از بی نیازی تا خر خوانی ادبیات
همیشه به هرچه نیاز داریم، فکر میکنیم؛ آب، نان، پوشاک، تحصیل، شغل، زن، فرزند، دوست و ... احتیاج عامل تفکر است. خواستهها همواره محرکههای قوی برای پویش، تلاش و حرکت بوده اند. ذهن ما به طور مداوم با خواستههای ما درگیر است. هر جا و هر زمان که فکر ما به فعالیت میافتد، ابتدا چرخهء آن از گذرگاه نیازهای ما شروع به حرکت میکند. فعالیت ذهنی ما تنها در مدار دستیابی به پاسخ پرسشهایی صورت میگیرد که از احتیاجات ما ناشی میشوند. اما آیا شده که یکبار از خود بپرسیم؛ آیا به خواندن ادبیات هم نیاز داریم؟ آیا خواندن ادبیات یک نیاز است؟ شاید کمتر این گونه فکر کردهایم. چرا که احتیاجات ما آنقدر فراوان اند که مجال برای چنین پرسشی باقی نمیگذارند؛ چون ما همواره به احتیاجات ضروری خود میاندیشیم: آب، نان، شغل و ... دیگر فرصت این باقی نمیماند که بپرسیم آیا خواندن ادبیات هم ضرورت است؟ این امر بیشتر از آنجا ناشی میشود که ما با ارزشهای معنوی کمتر سر و کار داریم. گذار ما اغلب در چمن آب و نان بوده و چشم ما تا نقطهء شکم دید داشته است. فراتر از آن را خیال و آسایش ساده و سطحی پنداشتهایم. از این رو در همین چنبره باقی ماندهایم. در حالی که اگر اندکی تأمل شود، خواندن ادبیات یک ضرورت است از نوع ضروریات اولیه. جامعهای که در آن ادبیات خوانده نشود، آن جامعه، جامعهء کسل خواهد بود؛ چرا که ادبیات روح یک جامعه را پویا و متحرک میسازد. جامعهء بدون ادبیات جامعه فرسوده و یخ زده است. بدون ادبیات نمیتوان به اندیشه و حیات دست یافت. زندگی معنوی یک ملت در سایه ادبیات به بالندگی و پویایی میرسد. پس ادبیات یک شغل نیست که بعد از مدتی رهایش کرد. ادبیات تنها علم یا فن نیست که فقط در صنف نشست و یاد گرفت بلکه ادبیات همه چیز است؛ یعنی همهء بودن و هستن.
با این وجود جامعهء ما کمتر خود را مبتلای ادبیات میداند. هنوز ادبیات بهعنوان یک پرسش و نیاز مطرح نیست. ادبیات هنوز نتوانسته حتا در حاشیهء زندگی ما جایی برای خود باز نماید. کار با ادبیات به دید برخی، دیوانگی، شوقی و هوسانه است. و بسیاری نیز آن را با تفریح و سرگرمی مرادف گرفتهاند. شاید خیلی کم کسی پیدا کرد که هدفمند به ادبیات چسپیده باشد.
به هر صورت چیز مهم این است که ما ادبیات را وارد زندگی خود بسازیم. در تعاملات روزمره درگیرش نماییم. برایش در زندگی فردی و اجتماعی خود نقشی را قایل باشیم. حال چه گونه میتوان به این مهم دست یافت؟
این امر نخست به پیششرطهایی نیاز دارد. باید بستر مناسبی برای آن جست وجو کرد. زمینهها را آماده ساخت بعد در قدم دوم به مسألهء "خواندن" توجه کرد. البته نه هر خواندنی؛ چرا که خواندن انواعی دارد. گاهی انسان از خواندن فقط قصدء معنا میکند و میخواهد به محتوای ظاهر اثر دست پیدا نماید و گاهی غرض آن، کشف جهان بیرون از متن است. خواندن نوع اول، غالباً به خواندن روزنامهها، مقالات و کتابهای تحقیقی و علمی پیوند مییابد و خواندن نوع دوم، به ادبیات ارتباط میگیرد. خواندن ادبیات، خواندن خاص است چرا که خواندن سطور مجازی است. با جهان مجازی سر و کار دارد. در چنین خواندنی تنها چشم کار نمیکند، به گوش اکتفا نمیشود و با دست لمس نمیگردد. اینجا پای دل، ذهن، احساس و تخیل در میان است. این عناصر اربعه که به کلمات معنا میدهند، خط ها را در هم میشکنند و به جهان، رنگ و بوی دیگر میبخشند. دل با کارکرد پیوند دهندگی، در نقطهء مرکزی میایستد و احساس، آن را پشتوانه میشود و ذهن عملیه حرکت را میان صورت و محتوا انجام میدهد و تخیل آن را میگسترد.
