تبليغاتX
صدای سوخته - طرح بررسي نظام چند قطبي

صدای سوخته

ادب, فرهنگ, سیاست و اجتماع

 

  

 طرح بررسي نظام چند قطبي

مقدمه:

 بعد از فروپاشي شوروي و جنگ گرجستان وهمچنين حضور امريكا در خاورميانه، اين سؤال بيش تر قوت گرفته است كه ادامة اين رفتار ها به كجا خواهد انجاميد؟ آيا وضعيت به همين شكل باقي خواهد ماند يا اين كه قدرت هاي ديگر نيز ظهور كرده جهان در قطب هاي چندگانة ديگري تقسيم بندي خواهد شد؟ بناءاً هدف ما را دراين نوشتار جواب به اين پرسش تشكيل مي دهد كه:

آيا جهان به سوي چند قطبي شدن پيش مي رود؟

براي اين كه به جواب قانع كننده اي برسيم ناچاريم سخن را از تعريف نظام ها شروع كرده، انواع نظام ها، تاريخچة نظام ها و وضعيت فعلي را بررسي نماييم تا سرانجام به پرسش فوق جواب دست پيدا نماييم.

تعريف نظام چند قطبي:

براي اين كه اين نظام كاملاً روشن شود نخست لازم است به تعريف نظام ها درعرصة بين المللي بپردازيم سپس عناصر تعيين كنندة آن ها را برشماريم.

تعريف نظام:

يك نظام با اين چند مشخصه قابل شناسايي است:

الف. تعداد دولت هاي بازيگر

ب. اندازة نسبي كشور هاي مختلف بازيگر

ج. تعداد ونوع بازيگران غير دولتي

د. پيوند دولت ها(رابطة دولت ها نسبت به هم)

چگونگي شكل گيري يك ساختار:

شكل گيري ساختار نظام ها مبتني برعوامل متعددي مي باشد.  چنانچه نوذر شفيعي  مي نويسد:

" گاهي اوقات، يك ساختار در نتيجه يك فرايند تكاملي حاصل مي شود. منظور از فرايند، تعامل ميان واحدهاست كه به مرور زمان به شكل گيري يك ساختار مي انجامد. گاهي اوقات، يك ساختار توسط قدرت مسلط زمانه شكل مي گيرد. اين گونه ساختارها كه نسبت به ساختار نوع اول از ماندگاري و تداوم كمتري برخوردارند يا با حذف قدرت مسلط از بين مي روند و يا به صورت يك ساختار نهادينه شده به حيات خود ادامه مي دهند. همچنين ساختارها مي توانند براي كاركرد خاصي توسط واحدهاي ملي به وجود آيند و با انجام آن كاركردها، موضوعيت آن از بين رود. اين ساختارها غالبا در چارچوب رژيم هاي بين المللي قابل تعريف هستند. خلاصه اينكه ساختارها مي توانند در نتيجه عوامل مختلف شكل گرفته، تداوم يابند و يا از بين بروند." (1)

بنابراين ساختار نظام را مبتني برهر چيز ديگري بگيريم، نمي توانيم منكر اين امر شويم كه قدرت مبناي اصلي تقسيم نظام ها وساختار نظام ها مي باشد. مطابق اين مبنا، تقسيم بندي هاي نظام ها اساس گذاري مي شود كه به طور فشرده مي توان اساس هاي ذيل را برشمرد:

1-     قدرت نظامي

2-     قدرت اقتصادي

3-     قدرت سياسي

4-     قدرت فرهنگي

5-     قدرت ايديولوژيك

آن چه در به وجود آوردن يك قطب قدرت مهم است اين  است كه همة عناصر فوق بايد در آن جمع آمده باشد در غير آن اطلاق قطب قدر ت بر آن سهل انگارانه خواهد بود چه اين كه دولت ژاپن از لحاظ اقتصادي يك قطب قدرت محسوب مي گردد ولي چون ديگر عناصرتشكيل دهندة قدرت را دارا نمي باشد لذا نمي توان آن را يك قطب ناميد. همچنان، انگليس، آلمان، چين و... از لحاظ توانمندي هاي ديگر ممكن است ركن مهم قدرت محسوب گردند وليكن چون از ديگر عناصربهرة وافي ندارند، در عرصة روابط بين الملل قطب قدرت ناميده نمي شوند.

انواع نظام:

نظام ها براساس عوامل فوق به دسته هاي گوناگوني تقسيم شده اند. در يك تقسيم بندي آن را پنج نوع نظام خوانده اند كه عبارتند از:

1-   سلسله مراتبي: مشخصات نظام سلسله مراتبي عبارت اند از:

الف. قدرت ونفوذ در يك واحد متمر كز مي باشد.

ب. حفظ نظم وثبات براساس روابط كهتري ومهتري صورت مي گيرد.

ج. قدرت از بالا به پايين اجرا مي شود.

مثال: چين در دورة چوي غربي  از 1122 تا 771 ق . م از اين نوع نظام برخوردار بود.

2-    پراكندگي قدرت: ويژيگي هاي اين نوع نظام اين چند چيز مي باشد:

الف.قدرت و نفوذ به صورت وسيع ميان واحد هايي كه باهم در تقابل قرار دارند توزيع مي گردد.

ب. هريك از واحد هاي سياسي از لحاظ وسعت وتوان تقربياً مساوي مي باشند.

ج. ائتلاف هاي ناپايدار به شكل متكرر به وجود مي آيد.

مثال: دولت -شهر هاي اتاليا در نيمة نخست سدة پانزدهم، اروپا درسدة هجدهم ويونان در فاصلة سده هاي نهم وپنجم پيش از ميلاد، براين نوع نظام استوار بودند.

3-   بلوك و پراكندگي قدرت: اين نوع نظام از لحاظ مشخصات همان ويژگي هاي نظام پراكندگي قدرت را در خود دارد با اين تفاوت كه در اين جا اعضاي بلوك به رهبران بلوك وابسته اند.

مثال: يونان و اروپا در 4 – 5 سال پيش از شروع جنگ جهاني دوم از اين نوع نظام برخوردار بودند.

4-    دو قطبي: كي .جي. هالستي در كتاب مباني تحليل سياست خارجي، آن را چنين تعريف مي كند:

"كليتي از جنبه هاي اصلي قدرت، نفوذ و الگوهاي ارتباط و كنش متقابل را به وجود مي آورد."(2)

ويژگي هاي نظام دو قطبي عبارتند از:

الف. قدرت نظامي واقتدار ديپلوماتيك در اطراف رهبران دو بلوك مي چرخند. بدين معنا كه ماشاهد دو بازيگر مي باشيم و بازيگران ديگر مثل ناتو و ورشو تحت رهبري امريكا وشوروي فعاليت مي نمايند.

ب. دو بلوك هيچ گاه باهم سرسازش ندارند و كشور هاي تابع نيز از آن ها پيروي مي كنند.

ج.دو بلوك ازچنان ارزش هاي ناسازگار برخوردار مي باشند كه سبب انسجام داخلي آن ها مي شود.

د. از ديگر مشخصه هاي نظام دوقطبي وجود سلاح هاي اتمي است كه باعث كاهش خطر برخورد ميان دوقطب مي شود.

مثال:ساختار نظام بين الملل بين سال هاي 1945 نت 1991 اين نوع نظام مي باشد. نظام حاكم در اروپا هنگام جنگ هاي انقلابي و فرانسه پيش از جنگ جهاني اول و بارديگر بعد از جنگ جهاني دوم، از اين نوع نظام بود.

5-   چند قطبي: در چنين نظامي امكان تشكيل ائتلاف هاي كوتاه مدت و يكپارچگي نسبتاً كمتر بلوكي وجود دارد مانند دولت هاي متحارب با سربرآوردن چين در مقابل شوروي.

دسته بندي ديگر:

همچنان عده از دانشمندان از بعد ديگر و زوايه ديگر والبته با تكيه بر  محور قدرت پنج  نوع ديگر بيان داشته اند كه عبارتند از:

1-    چند قطبي: نظام چند قطبي عبارت است از نظامي كه قدرت در واحد خاصي متمركز نمي باشد بلكه در چند واحد پراكنده است.

خصوصيات و ويژگي هاي نظام چند قطبي:

الف. امكان اتحاد ها و ائتلاف ها: در چنين نظامي امكان دارد كه بازيگران كوچك و آن هايي كه از توان كم تري برخوردارند با واحد ديگر دست بهم دهند تا سطح قدرت خويش را بالا ببرند واز توان قدرت مقابل بكاهند.

ب. مانور قطب ها بيش تر است: در اين گونه نظام ميدان مانور قطب ها بيش تر مي باشد.

ج‌.      خاصيت آهن ربايي:  براساس همان ويژگي پيشين نظام چند قطبي خاصيت آهن ربايي دارد يعني برخي از قطب ها جانب همديگر مي روند و بعضي نيز همديگر را دور مي سازند چرا كه هيچ معاملة پايداري درسياست چند قطبي وجود ندارد..

2-    دو قطبي: در نظام دو قطبي  قدرت تنها در محور دو قطب مي چرخد و قدرت سومي وجود ندارد.

