در این نوع ادبیات سخن از حماسه و افسانه نیست. به دنبال تعلیم  و پند هم نمی‏باشد. عشق وغنا نیز در آن جایی ندارد. مدح و توصیف، مرثیه و مناظره هم نیست. پس ادبیات دادخواهی شکل خاص و یا نوع دیگری از ادبیات است که با موضوع حقوق بشری از دیگر انواع ادبی تفکیک می‏گردد.

بنابراین ادبیات دادخواهی عبارت است از مجموعه آثار منثور و منظوم ادبی که با مسایل حقوق بشری ارتباط می‏گیرد. قید "ادبی" از آن جهت آمد که هر نوشته‏ای ادبی نیست. نوشته‏ی ادبی آن نوشته‏ای است که از سخنان عادی برتر و با تخیل و احساس آمیخته و برنفوس انسان‏ها تأثیر گذار باشد. چنانچه عبدالحسین زرین کوب در کتاب نقد ادبی ادبیات را چنین تعریف می‏کند: "به طور کلی ادبیات آن گونه سخنانی است که از حد سخنان عادی برتر و والاتر بوده و مردم آن سخنان را در خور ضبط و نقل دانسته‏اند و از شنیدن آن‏ها دگرگون گشته‏اند و احساس غم و شادی یا لذت و الم کرده‏اند."

ویژگی های ادبیات دادخواهی

برای این که ادبیات دادخواهی خوب‏تر شناخته شود و اهمیت آن روشن گردد به چند ویژگی آن اشاره می‏کنیم:

1. جاودانگی: مسایل حقوق بشری به گونه‏ای است که هیچ‏گاه آدمی از قید آن بیرون شده نمی‏تواند. از آغاز پیدایش انسان تا به  حال این موضوع همچنان ادامه دارد. از وقتی که انسان متولد می‏شود تا وقتی که می‏میرد درگیر حق خود است. ازجانب دیگر چون انسان از دو روح انسانی و حیوانی آفریده شده، خواه ناخواه مرتکب اتلاف حق می‏گردد. بنابراین ادبیات دادخواهی به دلیلی همزیستی دایمی با حقوق بشر، همیشه بوده و خواهد بود. محدود به زمان خاص نمی‏گردد.

2.      فرامکانی بودن: ادبیات دادخواهی همانگونه که به زمان خاص اختصاص ندارد به مکان خاص نیز اختصاص ندارد. هیچ جغرافیایی را برای خود نمی‏شناسد. وقتی سعدی می‏فرماید:

 بین آدم اعضای یکدیگرند

که در آفرینش ز یک گوهرند

خطابش برای همه‏ی انسان‏هاست؛ چه در شرق باشد چه در غرب، چه در افغانستان باشد چه عراق، چه سومالیا باشد چه درمصر. فرق نمی‏کند، انسان انسان است.

این نکته را باید یاد آوری کنم که فرامکانی بودن به این معنا نیست که از انسانی که در جغرافیای مشخص زندگی می‏کند سخن گفته  نشود و به یک سرکلیات بسنده گردد،  بلکه به این معناست که از انسان بدون توجه به رویکردهای شخصی، قومی، زبانی و سمتی سخن گفته شود. به عبارت دیگر هنگامی که از کشتار جمعی در هروشیما سخن به میان می‏آید به این معنا نیست که این اثر ادبی جنبه حقوق بشری خود را کنار نهاده است. یا اگر از کشتار در سوریه، مصر، لیبیا، یمن، ... حرف زده می‏شود معنایش این نیست که به دیگر انسان‏ها  تعلق ندارد. و یا اگر از قتل عام در یکاولنگ یا حملات انتحاری در قندهار صحبت می‏شود، بدین معنا نیست که این اثر ادبی به همان منطقه محدود منحصر می‏گردد. منظور از فرامکانی بودن این است که حرفی که زده می‏شود در خود گرایش غیر از انسان دوستی ونوع دوستی نداشته باشد.

3.      انسان محوری بودن: خصوصیت دیگر ادبیات دادخواهی این است که انسان محور است. تمام هست و بود آن را انسان تشکیل می‏دهد. خارج از انسان به چیزهایی مثل طبیعت، نوروز و بهار، ... نمی‏اندیشد. تمام حرفش از انسان و روی خطابش نیز انسان است.

4.      حق خواهی: ادبیات دادخواهی از فیزیک انسان، روان و ذهن انسان بحث نمی‏کند بلکه به حقوق انسان توجه دارد. کاری به دیگر جنبه‏های انسان ندارد. می‏خواهد از حقوقی که تلف شده دادخواهی کند.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 8:40  توسط جعفری  | 

این شعر را دوست عزیز سرور رجایی برای شعر دادخواهی فرستاده است. 

سرور رجایی

 پروانه‌هاي توحيد

ما كودكان ميهن

با هوش و با صفاييم

تابنده تر زنوريم

 آيينه ي وفاييم

 

ما كودكان صلحيم

 پروانه‌هاي "توحيد"

خورشيد روشن از ماست

خورشيد صبح جاويد

 

گلهاي تازه و شاد

گلهاي شاد و خندان

باغ "شكوفه‌ها" ييم

گلواژه هاي ايمان

 

هر كودكي كه امروز

علم و هنر ندارد

مثل درخت خشك است

ديگر ثمر ندارد

 

يارب تو مهرباني

تو صاحب  جهاني

بر ما محبتي كن

يارب تو مي تواني

 

كاري بكن خدا يا

پاينده دين بماند

اين باغ تازه باشد

اين سرزمين بماند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 11:22  توسط جعفری  | 

لیسه‏ی عالی معرفت به مناسبت فرارسیدن سالروز جهانی صلح، مسابقه‏ی«جایزه‏ی صلح» را میان گروه های سنی پایین از 20 سال برگزار می کند.

علاقه مندان می توانند آثار خود را با موضوع صلح در بخش های

·       نقاشی

·       عکاسی

·       گرافیک

·       خطاطی

تا تاریخ 15 سنبله 1389 ه. ش در بخش انتشارات لیسه‏ی عالی معرفت تسلیم نمایند.

آدرس: دشت برچی، پل خشک، گلستان معرفت، لیسه‏ی عالی معرفت

شماره تماس: 0772017181 - 261244 0785

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 17:13  توسط جعفری  | 

لیسه‏ی عالی معرفت به مناسبت فرارسیدن سالروز جهانی صلح، مسابقه‏ی «جایزه صلح» را در سطح دانش آموزان مکاتب برگزار می‏کند.

علاقه‏مندان می‏توانند آثار خود را با موضوع صلح در بخش‏های

·       شعر

·       داستان

·       خاطره

·       طرح ادبی

تا تاریخ 15 سنبله 1389 ه. ش در بخش انتشارات لیسه‏ی عالی معرفت تسلیم نمایند.

آدرس: دشت برچی، پل خشک، گلستان معرفت، لیسه‏ی عالی معرفت

شماره‏‏های تماس: 0772017181 -261244 0785

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 17:12  توسط جعفری  | 

محمد شهرت

چند روزی است دوستان ما در موسسه ی فرهنگی در دری، بخش کابل در تلاش برگزاری نخستین همایش ادبیات دادخواهی می باشند. سرانجام قرار می شود این برنامه در روز سه شنبه 11 اسد سال 1289 ساعت چهار بعد از ظهر گرفته شود. مکان برنامه صحن دفتر موسسه در کابل است که چمنی دلپذیر دارد و درختان اطرافش از آن بهشتی کوچک ساخته است. بهشتی که شبهای تاریک تابستان، آرامش بخش تنهایان دیار و دور از یاری چون سید ابوطالب مظفری و شمس جعفری است. تا نیمه های شب می بینی در گوشه ای از این بهشت کوچک نشسته اند و به آسمان آرام کابل و ستارگانی روشن آن چشم دوخته اند. نمی دانم به چه می اندیشند. ابوطالب حتما به «سارا» و «بهاره» اش می اندیشد و اینکه حالا چه می کنند؟ اما شمس خدا می داند در خیالاتش چه بهشت و دوزخی جریان دارد.القصه این بهشت کوچک را در روز موعود کمی آراسته اند. یک گوشه اش مکانی برای تریبون و نصب بنر آماده کرده اند. چوکی های قرمز را به شکل مدور روی چمنی سبز چیده اند. روی بنر برنامه، محسن حسینی، جمله ادبیات دادخواهی را نوشته و زیرش آمده : «با سخنرانی استادان دانشگاه و شعر خوانی شاعران معاصر» کنارش روی ورقی تاخورده عکس یک درخت را کشیده که دو پله ترازوی از آن آویخته است. آرام موسسه و زمان و مکان برنامه هم با خط ریز در قسمت پایین آن دیده می شود.چند تابلوی زیبا از کارهای عکاس و طراح معروف کشور موسی اکبری نیز به شکل نیم دایره در چشم انداز مهمانان قرار گرفته  است. تصویری از بامیان و بند امیر. سوارانی بزکش و اسبانی تندرو با مرغانی در حال جنگ، نمادی از خوی دیرسال افغانها که گویا تاریخشان با جنگ و در گیری گره خورده اند.

قرار است در حاشیه برنامه نمایشگاه کوچک کتاب نیز باشد که تدارک آن را حسن شریعتی و کتابفروشی عرفان بر عهده گرفته است. ساعت کم کم به چهار نزدیک می شود و التهاب برگزاری همایش بین مسوولان وعلاقه مندان این دفتر بیشتر می شود. ابوطالب در فکر مهمانهاست که استاد زریاب چرا نیامد و حسین فخری کجاست؟ محمود جعفری دست در آوردن صندلی و بلندگو و دل در امتحان دانشگاه کاتب دارد که دو ساعت دیگر باید از آن سر بلند بیرون آید. این است که در یک دستش لیست لوازم است و در دست دیگرش جزوه ی امتحانی. حسن شریعتی کتابها را می چیند و به فکر این است که با باران فصلی کابل که وقت و ناوقت می بارد چه کند. سرانجام میز کتابها را می کشند زیر برنده و خیالش را برای همیشه راحت می کند. تیک و تاک ساعت وقت شروع برنامه را نشان می دهد. جمعی از فرهنگیان، شاعران و نویسندگان وعلاقه مندان به شعر و داستان آمده اند و گروهی نیز در حال آمدن می باشند. زمزمه این لحظه میان ابوطالب و چند نفر دیگر این است که در افغانستان یک ساعت تأخیر حق طبیعیی صاحبان مراسم است و البته هستند برخی دیگر که این حق را یکی دو ساعت دیگر نیز تمدید می کنند و حتی خارجیها نیز این حق طبیعی افغانها را به رسمیت شناخته اند و برای اینکه عادت خودشان بد نشوند سر ساعت اعلام شده می آیند و دو سه ساعت تمام بدون کدام اعتراض خاموش می نشینند این روایت را جناب سید محمد علی رضوانی مدیر هفته نامه ی اقتدار ملی که از شرکت کنندگان در محفل است از خاطرات خود با سفیرجاپان نقل می کند. اما خوشبختانه اینگونه نمی شود و با نیم ساعت تأخیر مجری برنامه خانم روشنی گوینده ای چیره دست تلویزیون آریانا به جایگاه می رود و در آغاز از قاری قرآن می خواهد که با خواندن سوره ای چند از قرآن کریم مجلس را آغاز کند. پس از قرائت قرآن، خانم روشنی به طور روشن از برگزاری نشست ادبیات دادخواهی می گوید و این گونه از ادبیات را شالوده ای اصلی و نهاد پنهان ادبیات جهانی می خواند که ریشه در ضمیر نا خودآگاه بشر دارد. وی با خواندن نمونه های از شعر دادخواهی از استاد مظفری می خواهد که نشست ادبی دادخواهی را آغاز کند.

استاد مظفری بیت های از شاهنامه ای فردوسی، از داستان کاوه ای آهنگر و ضحاک ماردوش را می خواند:

هم آنگه یکایک ز درگاهِ شاه

بر آمد خروشیدن دادخواه

ستمدیده را پیش او خواندند؛

برِ نامدارانش بنشاندند

بدو گفت مهتر، به روی دُژم

که: برگوی، تا از که دیدی ستم

خروشید و زد دست بر سر زشاه

که شاها! منم کاوه ی دادخواه

یکی بی زبان مرد آهنگرم

ز شاه، آتش آید همی برسرم

 مظفری این گونه شعرها را کهن ترین و زیبا ترین نمونه های از ادبیات دادخواهی می داند. ایشان در ادامه صحبت خود جوهراصلی ادبیات و شعر را اعتراض دانست و ترکیب اضافی ادبیات دادخواهی را که آن را از اطلاق خودش می اندازد و در شمار ادبیات مضاف قرار می دهد رسا نمی داند و می گوید ادبیات یعنی داد خواهی. مظفری کل ادبیات را فریاد دادخواهی آدمی می داند که گاه از دست چرخ و فلک سر داده و گاه از قوانینی ظالمانه قدرت. ایشان شعر فارسی را در شکل تغزلی اش نیز نوعی دادخواهی شخصی می شمارد. بخش دیگر از سخنان ابوطالب مظفری بیرون رفتن ادبیات فارسی از عینت جامعه است او می گوید ادبیات ما قرنهاست که درگیر بیان احساسهای رمانتیک و انتزاعی شده و تجربه های زنده  وعینی زندگی به دورمانده است و همین عامل بحران مخاطب در شعر فارسی است.

