جوان مرگي نويسندگان وشاعران
سؤال اين است كه چرا شاعران ونويسندگان ما بعد از يك مرحلة طلايي به مرگ مبتلا مي شوند؟ مقصود از مرگ ترك گفتن اين جهان نيست بلكه منظور اين است كه پس ازيك مرحلة پربار كاري، دست از تلاش برمي دارند وهيچ اثري تازه اي را نمي آفرينند. مدت زمان طولاني مي گذرد تا يك اثر جديد از آن ها به چاپ مي رسد. به عبارت ديگر شاعران ونويسندگان بسياري هستند كه از سال هاست ما اثري از كار هاي آفرينشي شان را نمي بينيم. دليل اين خلوت گزيني ودور افتادن ازقلم وسرايش، چه مي تواند باشد؟
اين سؤال از آن جا مهم تلقي مي گردد كه اين دسته از نويسندگان وشاعران از تجربه هاي لازم و كافي براي خلق يك اثر بزرگ ادبي برخوردارند اما به دلايل مختلف نمي خواهند يا نمي توانند اين تجربه ها را به منصة ظهور برسانند ودر اختيار ديگران قرار دهند. بايد ديد چه دلايلي باعث مي شوند كه اين گروه از نويسندگان وشاعران گرفتار بيماري كم كاري ويا جوان مرگي ادبي گردند؟
به نظر مي رسد كه اين مسأله به دو صورت قابل فحص و ارزيابي است:
نخست اين كه هرشاعر و نويسنده را به تنهايي و به صورت مستقل واكاوي كنيم و با بررسي هاي روانشناسانه و يا طبي و... علت افتادن قلم را از دست شان پيدا نماييم.
دوم اين كه همة اين اشخاص را در گروه واحدي گرد آورده به علل مشترك ميان آن ها بپردازيم.
نگاه ما به اين موضوع صورت دوم مي باشد؛يعني بايد ببنييم چه چيزي باعث مي گردد كه شاعران ونويسندگان ما دچار افت وكم كارگردند؟
همچنان كه روشن است انسان از وقتي كه متولد مي شود تا وقتي كه سر در نهانگاه خاك مي ماند مراحل مختلفي از زندگي را مي پيمايد. كودكي، جواني، پيري و مرگ، مراحلي اند كه يك انسان بايد آن را طي نمايد. زندگي ادبي يك نويسنده وشاعر نيز ممكن است از اين مراحل برخوردار باشد؛ يعني مرحلة كودكي، مرحلة جواني ومرحلة پيري. درمرحلة كودكي نويسنده يا شاعر تلاش مي كند تا ميدان هاي گوناگوني را تجربه نمايد. قالب ها وسبك هاي مختلفي را آزمايش كند. به هرچيزتازه اي دست ببرد تا سردي وگرمي آن را درك كند. درمرحلة جواني قدرت وتوانايي كامل خود را به كار مي گيرد تا اثر خوب،خلاقه وجديدي را بيافريند. در اين مرحله او توان خود را از سطوح مختلف گرد مي آورد ودر محور خاصي تبارز مي دهد. لذا آثار فراواني را پديد مي آورد. درمرحلة پيري، ديگر گرم وسرد دنيا را چشيده است. ازتوانايي هاي خود به قدر كافي بهره برده است. عطش آفرينش از او فروكش كرده است. لذا به صور ت طبيعي دست از كار و آفرينش برمي دارد و درخلوت خود مي نشيند. هرچند او در اين مرحله از درك وبينش عميق ادبي بهره مند است اما اسباب "پيري" باعث مي شود تا به جاي خلق وآفرينش بيشتر، به انديشه هاي خود پناه ببرد. لازم است بدانيم چه چيز هايي اسباب پيري يك شاعر ونويسنده به حساب مي آيد كه او را از كار آفرينشي باز مي دارد؟
براي تشخيص اين امر ضروري است تا به مراحل قبلي زندگي او نيز نظر اندازيم؛ چه اين كه هر عاملي كه موجب رويكرد او به ادبيات مي شود همين عامل وقتي دچار بحران مي گردد، قدرت آفريدن را نيز از شاعر ونويسنده باز مي ستاند.