3-    تك قطبي: نظام تك قطبي به نظامي گفته مي شود كه قدرت در واحد خاصي متمركز مي باشد. به آن نظام سلسله مراتبي نيز گفته اند. بروس راست و هاروي استار در كتاب "سياست جهاني، محدوديت ها وفرصت هاي انتخاب"، در اين باره مي نويسد:

يك بازيگر عمده يا قطب به يك دولت ملي (قدرت عمده) ويا به يك اتحاد مستحكم ومنسجم متشكل ازيك يا چند قدرت عمده ويا قدر ت هاي متحد كوچك وبزرگ ديگر اطلاق مي شود. بنا براين، تعداد قطب ها دريك نظام ممكن است به تعداد همان قدرت هاي عمده باشد وممكن است نباشد."(3)

4-    يك چند قطبي:  نظام يك چند قطبي نظامي است كه قدرت در يك واحد بسيار و تعيين كننده است و در چند واحد ديگر پراكنده است واز مؤثريت لازم برخوردار نمي باشد.

5-   دو چند قطبي: در چنين نظامي قدرت در دو واحد تعيين كننده است و در ديگر واحد ها به صورت پراكنده وجود دارد وتعيين  كننده نمي باشد.

 

تاريخچه:

در كتاب "سياست جهاني محدوديت ها وفرصت هاي انتخاب" مي نويسد:

"نظام چندقطبي اغلب درگذشته وجود خارجي داشته اند. طي بخش اعظم دوره قرن 18 تا اوايل قرن بيستم، يك نظام چند قطبي ناپايدار متشكل از بسياري از قدرت هاي بزرگ اروپايي موجوديت داشت... حدود  سال هاي 1900 چندين كشور با منابع واندازه مشابهي وجود داشت. برتانيا، فرانسه، روسيه، آلمان، ايتاليا، اتريش و مجارستان. از آن جا كه اتحاد هاي موجود در ميان آن ها مستحكم و پايدار نبود، اروپاي آن زمان را مي توان نظام چند قطبي – البته نه خيلي قطبي شده- اطلاق كرد.

پس از جنگ جهاني اول بنيان نظام چند قطبي موقتاً تضعيف شد. دولت هاي پيروز- برتانيا، فرانسه، ايتاليا، ايالات متحده و متحدين آن ها- بر نظام جهاني مسلط شدند، اتريش- مجارستان به كشور هاي كوچك و فراواني تقسم شد."(4)

علل عروج و زوال قدرت هاي جهاني:

شريف بهاوند درمقاله "چند قطبی شدن نظم جهانی مي نويسد:

"تاریخ معاصر بشریت، شاهد داستان عروج و سقوط بسیاري از مراکز قدرت جهانی یا به عبارۀ دیگر امپراتوریهاي بود. از جمله این امپراتوریها میتوان از سلسله مینگ Ming در چین، امپراتوري عثمانی، امپراتوري مغول، حکومت توکوگاواTokugawa در جاپان، حکومت "نووگورود" در روسیه و امپراتوري بریتانیا نام برد. اکثری دانشمدان جامعه شناسی و سیاست به این باور اند، که موقعیت جغرافیایی، روحیه ملی، ایجاد نهاد های دولتی و اصلاحات در نظام اداری، رشد اقتصادي با تغییر در شرایط زندگی مردم و جنگهای که در اثر ائتلاف بین کشورها روی داد، علل سقوط و یا ظهور امپراتوریها اند. علاوه بر شرایط فوق رقابتهای جنگی میان کشور ها و دولت شهر ها با نوع و شکل دولتهای مختلف، جستجوی دوامداری را برای اصلاحات و بهبود اداری و نظامی بوجود آورد، که به صورت مثمر با پیشرفتهای تخنیکي و تکنالوژیک همراه بود."(5)

بررسي وضعيت فعلي نظام ها:

بعد از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي نظام دو قطبي از هم پاشيد و شكل جديدي از نظام به وجود آمد. اين نظام نو پايي كه بعداز فروپاشي اتحاد جماهير شوروي به وجود آمده چه نوع نظامي است: تك قطبي، چند قطبي يا تك چند قطبي؟

برخي براين باورند كه نظام كنوني نظام چندقطبي مي باشد چرا كه اگر چند شوروي از ميان رفته اما قدرت هاي ديگري نظير اتحاديه اروپا، امريكا و ژاپن توان لازم براي مقابله برخوردارند و هر كدام از جهت خاصي داراي امتياز  مي باشند.

عدة ديگر عقيده دارند كه نظام فعلي تك- چند قطبي مي باشد زيرا علاوه براين كه قدرت هاي ياد شده به تنهايي از صفات قطبي شدن بهره مند نمي باشند، در بسيار از مواقع متأثر ازسياست هاي ايالات متحده امريكا  مي باشد.

اما گروه ديگر وضعيت فعلي را تك قطبي مي خوانند. چنانچه  نوذر شفيقي مي نگارد:

"در ادبيات روابط بين الملل وقتي از «قطب قدرت» سخن مي گوييم، آن قطب بايد تمام مؤلفه هاي قدرت را در خود جاي داده باشد. كدام يك از كشورها و يا واحدهاي سياسي نظام بين الملل است كه تمامي اين عناصر را در خود جاي داده است؟ به نظر مي رسد اتحاديه اروپا، چين، روسيه و آمريكا هريك دو يا چند عنصر يا مؤلفه قدرت را در خود جاي داده اند ولي موقعيت آمريكا در اين ميان با تفاوتي فاحش از همه برجسته تر است. اتحاديه اروپا يك مجموعه پراكنده است كه هنوز نتوانسته است سياست خارجي واحد و يا ارتش مستقلي را براي خود سامان دهد. چين يك قدرت نوظهور است و تا تبديل كردن مؤلفه هاي قدرت خود از قوه به فعل راه درازي پيش رو دارد، روسيه يك بازيگر شكست خورده و وارث فروپاشي يك امپراطوري است و تنها كاري كه بتواند صورت دهد جمع وجوركردن درون خود مي باشد. در اين ميان، آمريكا به رغم تمام مسائل و مشكلاتي كه با آن دست به گريبان است، درست همانند دوره پس از جنگ جهاني دوم، قدرت پيش رو در نظام بين الملل است و عملكرد او در عرصه گيتي (صرفنظر از درست يا غلط بودن آن) نشانه اين واقعيت است. باتوجه به اين مسائل، منطقي آن خواهد بود كه بگوييم در عرصه نظام بين الملل فعلي، آمريكا قدرت تعيين كننده است و ساير قدرت ها به ويژه اتحاديه اروپا، چين و روسيه قدرت تاثيرگذار هستند."(6)

 

آيندة جهان

چنانچه روشن شد در مورد وضعيت فعلي نظر واحدي وجود ندارد اما با توجه به روند فعلي كدام يك از نظام ها آيندةجهان را مي سازند؟ در اين جا نيز ديدگاه روشني وجود ندارد؛ برخي تك قطبي گفته اند وبرخي چند قطبي.

دلايل تك قطبي شدن جهان:

آن هايي كه معتقد به روند تك قطبي شدن جهان اند،گفته اند آن قطب فقط ايالات متحدة امريكا مي باشد وهيچ قدرت ديگر نمي تواند در مقابل آن سر برافزازد. اين گروه دلايل ذيل را آورده اند:

دلايل  برتري قدرت امريكا در قرن بيست:

1-     قدرت نظامي:  قدرت نظامي امريكا در برابر قدرت نظامي ساير كشور قابل مقايسه نمي باشد. حتا روسيه وچين كه از سلاح هاي هسته اي هم برخوردار مي باشند،  نيز نمي توانند رقباي سرسخت آن به حساب آيند. زيرا امريكا با بيش از 727 پايگاه نظامي در سراسر كره زمين   ( كه اكثر آن ها با سلاح هاي هسته اي مجهز مي باشند) برتري كامل خود را بر قدرت هايي چون روسيه وچين حفظ كرده است.

در مجله  انترنتي هفته ،در مقاله  اي تحت عنوان"جهان چند قطبی از افسانه تا واقعیت" در بارة قدرت نظامي امريكا مي نويسد:

"آمریکا با ۱۸.۵ میلیارد دلار صادر کننده اصلی اسلحه و ابزار های نظامی در سال ۲۰۰۴ در جهان بوده است این در حالیست که همین کشور در سال ۱۹۹۱ که هنوز شوروی وجود داشت تنها ۵.۴ میلیارد دلار اسلحه صادر می کرد.
روسیه با ۶.۴ میلیارد صادرات اسلحه در سال ۲۰۰۴ پس از آلمان در مقام سوم قرار دارد در حالی که این کشور در ۱۹۹۱ که هنوز شوروی سقوط نکرده بود ۶.۲ میلیارد اسلحه صادر می کرد!
متحدان آمریکا یعنی آلمان، بریتانیا، فرانسه، کانادا و اسرائیل در سال ۲۰۰۴ معادل ۱۸.۵ میلیارد صادرات اسلحه داشته اند یعنی همه باهم معادل آمریکا! چین در همان سال حتی کمتر از کانادا اسلحه صادر کرده است تنها ۷۰۰ میلیون دلار."(7)

همچنان در ادامه همين مقاله مي خوانيم:
"آمریکا با ۵۸۳. میلیارد دلار بودجه نظامی  و ۱.۳۳۲.۳۰۰ میلیون نیروی نظامی بی هیچ رقیبی در مقام اول قرار دارد. فرانسه با ۷۲ میلیارد دلار در جایگاه بعدی است پس از فرانسه بریتانیا با ۶۷ میلیارد دلار در مقام سوم است.
روسیه با ۶۳ و چین با ۵۸ میلیارد دلار بودجه نظامی در مقام های چهارم و پنجم قرار دارند و دو بازنده جنگ دوم جهانی یعنی آلمان و ژاپن که قانونا حق تشکیل ارتش و نیروی نظامی را ندارد به ترتیب با ۴۶ و ۴۱ میلیارد دلار در مقام های بعدی قرار دارند.
مجموع بودجه نظامی کشورهای چین، شوروی، هند، ایران، ونزوئلا، کوبا، قزاقستان، تاجیکستان، قرقیزستان، روسیه سفید، نیکاراگوا، کره شمالی، سوریه، ترکمنستان، برزیل، بولیوی، اکوادور، ویتنام، و … به ۲۰۰ میلیارد دلار در سال نمی رسد!"(8)