پس از سخنان مظفری، از محمود جعفری شاعر دعوت می شود که مقاله خودش را با موضوع ادبیات دادخواهی بخواند. محمود جعفری می خواند:" شعر دادخواهی برخاسته از یک "نیاز اجتماعی" است. وچون"منشأ  اجتماعی" دارد "انسان" برای او مهم می شود. فرق نمی کند انسان قندهاری باشد یا قندزی، شمالی باشد یا بهسودی، انسان افغانی باشد یا عراقی، انسان جاپانی باشد یا کشمیری. به "هرجای جهان" سر می زند. هرجا صدای مظلومی را می شنود قد راست می کند. به "دادخواهی" می پرازد. برعاملان سیاست "فشار" می آورد تا "انسانی" بیندیشند نه سیاسی. علیه وضع موجود "قیام" می کند. "وضع مطلوب" را می طلبد. برای رسیدن به این منظور "خواهان تغییر" در نظام سیاسی است. "واقعیت های موجود" را "هدف" قرار می دهد. "ذهن" و"عین" را کنار هم می آورد تا "تاریخ جدید" بنا نماید. به این صورت خود در جایگاه برتری می ایستد. و به جای "مذهب" از"دریچۀ دین" از "انسانِ برابر" صحبت می کند."

استاد افسر رهبین برای خواندن شعرش به جایگاه دعوت می شود و در آغاز با توجه به سخنان مظفری  ادبیات دادخواهی را بخشی از ادبیات دانست و تمام ادبیات را دادخواهی ندانست و ادامه داد که ادبیات گونه های گوناگونی دارد و یکی از آن گونه ها ادبیات دادخواهی است. پس از آن  وی شعری را با عنوان تو، آزادی! می خواند که آن را خود جناب مظفری تقدیم کرده است:

تو از نهفته ترین راز آغاز می شوی

و از نگفته ترین درد

با لبخندی زار و سکوتی سرد

وقتی،

داغ قشنگ فریادت

دُرشت و بزرگوار بر پیشانی زمان می نشیند.

سید ضیا قاسمی شاعرنوگرایی که چندی است از ایران به کابل رحل اقامت افگنده است شاعر بعدی است که روی سن رفت و در آغاز از روزهای تلخ مهاجرت گفت و از این که مدتی است در وطن است اظهار خوشحالی کرد. قاسمی سپس شعر(آی افغانی) را به مناسبت روزهای دور و دیرش در ایران خواند. سید زکریا راحل و شمس جعفری شاعران بعدی بخش اول شعرخوانی بودند. شمس با خواندن شعری هنجار شکنانه به نشست ادبی دادخواهی رنگ دیگرگونه داد.

 در ادامه استاد علی امیری از استادان سابق دانشگاه کاتب و استاد فعلی دانشگاه بوعلی برای سخنرانی دعوت شد. موضوع سخنرانی استاد امیری مقوله واکنش شاعرانه به ستم بود. ایشان از سه گونه واکنش نسبت به یک پدیده حرف زد: واکنش اخلاقی، واکنش سیاسی و واکنش هنرمندانه یا شاعرانه. ایشان واکنش سیاسی را واکنش تقسیم کننده ی انسانها به دوست و دشمن می داند و تنها واکنش انسانی را واکنش شاعرانه می داند که در قالب کلمه بیان می شود. این استاد دانشگاه شاعران را کسانی می داند که درد هبوط را تجربه کرده اند.

در ادامه احمد ضیا رفعت استاد روزنامه نگاری دانشگاه کابل و سخنگوی کمسیون انتخابات برای شعر خوانی دعوت شد. ایشان در آغاز شعرخوانیش از رویکرد مثبت موسسه فرهنگی در دری به موضوعات از این دست تقدیر کرد و و آن را یک ضرورت دانست. در پایان حفیظ الله شریعتی برای شعر خواندن دعوت شد. شریعتی بدون مقدمه به سراغ شعر رفت و شعری به عنوان (گرگ های گرسنه) خواند که در آن به بازگشت طالبان اشاره شده بود. با شعرخوانی شریعتی مجری برنامه پایان همایش ادبیات دادخواهی را اعلان کرد و مهمانان با چای ومیوه پذیرایی شدند. ومهمانان به تماشا و خرید کتاب از نمایشگاه پرداختند. از دیگر مهمانان این برنامه می توان از محمد حسین محمدی داستان نویس، برنا کریمی شاعر و معاون اداره ارگانهای محلی، غلام سخی ارزگانی، داکتر اکرم گیزابی و مصطفی اعتماید از فعالین سیاسی نام برد.

منبع: سایت دردری

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 21:22  توسط جعفری  | 

لیسه‏ی عالی معرفت به مناسبت فرارسیدن سالروز جهانی صلح، مسابقه‏ی «جایزه صلح» را در سطح دانش آموزان مکاتب برگزار می‏کند. علاقه‏مندان می‏توانند آثار خود را با موضوع صلح در بخش‏های

 •شعر

 •داستان

 •خاطره

•طرح ادبی

 تا تاریخ 15 سنبله 1389 ه. ش در بخش انتشارات لیسه‏ی عالی معرفت تسلیم نمایند. آ

درس: دشت برچی، پل خشک، گلستان معرفت، لیسه‏ی عالی معرفت

شماره‏‏های تماس: 0772017181 -261244 0785

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 20:51  توسط جعفری  | 

 

  • محمد جعفری عزیزی

فریاد قلم

آنروز ها گذشت که سرکوب می شدیم

از هر طریق طعمۀ آشوب می شدیم

ما تن به ظلم و ذلت و خواری نمی دهیم

ما سر به پای ظالم و باغی نمی نهیم

ما تجربۀ تلخ ِ حوادث چشیده ایم

ما پردۀ طاغوتی ِ طاغی دریده ایم

آن خون عزیزان که دراین معرکه پاشید

آموخت به ما درس ِ فداکاری ِ جاوید

از جای هر آن قطرۀ خون لاله ها دمید

یعنی، که بار ظلم نباید به جان کشید

***

اکنون که چشم خیره به امواج ساحل است

دیگر بروز عشق در اینجا، چه حاصل است!

توفان وزید ظلم و خشونت شروع شد

بی رحم ترین چهره در این ظلم، شامل است

در پشت دست های جنایت ضمیرشان

منفور ایده ها و هدف های باطل است

این بار ِ چندم است به ما حمله ور شدند ؟

ای تـُف بر این زمانه که نامرد ِ کامل است

احساس قلم نالۀ مظلوم را نوشت

فریاد قلم دشمن سرسخت قاتل است

***

دیگر بس است بستن این بغض درگلو

باید شکست پنچۀ ابلیس کامجو

باید صدای سوخته را صاف و تازه کرد

بر خاطرات تلخ نگاهی دوباره کرد.

هجوم شوم خیانت

 تقدیم به آواره گان بهسود

طلـــوع خیــــــــرۀ  آفتـــاب، میـــان دود سیـــــاه

صدای فــاجعه می خـــواند، گلــوی رو به تبــــاه

صدای هــق هــق مـــادر، نـــوای بغض گلــویش

کــه بعــــد حـــادثه او را شکست طـــرز نگــــاه

ثبــوت مــرگ پــدر را بــه کــودکــان پریشــــان

وَ جـــــای ِ خـــالی ِ او را بــه اشک داده گــــواه

زبــــــان آتش کینـــــه شکست خــــــانه و سقفش

فرار رو بــه بیـــابـــان، به غــــار بـــرده پنـــاه

شکست معبــــر امیــــد بــه قلب خستــۀ مــــادر

قبــــول کـــرده خطـــر را بـدون جــرم و گنــــاه

سطوح قریه پر از خون، فضای قریه پراز درد

تمــــــام، غــــــرق مصیبت، تمـــــام، نـــاله و آه

هجــــوم وحشــی انســان به فکـر شوم خیـــانت

به روی طفــل صغیــری، که چشم مانده به راه

  • کاظم حمیدی رسا

تابوت های خونین

 

تابوت هلمند

قندهار

غزنین و بهسود

را بر شانه ها مان می کشیم

مردان قبیله با

دشنه های آخته

سرهای مان را انتظار می کشند

دیر روز ارزگان را بخاک سپردیم

امروز بهسود را

چه باید کرد؟

ذهنم پراست

ازكلمات متقاطع

دست نوشته هایم را

مچاله می کنم

افکارم خط می خورد

در هلمند جانم آشوبی برپاست

جهان چونان

خط های مورب

رفته

                  رفته

در زیر سایه های نیمه روشن

محو می شود

در این شهر سایه ها

حکومت می کنند

راه می روند

سایه هایی که

از قبیله تمدن

ده ها سال نوری فاصله دارند

آسمان این شهر

چقدر بی پرنده است!

چقدر سایه ها

بی عاطفه راه می روند

دل آسمان

برای گنجشگ ها گرفته است

سالهاست

که پرواز از خاطره ها

پر کشیده است

باید تابوت اندیشه را

به خاک سپرد

سایه های وحشت

تاریخ را مسخ کرده اند

تا زیر این گنبد کبود

هیچ پرنده یی

به «دادگاه » شکایت نکند

سایه ها

میان زمین و آسمان

پرده کشیده اند

تا کبوتران

خواب آسمان را نبینند

عنبکوت های افسون گر

در لابراتوارها

لانه نموده اند

با شاخه های گل

خون انسان را لیلام می کنند

پرنده ها

در شبکه هاي مافیا

به بردگی گرفته شده اند

سایه ها

به عصاره گل معتادند

پرنده معتاد نمی شود

پرنده، پرنده است

«لاله و لادن می میرند»

سایه های وحشت نمی میرند

سایه ها را ایدز نمی گیرد

«بن لادن تکثیر» می شود

در غنچه های گل تریاك

در قصر گلخانه

در کاخ سفید

کاخهای افسانه یی

سرشار می شوند از بوی گل

چه باید کرد؟

سایه های وحشت

سرفه نمی کنند

واکسینه شدند

من باید بمیرم

تو باید بمیری!

«لاله و لادن» می میرند

بن لادن نمی میرد

من باید بمیرم که

به زندگی معتاد نیستم

من باید بمیرم که

معتقدم «هدف وسیله را توجیه نمی کند»

ماکیاول باید زنده باشد

تروریست

باید شراب خون

نوش جان کند

سایه های وحشت

باید زنده باشند

دادگاه لاهه

باید منحل شود

و از حنجره« حضرت»

عفو عمومی اعلام شود

تا سایه های وحشت

به سر زمین آبایی مان برگردند

و خانه های مان راخاکستر کنند

من باید بمیرم

چون نسل کشی را قبول ندارم

من باید بمیرم

فاشیست زنده باشد

آپارتاید باید

حکومت کند

«ماندلا» باید زندانی شود

تا راسیسزم نفسی تازه کند

و

مردان شتر سوار

از آن طرف سرحد

برطبل کوچی بنوازند

تا از حنجره های زخمی

در دایمیرداد

خون بهسود جاری شود

من باید بمیرم

تا، کسی نگوید

از کابل آپارتاید نوین

شکل

می گیرد

 

 

****

چپن قدرت

..................

باد می وزد!

دیگر همه چیز تمام می شود

آفتاب را حرارتی نیست

ماه شب چارده نمی تابد

آری همه چیز تمام می شود

وقتی یلداترین شب سال بی ماه می شود

آسمان سخت می گرید

من به اندازه تنهایی ام اشک می ریزم

ابر می شوم

در  قحط سال عاطفه

می بارم

و

می بارم

آوخ! که این شوره زار نمک سود

همچنان عطش ناک است

در خود می شکنم

به انتهای دره ی آرزوهایم

پرتاب می شوم

دیگر اثری از

کوزه های

توته

                    توته

شده نمی بینم

فکر می کنم

همه چیز تمام شده است

دیگر هیچ دختری کوزه شکسته را

به لب رود نخواهد برد

چشمه ها خواهد خشکید

و کوزه یی هوس آب نخواهد داشت

شاید تو فکر می کنی

که

دختران" قریه بالا"

دوشیزگی شان را جشن می گیرند

تو فکر می کنی

مردم این شهر، گل مریم می کارند

وروی کاشی هایشان

غم نان را حل می کنند

تو فکر می کنی

کسی در قصر گلخانه

و

یا در ناکجا آباد این جغرافیای زخمی!