جی. هیلس میلر در کتاب "پیرامون ادبیات" میگوید:
" خواندن باید به این صورت باشد که خواننده همهء ذهن و دل و احساس و تخیل خود را بی دریغ به سر آن بگذارد تا بر اساس کلمات آن جهان را در درون خود بازآفرینی کند. این پدیده گونهای از همان خشک اندیشی یا وجد یا حتا سرمستی عیاشی است که ایمانوئل کانت به آلمانی آن را schwaarmerei میخواند. اثر ادبی به هیأت نوعی تیاتر درونی جان میگیرد، تیاتری به نظر میآید که به شکل عجیب مستقل از کلمات روی صفحه کاغذ است."(جی. هیلیس میلر؛ پیرامون ادبیات، ترجمه علی اصغر بهرامی، چاپ اول، نشر نی، تهران 1384)
پس خواندن نوعی شور عاشقانه است. نیاز به باختن جان دارد. نیاز به حس و عاطفه دارد و نیاز به پر سوختن ذهن دارد. پس باید از مصرف کردن انرژی جسمانی نیز کار گرفت:
"خواندن نیز همچون عاشق بودن به هیچ روی کار انفعالی نیست. خواندن انرژی ذهنی و عاطفی و حتا انرژی جسمانی فراوانی میطلبد. خواندن نیازمند تلاش مثبت است. انسان باید تا جایی که میسر است بهصورت کامل و روشن همه قابلیتهای خویش را به سر بازآفرینی جهان تخیلی اثر در درون خویشتن بگذارد." (همان ص162)
پس خواندن ادبیات با خواندن یک مقاله و کتاب علمی متفاوت است. چرا که آثار آنها، با هم مختلف میباشند. در خواندن یک اثر علمی ما به معلومات بیش تر دست مییابیم و اندیشهء ما تقویت میشود. در حقیقت ما یک کار کاملاًفکری را انجام دادهایم که آن را "خواندن سخنورانه" نیز میگویند اما در خواندن ادبیات از ذهن، دل، احساس و تخیل استفاده کردهایم، پس نتیجهای که از آن عاید حال ما میگردد، شادی، ترس، آرامش، شوق و بهت است؛ یعنی ما اثر عاطفی آن را در جان خود مشاهده میکنیم.
حال باید دید چنین خواندنی چگونه امکان پذیر میگردد؟ آیا میتوانیم به چنین خواندنی از ادبیات برسیم؟ جواب مثبت است. ما میتوانیم ادبیات را اینگونه بخوانیم؛ البته به شرط این که شجاع، کنجکاو، زیرک، کاشف، محتاط و ماجراجو باشیم. اگر این خصایص را در خود جمع آوردیم قطعاً میتوانیم ادبیات را خوب بخوانیم، چنانچه جی. هیلیس میلر به نقل از نیچه میگوید:
"هر زمان که خوانندهء کامل را در خیال تصور میکنم، همیشه هیولایی از شجاعت و کنجکاوی مجسم میشود و نیز موجودی سر به راه و زیرک و آب زیر کاه و محتاط و کاشف و ماجراجویی مادرزاد." (همان ص 164)
البته همه این شروط وابسته به یک شرط اساسی دیگر است و آن به تعبیر "میلر" "خرخوانی" ادبیات میباشد. تنها با "خرخوانی" ادبیات است که میتوانیم شجاعت، جسارت، زیرکی و ماجراجویی را در خود تعبیه نماییم. با تعبیهء این اوصاف، زمینه برای فهم درست ادبیات برای ما میسر میگردد.