 

2004

سال 1991

نام كشور

5، 18 مليارد $

4 ، 5 مليارد $

امريكا

4، 6 مليارد $

2 ، 6 مليارد $

روسيه

5، 18 مليارد $

 

آلمان، برتانيا، فرانسه، كانادا، اسراييل

700 مليون $

 

چين

 

مقام

نيروي نظامي

بودجه نظامي

نام كشور

اول

1332300 مليون نفر

583 مليارد $

امريكا

دوم

 

72 مليارد $

فرانسه

سوم

 

67 مليارد $

برتانيا

چهارم

 

63 مليارد $

روسيه

پنجم

 

58 مليارد $

چين

ششم

 

46 مليارد $

آلمان

هفتم

 

41 مليارد $

ژاپن

 

 

200 مليارد $

چین، شوروی، هند، ایران، ونزوئلا، کوبا، قزاقستان، تاجیکستان، قرقیزستان، روسیه سفید، نیکاراگوا، کره شمالی، سوریه، ترکمنستان، برزیل، بولیوی، اکوادور، ویتنام، و …

 

2-    قدرت اقتصادي: همانگونه كه از لحاظ نظامي امريكا توانسته يك قدرت بلامنازع در سطح جهان باشد از منظر اقتصادي نيز توانايي هاي قابل تواجه به دست آورده است. در مقالة "جهان چند قطبی از افسانه تا واقعیت" مي خوانيم:

"مقایسه تولید تاخالص داخلی ( ت. ن.د) آمریکا با روسیه نشانه تفاوتی عظیم است تولید ناخالص داخلی آمریکا در سال ۲۰۰۷ برابر است با ۱۳.۸۴۳.۸۲۵ میلیون دلار در همین سال روسیه معادل ۱.۲۸۹.۵۸۲ میلیون دلار تولید تاخالص داخلی داشته است!
تولید ناخالص چین و روسیه با هم در همان سال معادل ۴.۵۴۰.۴۰۹ میلیون دلار است و تولید تاخالص داخلی هر سه کشور روسیه، چین و هند مجموعا برابر با ۵.۶۳۹.۳۵۴  میلیون دلار بوده است! به لحاظ اقتصادی چین با ۳.۲۵۰.۸۲۷ میلیون دلار حتی با ژاپن که در همان سال ۴.۳۸۳.۷۶۲ میلیون دلار تولید ناخالص داخلی داشته است قابل مقایسه نمی باشد.
در زمینه اقتصادی تنها اروپا است که با ۱۶.۸۳۰.۱۰۰ میلیون دلار تولید ناخالص داخلی توانائی مقابله با آمریکا را داراست، با مقایسه ارقام فوق می توان به ناتوانی اروپا و وابستگی نظامی این کشورها دربرابر نیروی نظامی عظیم آمریکا پی برد.(لازم به تاکید است که این رقم مجموع تولید ناخالص داخلی اروپا را شامل می شود، اروپا اما تا بحال نتوانسته است یک سیاست متحد و مشترک در برابر سیاست های آمریکا ارائه کرده و عملا به دو بخش منتقد سیاست آمریکا و مروجان این سیاست تقسیم شده است ، بریتانیا وکشورهای سابق عضو بلوک شرق از وابستگان مستقیم سیاست های آمریکا  در پیمان اروپا می باشند و تلاش بخشی از اروپای کهن برای تشکیل ارتش مستقل از آمریکا با نیرنگ آمریکا و متحدان اروپائی اش تا بحال بی نتیجه باقی مانده است."(9)

 

دلايل چند قطبي شدن جهان:

 برخي از محققين باورمند اند كه وضعيت فعلي جهان نشان مي دهد كه با رشد عظيم هند وچين از يك سو و تمركز بخش قابل توجه انرژي دنيا در دست روسيه اين امكان را مي بخشد كه  سيستم چند قطبي در جهان  فرمان را در دست خود بگيرد. حنيف غفاري در مقالة خود تحت نام "جهان چند قطبي" مي نگارد:

"از نظر رئاليستها،ايجاد جهاني چندقطبي پس از پايان جنگ سرد غير قابل اجتناب خواهد بود،اگرچه نوع برخورد با اين حقيقت از سوي استراتژيست هاي مكتب رئاليسم و نئورئاليسم تفاوت دارد. بر اين اساس عده اي در صدد تسريع اين روند و عده اي ديگر در صدد كندسازي آن هستند.

احياي ناسيوناليسم اروپايي در كنار احياي اقتصاد جهاني چين و پررنگ تر شدن توان نظامي و استراتژيك روسيه سبب شده است روزنه تنفس واشنگتن در جهان هرلحظه محدود تر شود. در چنين شرايطي تقسيم جهان به چند قطبي كه دافع يكديگر هستند دور از انتظار به نظر نمي رسد.(10)


به هرترتيب اين گروه از انديشمندان دلايل ذيل را ارايه كرده اند:

1-     برتري روسيه از لحاظ انرژي: بسياري از كارشناسان عقيده دارند كه نفت وگاز عامل اصلي جنگ در قرن بيست مي باشد. از همين خاطر عامل جنگ درعراق را نيز جنگ گاز ونفت خوانده اند.  هانس کرونبرگر Hans Kronberger در اثرش به نام " خون در راه نفت" می نویسد:

"تا وقتیکه اقتصاد جهانی وابسته به نفت و گاز است، تا همان زمان دلیلی برای جنگ در بطن نظام ها وجود دارد. با موجودیت سه منطقۀ بحرانی، یعنی خلیج فارس، افریقا و اطراف بحیرۀ کسپین، هزارۀ سوم در حالی آغاز می شود که آثار نا خوش آیند زورگویی قدرت ها، هر لحظه می تواند عواقبی وخیم و غیر قابل پیش بینی در بر داشته باشد."(11)

همچنان د رادامه همين مقاله مي خوانيم:

"عامل جنگها در بسیاری از کشور های قاره افریقا نیز منابع مواد اولیه است. به گفتۀ هانس کرونبرگر روزانه اضافه از هفت میلیون بیرل نفت از خاک های این قاره استخراج میشود. که ۹۰٪ آن از کشور های الجزایر، لیبیا، مصر، آنگولا و نیجریا است. علاوه بر این کشور هاسایر مناطق این قاره مانند گابون، کانگو برازاویل، چاد، کامرون، سودان، جمهوری دیموکراتیک کانگو (زئیر)، نامیبیا، افریقای جنوبی، تانزانیا و موزامبیق نیز از لحاظ نفت و گاز و سایر مواد اولیه دارای اهمیت خاص بوده و از نگاه منابع طبیعی غنی ترین کشور های جهان میباشند."(12)

با توجه به نقشي كه نفت وگاز در اقتصاد وزندگي مردم جهان  دارد، اهميت روسيه بيش تربه عنوان توليد كنندة رتبه اول جهان روشن وآشكار مي گردد. امريكا در تلاش است تا منابع موجود طبيعي در جهان را از طريق نفوذ در كشور هاي صاحب ثروت زميني تحت كنترول خود در آورد وقدرت اقتصادي جهان را در اختيار كامل خود گيرد اما روسيه نيز تلاش مي ورزد تا از نفوذ امريكا در اين سرزمين ها بكاهد ونقش خود را در اقتصاد جهاني حفظ نمايد.

2-شكست امريكا در عراق :  تعدادي ازصاحب نظران براين باورند كه امريكا درجنگ با عراق شكست خورده است وامروزه كوشش مي كند شكست خود را در افغانستان جبران نمايد. طبيعي است كه در چنين حالتي اعتماد جهاني خود را به حيث زعيم ممالك از دست خواهد داد و قدرت هاي ديگر وخفته نيز جرأت خواهند كرد تا با ايستادگي در مقابل امريكا حضور خود را در نظام بين الملل تثبيت نمايند.

3-    اختلاف بين همپيمانان امريكا : شكست سياست هاي امريكا در عراق وافغانستان موجب شده است تا برخي از متحدين امريكا باديدة شك نسبت به پيشرفت روند سياسي خويش داشته باشند. چنانچه مي بينيم كشور هاي اروپايي و ژاپن مستقيماً پاي خود را از معركه امريكا در عراق بيرون مي كشند ودر افغانستان نيز برخي از كشور ها كمك هاي نظامي خود را محدود كرده اند.

4-    نگراني وابستگان سياسي امريكا: شكست امريكا درعراق سبب شده است تا برخي از متحدان امريكا نسبت به سياست هاي واشنگتن ابراز نگراني نمايند وحملة امريكا به عراق را يك اشتباه بخوانند و حضور امريكا در افغانستان را نيز اقدام سلطه طلبانه قلمداد نمايند.  چنانچه نسبت به سياست امريكا در حمايت اسرايل نيز به ديدة سوء بنگرند.