نام نیکی از خود

به برگ زرین تاریخ ثبت می کند

تاریخ چه قضاوت خواهد کرد؟

 فکر می کنی

امپراطور «لمپن» نیست

***

بدین سان شمارش معکوس

آغاز می شود

دو، یک، صفر

باد می وزد

و مرد چپن قدرت را می پوشد

کلاه فراموشی را

به سر می نهد

گلخانه همچنان در هاله ای از ابهام

فرو می رود

باد در سرک ها

کوه ها و دره ها

طوفان می کند

و من ذره

ذره

در غبار گم می شوم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 12:47  توسط جعفری  | 

تهیه وترتیب: محمد حسین

نخستین محفل ادبیات دادخواهی در کابل برگزار گردید.

اطلاع یافتم که روز سه شنه 19 اسد سال روان محفل "ادبیات دادخواهی" در دفتر موسسه فرهنگی دردری در کابل برگزار می گردد. با علاقۀ تمام راهی دفتر دردری گردیدم. ساعت هنوز چهار عصر نشده بود. باران نم نم می بارید. فضای خیال انگیزی ساخته بود. در حیاط دردری جمع و جوش شاعران، نویسندگان وهنرمندان دیده می شد. در هرگوشه وکنار حیاط، شاعران ونویسندگان باهم گپ می زدند. چوکی های سرخ به روی سبزه ها به صورت منظم چیده شده بودند. عکس های زیبا در اطراف چوکی ها فضا را زیبا تر نشان می داد. در بلبورتی که پهلوی استژ قرارداشت عنوان " ادبیات دادخواهی" توجه حاضرین را به خود جلب می کرد. با دیدن این عنوان سوال های مختلفی در ذهنم گشت. ازخود پرسیدم: میان دادخواهی وادبیات چه رابطه ای برقرار است؟ چرا ادبیات باید به داد خواهی بپردازد؟ چرا این موضوع حالا مطرح می شود؟ و ده ها سوال دیگر... نیم ساعتی از چهار گذشته، برنامه گردان خانم روشنی یحی از قاری قرآن می خواهد تا بر نامه را با تلاوت آیاتی از کلام الله مجید آغاز نماید. به این صورت برنامه شروع می شود. به دنبال آن استاد ابوطالب مظفری مثل همیشه با وقار تمام پشت تریبیون قرار می گیرد. ابتدا به مهمانان خوش آمدید می گوید. سپس به داستان کاوه اهنگر اشاره می کند. بعد حرف به ادبیات دادخواهی می رسد. ضمن سخنانی در بارۀ ادبیات دادخواهی اظهار می دارد: "ادبیات یعنی دادخواهی". به نظر وی ادبیات جز دادخواهی چیزی بوده نمی تواند. او مشکل ادبیات معاصر را دور شدن از مفاهیم انسانی قلمداد کرده می گوید: سال هاست که ادبیات ما ازمحور تفکر انسانی دور افتاده است. به همین دلیل با بحران مخاطب دچار گردیده است. صحبت های شیرین وی خاتمه می یابد. نوبت محمود جعفری شاعر ونویسنده ی فعال کشور می رسد. او بابیان اهمیت موضوع اظهار می دارد: ادبیات دادخواهی برخاسته از نیاز های اجتماعی ماست. بنیان معرفتی آن را انسان شناسی تشکیل می دهد. برپایه همین بنیاد فکری است که ادبیات دادخواهی به بازگشایی عقده های اجتماعی می پردازد وبه صداهایی که هیچگاه شنیده نشده پاسخ می دهد. به نظر وی ادبیات دادخواهی با مولفه هایی چون تاریخی گری، انسان اندیشی، عدالت خواهی، تغییر طلبی در نظام سیاسی و مسوولیت پذیری سر از درون اجتماع برمی آورد. او سخنان خود را با این جملات به پایان می برد: " شعر دادخواهی برخاسته از یک "نیاز اجتماعی" است. وچون"منشأ اجتماعی" دارد "انسان" برای او مهم می شود. فرق نمی کند انسان قندهاری باشد یا قندزی، شمالی باشد یا بهسودی، انسان افغانی باشد یا عراقی، انسان جاپانی باشد یا کشمیری. به "هرجای جهان" سر می زند. هرجا صدای مظلومی را می شنود قد راست می کند. به "دادخواهی" می پرازد. برعاملان سیاست "فشار" می آورد تا "انسانی" بیندیشند نه سیاسی. علیه وضع موجود "قیام" می کند. "وضع مطلوب" را می طلبد. برای رسیدن به این منظور "خواهان تغییر" در نظام سیاسی است. "واقعیت های موجود" را "هدف" قرار می دهد. "ذهن" و"عین" را کنار هم می آورد تا "تاریخ جدید" بنا نماید. به این صورت خود در جایگاه برتری می ایستد. و به جای "مذهب" از"دریچۀ دین" از "انسانِ برابر" صحبت می کند." افسر رهبین از شاعران معاصر است که در مقدمه کوتاه خود در زمینه ادبیات دادخواهی چنین می گوید: "ادبیات دادخواهی بخشی از ادبیات ما را تشکیل می دهد." ذکریا راحل، شمس جعفری وسید ضیا قاسمی از شاعرانی اند که با خواندن شعرهای شان توجه حاضرین را جلب می کنند. علی امیری استاد دانشگاه ابن سینا یکی از سخنرانان دیگر محفل است. واکنش شاعرانه موضوع اصلی سخنان او را تشکیل می دهد. او واکنش شاعرانه را یک امر اخلاقی توصیف کرده می گوید: شاعر باید درد بی زبانی را تجربه کند تا به زبان برسد. احمد ضیا رفعت نیز سخنانی را پیرامون ادبیات دادخواهی از منظر جامعه شناسی ایراد نموده به قرائت شعر خود درخصوص همین موضوع می پردازد. حفیظ الله شریعتی سحر جزو شاعرانی است که با خوانش شعر زیبای خود فضای محفل را دلپذیرترمی گرداند. محفل با صرف عصریه ای که از سوی موسسه فرهنگی دردری ترتیب یافته است خاتمه می یابد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 10:29  توسط جعفری  | 

* سپاس از همه ی عزیزانی که تاکنون اشعار شان را برا ي ما ارسال کرده اند. خصوصا استاد محمد شریف سعیدی که باشعر های استادانه اش ما را شرمسار نیکی هایش ساخت. چه این که هرشاعر رسالت زمان خود را بر دوش می کشد. شریعت ادبی اقتضا می کند تا شاعر احساس خود را با احساسات وتاریخ اجتماع پیوند دهد.

 

شعر تازه از محمد شریف سعیدی

الف لام  میم دال

 

نقشه ی قلبم بسیار تغییر کرده است

آن قلب بزرگ که مستان

از خراسان تا بغداد در آن می رقصیدند

آن قلب بزرگ که از بامیان تا بدخشان

 دره دره فواره ورود بود

دره دره لاجورد ولالایی بودا

آن قلب سرخ که از قندهار تا مزار انار وگل سرخ می داد

اینک خلاصه شده در سرحدات پر خون

دهلیزچپش قندهار

باخون تازه در فوران

دهلیز راستش بامیان

با استخوان های شکسته بودا

 

نقشه قلبم تغییر کرده است ونفسم قید می شود

بر دهانم چپلک چوپان پاکستانی

در سینه ام گلوله روسی

در نگاهم سگ آمریکایی

ومن افتاده برخاک با قلبی آویزان از چنگک قصابی

 

روزی که رستم در کابل در چاه  افتاد

جهان ما تنگ وکوچک شد

من کوچک شده ام

کوچک چون چوب کبریتی

سرم را که به سنگ می زنند آتش می گیرم

می سوزانم دست آتش افکن را

از همین رو همیشه مرا در قوتی می کنند و

در طاقچه نمناک فراموشی می گزارند

 

برادران من کوچک شده اند

برادران من آنقدر کوچک شده اند که سعی می کنند

 با پکول وقره قل قد شان را بالاتر از حدشان نشان بدهند

 

ریس جمهورما

( شما بخوانید پاچاخان که اختیاراتش دست ظاهرشاه را بسته است)

چشمان رمانتیک

مخ ریالیست

ودل ناسیونالیست دارد

 

قسمت این بوده که ریس جمهور های ما

رو به روی مردم بخندند وفرمان صادر کنند

 

مستربین با هفت دست تره کی را قتقتک می داد

تا به فرمان های هفت گانه اش بخندد

شیطان ریش های مجددی را در خواب شانه می کرد

گاو های هندی همیشه دریشی نجیب را با زبان اتو می کشیدند

لونگی ربانی همیشه با گلوله های هاوان اتو می خورد

 

ریس جمهور ما حالا

گاه با افلاطون می نشیند وفیلم چارلی چاپلین نگاه می کند

گاه با لباس خواب در کنفرانس امنیت اروپا شرکت می کند

گاه با شتر به اتحادیه عرب می رود

گاه با سر برهنه و کلاهی در دست به کاخ سفید می رود

در نیویورک دست خانم کلینتون را می فشارد و

درلوی جرگه ملاگک تسبیح را

 

معجون عجیبی است ریخته از افلاک

آمیزه یی از عسل وتریاک

که همه را معتاد کرده است

 

چقدر خنده دار است ریاست فاسد ترین دولت دنیا

ماهی از سر  گنده می شود

دولت از وزیرانش

چه کرم های چاق وچله یی که می لولند در برکه های از کثافات

کوچه های کابل وزارت خانه های سیارند

با انبوهی ا زکثافات که رفته است در قوتی های خالی کنسرو خارجی

آدمی به عشق وابسته است

همانقدر که هلمند به تریاک

ورییسان ووزیران به چوکی

دست چپ تورپیکی در دست راست قربان

در زابل

انگشتها در انگشت ها بافه های  زنجیر در قفل عشق

سارنوال با ساطور شریعت قبیله

  دو دست را از دو آرنج قطع می کند

دو پنجه قفل شده با دو آرنج خون افشان

افتاده به شکل هفت

بر دروازه سارنوالی

 

ماهی از سر گنده می شود

ودولت از دادگاه

 

قانون می گوید

هیچ چشم بادامی

ابروی پیوسته را نگاه نکند

در این جنگل

پیوند دو درخت ممنوع است

شاخه برای گل ومیوه نیست

به دسته تبر فکر کن

 

قانون می گوید

ازمری حق ندارد در حمام آهنگ بخواند:

کیلر مو بیر بار گوزل

دلربا زیبا گوزل ...

قانون می گوید جمعه خان چرا عاشق زرغونه است

وقتی که آهنگ پشتو را غلط را می خواند:

خوژی شوندی شکری نه دی سه دی

شکولی غاشیی مرغلری نه دی سه دی

 

ماهی از سر می گندد

ودولت از قانون های نا نوشته

 

ای سرزمین قانون های نانوشته

که نسل به نسل وخانه به خانه به ارث  رسیده

همراه با یک جلد قرآن که سه قران است باز نشده است

وداسی بزرگ که دست به دست می شود

برای درودن انسان

 

ای سرزمین پارادوکس های بی مانند!

با این همه جنایات نا بخشنودی در کابل

ریس جمهور در برابر دوربین ها

 مردان انتحاری را می بخشد

به سونامی زدگان تایلند کمک می فرستد

به احمدی نژاد پیش از شمارش آرا پیام تبریک می فرستد

اما هیچ وقت برای زنان وکودکان گرسنه درغارهای بامیان نان خشک نمی فرستد

 وهیچ وقت یک بوجی کهنه برای دفن استخوان های به خاک مانده بودا نمی فرستد

مردم بامیان خیابان های شان را کاهگل می کنند

در قندهارآسفلات های آمریکایی را با بمب های خانگی پاک می کنند

دولت همیشه

دالر را در واسکت انتحاری می ریزد

وتریاک را در موتر های لاری

ریس جمهور هیچ وقت فکر نمی کند که اگر به هزاره جات برف نبارد

انار قندهار سرخ نمی شود

ریس جمهور هیچ وقت فکر نمی کند که

 مین گزاری در قندهار هزاره جات را دچار قحطی نان می کند

 

انجنیر های برگشته از غرب در فکر ساختن کولرهای بزرگ هستند

کولرهای که برف های کوه بابا را به هلمند پف کند

وابرهای مزار را در قندوز بباراند

 

 انجو های دولتی مروارید ها را از جیب ابرها می دزدند

پیش از آن که صاعقه به خود آید

 باران ها را به ما می فروشند

 

چه سر زمینی بدی داریم

وقتی قحطی می شود

بارانی از دلار می بارد و

 وزیران شروع می کنند به گدی پران بازی

بلند منزل های کابل

قصر های چورپور

پر می شوند از آدم های که با سر های کل وکوچک تار می دهند

می برند وآزاد می شوند

 

چین  به دور خویش دیوار کشیده است

وما به دور قبیله های مان

ما به دور خویش چاه زده ایم

کاروان یوسف های ما چه دراز است

چاه وکاروان از پل چرخی شروع می شود

نه اکرم یاری

نه اسماعیل مبلغ

نه اسد الله سروری

هیچ کس حق ندارد از پلچرخی بیرون شود

تنها سران طالبان کلید ویژه دارند

در قفل در زنگ می زند کلید بندی

وبر لبان رییس جمهور خنده بی مانندی

 

ما به هیج جای دنیا راه نداریم

دولت هر روز سرک های تازه به سوی قندهار می کشد

دولت فکر می کند راه رسیدن به آمریکا از قندهار می گذرد

هم چنان که ملا عمر می گوید راه رسیدن به خدا از قندهار می گذرد

خدا ، بوش  وبن لادن از یک راه به مقصد می رسند

هم سفران خوبی اند آدم ها وقتی خدا می شوند

 

دولت جیب های کلان دارد

لباس بلند وگشاد با هزار جیب

ملنگی که پول هایش را زیر آستر کت هایش پنهان می کند

بی آن که عقلش برسد برای خریدن بکسک پول

دولت هر سال هنگام بررسی بودجه سالانه با کله کچل وکوچکش فکر می کند که

با این پول ها چرا نمی تواند کثافت ها را از شهر جمع کند

 

دولت مردی است با کله ی کل وکوچک که هیچ فکری از آن خطور نمی کند.