شايد براي هرشخص، عامل خاصي باعث تحريك ذوق ادبي گردد. اگر چند ذوق ادبي در هرفردي به صورت طبيعي وجود دارد ليكن به شكوفايي رساندن آن، نياز به محركه هاي بيروني است. اين محركه ها مي تواند يك رابطة عاشقانه باشد، ممكن است دريافت يك جايزه باشد، ممكن است مشوق هاي اجتماعي مثل شهرت و... باشد، ممكن است انگيزه هايي چون بيان پيام هاي دروني به ديگران باشد ويا هم محركه هاي احساسي وعاطفي باشد كه در هر انساني وجود دارد. اين محركه ها هركدام به عنوان عامل در روي آوري يك فرد به ادبيات نقش بارزي را ايفا مي كنند. همزمان با كسب تجربه هاي بهتر، توانايي شاعر ونويسنده نيز با لا مي رود واو را به مرحله جواني واوج قدرت مي رساند. اما همين عوامل هنگامي كه به مرحلة اشباع مي رسند ديگر اندك اندك در نهاد شاعر ونويسنده به سير نزولي خود شروع مي كنند و تا آن جا اين سير نزولي ادامه مي يابد كه ديگر بسياري از محركه هايي كه موجب آفرينش اثر ادبي مي گرديد، در نويسنده وشاعر ديده نمي شود. از اين روست كه مي بينيم شاعران ونويسندگان بزرگ كم ترمي نويسند و كمتر مي سرايند.
البته عامل زمان را نيز نمي توان ناديده انگاشت. زيرا محيط اجتماعي، مشغله هاي فكري، وضعيت رواني و جسمي ، تغيير يافتن انگيزه هاي ادبي، همه در سرنوشت ادبي يك فرد تأثير گذار است؛ يعني همانگونه كه انگيزه هاي اوليه در ادامه حيات ادبي يك شخص مي تواند مؤثر واقع شود، شرايط كنوني وبستر هاي اجتماعي وادبي نيز در روند اين حركت بي نقش نمي تواند باشد. چه اين كه شرايط اجتماعي –جدا از وضعيت روحي ورواني شاعر ونويسنده- در آفرينش اثر ادبي تأثير بسزايي دارد. وقتي محيط براي توليدات ادبي فراهم نباشد چگونه يك شاعر ونويسنده مي تواند دست به خلق اثر ادبي بزند؟ مثلاً اگر زمان جنگ هاي داخلي را درنظر گيريم، شاعري كه در ميان آتش ودود دست وپا مي زند فرصت پيدا نمي كند تا به تخيلات و انديشه هاي خود پيراهن شعر وداستان بپوشاند. به عبارت ديگر "فرصت مناسب" خود، يكي از لوازم پديد آمدن يك اثر به حساب مي آيد. اين فرصت تنها در اختيار كسي مي تواند باشد كه از امكانات لازم براي حيات برخوردار باشد. شاعر ونويسنده اي كه وقت براي انديشدن وتجسم بخشيدن براي خيالات خود ندارد چگونه مي تواند يك اثر خوب وخلاقه اي را بيافريند؟ مشغله هاي روز مره، غم نان ، غم فرزند وعيال وهزار غم ديگر، توان ذهني نويسنده وشاعر را از او ستانده است. او ديگر مجبور است به اين چيز ها بينديشد چون حيات او وخانواده اش وابسته به اين چيز هاست. لذا شعر و داستان وانواع ادبي ديگر،در حاشية زندگي او قرار گرفته اند. او نمي تواند به ادبيات به عنوان "مسألة نخست" نگاه كند. او حيات ادبي خود را كنار مي گذار تا حيات خود وخانواده اش را تضمين نمايد.