5-    بحران مالي امريكا: بحران مالي امريكا بسياري ازكشور هاي اروپايي را نگران كرده وتأثير مستقيم بر بازار هاي غربي گذاشته است. چنانچه  مجله هفته  دراين باره مي نويسد:

 " بحران های مالی آمریکا در زمینه وام های مسکن اگرچه در چند جنبه متفاوت قابل بررسی است اما دامنه اش به کشورهای متحد و شریک های اقتصادی آمریکا مانند چین و کشورهای عربی خلیج نیز کشانده شده و نه تنها وام داران بی پناه دچار ورشکستگی و بیچاره گی شده اند بلکه بخش قابل توجه ای از سرمایه های خارجی کشور های دیگر جهان (اروپا، چین و کشورهای نفتی عربی) در این بحران مالی یا نابود گردیده اند و یا سرنوشت نامعلومی پیدا کرده اند."

6 -  مقاومت كشورهاي امريكاي لاتين : برخي از كشور هاي امريكاي لاتين دربرابر سياست هاي امريكا گواه اين مدعاست كه امريكا هرچند از نيروي پرقدرت درعرصة بين المللي برخوردار است ولي مخالفت هاي شديدي كه در امريكاي لاتين وجود دارد دوام قدرت امريكا به خطر مواجه ساخته است. مجله هفته در مقاله خود مي نويسد:

" مقاومت کشور های آمریکای لاتین و پیمان های اقتصادی آنان بر علیه پیمان های استعماری آمریکائی و گزیدن راه تکیه بر نیروی خود که در خط مقدم آن کوبا و ونزوئلا قرار دارند و از سوی بولیوی، نیکاراگوئه، اکوادور و تا حدودی آرژانتین و برزیل حمایت می شوند یکی دیگر از مشکلات فعلا لاینحل امپریالیسم جهانی است.
این سیاست ها حتی موجب ایجاد اختلافات هرچند جزئی در میان امپریالیسم آمریکا و متحدانش گردیده و محاصره غیر انسانی و خفت بار کوبا از سوی بخشی از کشورهای اروپائی تخفیف یافته که عکس العمل نگران کننده ای از آمریکا را بدنبال داشت."(14)

7-نگراني هاي مردم امريكا: سياست سلطه طلبانه امريكا موجب شده است تا بسياري از مردم امريكا ديگر به سياست جنگ رأي ندهند. انتخابات اخير امريكانشان داد كه ديگر مردم امريكا به زندگي مرفه خود فكر مي كنند ودوست ندارند فرزندان شان در كشور هاي ديگر چون عراق وافغانستان قرباني شوند.  “

8 -تعارض ارزش هاي كلان ميان مردم و دولت ها با سياست هاي ايالات متحده امريكا: نكتة مهم ديگر كه از سياست هاي امريكا ناشي مي شود اين است كه سلطه طلبي امريكا تنها به حضور نظامي يا تسلط برارادة حكومت ها محدود نمي ماند بلكه امريكايي ها هدف از سلطة خود را با  تغيير ارزش هاي اجتماعي، سياسي و اقتصادي كشور ها تعريف مي كنند. اين امر باعث مي شود كه ميان ارزش هاي تحميلي و ارزش هاي دروني هر جامعه كه خواسته مردم آن جامعه است، تضاد واقع شود. اين تضاد موجب انتقاد هاي بزرگ در سطح جهان نسبت به سياست هاي امريكا در عرصه بين الملل شده است. نوذر شفيقي دراين باره مي نويسد:

"مشكلي كه در اينجا بروز مي كند و سرمنشاء بسياري از چالش هاي فعلي در جهان است تضادي است كه در اين عرصه ها به وجود مي آيد. آمريكا امنيت، اقتصاد و ارزش هاي جهان را در رابطه با خود تعريف مي كند اما جهان (منظور واحدهاي سياسي مختلف است) امنيت، اقتصاد و ارزش هاي خود را در رابطه با آمريكا تعريف نمي كند. اين پارادوكس اكنون به تعارض هاي جدي در سطح جهان انجاميده و رويكردهاي انتقادي را در سطح جهان نسبت به سياست هاي ايالات متحده برانگيخته است.

يك عنصر هم در تئوري ثبات هژمونيك، رويكرد قدرت محور آن است. يعني قدرت هژمون مي تواند در راستاي منافع خود، از تمامي ابزارهاي قدرت به ويژه قدرت نظامي بهره جويد. نفس چنين رويكردي مي تواند مشروعيت ساختار نظام بين الملل را زير سوال ببرد. چراكه اصل بر اين است كه كاركرد ساختارها ايجاد صلح و امنيت در جهان است حال اينكه رويكرد تئوري ثبات هژمونيك بر استفاده از قدرت نظامي، امنيتي كردن محيط بين الملل، محدودكردن آزادي عمل واحدها و تنظيم الگوي رفتاري واحدها در راستاي منافع قدرت هژمون تاكيد دارد." (15)

بسياري بر اين عقيده اند كه امريكا با شعار فريب كارانه ا ي چون حقوق بشر، دموكراسي، دفاع از حقوق زنان، مبارزه با تروريزم، قصد دارند تا برمنابع طبيعي كشور ها تسلط يابند وسياست واقتصاد وفرهنگ منطقه و جهان را در قبضة خود گيرد. سياست امريكا هيچ صلح طلبي نبوده است بلكه صلح ومبارزه با تروريزم نقاب هايي بوده اند كه امريكايي ها از اين طريق خواسته است تا منافع شان را تأمين نمايند.

9-  اسلام گرايي: اسلام گرايي يكي از مشكلات بنيادين امريكا در خاورميانه و كشور هاي آسيايي مي باشد. برخي از كشور هاي اسلامي وانديشمندان مسلمان براين نظر اند كه هدف از سياست هاي سلطة امريكا در منطقه دشمني با اسلام وكاهش قدرت اسلامي است. امريكا هميشه ازقدرت گرفتن نيروهاي مسلمان درهراس بوده است ومي كوشد با شعار هاي مبارزه برضد تروريزم به تضعيف مسلمانان بپردازد و با تفرقه افگني و داغ كردن آتش جنگ آنان را مصروف خود نگه دارند و كشور قدرتمند اسلامي را به سمت تجزيه سوق دهد.

نتيجه:

پس از اين گفتار به اين نتيجه مي رسيم كه جهاني كه به سمت آن روانيم نمي تواند تك قطبي بوده باشد بلكه زمينه براي چند قطبي شدن جهان بيش تر از تك قطبي بودن فراهم است. چنانچه بعد از ماجراي گرجستان اين ظن ازبيش تر از همه وقت افزايش يافته است و گفته مي شود كه نظام چند قطبي آغاز به فعاليت كرده است. حتا تعدادي از تحليل گران امكان دو قطبي شدن را نيز رد نمي كنند. مجله هفته در اين باره مي نويسد:

"پس از ماجرای گرجستان بسیاری از رسانه های چپ و راست به این نتیجه رسیده اند که دوران یکه تازی امپریالیسم آمریکا در جهان به پایان رسیده و با پاسخ قاطع روسیه به این تجاوز و تحریک سیاسی “آمریکا” دوران جهان چند قطبی امپریالیستی دوباره آغاز گردیده است.
بخش دیگری از این رسانه ها که به “جبهه چپ” رسانه ای تعلق دارند، دو قطب متخاصم را به مثلث “آمریکا – اسرائیل – اروپا و ژاپن” در مقابل مثلث “روسیه – چین – ایران و ونزوئلا و کوبا”  قرار می دهند.
نتایجی که از این تحلیل ها و تحلیل های مشابه ، با تفاوت های جزئی گرفته میشود، عبارتند از:
چند قطبی شدن جهان امپریالیستی
آغاز جنگ سرد.
کورسوی امیدی برای پیدا شدن جبهه وسیعی از کشور های پیرامون در برابر امپراطوری آمریکا"

حال سؤالي كه پيش مي آيد اين است كه در اين قطب ها كدام كشور ها قرار دارند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پي نوشت ها:

 

1 )   نوذر - شفيعي (ساختار نظام چند قطبي): ماه نامه - همشهري ديپلماتيك - 1382 - شماه 8، نيمه اول اسفند

2 ) كي. جي. هالستي: مباني تحليل سياست خارجي؛ ترجمه بهرام مستقيمي ومسعود طارم سري، چاپ پنجم، انشتارات وزارت امورخارجه، تهران، پاييز 1385  

3 ) بروس راست و هاروي استار : سياست جهاني، محدوديت ها وفرصت هاي انتخاب، ترجمة علي اميدي، چاپ دوم، انتشارات وزارت امور خارجه، تهران 1385

    4)بروس راست و هاروي استار : سياست جهاني، محدوديت ها وفرصت هاي انتخاب، ترجمة علي اميدي، چاپ دوم، انتشارات وزارت امور خارجه، تهران 1385، ص 140 

5) شریف بهاند :چند قطبی شدن نظم جهانی ( قسمت اول )  

6 )نوذر - شفيعي (ساختار نظام چند قطبي): ماه نامه - همشهري ديپلماتيك - 1382 - شماه 8، نيمه اول اسفند

7 ) مجله هفته:  جهان چند قطبی از افسانه تا واقعیت: http://www.hafteh.de/?p=2100 | مهر ۱۰م, ۱۳۸۷

8 ) همان

9)همان

10 )حنيف غفاري: "جهان چند قطبي"روز نامه رسالت 12  6  87 

11) شریف بهاند :چند قطبی شدن نظم جهانی ( قسمت اول )

12 ) همان

13 ) مجله هفته:  جهان چند قطبی از افسانه تا واقعیت: http://www.hafteh.de/?p=2100 | مهر ۱۰م, ۱۳۸۷

14 ) همان

15 ) نوذر - شفيعي (ساختار نظام چند قطبي): ماه نامه - همشهري ديپلماتيك - 1382 - شماه 8، نيمه اول اسفند

16 ) مجله هفته، همان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

طرح بررسي نظام چند قطبي

مقدمه:

 بعد از فروپاشي شوروي و جنگ گرجستان وهمچنين حضور امريكا در خاورميانه، اين سؤال بيش تر قوت گرفته است كه ادامة اين رفتار ها به كجا خواهد انجاميد؟ آيا وضعيت به همين شكل باقي خواهد ماند يا اين كه قدرت هاي ديگر نيز ظهور كرده جهان در قطب هاي چندگانة ديگري تقسيم بندي خواهد شد؟ بناءاً هدف ما را دراين نوشتار جواب به اين پرسش تشكيل مي دهد كه:

آيا جهان به سوي چند قطبي شدن پيش مي رود؟

براي اين كه به جواب قانع كننده اي برسيم ناچاريم سخن را از تعريف نظام ها شروع كرده، انواع نظام ها، تاريخچة نظام ها و وضعيت فعلي را بررسي نماييم تا سرانجام به پرسش فوق جواب دست پيدا نماييم.