دولت وقتی کوچی ها را به بهسود می فرستد

فراموش می کند به آنها بگوید

 که بر روی دیوار های سوخته خیمه بزنند

تا آفتاب بر جنایت سیاه شان نتابد

 

ای وطن قبایل قابیلی

ای وطن که گاه بی دینی وگاه بی دولت

ای وطن که چهار دیوار خانه ات ریخته

لویه جرگه ات در خیمه بر گزار می شود

صلح جرگه ات در خیمه بر گزار می شود

نماینده ویژه پارلمانت در خیمه می نشیند

مهاجرینت که بخت شان برگشته است در خیمه می نشینند

ومهمانان خارجی ات تپه به تپه با خیمه گک هایی بر پشت

وماشه های زیر انگشت سفر می کنند

بی شک تو سرزمین کوچی ها هستی

با این همه خیمه.

 

ای کاش تو خیمه بودی

تا من میخت می شدم

نه تو خیمه نیستی

نام تو چیست؟

 

افغانستان قوچی بزرگی است که از پامیر افتاده است

رانهایش بر سفره بن لادن

استخوانهایش در دیگ مشرف

شاخهای شکسته اش  در موزیم های دنیا

وپوستش خریطه عملیات های گوناگون

 

ای قلب آسیا

ای قلب خونچکان که ترا

ازچنگک واخان به دیوار چین آویخته اند

با میخ قندهار به دیوار اسلام آباد زده اند

 

پل حیرتان برای ماهی گیری روسها ست

دروازه هرات برای پوسترهای ایرانی

 

تو به افسانه های دروغین دلبسته یی و بت های افسانه یی را تکه تکه می کنی

افسانه های دروغین تو تنها در یخچال های مغز های بسته زنده اند

قهرمانانت را یکی یکی از یخچال بیرون کن

نگاه کن به آیس کریم های شکلاتی که چگونه می ریزند بر دهانت

بردامانت

وتو می مانی که لکه هایت را با چه صابونی بشویی

 

تو را تکه تکه می کنند و بر تکه هایت نام های دیگر می گزارند

قلبت که پاره پار شد هزاره جات می شود

شاه رگهایت که پاره پاره شد شاه راه  قندهار

چهره ات که چرکین شد کابل

با دانه های گندیده وعفونت های بی شمار برگونه ها وپیشانی

با مگس های فروان بر لب ها یش

با پشه های مالاریا در بینی اش

با سالک های نشسته بر پیشانی کل اش

 

کابل در یک بند نمی گنجد

کابل بر بند بند پل چرخی می چرخد

 

کابل دختر باکره ایست در بستر ظاهرشاه

عروس باردار در دربار داوود

چشم انتظار گلوله های سرخ

بانوی اشتراکی چهار ریس جمهور کمونیست

سیاسرعصر ربانی در پایگاه عسکر های سیاف

کابل عجوزه یی است در برقع ملاعمر

کمپیری است جارو کش روسپی خانه های شهر نو

هنگامی که کرزی سخنرانی  اش را نا تمام می گذارد در خیمه صلح جرگه

 

افغانستان

دست راستت پنجشیر

به رگهای سنگهایش که گوش بگذاری صدای شیر می آید

دره یی که گل های آن عطر باروت دارد

دره که رود خانه اش ماهی های آدمخوار دارد

 

دست چپت مزار

با قمچین بریده

با بزهای افتاده به میدان واسپ های دیوانه در دشت ها

وسواران دیوانه ی تبعیدی

 

حنای دشت لیلی دست ترا رنگ نمی کند

چاه های گاز جوزجان تاریک است

ریس جمهور عاشق کثافت های کابل است

عاشق چاه های تاریک گاز

عاشق رودخانه آمو که ماهی ها را به ترمز می برد

بگذار دشت شادیان تشنه باشد

بگذار خیمه های کوچی های دشت لیلی بی برق باشد

در سرزمین غیرت مندان

زمین نیز باید باکره باشد مبادا گناهی از انسان سر بزند

بگذار افغانستان را به عقد موقت ملاعمر در آوریم تا لا اقل

این دختر باکره در دوزخ نرود

 

افغانستان!

فرزندانت پیشانی ندارند وچشم هایشان پایان سرهایشان است

بی خود کلاه ولونگی بلند نمی بندند

سر که نباشد برای جبران باید بر سر خویش کلاه گذاشت

سر که نباشد

تو را با تبر قطعه قطعه می کنند

درستون فقراتت شیر نعره می کشد

درقلبت بودا

در رگهایت انارهای پاره پاره

ودر ستون فقراتت لوله های گاز منفجر می شود

 

مسولیت تریاک های هلمند سنگین است

هلمند پر است از بیرق سرخ

مسولیت انگلستان بسیار دشوار است

وقتی دشت ها از گل های سرخ تریاک سنگین می شود

گل تریاک پرچم سرخ روسی است

در برابر چشم های آبی انگلیسی ها

 

ای وطن چقدر سبز وکبودی

با لت خوردگی های لوگر

رباب لوگر  زخمه نمی خواهد

زخم های تو هزار سال ناله خواهد کرد

 

ای وطن تو مردان بزرگ داری

مردان تو می گویند" زنده "باد افغانستان

برای این که" ده زن" بگیرند

ای وطن مردان

ای وطن بی زن

مردان تو به زنان می گویند حیوانات خانگی

در غرب حیوانات خانگی حوض آب بازی دارند

در افغانستان حیوانات خانگی غسل جنابت را

با غسل میت یکجا می کنند

زنان تو کجاهستند؟

کجا فرزند می زایند

کجا می میرند؟

 

ای کشور فاتحه زنانه

در مسجد شاه دو شمشیره

ای وطن که شاهان هزار شمشیره ات را فراموش کرده یی

دهقانان سرهای گل آفتاب گردان را می زنند

تا تخمه بفروشند

وشاهان سرهای مردمان روشن را

تا خیال شان تخت باشد

در سرزمین کوران

حکومت فیل مولاناست

گاه دم است

گاه سم است

گاه گوش

 

 

افغانستان وطن من!

کوهایت را با گیسوان چهل دختران محکم بسته ام که باد نبرد

به قیمت لاجورد وانار، قندهار وبدخشانت را سرخ رو کرده ام

جنازه ایستاده بودا را به بزرگ ترین معدن آهن دنیا گره زده ام

تا جسد های مومیایی شده را از گور ندزدند

اما بی خبر از من معدن را فروخته اند

 

ای وطن

تو را دستمال چریکی ساخته اند بر گردن عرب

یا نه دستمال سرخی بر تخت خواب تازه بن لادن

یا واستک سرخی تکه تکه بعد از انتحار!

 

تو آن زن ژنده پوشی که خانه به خانه برای لقمه نانی می گردد

وقتی به خانه می آید فرزندانش جیب هایش را می برند

دکمه هایش را می دزدند

سرمه دانی اش را می فروشند

تا خرج یک سفر لوکس به تایلند

 یا قیمت یک ویلای تازه در دبی فراهم شود

 

در کجای تو بیاویزم من

من که پری جدا شده از بالم

که در ایران

 افغانم

 لالم

در پاکستان

 الف لام  میم  دالم

ودر غرب تروریستم

نام تو در شناسامه های ما اسامه است

چقدر مهمان نوازی وقتی به مهمان پناه می دهی

نان می دهی

تخت خواب مزین به بکارت دختران  می دهی

وسر آخر نام وشناسنامه ات را به مهمانت می بخشی

 

ای حاتم قرن ها

 مهمان های تو تمامی ندارند

از شمال

 از جنوب

از شرق

 از غرب

در خانه تو مهمان می بارد.

 هر روز نام وشناس نامه ات را به یکی می بخشی

ای حاتم که دریای هلمندت را به ایران می بخشی

حال آن که لبهایت از تشنگی ترک ترک است

خط دیورندت را به پاکستان می بخشی

 تا در آن مدرسه دیوبندی بسازند

وتو را با عمامه های شان به دار آویزان کنند

جهان خاکستری است ریخته بر گرد خانه ات

وتو  حاتمی با تنور گرم

وکودکان گرسنه گریان

آه کودکانت در اردوگاه های شیخ های خلیج

آه کودکانت بر شترهای دیوانه چیغ می کشند

دخترانت در سالن های تماشا

کجاست چادری خانمت ای وطن با غیرت

کجاست بیضه یی آن قوچ

که از بلندای پامیر با شاخهایش گوش هلال را می خارید

نیمی از دختران باکره ا ت در گرو قاچاق بران اند

تا نیمی دیگر عریان شوند در سواحل شرق وغرب

اسامه در اسلام آباد است وما در نیویورک با شناس نامه اش تلاشی می شویم

 

ای وطن تکه تکه بر سفره هفتاد ودو ملت

انار قندهار بر سفره آمریکا

تریاک هلمند در قلیان انگلیسی

چپن ارزگانی بر شانه استرالیایی ها

خربوزه مزار زیرچاقوی آلمانی

 

ای وطن دوازده ساعته

شب تمامت از طالبها

روز تمامت از خارجی ها

ای سی وچهار ولایت بخشیده شده به چهل وپنج کشور

ای انگشت ششم بر پای لنگ جهان

سرت از جوراب جهان بیرون شده با چرک های زیر ناخنش

 

 

ای وطن که شعر های مولانا وواژگان ابن سینا بر تو حرام شده اند

ای وطن مرده پرست

بوعلی سینایت را در پلچرخی مهمان می کنند

که نوشته است: پزشک

گور سنایی را خراب می کنند که گفته است: دبستان

جامی را به گوانتانامو می فرستند که گفه است: دبیرستان الرحمن

ای وطن بافرهنگ که نام بردن "فرهنگ" در تو خیانت ملی است

نامت را به انگلیسی بنویس

نشانت را به انگلیسی بنویس

کلتور انگلیسی عزیز تر از فرهنگ پارسی است

 

 

ای قوچ بی زبان

ای قوچ بی شاخ

ای قوچ بی پوست

 

ای سرزمین مشترک ا قوام که سرود ملی ات می گوید:

دا دپشتونو وطن

دا دتاجیکان وطن

دا دکور دهزاره

دا د کور د وزبکان....

 

ای وطن پشتون ها

ای وطن تاجیک ها

خانه هزاره  وخانه وزبک ها در وطن پشتون ها

چه سرود ملیی داری ای سرزمین مشترک اقوام

 

ملا عمر در لیست سیاه نیست

قرار است او ریس مجلس ما باشد

تا زن ومرد را

کافر ومسلمان را

به یک چشم ببیند

نه همچون کرزی که چشمش به یک سو ودلش به سوی دیگر می پرد

 

ای سرزمین بی قانون که ریس پارلمانت قانونی است

به کل می گویند زلف علی

پارلمانی قانونی چشم ها را اندازه می گیرد

پارلمان قانونی جای آرامی است برای استراحت

تا آن زمان که دانش مندی مجازات شود

آن گاه پارلمان قانونی بیدار شود وحکم کند که گالیکه باید توبه کند

خورشید به دور پارلمان می چرخد

دولت به دور پارلمان می چرخد

قانون به دور پارلمان می چرخد

وپارلمان بر دور خودش

گا لیله سر بر خاک می گذارد و توبه می کند

اما با انگشت بر خاک می نویسد:

زمین به دور خورشید می چرخد

پارلمان به دور بی قانونی!