تعريف نظام چند قطبي:

براي اين كه اين نظام كاملاً روشن شود نخست لازم است به تعريف نظام ها درعرصة بين المللي بپردازيم سپس عناصر تعيين كنندة آن ها را برشماريم.

تعريف نظام:

يك نظام با اين چند مشخصه قابل شناسايي است:

الف. تعداد دولت هاي بازيگر

ب. اندازة نسبي كشور هاي مختلف بازيگر

ج. تعداد ونوع بازيگران غير دولتي

د. پيوند دولت ها(رابطة دولت ها نسبت به هم)

چگونگي شكل گيري يك ساختار:

شكل گيري ساختار نظام ها مبتني برعوامل متعددي مي باشد.  چنانچه نوذر شفيعي  مي نويسد:

" گاهي اوقات، يك ساختار در نتيجه يك فرايند تكاملي حاصل مي شود. منظور از فرايند، تعامل ميان واحدهاست كه به مرور زمان به شكل گيري يك ساختار مي انجامد. گاهي اوقات، يك ساختار توسط قدرت مسلط زمانه شكل مي گيرد. اين گونه ساختارها كه نسبت به ساختار نوع اول از ماندگاري و تداوم كمتري برخوردارند يا با حذف قدرت مسلط از بين مي روند و يا به صورت يك ساختار نهادينه شده به حيات خود ادامه مي دهند. همچنين ساختارها مي توانند براي كاركرد خاصي توسط واحدهاي ملي به وجود آيند و با انجام آن كاركردها، موضوعيت آن از بين رود. اين ساختارها غالبا در چارچوب رژيم هاي بين المللي قابل تعريف هستند. خلاصه اينكه ساختارها مي توانند در نتيجه عوامل مختلف شكل گرفته، تداوم يابند و يا از بين بروند." (1)

بنابراين ساختار نظام را مبتني برهر چيز ديگري بگيريم، نمي توانيم منكر اين امر شويم كه قدرت مبناي اصلي تقسيم نظام ها وساختار نظام ها مي باشد. مطابق اين مبنا، تقسيم بندي هاي نظام ها اساس گذاري مي شود كه به طور فشرده مي توان اساس هاي ذيل را برشمرد:

1-     قدرت نظامي

2-     قدرت اقتصادي

3-     قدرت سياسي

4-     قدرت فرهنگي

5-     قدرت ايديولوژيك

آن چه در به وجود آوردن يك قطب قدرت مهم است اين  است كه همة عناصر فوق بايد در آن جمع آمده باشد در غير آن اطلاق قطب قدر ت بر آن سهل انگارانه خواهد بود چه اين كه دولت ژاپن از لحاظ اقتصادي يك قطب قدرت محسوب مي گردد ولي چون ديگر عناصرتشكيل دهندة قدرت را دارا نمي باشد لذا نمي توان آن را يك قطب ناميد. همچنان، انگليس، آلمان، چين و... از لحاظ توانمندي هاي ديگر ممكن است ركن مهم قدرت محسوب گردند وليكن چون از ديگر عناصربهرة وافي ندارند، در عرصة روابط بين الملل قطب قدرت ناميده نمي شوند.

انواع نظام:

نظام ها براساس عوامل فوق به دسته هاي گوناگوني تقسيم شده اند. در يك تقسيم بندي آن را پنج نوع نظام خوانده اند كه عبارتند از:

1-   سلسله مراتبي: مشخصات نظام سلسله مراتبي عبارت اند از:

الف. قدرت ونفوذ در يك واحد متمر كز مي باشد.

ب. حفظ نظم وثبات براساس روابط كهتري ومهتري صورت مي گيرد.

ج. قدرت از بالا به پايين اجرا مي شود.

مثال: چين در دورة چوي غربي  از 1122 تا 771 ق . م از اين نوع نظام برخوردار بود.

2-    پراكندگي قدرت: ويژيگي هاي اين نوع نظام اين چند چيز مي باشد:

الف.قدرت و نفوذ به صورت وسيع ميان واحد هايي كه باهم در تقابل قرار دارند توزيع مي گردد.

ب. هريك از واحد هاي سياسي از لحاظ وسعت وتوان تقربياً مساوي مي باشند.

ج. ائتلاف هاي ناپايدار به شكل متكرر به وجود مي آيد.

مثال: دولت -شهر هاي اتاليا در نيمة نخست سدة پانزدهم، اروپا درسدة هجدهم ويونان در فاصلة سده هاي نهم وپنجم پيش از ميلاد، براين نوع نظام استوار بودند.

3-   بلوك و پراكندگي قدرت: اين نوع نظام از لحاظ مشخصات همان ويژگي هاي نظام پراكندگي قدرت را در خود دارد با اين تفاوت كه در اين جا اعضاي بلوك به رهبران بلوك وابسته اند.

مثال: يونان و اروپا در 4 – 5 سال پيش از شروع جنگ جهاني دوم از اين نوع نظام برخوردار بودند.

4-    دو قطبي: كي .جي. هالستي در كتاب مباني تحليل سياست خارجي، آن را چنين تعريف مي كند:

"كليتي از جنبه هاي اصلي قدرت، نفوذ و الگوهاي ارتباط و كنش متقابل را به وجود مي آورد."(2)

ويژگي هاي نظام دو قطبي عبارتند از:

الف. قدرت نظامي واقتدار ديپلوماتيك در اطراف رهبران دو بلوك مي چرخند. بدين معنا كه ماشاهد دو بازيگر مي باشيم و بازيگران ديگر مثل ناتو و ورشو تحت رهبري امريكا وشوروي فعاليت مي نمايند.

ب. دو بلوك هيچ گاه باهم سرسازش ندارند و كشور هاي تابع نيز از آن ها پيروي مي كنند.

ج.دو بلوك ازچنان ارزش هاي ناسازگار برخوردار مي باشند كه سبب انسجام داخلي آن ها مي شود.

د. از ديگر مشخصه هاي نظام دوقطبي وجود سلاح هاي اتمي است كه باعث كاهش خطر برخورد ميان دوقطب مي شود.

مثال:ساختار نظام بين الملل بين سال هاي 1945 نت 1991 اين نوع نظام مي باشد. نظام حاكم در اروپا هنگام جنگ هاي انقلابي و فرانسه پيش از جنگ جهاني اول و بارديگر بعد از جنگ جهاني دوم، از اين نوع نظام بود.

5-   چند قطبي: در چنين نظامي امكان تشكيل ائتلاف هاي كوتاه مدت و يكپارچگي نسبتاً كمتر بلوكي وجود دارد مانند دولت هاي متحارب با سربرآوردن چين در مقابل شوروي.

دسته بندي ديگر:

همچنان عده از دانشمندان از بعد ديگر و زوايه ديگر والبته با تكيه بر  محور قدرت پنج  نوع ديگر بيان داشته اند كه عبارتند از:

1-    چند قطبي: نظام چند قطبي عبارت است از نظامي كه قدرت در واحد خاصي متمركز نمي باشد بلكه در چند واحد پراكنده است.

خصوصيات و ويژگي هاي نظام چند قطبي:

الف. امكان اتحاد ها و ائتلاف ها: در چنين نظامي امكان دارد كه بازيگران كوچك و آن هايي كه از توان كم تري برخوردارند با واحد ديگر دست بهم دهند تا سطح قدرت خويش را بالا ببرند واز توان قدرت مقابل بكاهند.

ب. مانور قطب ها بيش تر است: در اين گونه نظام ميدان مانور قطب ها بيش تر مي باشد.

ج‌.      خاصيت آهن ربايي:  براساس همان ويژگي پيشين نظام چند قطبي خاصيت آهن ربايي دارد يعني برخي از قطب ها جانب همديگر مي روند و بعضي نيز همديگر را دور مي سازند چرا كه هيچ معاملة پايداري درسياست چند قطبي وجود ندارد..

2-    دو قطبي: در نظام دو قطبي  قدرت تنها در محور دو قطب مي چرخد و قدرت سومي وجود ندارد.

3-    تك قطبي: نظام تك قطبي به نظامي گفته مي شود كه قدرت در واحد خاصي متمركز مي باشد. به آن نظام سلسله مراتبي نيز گفته اند. بروس راست و هاروي استار در كتاب "سياست جهاني، محدوديت ها وفرصت هاي انتخاب"، در اين باره مي نويسد:

يك بازيگر عمده يا قطب به يك دولت ملي (قدرت عمده) ويا به يك اتحاد مستحكم ومنسجم متشكل ازيك يا چند قدرت عمده ويا قدر ت هاي متحد كوچك وبزرگ ديگر اطلاق مي شود. بنا براين، تعداد قطب ها دريك نظام ممكن است به تعداد همان قدرت هاي عمده باشد وممكن است نباشد."(3)

4-    يك چند قطبي:  نظام يك چند قطبي نظامي است كه قدرت در يك واحد بسيار و تعيين كننده است و در چند واحد ديگر پراكنده است واز مؤثريت لازم برخوردار نمي باشد.