افغانستان از چرخش ایستاده است

اینجا پایان زمین است

از بام دنیا نپرسید

 

اوپسالا سویدن

11 تیر 1389

2010-07-03

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 8:59  توسط جعفری  | 

قسمت دهم شعر دادخواهی

اسدالله پژمان

تقدیم به آواره گان بهسود

هرنگاهش حکایتی تلخ است، او پدر را به هرسو می پالد

پای دیوار هــای ویرانــه، لای دود و غـبـــــار  می نالـد

سنگ های سیاه و پرخون را، یک به یک اینسو آنسو می راند

اشک در چشم با تن خستـه، رخت خواب پدر را می داند

دست های ظریف و کوچک شان، ناگهان حس نمود پیکر را

پس نمود با شتاب و با گریه، همچنین چند سنگ دیگر را

سرنهاد روی سینه ی پیکر، مثل مرغک صدا صدا می کرد

او که از طالعش شکایت داشت، گریه می کرد خدا خدا می کرد

بار اول نبود این کودک، روی یک نـعش زار افتـــــــــاده

سال پار روی پیـــــکر مادر، همچنین اشکبـــــــار افتــاده

( سرنوشتش همین شده دیگر، او که در ملک خویش بیگانه ست

سال ها سهم او به آتش رفت، حالا این کودک، آری! بی خانه ست

دشت آوارگی و بی مهری، سهمی از زندگی او بوده

چیزی را او که داشته باخود، درد و گرسنگی او بوده)

 

روی آن نعش می رود در خواب، ناگهان باز خواب می بیند

باز بهار می رسد از راه، لشکری با تـــناب مــی بیــــند

باز می بیند بز و گسفند است، لشکری با شتر و تفنگ است

باز می بیند او به قریه شان، آتش است، مرگ است غم جنگ است

باز نعش برادر خودرا ، مثل مادر به بر می گیرد....

ناگهان فیر می شود بر او، دخترک نیز آنجا میمیرد

+ نوشته شده در  شنبه دوم مرداد 1389ساعت 8:57  توسط جعفری  | 

وبلاگ ادبيات دادخواهي تأسيس شد. شما مي توانيد نوشته ها، داستان ها، خاطره ها، اشعار، عكس ها، فيلم كوتاه خود را -در اين موضوع- به آدرس ما ارسال نماييد.

m_jafari1377@yahoo.com

یا هم اگر می خواهید از این وبلاگ ومضامین آن دیدن کنید به این جا مراجعه  کنید:

www.dadkhahilit.blogspot.com

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 12:48  توسط جعفری  | 

 

* محمد شریف سعیدی

سبزواران
تاک تر را تیرباران، سبزه را خونفام کن
سبزواران را بگیراز ما و دوزخ نام کن

سقف را آتش بزن تا آسمان افتد به خاک
چار دیوار سیاه خانه را بی بام کن

تا شوند ـ از چشم ما ـ ماران ضحاک تو مست
پیش خرگاه سیاهت خرمن بادام کن

پای چرکین را به روی نعش خون افشان گزار
رو به روی دوربینی خنده ی آرام کن

ماه را در حوض خون دیدن تماشاییست! نیست؟
ما شه کن بر ماه در حوض و زمین را شام کن

2010-06-13
اوپسالا سویدن

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 9:3  توسط جعفری  | 

تاحال از "شعردادخواهی" سخن می گفتیم. دادستانی را از زاویه ي شعر مطرح می کردیم ولی اکنون سخن دیگری است. "ادبیات دادخواهی" موضوع کلام ماست. چرا که تنها شعر به دادخواهی نمی پردازد. داستان، طنز وساير قالب هاي ادبي نيز مي توانند به اين موضوع بپردازند. هنر درمجموع مي تواند به مسايل حقوق بشري توجه كند. پس به اين ترتيب قلمرو دادخواهي وسعت مي يابد ودر ساحات ديگر نيز مطرح مي شود. تاكنون دو داستان نيز درجمع ادبيات دادخواهي پيوسته است. اميد که نويسندگان ديگر  نیز اين موضوع را تعقيب كنند چه اين كه دادخواهي يك حق انساني است. هركس حق دارد به دفاع از ستم ديدگان بشتابد. وضعي كه در پارلمان افغانستان پيش آمد  خود سوژه ي جديدي است براي ادبيات دادخواهي. وصدها از اين گونه سوژه ها. از این مجمل یک نتیجه هم می گیریم و آن این که ادبیات دادخواهی یک امر جاری وپویاست .هیچ گاه نمی میرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 11:27  توسط جعفری  | 

شعر یک اتفاق است. اتفاقی که در زبان رخ می دهد. ناگهان و بی هیچ پیش فرض ذهنی. مثل سنگی که در آب می افتد. صدایی می کشد وخود در درون آب فرو می رود  اما از خود دایره هایی را برجا می گذارد. این دایره ها را انسان می بیند ودرک می کند. شعر نیز چنین است. یک شروع ناگهانی دارد. منطق شعر منطق ارسطویی نیست. هیچ صغرا وکبرایی ندارد. وبرهیچ استدلال و برهانی استوار نمی باشد. همه جا  وهر زمان می تابد. حتا زبان گاهی از بیان آن عاجز می شود. در این صورت اتفاقی  که در زبان واقع شود نیست بلکه یک حس به غلیان رسیده است که فرصت دریچه شدن نیافته است. مثل یک عقده است که هرچه می خواهد به رهایی برسد، مجال نمی یابد. این نوع شعر شعر بی صدا است که فقط روح های بزرگ می تواندش درک کرد. جز از طریق احساس راه دیگری هم برای درک آن وجود ندارد. باید آن قدر بزرگ شد که بتوان حس بیرون از خود را استشمام نمود. به این حساب شعر به دوگونۀ حسی وعینی تقسیم می گردد. دریک تأمل دیگر می توان گفت شعر عینی خود منشأ حسی دارد و با شعر حسی محض می پیوندد. اما حس، خود فعالیت نمی کند مگر این که محرکی از داخل یا خارج برآن فشار آورد. در چنین حالتی است که کارکرد حس آغاز می شود. باشروع چرخۀ حس ها، فعالیت های ذهنی ودماغی نیز رو به سمت درون شروع می گردد. به این ترتیب برای آغاز کار حس، می توان مبدئی را تصور کرد. این مبدأ چه درونی باشد وچه بیرونی در زمان ومکان خاصی قرار دارد. یعنی داشتن یک موقعیت برای حس، امر حیاتی است. روی این مبنا می توان نتیجه گرفت که شعر با طی کردن سلسله مراتب وجودی خود، به جایگاه آفرینش می رسد. در این جا ممکن است این پرسش به میان آید که درست است شعر ناگهان فرو می غلتد لیکن همین خود برخاسته از یک نیاز می باشد. این نیاز ممکن است در بیرون از شاعر وجود داشته باشد وممکن است ازجان شاعر منشأ گرفته باشد. به هرصورت مستلزم نوعی نیاز است. مهم این است که بدانیم این نیاز چیست؟

 در پاسخ باید گفت نیاز های آدمی بسیار است. هرچه جست وجو کنیم وسعت آن بیش تر می گردد لیکن دریک کلیت می توان به دو نوع نیاز اشاره کرد: نیاز فردی ونیاز اجتماعی. شعر در حالت نخست به تکمیل خلأ موجود در شاعر می پردازد اما در حالت دوم به خواست های اجتماعی پاسخ می دهد. رابطۀ این دو نوع نیاز با همبستگی فرد وجامعه بستگی دارد. زمانی که شاعر در همدلی با مردم زندگی کند طبعاً همنوایی نیز ایجاد می گردد اما زمانی که فرد بریده از جامعه اش بزید، دیگر علقۀ شعر وجامعه نیز گسسته می شود. به دلیل همین دو نوع رابطه، دو نوع شعر نیز شکل می گیرد؛ شعر شخصی وشعر جمعی یا به تعبیر دیگر شعر فردی وشعر اجتماعی. توسعۀ و پویایی هریک از این دو، به میزان دونوع نیاز مذکور بستگی دارد. وچیزی که نیاز ها را می سازد شرایط زمانی ومکانی است. به عنوان مثال افغانستان درشرایط سخت ودشواری قراردارد. بحران های متوالی یکی پی دیگری حادث می شوند. از بحران مشروعیت واقتدار گرفته تا بحران هویت، همه سیر صعودی خود را می پیمایند. دراین میان مهم ترین بحران، بحران منازعه برسر وجود وعدم است. هریک درپی زوال دیگری علم برمی افرازد. هرگروه تلاش می ورزد تا با نفی زندگی دیگری وانکارحقوق انسانی، حیات دایمی خود را بقا ببخشد. و این منازعه درعرصۀ سیاست شدت بیش تری دارد. کشمکش برسر تصاحب قدرت، زندگی وحقوق شهروندی بسیاری از انسان ها را به مسلخ برده است. لهذا درچنین شرایطی نیازهای اجتماعی بیش تر از نیاز های فردی شعر را به استمداد می خواند. شعرامروز از درون این بحران ها ونیاز ها سر برمی افرازد. به صداهایی که شنیده نمی شود پاسخ می دهد. چنین شعری را ما شعر دادخواهی می خوانیم. چرا که هدف آن چیزی جز رساندن انسان به حقوق آن نمی باشد. ویا لااقل کاری که این نوع شعر می تواند بکند این است که به کمک انسان هایی که مورد ستم قرار گرفته برود و در غمشریکی با آن ها فریاد بکشد. پس یکی از کارویژه های اساسی شعر دادخواهی "عدالت خواهی" آن است. شعر دادخواهی به "برابری" انسان ها تأکید می کند. تبعیض را می راند وبه "نفی طبقه" برمی خیزد. جز"تفاوت" های فطری وطبیعی هیچ تفاوتی را نمی پذیرد. در حقیقت "بازگشت به فطرت" را  ملاک انسانی شمردن امور می داند. به این صورت انسان درمحور تفکر آن قراردارد. همه چیز را در حول کعبۀ انسان معنا می دهد. به عبارت دیگر"انسانی کردن سیاست" برای آن یک اصل مسلم است. او حتا خود را به جای "مذهب" قرار می دهد. چرا که می خواهد به "خواست های درونی انسان" رسیدگی کند. به انسان آرامش ببخشد. او را از درد هایش نجات دهد وبه "سعادت" برساند. اینجاست که خود تبدیل به "هدف" می شود؛ هدف والا ومقدس. او در ظلّ همین امر "جاویدانگی" می یابد. صفت ازلی به خود می گیرد. درجایگاه الوهیت می ایستد. پیوند "فراگیر" پیدا می کنند با همه نسل های آدمی، درهرجایی که زندگی می کند. آفاق نگاه او "انسان بماهو انسان" است اگرچند "فرد" هرگز به عنوان این که یک انسان است فراموش نمی گردد. "مردم" به خاطر این که صدای جمعیِ انسان است در مرکز دید او قرار می گیرد. شعر دادخواهی اگر حقی را طلبد می کند به این عنوان است که حق  انسان است چه در شکل جمع باشد یا یک فرد. پس رابطۀ خود را با اجتماع نیز مانند یک فرد حفظ می کند. و از این طریق بحرانی را که شعر امروز گرفتار آن است تقلیل می دهد. "بحران مخاطب" که امروزه مشکل جدی میان شعر وجامعه  است ازطریق شعر دادخواهی کاهش می یابد. شعر دادخواهی این رابطه را که سال هاست گسسته باردیگر ترمیم می نماید. یک همدلی جدید میان شعر ومردم ایجاد می کند. زیرا مبنای رفتار او را خواست ها ونیاز های آدمی تشکیل می دهند. و از آن جایی که انسان های مورد ستم قرارگرفته هیچ گاه از "وضع موجود" راضی نیستند، شعر دادخواهی نیز بروضع موجود "معترض" است. اعتراض مبنای احساسی آن را می سازد. برای او وضع موجود هرگز قانع کننده نیست. از این لحاظ به دنبال "تغییر جهان" است. در پی نظام مطلوب می گردد. نظامی که عدالت در آن جا حکومت نماید. انسان ها به حقوق خود رسیده باشند. به همین سبب بر کارگزاران سیاسی فشار می آورد تا "نظام عادلانه" ای را بنا نمایند و زمینۀ حیات مطلوب فراهم آورند. شعردادخواهی به این شکل می خواهد سیاست را مدیریت نماید نه آن که خود به پیروی از سیاست به درون دربار بخزد. به مدح شاهان و وزیران بپردازد. یا از لب  وچشم یار جام  می وساغر پرکند. او به دنبال "واقعیت های زندۀ اجتماعی" می رود. با یکی کردن "ذهن" و"عین" در صدد برانداختن بنیان ستم وستمگری است. چه ستم در گوشه ای از افغانستان مثل دهراود، قندهار، هلمند، هرات، کنده پشت، یکاولنگ، بهسود وقندز اتفاق افتاده باشد یا در عراق، فلسطین، بوسنی، پاکستان، قرغیزستان و یا هم در هیروشیما.چه در پارلمان وچه درکوچه وبازار، فرقی نمی کند. انسان انسان است چه این جا، چه آن جا. چه در این زمان چه در زمان دیگر. وقتی زندگی در خطر قرار می گیرد، شعر باید دستش را بلند کند. نگذارد صدایی از جهان برافتد. وظیفه انسانی شعر به او اجازه نمی دهد انسانی را در قید جلاد رها کند. وظیفۀ دیگری هم شعر دارد و آن "بیان واقعیت های تاریخی" است. همان گونه که انسان "مسوول تاریخ" است، شعر نیز "مسوول" است. چون "زبان تاریخ" است. این مسوولیت ایجاب می کند که واقعیت های تاریخی ر ا گزارش کند. اگرچند گزارش گری وظیفه شعر نیست ولی "تاریخی گری" در نهاد او نهفته است. هیچ گاه نمی تواند نهاد خود را کتمان نماید. واقعیت ها را به زبان خاص بازگو می کند. به خاطر همین رفتار هاست که از انواع دیگر شعر جدا می شود وراه خود را می گیرد.