5-   دو چند قطبي: در چنين نظامي قدرت در دو واحد تعيين كننده است و در ديگر واحد ها به صورت پراكنده وجود دارد وتعيين  كننده نمي باشد.

 

تاريخچه:

در كتاب "سياست جهاني محدوديت ها وفرصت هاي انتخاب" مي نويسد:

"نظام چندقطبي اغلب درگذشته وجود خارجي داشته اند. طي بخش اعظم دوره قرن 18 تا اوايل قرن بيستم، يك نظام چند قطبي ناپايدار متشكل از بسياري از قدرت هاي بزرگ اروپايي موجوديت داشت... حدود  سال هاي 1900 چندين كشور با منابع واندازه مشابهي وجود داشت. برتانيا، فرانسه، روسيه، آلمان، ايتاليا، اتريش و مجارستان. از آن جا كه اتحاد هاي موجود در ميان آن ها مستحكم و پايدار نبود، اروپاي آن زمان را مي توان نظام چند قطبي – البته نه خيلي قطبي شده- اطلاق كرد.

پس از جنگ جهاني اول بنيان نظام چند قطبي موقتاً تضعيف شد. دولت هاي پيروز- برتانيا، فرانسه، ايتاليا، ايالات متحده و متحدين آن ها- بر نظام جهاني مسلط شدند، اتريش- مجارستان به كشور هاي كوچك و فراواني تقسم شد."(4)

علل عروج و زوال قدرت هاي جهاني:

شريف بهاوند درمقاله "چند قطبی شدن نظم جهانی مي نويسد:

"تاریخ معاصر بشریت، شاهد داستان عروج و سقوط بسیاري از مراکز قدرت جهانی یا به عبارۀ دیگر امپراتوریهاي بود. از جمله این امپراتوریها میتوان از سلسله مینگ Ming در چین، امپراتوري عثمانی، امپراتوري مغول، حکومت توکوگاواTokugawa در جاپان، حکومت "نووگورود" در روسیه و امپراتوري بریتانیا نام برد. اکثری دانشمدان جامعه شناسی و سیاست به این باور اند، که موقعیت جغرافیایی، روحیه ملی، ایجاد نهاد های دولتی و اصلاحات در نظام اداری، رشد اقتصادي با تغییر در شرایط زندگی مردم و جنگهای که در اثر ائتلاف بین کشورها روی داد، علل سقوط و یا ظهور امپراتوریها اند. علاوه بر شرایط فوق رقابتهای جنگی میان کشور ها و دولت شهر ها با نوع و شکل دولتهای مختلف، جستجوی دوامداری را برای اصلاحات و بهبود اداری و نظامی بوجود آورد، که به صورت مثمر با پیشرفتهای تخنیکي و تکنالوژیک همراه بود."(5)

بررسي وضعيت فعلي نظام ها:

بعد از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي نظام دو قطبي از هم پاشيد و شكل جديدي از نظام به وجود آمد. اين نظام نو پايي كه بعداز فروپاشي اتحاد جماهير شوروي به وجود آمده چه نوع نظامي است: تك قطبي، چند قطبي يا تك چند قطبي؟

برخي براين باورند كه نظام كنوني نظام چندقطبي مي باشد چرا كه اگر چند شوروي از ميان رفته اما قدرت هاي ديگري نظير اتحاديه اروپا، امريكا و ژاپن توان لازم براي مقابله برخوردارند و هر كدام از جهت خاصي داراي امتياز  مي باشند.

عدة ديگر عقيده دارند كه نظام فعلي تك- چند قطبي مي باشد زيرا علاوه براين كه قدرت هاي ياد شده به تنهايي از صفات قطبي شدن بهره مند نمي باشند، در بسيار از مواقع متأثر ازسياست هاي ايالات متحده امريكا  مي باشد.

اما گروه ديگر وضعيت فعلي را تك قطبي مي خوانند. چنانچه  نوذر شفيقي مي نگارد:

"در ادبيات روابط بين الملل وقتي از «قطب قدرت» سخن مي گوييم، آن قطب بايد تمام مؤلفه هاي قدرت را در خود جاي داده باشد. كدام يك از كشورها و يا واحدهاي سياسي نظام بين الملل است كه تمامي اين عناصر را در خود جاي داده است؟ به نظر مي رسد اتحاديه اروپا، چين، روسيه و آمريكا هريك دو يا چند عنصر يا مؤلفه قدرت را در خود جاي داده اند ولي موقعيت آمريكا در اين ميان با تفاوتي فاحش از همه برجسته تر است. اتحاديه اروپا يك مجموعه پراكنده است كه هنوز نتوانسته است سياست خارجي واحد و يا ارتش مستقلي را براي خود سامان دهد. چين يك قدرت نوظهور است و تا تبديل كردن مؤلفه هاي قدرت خود از قوه به فعل راه درازي پيش رو دارد، روسيه يك بازيگر شكست خورده و وارث فروپاشي يك امپراطوري است و تنها كاري كه بتواند صورت دهد جمع وجوركردن درون خود مي باشد. در اين ميان، آمريكا به رغم تمام مسائل و مشكلاتي كه با آن دست به گريبان است، درست همانند دوره پس از جنگ جهاني دوم، قدرت پيش رو در نظام بين الملل است و عملكرد او در عرصه گيتي (صرفنظر از درست يا غلط بودن آن) نشانه اين واقعيت است. باتوجه به اين مسائل، منطقي آن خواهد بود كه بگوييم در عرصه نظام بين الملل فعلي، آمريكا قدرت تعيين كننده است و ساير قدرت ها به ويژه اتحاديه اروپا، چين و روسيه قدرت تاثيرگذار هستند."(6)

 

آيندة جهان

چنانچه روشن شد در مورد وضعيت فعلي نظر واحدي وجود ندارد اما با توجه به روند فعلي كدام يك از نظام ها آيندةجهان را مي سازند؟ در اين جا نيز ديدگاه روشني وجود ندارد؛ برخي تك قطبي گفته اند وبرخي چند قطبي.

دلايل تك قطبي شدن جهان:

آن هايي كه معتقد به روند تك قطبي شدن جهان اند،گفته اند آن قطب فقط ايالات متحدة امريكا مي باشد وهيچ قدرت ديگر نمي تواند در مقابل آن سر برافزازد. اين گروه دلايل ذيل را آورده اند:

دلايل  برتري قدرت امريكا در قرن بيست:

1-     قدرت نظامي:  قدرت نظامي امريكا در برابر قدرت نظامي ساير كشور قابل مقايسه نمي باشد. حتا روسيه وچين كه از سلاح هاي هسته اي هم برخوردار مي باشند،  نيز نمي توانند رقباي سرسخت آن به حساب آيند. زيرا امريكا با بيش از 727 پايگاه نظامي در سراسر كره زمين   ( كه اكثر آن ها با سلاح هاي هسته اي مجهز مي باشند) برتري كامل خود را بر قدرت هايي چون روسيه وچين حفظ كرده است.

در مجله  انترنتي هفته ،در مقاله  اي تحت عنوان"جهان چند قطبی از افسانه تا واقعیت" در بارة قدرت نظامي امريكا مي نويسد:

"آمریکا با ۱۸.۵ میلیارد دلار صادر کننده اصلی اسلحه و ابزار های نظامی در سال ۲۰۰۴ در جهان بوده است این در حالیست که همین کشور در سال ۱۹۹۱ که هنوز شوروی وجود داشت تنها ۵.۴ میلیارد دلار اسلحه صادر می کرد.
روسیه با ۶.۴ میلیارد صادرات اسلحه در سال ۲۰۰۴ پس از آلمان در مقام سوم قرار دارد در حالی که این کشور در ۱۹۹۱ که هنوز شوروی سقوط نکرده بود ۶.۲ میلیارد اسلحه صادر می کرد!
متحدان آمریکا یعنی آلمان، بریتانیا، فرانسه، کانادا و اسرائیل در سال ۲۰۰۴ معادل ۱۸.۵ میلیارد صادرات اسلحه داشته اند یعنی همه باهم معادل آمریکا! چین در همان سال حتی کمتر از کانادا اسلحه صادر کرده است تنها ۷۰۰ میلیون دلار."(7)

همچنان در ادامه همين مقاله مي خوانيم:
"آمریکا با ۵۸۳. میلیارد دلار بودجه نظامی  و ۱.۳۳۲.۳۰۰ میلیون نیروی نظامی بی هیچ رقیبی در مقام اول قرار دارد. فرانسه با ۷۲ میلیارد دلار در جایگاه بعدی است پس از فرانسه بریتانیا با ۶۷ میلیارد دلار در مقام سوم است.
روسیه با ۶۳ و چین با ۵۸ میلیارد دلار بودجه نظامی در مقام های چهارم و پنجم قرار دارند و دو بازنده جنگ دوم جهانی یعنی آلمان و ژاپن که قانونا حق تشکیل ارتش و نیروی نظامی را ندارد به ترتیب با ۴۶ و ۴۱ میلیارد دلار در مقام های بعدی قرار دارند.
مجموع بودجه نظامی کشورهای چین، شوروی، هند، ایران، ونزوئلا، کوبا، قزاقستان، تاجیکستان، قرقیزستان، روسیه سفید، نیکاراگوا، کره شمالی، سوریه، ترکمنستان، برزیل، بولیوی، اکوادور، ویتنام، و … به ۲۰۰ میلیارد دلار در سال نمی رسد!"(8)

 

2004

سال 1991

نام كشور

5، 18 مليارد $

4 ، 5 مليارد $

امريكا

4، 6 مليارد $

2 ، 6 مليارد $

روسيه

5، 18 مليارد $

 

آلمان، برتانيا، فرانسه، كانادا، اسراييل

700 مليون $

 

چين

 

مقام

نيروي نظامي

بودجه نظامي

نام كشور

اول

1332300 مليون نفر

583 مليارد $

امريكا

دوم

 

72 مليارد $

فرانسه

سوم

 

67 مليارد $

برتانيا

چهارم

 

63 مليارد $

روسيه

پنجم

 

58 مليارد $

چين

ششم

 

46 مليارد $

آلمان

هفتم

 

41 مليارد $

ژاپن

 

 

200 مليارد $

چین، شوروی، هند، ایران، ونزوئلا، کوبا، قزاقستان، تاجیکستان، قرقیزستان، روسیه سفید، نیکاراگوا، کره شمالی، سوریه، ترکمنستان، برزیل، بولیوی، اکوادور، ویتنام، و …

 

2-    قدرت اقتصادي: همانگونه كه از لحاظ نظامي امريكا توانسته يك قدرت بلامنازع در سطح جهان باشد از منظر اقتصادي نيز توانايي هاي قابل تواجه به دست آورده است. در مقالة "جهان چند قطبی از افسانه تا واقعیت" مي خوانيم:

"مقایسه تولید تاخالص داخلی ( ت. ن.د) آمریکا با روسیه نشانه تفاوتی عظیم است تولید ناخالص داخلی آمریکا در سال ۲۰۰۷ برابر است با ۱۳.۸۴۳.۸۲۵ میلیون دلار در همین سال روسیه معادل ۱.۲۸۹.۵۸۲ میلیون دلار تولید تاخالص داخلی داشته است!
تولید ناخالص چین و روسیه با هم در همان سال معادل ۴.۵۴۰.۴۰۹ میلیون دلار است و تولید تاخالص داخلی هر سه کشور روسیه، چین و هند مجموعا برابر با ۵.۶۳۹.۳۵۴  میلیون دلار بوده است! به لحاظ اقتصادی چین با ۳.۲۵۰.۸۲۷ میلیون دلار حتی با ژاپن که در همان سال ۴.۳۸۳.۷۶۲ میلیون دلار تولید ناخالص داخلی داشته است قابل مقایسه نمی باشد.
در زمینه اقتصادی تنها اروپا است که با ۱۶.۸۳۰.۱۰۰ میلیون دلار تولید ناخالص داخلی توانائی مقابله با آمریکا را داراست، با مقایسه ارقام فوق می توان به ناتوانی اروپا و وابستگی نظامی این کشورها دربرابر نیروی نظامی عظیم آمریکا پی برد.(لازم به تاکید است که این رقم مجموع تولید ناخالص داخلی اروپا را شامل می شود، اروپا اما تا بحال نتوانسته است یک سیاست متحد و مشترک در برابر سیاست های آمریکا ارائه کرده و عملا به دو بخش منتقد سیاست آمریکا و مروجان این سیاست تقسیم شده است ، بریتانیا وکشورهای سابق عضو بلوک شرق از وابستگان مستقیم سیاست های آمریکا  در پیمان اروپا می باشند و تلاش بخشی از اروپای کهن برای تشکیل ارتش مستقل از آمریکا با نیرنگ آمریکا و متحدان اروپائی اش تا بحال بی نتیجه باقی مانده است."(9)

 

دلايل چند قطبي شدن جهان:

 برخي از محققين باورمند اند كه وضعيت فعلي جهان نشان مي دهد كه با رشد عظيم هند وچين از يك سو و تمركز بخش قابل توجه انرژي دنيا در دست روسيه اين امكان را مي بخشد كه  سيستم چند قطبي در جهان  فرمان را در دست خود بگيرد. حنيف غفاري در مقالة خود تحت نام "جهان چند قطبي" مي نگارد:

"از نظر رئاليستها،ايجاد جهاني چندقطبي پس از پايان جنگ سرد غير قابل اجتناب خواهد بود،اگرچه نوع برخورد با اين حقيقت از سوي استراتژيست هاي مكتب رئاليسم و نئورئاليسم تفاوت دارد. بر اين اساس عده اي در صدد تسريع اين روند و عده اي ديگر در صدد كندسازي آن هستند.

احياي ناسيوناليسم اروپايي در كنار احياي اقتصاد جهاني چين و پررنگ تر شدن توان نظامي و استراتژيك روسيه سبب شده است روزنه تنفس واشنگتن در جهان هرلحظه محدود تر شود. در چنين شرايطي تقسيم جهان به چند قطبي كه دافع يكديگر هستند دور از انتظار به نظر نمي رسد.(10)


به هرترتيب اين گروه از انديشمندان دلايل ذيل را ارايه كرده اند:

1-     برتري روسيه از لحاظ انرژي: بسياري از كارشناسان عقيده دارند كه نفت وگاز عامل اصلي جنگ در قرن بيست مي باشد. از همين خاطر عامل جنگ درعراق را نيز جنگ گاز ونفت خوانده اند.  هانس کرونبرگر Hans Kronberger در اثرش به نام " خون در راه نفت" می نویسد:

"تا وقتیکه اقتصاد جهانی وابسته به نفت و گاز است، تا همان زمان دلیلی برای جنگ در بطن نظام ها وجود دارد. با موجودیت سه منطقۀ بحرانی، یعنی خلیج فارس، افریقا و اطراف بحیرۀ کسپین، هزارۀ سوم در حالی آغاز می شود که آثار نا خوش آیند زورگویی قدرت ها، هر لحظه می تواند عواقبی وخیم و غیر قابل پیش بینی در بر داشته باشد."(11)

همچنان د رادامه همين مقاله مي خوانيم:

"عامل جنگها در بسیاری از کشور های قاره افریقا نیز منابع مواد اولیه است. به گفتۀ هانس کرونبرگر روزانه اضافه از هفت میلیون بیرل نفت از خاک های این قاره استخراج میشود. که ۹۰٪ آن از کشور های الجزایر، لیبیا، مصر، آنگولا و نیجریا است. علاوه بر این کشور هاسایر مناطق این قاره مانند گابون، کانگو برازاویل، چاد، کامرون، سودان، جمهوری دیموکراتیک کانگو (زئیر)، نامیبیا، افریقای جنوبی، تانزانیا و موزامبیق نیز از لحاظ نفت و گاز و سایر مواد اولیه دارای اهمیت خاص بوده و از نگاه منابع طبیعی غنی ترین کشور های جهان میباشند."(12)

با توجه به نقشي كه نفت وگاز در اقتصاد وزندگي مردم جهان  دارد، اهميت روسيه بيش تربه عنوان توليد كنندة رتبه اول جهان روشن وآشكار مي گردد. امريكا در تلاش است تا منابع موجود طبيعي در جهان را از طريق نفوذ در كشور هاي صاحب ثروت زميني تحت كنترول خود در آورد وقدرت اقتصادي جهان را در اختيار كامل خود گيرد اما روسيه نيز تلاش مي ورزد تا از نفوذ امريكا در اين سرزمين ها بكاهد ونقش خود را در اقتصاد جهاني حفظ نمايد.

2-شكست امريكا در عراق :  تعدادي ازصاحب نظران براين باورند كه امريكا درجنگ با عراق شكست خورده است وامروزه كوشش مي كند شكست خود را در افغانستان جبران نمايد. طبيعي است كه در چنين حالتي اعتماد جهاني خود را به حيث زعيم ممالك از دست خواهد داد و قدرت هاي ديگر وخفته نيز جرأت خواهند كرد تا با ايستادگي در مقابل امريكا حضور خود را در نظام بين الملل تثبيت نمايند.

3-    اختلاف بين همپيمانان امريكا : شكست سياست هاي امريكا در عراق وافغانستان موجب شده است تا برخي از متحدين امريكا باديدة شك نسبت به پيشرفت روند سياسي خويش داشته باشند. چنانچه مي بينيم كشور هاي اروپايي و ژاپن مستقيماً پاي خود را از معركه امريكا در عراق بيرون مي كشند ودر افغانستان نيز برخي از كشور ها كمك هاي نظامي خود را محدود كرده اند.

4-    نگراني وابستگان سياسي امريكا: شكست امريكا درعراق سبب شده است تا برخي از متحدان امريكا نسبت به سياست هاي واشنگتن ابراز نگراني نمايند وحملة امريكا به عراق را يك اشتباه بخوانند و حضور امريكا در افغانستان را نيز اقدام سلطه طلبانه قلمداد نمايند.  چنانچه نسبت به سياست امريكا در حمايت اسرايل نيز به ديدة سوء بنگرند.

5-    بحران مالي امريكا: بحران مالي امريكا بسياري ازكشور هاي اروپايي را نگران كرده وتأثير مستقيم بر بازار هاي غربي گذاشته است. چنانچه  مجله هفته  دراين باره مي نويسد:

 " بحران های مالی آمریکا در زمینه وام های مسکن اگرچه در چند جنبه متفاوت قابل بررسی است اما دامنه اش به کشورهای متحد و شریک های اقتصادی آمریکا مانند چین و کشورهای عربی خلیج نیز کشانده شده و نه تنها وام داران بی پناه دچار ورشکستگی و بیچاره گی شده اند بلکه بخش قابل توجه ای از سرمایه های خارجی کشور های دیگر جهان (اروپا، چین و کشورهای نفتی عربی) در این بحران مالی یا نابود گردیده اند و یا سرنوشت نامعلومی پیدا کرده اند."