نتیجه این که شعر دادخواهی برخاسته از یک "نیاز اجتماعی" است. وچون"منشأ  اجتماعی" دارد "انسان" برای او مهم می شود. فرق نمی کند انسان قندهاری باشد یا قندزی، شمالی باشد یا بهسودی، انسان افغانی باشد یا عراقی، انسان جاپانی باشد یا کشمیری. به "هرجای جهان" سر می زند. هرجا صدای مظلومی را می شنود قد راست می کند. به "دادخواهی" می پرازد. برعاملان سیاست "فشار" می آورد تا "انسانی" بیندیشند نه سیاسی. علیه وضع موجود "قیام" می کند. "وضع مطلوب" را می طلبد. برای رسیدن به این منظور "خواهان تغییر" در نظام سیاسی است. "واقعیت های موجود" را "هدف" قرار می دهد. "ذهن" و"عین" را کنار هم می آورد تا "تاریخ جدید" بنا نماید. به این صورت خود در جایگاه برتری می ایستد. و به جای "مذهب" از"دریچۀ دین" از "انسانِ برابر" صحبت می کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 10:3  توسط جعفری  | 

  • غصه دار بهسود است

علی مدد رضوانی

غصه دار بهسود است، نو بهار امسالم

بی قرار بهسود است، نوبهار امسالم

قتل عام سبزه ها، لاله های له شده

داغدار بهسود است نوبهار امسالم

باغ ها شده غارت، فرصت تماشا نیست

اشکبار بهسود است، نوبهار امسالم

باز جنگ و فاجعه، قریه درسکوت مرگ

سوگوار بهسود است، نوبهار امسالم

مثل من که بی خیال، مثل تو که خون به دل

شرمسار بهسود است، نوبهار امسالم

  • محمد سرور رجایی

کتیبه رنج

 اندوهت، آهن گداخته یی است برجانم

ونامت

ماهی آن چنان روشن

که پلنگان ذهنم را مست می کند

و گندم زار کلماتم را بارور.

کتیبه هزار ساله رنج، بهسود!

مامن ستیزندگان زمان

سر زمین رود خانه های بی خانمان

کوه هایت

پشته هایی از کشته های اجداد من است

وکتل هایت

درنگی برحنجره ی تاول زده ای تاریخ.

بهسود!

شهادت ناگزیر

پناهگاه خاک های سرخ

سنگ های سیاه

وزمستان سفید

تو ملک سلیمانی

هم نوا با باد

با دره های چون غصه های بلقیس.

بگذار سر زوران روزگار

روباه های سیاه شان را

برسر بپیچند

رنگ آمیزی بهار را اهانت کنند

مساحت بکر آغوشت

جایگاه ابدی من خواهد بود.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 13:16  توسط جعفری  | 

 

 تذکر: چند شعر زیر را شاعر عزیز زبیر هجران به آدرس "شعر داد خواهی" فرستاده. شما در این سروده ها برداشت های متفاوت از یک مساله را می بینید.

  • چند شعر از زبير هجران

                         (به روح آواره گانی که با من هم سرنوشت اند...)

برگ مهاجر


مثل خاکستر سیگار به دور ات انداخت
زندگی از لب یک چشمه به گور ات انداخت
زندگی بال و پرت کند بدون حرفی
بعد در چاه پر از وهم به زور ات انداخت
نیست در رود دگر جای تو ماهی! بس کن
آب دیدی که چسان دردل تور ات انداخت
از سر شاخه ات ای برگ مهاجر دیشب
دست تقدیر گرفت و به تنور ات انداخت
چقدر زنده به گوری چقدر تنهایی
زندگی از لب یک چشمه به گور ات انداخت

آسمان خوست

آرزوهایش سترون ، لحظه هایش لاوبالی
می چکد ازپنجه هایش خون غربت روی قالی
سینه اش لبریز غم ها پلک هایش رو به بالا
چشم هایش قوغ ، آتش ، دست هایش سرد ، خالی
دل شکسته ، پر شکسته- کفتر امید هایش
می تپد دنبال چیزی هر نفس در این حوالی
------
آسمان "خوست" ! امشب یک کرت او را نظر کن
مثل ماهی های عاشق می تپد مابین جالی
می تپد جان می کند اما تو با لبخند تلخی
میروی از پیش رویش با خیال بی خیالی

شمالي

مرا دی تیت و پاشان کرده رفتی
سراپا در غم جان کرده رفتی
تن ام را با جنوب چشم هایت
شمالی گفته ویران کرده رفتی
تاك شمالي
برایت یک نفر صد گونه سر داد
تن اش را شاخه کرد دست تبر داد
و لی چشم ترورست سیاه ات
او را تاک شمالی گفته در داد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 10:20  توسط جعفری  | 

* محمد عرفانی

همگانی

مثلث بوده باشم یا دایره

چار ضلعی باشم یا ذو ذنقه

چه فرقی می کند؟

من که جهات خود را از دست داده ام

من که به بی سویی رفته ام از هیچ سر به در آورده ام

چه فرقی می کند

اینجا باشم یا در نیویورک

یا در هر کجای دیگری که تفریح گاه های عمومی اش به آسانی لوازم معیشت آدم را فراهم می کند

آن جا که کلب های شبانه

برای لحظه ای از تپش قلب ام دفاع می کند

از حرکت خون در شریان هایم دفاع می کند

از میل بقای من دفاع می کند

از من دفاع می کند در برابر آن ها که دیده گان ام را سانسور می کنند

و ازمن دفاع می کند در برابر آن ها که بخواهند

گونه های بوسه خواهم را به ریش و پشم بپوشانند

آن جا که برای لحظاتی

                  از من دفاع می کند که "هستم"

 

چه تفاوت می کند اگر فوران خون ام در کابل

 گروهی را به هیجان آورد        تخیل کودکی را بارور کند

یا اینجا در قم

دانه دانه اشک هایم را نخ کنند و از آن

تسبیحی بسازند برای سرانگشتان آقایی وجلالت آیاتی چند؟

 

چه فرقی می کند اینجا یا آنجا؟

چه فرقی می کند پایین یا بالا؟

چه فرقی می کند راست یا چپ؟

چه فرقی می کند بهشت یا دوزخ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 13:35  توسط جعفری  | 

* روح الله بهرامیان

 

تقدیم به بی خانمان شدگان ولسوالی بهسود

دخترک

سنگها را گذاشت پهلوی هم، گورنه، خانه  ای بنا می کرد

خاطرش خسته بود با آنهم فکر بنیاد خانه را میکرد

سرپناه دگر نداشت ،بله ،قریه از آن دیگران شده بود

کشته بودند خاندانش را، روی گور پدر دعا می کرد

سنگها روی هم نمی ماندند،سنگهای سیاه بی رو بود

دخترک بازهم عرق می ریخت باز هم سنگ جا بجا میکرد

گورستان مکان خوبی نیست- دور از قریه خوب می فهمید-

زحمتی را که میکشد عبث است به عبث نیز اعتنا میکرد

گریه آب وگیاه نانش بود چارسو ترس وبیم تنهایی

خانه هم آرزوی بیش نبود،دخترک خانه از کجا می کرد؟

تشنه خون جان خود شده بود به دلش گشت بعد از این باید

با همین زندگی ی بی مقصد روی بر خاک اکتفا میکرد

زیر خورشید گرم تابستان داشت جان می سپرد اما نه

تاکه جان داشت سنگ بازی کرد دهن چند قبروامیکرد

آخر اینجا تمام قبرستان مرده ها اهل بیت او بودند

او بجز این دگر نمی دانست طلب مرگ از خدا می کرد

قبر ها جمله یک رقم بودند، عاقبت قبر مادر اش را یافت

سنگ آخر به روی سینه نهاد مادرش را صدا صدا میکرد

خودسوزی

کسی آتش گرفت و بودنش را رو به جنگل زد ...

و آتش با تمام  دخترک آن سو ... به جنگل زد

میان  خرمنی از شعله  های سرکش و عاصی

میان هاله ی فریاد چون  آهو به جنگل زد

کبوتر های وحشی آسمان را آشیان کردند

به قصد مرگ و خود سوزی گل شبو به جنگل زد

فغان برخواست از هرسو فرو میخورد جنگل را

نشد آتش نشد خاموش اگر آمو به جنگل زد

گناه دختر معصوم .. نه او خود سرا پا سوخت

و آتش نیز نامردانه  بعد از او به جنگل زد

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 10:13  توسط جعفری  | 

تذکر: تشکر از همه عزیزانی که شعر های دادخواهی شان را برای ما فرستادند. باز منتظر بارانیم. باید در نظر داشت که در شعر دادخواهی انسان بماهو انسان مدنظر است.

* هادي هزاره

سرنوشت ما 

عبدالرحمن
حالی قره قل سر می‏کند
به جای قروت
عصرها می‏نشیند پای تلویزیون
شراب می‏نوشد

سرنوشت ما
آیا چیز دیگری خواهد بود

۱۳۸۹/۳/۲۹

* مژگان ساغر

شهر رنجيده

تصویرشام های پر از دود می شوم
وقت شکست مردم مردود می شوم
یا من صدای ناله از اطراف قلعه ی
از شهر رنجدیده بهسود می شوم

بهسود
ناله ها فریــــــاد هایم گُم شده
معنی هر واژه سر درگُم شده
نیست از عشق وسرافرازی خبر
تا ریس خلـــــــــق نا مُردم شده
تا کــــــــجا ها خون ما را ریختند
سر بـــُــریــــدن قسمت بیگم شده
کابل و بهسود را یادت مبــــــــر
وانگهی! بنگر چه اندر قــُم شده
آنزمان ازخاطرتان طرد شد ؟
میخ بر سر یا که اندر سـُم شده
قاضی خوش طالع شهرم را نگر
خود نظارت گر به پای خُم شده
در بهشت دامنـــــــت گل کاشتم
سبز شد دیدم همش گنـــُدم شده
2010/05/26


 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 12:50  توسط جعفری  | 

"شعر وداد خواهی انسانی" عنوان محفلی است که  در کابل برگزار می گردد. هدف از آن انعکاس رنج های انسان معاصردر ادبیات است. ما به دنبال آن هستیم تا رنج هایی را که هرگز به صدا درنیامده اند صدا بدهیم. می خواهیم به هزاران انسانی که در رنج و  ستم می میرند سرپناهی از صداو سرود بسازیم. در این محفل  انسان و رنج های آن در ادبیات معاصر بررسی خواهد شد. چون فکر می کنیم انسانیت درخطر افتاده و ما ناچاریم برای رفع تهدید فریاد بکشیم. شما هم می توانید صدای تان را بلند کنید. یک فرصت دیگر در  اختیار دارید تا با ما همصدا شوید و به اصطلاح افغانی غم شریک ما گردید. شعرهای تان را به ادرس ما بفرستید. وما صدای شما را به گوش دیگران خواهیم رساند.

سخنرانان و موضوعات برنامه بعدا به اطلاع شما خواهد رسید.

آدرس ایمل:

M_jafari1377@yahoo.com

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 10:44  توسط جعفری  | 

(قسمت سوم)

شماری از شعرهای رسیده برای" اطلاعیه شعر دادخواهی" راخواندید. اینک بخش سوم شعر های داد خواهی را می خوانید.

*      روح الله روحاني

بابه ی باید از این قوم ...

قريه دم کرده غروب است هوا طوفانی
چشم ها منتظر آمدن بارانی
خانه ها سوخته، اندوه پر از بهسود است
اين همان سنت و رسمي است تمام اوغاني
پيكر ماه كه بر شانه ي بابا مانده است
كركسان در ده بالا همه در ميهماني
خالق افتاده و چشمان تر اش مي پرسد
كي به پايان برسد اين همه بي ساماني!
مادرم گم شده در اشك شبيه باران
هیچ مادر نشود چون تو خدا یا! آنی
گل پژمرده و گلدان شکسته تابوت
چه ببوید و چه بوسد! نه لب و پیشانی

چشمه و کوزه خبر دار شده گل چهره
پیچه و سرمه و یک چادر تابستانی
آب می ریزد و آهسته برو می خواند
دختران جمع شده با کف و دف همخوانی
تلفن زنگ زده کوزه شکسته ، چشمه
حسرت ماه بدل در غم بی پایانی
شب دو مادر، دو هم آغوش دو قبر
چشم ها منتظر آمدن بارانی
آسمان تاب نیاورد و آه اش پیچید
مخته ی مادر و این هم چه شب بارانی

بابه اي بايد از اين قوم بپا خيزد باز
كه به پايان رسد اين بي سر و بي ساماني

 

*      علي  فیاضی

سرزمین ماه وستاره

بهسود قلب و جان هزاران هزاره است
بهسود سر زمین ماه و ستاره است
بهسود نام توست که نام هزاره است
بهسود زخم تو برون از شماره است

بهسود لاله های تو در خون طپیده است
بهسود ز ظلم کوردلان چاک و پاره است
بهسود، چکمه های کثیف گراز ها
روی حریر قلب تو ملزوم چاره است
ولگرد های دشت و بیابان و دره ها
معلوم نیست زاد کدام پتیاره است
در سر خیال قبضه ی بهسود می پرود
غافل که آنجا بیشهَ شیران هزاره است
ای ملت غیور زچی معطل نشسته اید؟
بهر دفاع حاجت هیچ استخاره است؟
این ظلم را به همت هم ریشه کن کنید
با انسجام خویش، این راه چاره است

 

*      بنیاد امید

من می گیریم

 

من می گیریم

مثل عبور سکوت

از پشت قرن ها

                  با دیدگان تر شدۀ دموکراسی؛

پژواک بدویت

درگام های اشتری

که از اقیانوس منجمد می گذرد

اشک های مرا آب می زند

غژدی؛

کابوس خواب های کودکی ام

تکرار می شود          درمن

من می گیریم

نقش کفش های کهنه  

بالامی آید

 در گردباد سیاه

بیرق های سفید

روی کوهان شتری سبز می شود

تاشاه شاه بماند و

                  غلام، غلام

و من می گیریم....