6 -  مقاومت كشورهاي امريكاي لاتين : برخي از كشور هاي امريكاي لاتين دربرابر سياست هاي امريكا گواه اين مدعاست كه امريكا هرچند از نيروي پرقدرت درعرصة بين المللي برخوردار است ولي مخالفت هاي شديدي كه در امريكاي لاتين وجود دارد دوام قدرت امريكا به خطر مواجه ساخته است. مجله هفته در مقاله خود مي نويسد:

" مقاومت کشور های آمریکای لاتین و پیمان های اقتصادی آنان بر علیه پیمان های استعماری آمریکائی و گزیدن راه تکیه بر نیروی خود که در خط مقدم آن کوبا و ونزوئلا قرار دارند و از سوی بولیوی، نیکاراگوئه، اکوادور و تا حدودی آرژانتین و برزیل حمایت می شوند یکی دیگر از مشکلات فعلا لاینحل امپریالیسم جهانی است.
این سیاست ها حتی موجب ایجاد اختلافات هرچند جزئی در میان امپریالیسم آمریکا و متحدانش گردیده و محاصره غیر انسانی و خفت بار کوبا از سوی بخشی از کشورهای اروپائی تخفیف یافته که عکس العمل نگران کننده ای از آمریکا را بدنبال داشت."(14)

7-نگراني هاي مردم امريكا: سياست سلطه طلبانه امريكا موجب شده است تا بسياري از مردم امريكا ديگر به سياست جنگ رأي ندهند. انتخابات اخير امريكانشان داد كه ديگر مردم امريكا به زندگي مرفه خود فكر مي كنند ودوست ندارند فرزندان شان در كشور هاي ديگر چون عراق وافغانستان قرباني شوند.  “

8 -تعارض ارزش هاي كلان ميان مردم و دولت ها با سياست هاي ايالات متحده امريكا: نكتة مهم ديگر كه از سياست هاي امريكا ناشي مي شود اين است كه سلطه طلبي امريكا تنها به حضور نظامي يا تسلط برارادة حكومت ها محدود نمي ماند بلكه امريكايي ها هدف از سلطة خود را با  تغيير ارزش هاي اجتماعي، سياسي و اقتصادي كشور ها تعريف مي كنند. اين امر باعث مي شود كه ميان ارزش هاي تحميلي و ارزش هاي دروني هر جامعه كه خواسته مردم آن جامعه است، تضاد واقع شود. اين تضاد موجب انتقاد هاي بزرگ در سطح جهان نسبت به سياست هاي امريكا در عرصه بين الملل شده است. نوذر شفيقي دراين باره مي نويسد:

"مشكلي كه در اينجا بروز مي كند و سرمنشاء بسياري از چالش هاي فعلي در جهان است تضادي است كه در اين عرصه ها به وجود مي آيد. آمريكا امنيت، اقتصاد و ارزش هاي جهان را در رابطه با خود تعريف مي كند اما جهان (منظور واحدهاي سياسي مختلف است) امنيت، اقتصاد و ارزش هاي خود را در رابطه با آمريكا تعريف نمي كند. اين پارادوكس اكنون به تعارض هاي جدي در سطح جهان انجاميده و رويكردهاي انتقادي را در سطح جهان نسبت به سياست هاي ايالات متحده برانگيخته است.

يك عنصر هم در تئوري ثبات هژمونيك، رويكرد قدرت محور آن است. يعني قدرت هژمون مي تواند در راستاي منافع خود، از تمامي ابزارهاي قدرت به ويژه قدرت نظامي بهره جويد. نفس چنين رويكردي مي تواند مشروعيت ساختار نظام بين الملل را زير سوال ببرد. چراكه اصل بر اين است كه كاركرد ساختارها ايجاد صلح و امنيت در جهان است حال اينكه رويكرد تئوري ثبات هژمونيك بر استفاده از قدرت نظامي، امنيتي كردن محيط بين الملل، محدودكردن آزادي عمل واحدها و تنظيم الگوي رفتاري واحدها در راستاي منافع قدرت هژمون تاكيد دارد." (15)

بسياري بر اين عقيده اند كه امريكا با شعار فريب كارانه ا ي چون حقوق بشر، دموكراسي، دفاع از حقوق زنان، مبارزه با تروريزم، قصد دارند تا برمنابع طبيعي كشور ها تسلط يابند وسياست واقتصاد وفرهنگ منطقه و جهان را در قبضة خود گيرد. سياست امريكا هيچ صلح طلبي نبوده است بلكه صلح ومبارزه با تروريزم نقاب هايي بوده اند كه امريكايي ها از اين طريق خواسته است تا منافع شان را تأمين نمايند.

9-  اسلام گرايي: اسلام گرايي يكي از مشكلات بنيادين امريكا در خاورميانه و كشور هاي آسيايي مي باشد. برخي از كشور هاي اسلامي وانديشمندان مسلمان براين نظر اند كه هدف از سياست هاي سلطة امريكا در منطقه دشمني با اسلام وكاهش قدرت اسلامي است. امريكا هميشه ازقدرت گرفتن نيروهاي مسلمان درهراس بوده است ومي كوشد با شعار هاي مبارزه برضد تروريزم به تضعيف مسلمانان بپردازد و با تفرقه افگني و داغ كردن آتش جنگ آنان را مصروف خود نگه دارند و كشور قدرتمند اسلامي را به سمت تجزيه سوق دهد.

نتيجه:

پس از اين گفتار به اين نتيجه مي رسيم كه جهاني كه به سمت آن روانيم نمي تواند تك قطبي بوده باشد بلكه زمينه براي چند قطبي شدن جهان بيش تر از تك قطبي بودن فراهم است. چنانچه بعد از ماجراي گرجستان اين ظن ازبيش تر از همه وقت افزايش يافته است و گفته مي شود كه نظام چند قطبي آغاز به فعاليت كرده است. حتا تعدادي از تحليل گران امكان دو قطبي شدن را نيز رد نمي كنند. مجله هفته در اين باره مي نويسد:

"پس از ماجرای گرجستان بسیاری از رسانه های چپ و راست به این نتیجه رسیده اند که دوران یکه تازی امپریالیسم آمریکا در جهان به پایان رسیده و با پاسخ قاطع روسیه به این تجاوز و تحریک سیاسی “آمریکا” دوران جهان چند قطبی امپریالیستی دوباره آغاز گردیده است.
بخش دیگری از این رسانه ها که به “جبهه چپ” رسانه ای تعلق دارند، دو قطب متخاصم را به مثلث “آمریکا – اسرائیل – اروپا و ژاپن” در مقابل مثلث “روسیه – چین – ایران و ونزوئلا و کوبا”  قرار می دهند.
نتایجی که از این تحلیل ها و تحلیل های مشابه ، با تفاوت های جزئی گرفته میشود، عبارتند از:
چند قطبی شدن جهان امپریالیستی
آغاز جنگ سرد.
کورسوی امیدی برای پیدا شدن جبهه وسیعی از کشور های پیرامون در برابر امپراطوری آمریکا"

حال سؤالي كه پيش مي آيد اين است كه در اين قطب ها كدام كشور ها قرار دارند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پي نوشت ها:

 

1 )   نوذر - شفيعي (ساختار نظام چند قطبي): ماه نامه - همشهري ديپلماتيك - 1382 - شماه 8، نيمه اول اسفند

2 ) كي. جي. هالستي: مباني تحليل سياست خارجي؛ ترجمه بهرام مستقيمي ومسعود طارم سري، چاپ پنجم، انشتارات وزارت امورخارجه، تهران، پاييز 1385  

3 ) بروس راست و هاروي استار : سياست جهاني، محدوديت ها وفرصت هاي انتخاب، ترجمة علي اميدي، چاپ دوم، انتشارات وزارت امور خارجه، تهران 1385

    4)بروس راست و هاروي استار : سياست جهاني، محدوديت ها وفرصت هاي انتخاب، ترجمة علي اميدي، چاپ دوم، انتشارات وزارت امور خارجه، تهران 1385، ص 140 

5) شریف بهاند :چند قطبی شدن نظم جهانی ( قسمت اول )  

6 )نوذر - شفيعي (ساختار نظام چند قطبي): ماه نامه - همشهري ديپلماتيك - 1382 - شماه 8، نيمه اول اسفند

7 ) مجله هفته:  جهان چند قطبی از افسانه تا واقعیت: http://www.hafteh.de/?p=2100 | مهر ۱۰م, ۱۳۸۷

8 ) همان

9)همان

10 )حنيف غفاري: "جهان چند قطبي"روز نامه رسالت 12  6  87 

11) شریف بهاند :چند قطبی شدن نظم جهانی ( قسمت اول )

12 ) همان

13 ) مجله هفته:  جهان چند قطبی از افسانه تا واقعیت: http://www.hafteh.de/?p=2100 | مهر ۱۰م, ۱۳۸۷

14 ) همان

15 ) نوذر - شفيعي (ساختار نظام چند قطبي): ماه نامه - همشهري ديپلماتيك - 1382 - شماه 8، نيمه اول اسفند

16 ) مجله هفته، همان

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 11:39  توسط جعفری  |