8 / 3 / 1389.خ – غزنی

 

*     يوسف علي رضايي

سرزمین  خسته

این "خیل" تیره روز خیالی گذشته است

این پهن پای مرده که مالی گذشته است

این سر زمین خسته که مغضوب آسمان

گردیده خشک وترد دوسالی گذشته است

این قوم بد بیار این بار خفته تر

در دام فتنه ی زحوالی گذشته است

ذهن اسیر شان که گرفتار وهم هاست

بازیچه ی بدست روالی گذشته است

از سند تا به صخره ی بابا قدم نهند

این مردگی بسان زوالی گذشته است

این ها چرا بجای زاین خاک بند نیست

کوچی گری وکوچ مقالی گذشته است

فرسوده باوری که شده بار "خیل" شان

این تلخ لهجه ی که سوالی گذشته است

ای سروران قوم بیابید قوم خویش

این ننگ گشنگی پی کالی گذشته است

ننگ ابدی

گویند که می آیند مردان پتو بر دوش

در خیمه ی پوسیده با خانم نازک پوش  

در کوچه ی از تردید ابهام به هم مانند

در پیچ وخم تاریخ ننگ ابد ی بر دوش

این شهر چه دم کرده در دام هوای بد

هر زنده که می بینی کم بود نفس بر دوش 

هر پیله که می بندد این دایره دور خویش

باچرخش هر بارش صد بار شود مخدوش 

خوردند ونیفزودند یک تار به تنبوری

آوازکه لو لیده تاری که شده خاموش

این قصه ی ننگ آلود تصویر زمان ماست

افسون دلار ومست؛ مردان تبرزین دوش

اساس صلح

 ویکباری دیگر مردان از جنس عرقچین سر

پتو بر دوش

 ولنگی های رنگارنگ

پوپر هادرون خیمه ی با پود از ارشاد

برای ما اساس صلح بافیدند                                                    

دموکراسی رمید از بس شتر یاغی گری می کرد

واکنون ساربان در جرگه

  در عشق همان یاغی دوصد بیت غزل

شش مثنوی بر وزن

تفعیل وتفاعل را نمود اجرا.

**

بیا این جا پلاتینجا

واز نو محتوای فلسفی

از دین نما احیا.

تو ای سر باز آهن پوش دوران پسا پس رفت

که افیون می خورد عقل مدرن تو

دلیل این همه سودا گری

در کول تو هر گز نمی گنجد

مواظب باش پوتین را.

*      هاشم شاهرش

مادرم

بهسود را دار می زنند

ومرا که دستانم

                در هلمند می موید

وانگشتانم اینجا

 تسبیح می گردانند

رییس جمهور به فاتحه ای نشسته

        برای من

مادرم اما می گرید

مثل هلمند

لای موهایش / در بهسود


*      علی شریفی

 

خاکستر

 

خشکیده درخت ها

لبالب

 این جا آتش است

وآفتاب/    هرروز

از خاکستر می خیزد بیرون

مریم نفس می شمارد

در خاک

با چشمان آغشته به ستارگان مرده

نگران زخمان سوختۀ  بهسود

لبالب خشکیده

درخت ها

۸۹/۳/۱۵

 

*       محمد جاوید

قفل شکسته

 

کنار هر دروازه

قفل شکسته ای است

پنجره ها

در ازدهام سکوت /  روزنه ای را می پالند

آواره  / مثل  مرگ پروانه ها

شهر  لبریز تبر

وخیابان اما

آرام/        دریخن مردگان دفن می شود

کبوتران راه آسمان را می جویند

در گردبادی که

بر قفل شکستۀ دروازه ای نشسته است.

 

*     فتح الدین "فایق" حصارنایی

آخ "سلمان" بیرار !

پس ازتو آشنا برزند گی بدرود خواهم گفتآخ "سلمان" بیرار !

پس ازتو آشنا برزند گی بدرود خواهم گفت

واین بدرودرا درکلبه غم زود خواهم گفت

 اگر پایم رسید آنجا که باتو همنوابودم

من این نفرین مرگت را  کنار رود خواهم گفت

ولی یارا!

چه سازم تارسیدن برکنار رود زین ساحل ؟

  هنوز فرسنگها راهست ومن اینجا ....!

        ولی درداوری تاریخ !!

همین  نفرین را برصاحبش نمرود خواهم گفت !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 12:26  توسط جعفری  | 

در پي انتشار "اطلاعيۀ شعر داد خواهي"، شمار زيادي از شاعران ونويسندگان از آن استقبال نمودند. هرکس به نحوي خود را سهيم ماجرا اعلام کردند. يکي با ابراز تشکر، يکي با تشويق به پيگيري وادامۀ اين کار ويکي هم با نوشته هاي احساسي و ديگري با شعر وسرود. هرفرد به توان خود دين ميهني خويش را ادا نمودند. آناني که نتوانستند يا فرصت نوشتن نيافتند حضوري وشفاهي از موضوع، استقبال به عمل آوردند؛ چرا که اين عمل يک عمل انساني است. به هيچ قوم وگروه وطيف سياسي، لساني وقومي اختصاص ندارد. اگر "شعر داد خواهي" از نقطۀ مشخصي تجلي مي کند به اين معنا نيست که شروع و انجامش نيز همانجا بوده باشد. شعر داد خواهي در حقيقت بازخواستِ دادِ همۀ مظلوماني است که در هر نقطه اي از اين جغرافياي ستم مورد شکنجه،تجاوز وتعدي قرار مي گيرند. شعر داد خواهي هيچ گاه در سرزمين مشخصي محدود نمي ماند. پابند هيچ زماني نيست. وقتي انساني در تاريخ شکنجه مي شود، شعر داد خواهي به فرياد در مي آيد. وقتي منصوري به جرم انا الحق گفتن به دار مي رود، شعر داد خواهي ريسمان را ازدست وبازوي خود مي گسلد. هنگامي که هزاران فلسطيني به جرم حق خواهي زير بمباردمان قرار مي گيرند، شعر داد خواهي چيغ مي کشد. هنگامي که در "بوسني" هزاران فرد قرباني جور وتظلم مي گردد، شعر داد خواهي سراز آستين بيرون مي کند. همچنان وقتي درهيروشيما هزاران انسان بدون صدا ودر سکوتِ جلي، جان شان را از دست مي دهند، شعر داد خواهي از ميان خاکسترِ جور سربرمي کشد.
بنابراين شعر داد خواهي نه زمان مي شناسد ونه مکان. محور تفکر آن "انسان" است. حق خواهي وظلم ستيزي جوهر اساسي آن را تشکيل مي دهد. جز اين، هيچ مرزي را نمي شناسد. نه در زمين سوختۀ بهسود وشمالي باقي مي ماند ونه در تپه هاي "دهراورد" سر بر بستر فرو مي برد. هلمند، قندز، کنده پشت، يکاولنگ، پل چرخي، افشار و... همه محمل آفرين شعر دادخواهي اند. هرجايي که سنگي برشيشه اي بيفتد، صداي شعر داد خواهي بلند مي شود.
شعر جز اين چه کار ي مي تواند انجام دهد؟ امروزه شعر تنها مدافع قربانياني است که از صداي شان محروم گرديده اند. شعر امروز شعر مي وساقي وساغر نيست. شعر نوشابه والکول نيست. شعر واقعي امروز بازتاب واقعيت هاي موجود است. واکنشي است در برابر تازيانه هاي ستم. عکس العملي است که در پشتيباني انسان به وجود مي آيد. به بيان ديگر وسيله اي است که مي تواند جلو خون، تفنگ وگلوله را بگيرد. و اگر نتواند صداي گلوله اي را خاموش سازد، آن قدر صداي خود را فرا مي کشد تا جز او صدايي به گوش تاريخ طنين نيفگند. پس شعر داد خواهي يک "وسيله" نيز هست. وسيله اي که تنها مظلومان به آن استمساک مي جويند.
از اين که بگذريم شعر داد خواهي در شرايط جديد يک نياز است. يک نيازي که از يک سو به خواست عدالت خواهان جهان پاسخ مي دهد و از سوي ديگر به "سرانجام جهان" مي انديشد. به دنبال هدف غايي جهان حرکت مي کند. خواستار "تحول در نظام اجتماعي" است. نظامي که از قسط محروم مانده است. شعر داد خواهي مي خواهد بار ديگر جهان را بر استوانه هاي اصلي خودش تماشا کند. بناءاً شعر داد خواهي "تحول خواه" نيز مي باشد. بر"تغيير اساسي" فکر مي کند. تغييري که هم در انديشه واقع مي شود وهم در ساختار اجتماعي، سياسي وفرهنگي رخ مي دهد. شعردادخواهي مي خواهد، نظام کنوني- که بر قبيله گرايي، قو م گرايي، لسان پرستي، چادر نشيني، عقل ستيزي، استوار مي باشد، - از قدرت برافتد وجهان از خطر وتهديد بيرون رفته به يک محيط امن تبديل گردد.از اين رو شعر دادخواهي هميشه بروضع موجود "معترض" است. برهرچه "هست" فرياد مي زند. به اين طريق ميان" ادبيات" و"تاريخ" ايجاد رابطه مي کند. "ذهن" را دور مي ريزد و"عين" ها را وارد قلمرو ذهن مي گرداند. پس "حقيقتي" فراي "واقعيت" خارجي قايل نمي باشد. به همين خاطر خود را يک "تاريخ" معرفي مي کند. در عين اين که از "سياست" مي گريزد سياست را مديريت مي کند. البته ادبيات را نيز فراموش نمي کند. در صدد است تا ادبيات را از آلودگي هاي زيستي دور نگه دارد. زيبايي را- که جزء ذات هنرو ادبيات است- بارديگر از حايشه به اجتماع ببرد تا همه بتوانند زيبا زندگي کنند.
در يک کلام شعر داد خواهي تنهاصدايي نيست که از نقطۀ خاص شروع گرديده ودر همانجا ختم شود. بلکه فريادي است که برفراز زمان ومکان مي ايستد. از جغرافيان بزرگ جهان، به دگرگوني جهان مي انديشد.

***

تذکر: با سپاس از دوستانی که شعر های دادخواهی شان را برای ما فرستادند. وبا پوزش از عزیزانی که هنوز آثار شان در این وبلاگ گذاشته نشده است. در فرصت کوتاه دیگر آثار این عزیزان را در وبلاگ صدای سوخته خواهید خواند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 11:17  توسط جعفری  | 

(به پرندگان آوارۀ بهسود)

  • محمودجعفری

سلام آقای رییس جمهور!

من از سرک های برهنه آمده ام

دستانم طعم تلخ  گیسوان مریم دارد

همین دیشب

پیش از این که سکه ای به دستش بیفتد

آخرین نگاهش به سطل های زباله افتاد

من ازنیم شهر سوخته می آیم

آن جا که پرندگان

روی چراغ های خاموش

به خواب می روند

من فراموش کردم بگویم

آن جا کجاست؟

ساعت چند؟

دنیا چه رنگی دارد؟

دیوار ها چقدر آسمان را بالا می کشند؟

سلام آقای رییس جمهور!

من از درۀ خیبر آمده ام

هزار دریچه در دستانم سبزشده اند

ناخن هایم لالایی می خوانند

      برای مردگان "کنده پشت"

این جا فصل انار های رسیده است

گوسفندان بره های مرده می زایند

"هامون"

عطرسیب "هریرود" آورده است

همسایۀ بالا

موزه اش را می شوید

ما از زمین مان دور شده ایم

زیر پای ما

        دود بالا می دود

فردا که علف بدمد

بیرق های سیاه

                                   از گور های ما سبز خواهند شد

"شاهگل" درساحل ماهِ شکستۀ "هلمند"

                  نشسته

کوزه اش را می شوید

با اشک های آواره که از "بهسود" آورده است

ناودان های "دایمرداد" سلام می گوید

آقای رییس جمهور!

سلام!

من با تازیانه های خسته  

                از برو دوش مان،

زمین را می کاوم

کجا دفن کنم خود را؟

آتش آورید

 آتش!

من روی درختان سوختۀ نارنج

پیراهن دموکراسی را

باد می دهم

آسمان را چادر بکشید

ستارگان به شب حنای  مردۀ ماه می آیند

سهم ما تنها کاسۀ چوبین است که

گلوله در خون تر می شود

من دستانم را می شویم

تا آرنج

زباله های حقوق بشر را

در زیارتگاه قرآن دفن کنید

تا امنیت سربازان ناتو

در خطر نیفتد

پیشنهاد می کنم

                "آیین دوست یابی" را

با" بیم 52 "به قریه ها ببرید

"دهراوود" هنوز صدا می کند:

همبستگی ملی کجاست؟

"اتن" برگزار است

وهمه چیز پا برجا

خاطر تان جمع

آقای رییس جمهور!

"یونایتد پرس" گزارش داده است:

"اوباما

امشب راحت خوابیده است

شما تشویش نداشته باشید."

سفارش کرده ام

با استخوان های ما

                اسفند دود کنند

مبادا کودکان خانم "کلینتون"

حسد شوند

از "اندر "

صدای هیچ الفبایی برنخواهد خواست؛

جهان برگهوارۀ غزنین ایستاده

                  لالایی می خواند

دستان ما پر است از عروسک های باطل

ما در آخور اسپ های مان زغال ریخته ایم

واز یال الاغ ها مان

افسانۀ رستم واسفندیار بافته ایم

 شتربانان با پشته های هیزم آمده اند

سنگ گور های ما را اندازه می گیرند

      با چهل وهفت تکه سان سفید

وقتی قندهار انتحار می شود

پیاله

در پیاله ای

نوشیده می شویم

جهان عرق می کند

و مانوشیده می شویم

به سرسلامتی عساکر ناتو!

"عمه سنگری"

گیسوان سپید "ملالی" را شانه می کند

چشمانم بار آورده است اینک

آقای رییس جمهور!

ناخن هایم

                 خال/    خال

سیاه می شوند

می سوزد هلمند جانم

قندهار چشمانم

                به سفیدی می رود

هیچ روزنه ای

دیگر با من نیست

خطوطی که هردم

همدیگر را می درند

                در دستانم

تعبیر فالی است که روزی  مادر پیرم

 از سرک کاهگلی بامیان خوانده بود

من دیگر پیر شده ام

هیچ روزنه ای درمن نیست

دستان کودکانم را

از "دایمرداد" و"سیاهسنگ" گرفته با خود می برم

افغانستان باشد اینجا

کابل باشد این جا

هری وبلخ باشد این جا

بامیان باشد این جا

من کودکانم را با خود می برم

دستانم را باخود می برم

آدرس دریاها را

 از تاول پاهایم بپرس!

چشمانم را رو به آفتاب بگذار

          جسدم را روی شانۀ مریم

با افغانستان غسل دهید مرا

من از گندیدگی آسمان خوشم می آید

شتربانان فلاخن

                                به باغ می افگنند

تا هیچ آوازی پرنده نشود

من کودکانم را با خود می برم

دستانم را باخود می برم

قلبم را این جا می گذارم

پیش شما

آقای رییس جمهور!

ملحفه ای بربازوانم بیفگنید

گردبادی سخت در راه است

واستکت وکلاهم مال پالیزبانان

تا شتر هاکه می گذرند

هندوستان نیندیشند

من تنها کودکانم را می برم

                باخود

قلبم با شد این جا

پیش شما

 آقای رییس جمهور !

5/3 /1389- کابل

+ نوشته شده در  جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 11:58  توسط جعفری  | 

 

·        محمد شريف سعيدي

(به مردم وسرزمین سوخته بهسود که قربانی وحشت کوچی ها بوده اند!)

گرگ کشمیر

 

کسوف بود که خورشید خسته جیغ کشید

و خون جاریی ما سر از آن ستیغ کشید 

چه کس ز روزنه تنگ خانه ماشه چکاند

که لاله  داغ شد از زهر ثرب وچیغ کشید 

دهان "خالق" را پاره کرد با زنجیر

وچشم نرگس را با زبان تیغ کشید 

بهار فرصت غوغای "گرگ کشمیر" است

دل غزال مرا گرگ ـ ای دریغ ـ کشید 

چه کس به قریه بر افروخت آتشی آنسان

که دود بر سر خورشید، شال ِمیغ کشید 

زمانه دست تو را بست  با طناب از پشت

ستم به دور تو دیوار های ریغ کشید 

به رغم حنجره پاره پاره قربان

توان به گوش ستم نعره بلیغ کشید

·         روح الله محمدی

غروب دهکده

غروب ِ دهکده تان قصه ی دگر دارد

مگر ز مرگ شما نیز او خبر دارد

غروب ِ دهکده تان سایه اش سیاهی است

گمان کنم که شروع همان تباهی است

**

چرا غروب در اینجا سیاه و سوزان است؟

چرا صدای خنده در اینجا شبیه گریان است؟

چرا لباس عروسان سیاه و سوخته اند؟

چرا سیاه برا شان لباس دوخته اند؟

مگر عروس در اینجا سفید پوش نبود؟

مگر عروسی تان شاد و جنب و جوش نبود؟

**

چرا تکیده زنی خاک می زند بر سر؟

چرا فشرده چنان سخت کودکش در بر؟

چرا صدای فغانش نکرده بیدارش؟

گمان من که اجل آمده به دیدارش

کنار زانوی وی دیگرش هراسان است

مگر ز بوی یتیمی خویش گریان است؟

**

سکوت تلخ در اینجا شبیه زنجیر است

فضای دهکده پر درد و خیلی دلگیر است

فروغ زندگی اینجا غریب و کمرنگ است

صدای دهکده کوتاه و سرد و بی رنگ است

هجوم کرده کسان ِ قبیله ی وحشت

که پی کنند در اینجا طویله ی وحشت

به سر هوای چرای سرای را کرده

و قصد خانه و خانه خدای را کرده

خدای رحم کناد، تیر شان به سنگ خورد

و ننگ نامه ی شان باز مُهر ننگ خورد

·        هادي ميران

عزا باریده 

عزا باریده غژدی غژدی در دشت و حوالی ات

کنار مرگ  خود آواره  میرقصند اهالی ات

هجوم  باد وحشی  شعله زد بر گیسوی سبزت

قیامت  میوزد ازقریه های سرد و خالی ات 

شهید زخمسالیهای سرخ  سرنوشت من

ببین  پلک خدا هم ترنشد درزخمسالی ات 

سیاه موی قشنگم  بهسود آتش نگارمن

تودرخون می تپی ومرگ اما برجلالی ات 

تودرخون می تپی اما کسی درباغسارمرگ  

به چانه می نشیند برسرچشم غزالی ات

·        محمود حكيمي

صدای عزراییل


نیم شبان است وکرختی چیره برتن ام
حدقه ها بیتاب میشوند
وقتی تمام تصویر آتش است
من از فیس بوک ضجه های زن حامله را می شنوم
ودرد آورترین فریاد های که به کوه برخورده
چه میدانم
سنگ های بهسود
خاصیت کوچی گرفته اند
هیچ پناهی نیست
حتا فرهاد های نازاده را
قمار تلخی درجریان است
زندگی دهاتی مردی را
که فقط به خدا وخوانواده اش می اندیشد
دراین سرزمین آیا
فقط صدای عزراییل می پیچد؟

·        شازیه اشرفی

 

توفان در کبوتر

 

توفان می چرخد

برگرد هزار بال کبوتر

و زاغ ها

 فوج

 فوج

خانه می سازد این جا

 پاسبانان در خواب و

باغبان

پپاده راه می جوید

                در کوه

 توفان می چرخد

میان پیالۀ کوچک ماه

در دست کودکان

انگشتانم را می گردانم

لای موهایم

ماه برزمین می افتد

دستانم پرمی شود

از آواز کبوتر

 

·        احسان درويش

نام شب

به دره ها پیچیده است

فریادِ سکوت

و آتش

 شعله

                 شعله

نفس می زند

در باد.

 زندگی باخته است

                چشم سیاه

برابر غژدی 

اینجا

      برخاکستر /       نوشته اند  درشت:

        "بی نام شب

              ورود ممنوع! "

عکاس اما گفت:

   " نام شب؛

     رنگ بیرقی است

                 سپید!" 

که نه تو داری

و نه من! 

زخم بهسود
(از گلوی زخم خورده بهسود به بزرگمردان ما)
خانه ات دیوار کن، دیوار زن
وانگهی درسایه اش سیگار زن
استخوانم دود کن، بی نیشه نیست
جرعه جرعه از رگم بی خار زن
قابلی، منتو و ... می نازد به تو
سفره ی خالیی من را دار زن
هفت نسلت بیمه ی امضای توست
در حسابت دالروُ دینار زن
تا قلم گردید انگشتم، نوشت:
زخم از خود خورده ام؛ نی دار زن
می نویسد نام تو! خونم به سنگ
تو نخوان، تو پشت کن، انکار زن
شارگم بوسید خنجر، گر کم است
هر چه دارم لست کن، آمار زن
یک به یک بگذار در پیش رقیب
بار آخر عزتم را "دِو"ی قیمار زن
نغمه های مست دیروزت چه شد؟

 بی سُروُ بی لـَی شدی دوتار زن!؟

یک سبد احساس را گم کرده ام

 ده به ده گمگشته ام را جار زن
من غرور کوه بابایم، هنوز

 از غرورم شمله ی دستار زن

* امين زواري

هموطن!

هموطن!
آنسان که گوسپندان
کتابچه ها
و گهوارۀ کنشکایم را
                برایت جا گذاشتم
این فصل غارت گل
                دیری نمی پاید
آنان که اینسان

 غریزی نگه داشته ات
روزی  
تاراج خون
                 تنها میراث تو خواهد بود
من اما  باز خواهم گشت
سنگ

برسنگ

آباد خواهم کرد
حتی اگر صدبار
آوارش را

به حراج بگذاری

تا پیشاور

تا کویته
من دو باره آباد خواهم کرد.

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 11:56  توسط جعفری  | 

(و آنگاه که شعر از زندگی می افتد!)

شعر نوعی هستی است. زندگی با شعر، زیستن مجدد واحیای دوباره است. شعر همان گونه که خود گونۀ خاصی از زندگی است، زندگی را نیز تفسیر می کند وهرگاه زندگی درخطر بیفتد شعر احساس خطر می کند؛ چرا که احساس، جوهر روحانی وانسانی شعر است وبا همین احساس شعر زنده است وزندگی می کند. هرگاه درجایی از این جهان زندگی مورد تهدید قرار گیرد، شعر به سراغ آن می رود، می کوشد آن را نجات دهد و اگر خودکاری نتواند، به دعوت دیگری می نشیند، داد خواهی می کند. از انسانِ دیگر استمداد می جوید. فریادی را به پاسخ می طلبد.

اینک در گوشه ای از کوهپایه های افغانستان(بهسود) زندگیی در کمین گلوله افتاده است. هزاران صدا پیش از پرواز ، بریده بریده به خاک می افتند. گوش آشنایی را می خواهند. دستان مهر وملاطفتی را به یاری می طلبند. به جست و جوی عدالت زمین گیر می شوند.

اینک در کنار چشم شما! فریاد های زنان وکودکان، به ذبح عظیم (آخرین پناه گاه خود) می روند. تاریخ راه رفته را مرور می کند. بوسنی، غزه، شلمچه و... از حلقوم بهسود آه می کشند وبرهرچه جهانیان خاک مصیبت می افشانند.

شاعر شاهد!

فریادکودکان در بهسود، تنها صدای آوارۀ یک قشر نیست بلکه نالۀ انسانی است که به دور از چشم حقوق بشر، درگلوگاه افغانستان می سوزد. آه مادران آواره از کوهپایه های مرکزی، دود چادر های سیاه  یک زن افغانی نیست بلکه دود برخواسته از خرابه های عدالت است که 47 کشور آمده اند تا آن ها را ترمیم نمایند.

با این وجود هیچ صدای دیگر نمانده است تا فریاد های آواره را پناه دهد، جز صدای استوار تویِ شاعر! تویی که برآسمان جهان ایستاده ای وبر هردرد، صدایی می افگنی. تویی که تنها مأمنی برای هزاران صدای گریسته-ای.  اینک در گوشۀ پنهان، شعری از زندگی می افتد وتنها تو را می خواهد تا پاسخی برای آنان باشی. شعر تو پاسخی است  برهرچه بی عدالتی  وستم. صدای آتشینی است برهرچه بی صدایی وفریادی است بر کرختی روزگار!

پس با ما همصدا شوید وشعر تان را در این دفتر سوخته با ما شریک سازید تا این همصدای، صدایی را پی افگند ورختی را از چهرۀ عبوس دولت برافگند.

ما منتظر صداهای شماییم!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 11:31  توسط جعفری  |