از قصه خوانی پشاور تا مدل افغانی چاپ کتاب

بازار قصه خوانی پشاور مشهورترین جایی برای چاپ کتاب است. نام آن برای همه آشنا است. حتا اگر پشت جلد قرآن شریف را هم ببینی نوشته است: قصه خوانی پشاور و... بیش‏تر کتاب‏های افغانستان در این بازار به چاپ می‏رسند. اگر سری به کتابفروشی‏های کابل بزنیم قصه خوانی پشاور از دور پیداست. کاغذهای کاهی و زرد رنگ، سبک نوشتاری مشخص  و درشتی خطوط از مشخصات بارز این بازار چاپ است. به گفته‏ی برخی از مسوولان مطابع، بیش از 97 درصد کتاب‏های افغانستان در پاکستان به چاپ می‏رسند. دلیلش هم روشن است؛ کیفیت پایین و نرخ ارزان! البته طی یکی دو سال اخیر کتاب‏های چاپ ایران نیز وارد افغانستان شده‏اند. این کتاب‏ها از کیفیت خوبی برخوردارند. به گفته‏ی بسیاری از ناشران، کیفیت پایین چاپ به دلیل تقاضای مشتریان است. یکی از ناشران در کابل در گفت‏وگویی با ما اظهار داشت: "چاپ کتاب در پاکستان مانند شرکت‏های دوازسازی در آن کشور است. یک دوای اصل اگر در کابل به 100 افغانی به فروش می‏رسد، در پاکستان به 10 کلدار ساخته می‏شود. چرا که شرکت مذکور 70 در صد کیفیت آن را پایین می‏آورد. بسیاری از شرکت‏های پاکستانی سفارش‏هایی را از تاجران افغان می‏گیرند و تاجران برای این که بازار فروش خود را گرم بسازند، کیفیت پایین و نرخ ارزان را سفارش می‏دهند. به این دلیل دواها آن کیفیت لازم را ندارند. چاپ کتاب نیز این چنین است. ما برای این که مشتریانی خود را از دست ندهیم مجبوریم سفارش‏های این چنینی را بپذیریم. کیفیت کاغذ را پایین آوریم و قیمت ارزان برایش بگذاریم تا مشتری کتاب را بخرد. "

این ناشر کابلی می‏گوید: "اگر مشتری از ما درخواست چاپ کتاب می‏کند؛ از او پرسان می‏کنیم که آیا چاپ پاکستانی را می‏خواهد، یا افغانی و یا ... ما براساس سفارش مشتری و قیمت مورد نظر وی، کتاب را چاپ می‏کنیم."

این گفته کاملاً صادق است. وقتی بازار کتاب را در کابل ببینیم، موضوع به خوبی روشن می‏شود. وضع چاپ در کشور نه تنها مطلوب نیست بلکه با نواقص بی‏شمار فنی نیز مواجه است. به صورت فشرده می‏توان به این نواقص فنی اشاره کرد:

1.       نبود زیبایی در طرح جلد: طرح جلد مهم‏ترین موضوع در نشر و چاپ کتاب است؛ چه این‏که خواننده ازطریق طرح جلد سراغ متن را می‏گیرد. اگر طرح جلد زیبا طراح نشده باشد، اثر نیز خواننده‏ی اصلی خود را از دست می‏دهد. طرح جلدهایی که معمولاً برای کتاب‏ها زده می‏شوند، هیچ‏گونه با قواعد فنی سازگاری ندارند. استفاده ازرنگ‏های غیر استندرد در جلد کتاب، نداشتن طرح مناسب، قطع غیر متناسب از جمله کاستی‏های جلد کتاب به شمار می‏روند.

2.       عدم رعایت قواعد فنی صفحه آرایی کتاب:  صفحه آرایی کتاب نیز از دیگر فنون چاپ ونشر می‏باشد. در کشور ما صفحه آرایی براساس سلیقه انجام می‏شود. اصولی که باید در صفحه آرایی رعایت گردد، از سوی صفحه آرا نادیده گرفته می‏شود و هیچ توجه بدان صورت نمی‏گیرد. ترتیب صفحات شناسنامه، مقدمه، فهرست، تشکری، یادداشت ناشر و... ملحوظ نمی‏گردد.

3.       نداشتن ویرایش یکدست: ویرایش نکته مهم دیگر در فن نشر و چاپ است. در کشورهای دیگر هر ناشری در ساختار اداری خود یک گروه ویرایش دارد. این گروه کتاب‏های رسیده را ویرایش می‏کنند و پس از ویرایش و تأیید آن از سوی نویسنده به نشر داده می‏شود. در کشور ما هیچ چاپخانه‏ای ویرایش‏گر مخصوص ندارد. به همین دلیل است که کتاب‏های نشر شده با هزاران غلط تایپی و ویرایشی همراه می‏باشد. حتا این اشتباه‏ها در کتب درسی مکاتب نیز مشاهده می‏شوند. اگر سری به این کتب بزنی، به وضاحت درخواهی یافت که نه تنها دارای اشتباه‏های املایی و نگارشی‏اند بلکه اشتباه‏های تایپی فراوان نیز دارند. روشن نیست که چرا نسبت به کتب درسی بی‏توجهی صورت می‏گیرد؟ آیا ظرفیت لازم وجود ندارد و یا کم دقتی باعث این همه کاستی‏ها شده است؟

همه‏ی این موارد و موارد دیگر از این دست موجب شده اند تا کتاب‏ها کیفیت لازم را نداشته باشند. اما آن چه سبب می‏گردد تا چاپ‏خانه‏ها اقدام به نشر این گونه کتاب‏ها بنمایند اسباب دیگری است که به صورت فهروس‏توار اشاره می‏شود:

الف. نابسانی اقتصادی جامعه: افغانستان کشور فقیری است که بیش‏تر مردم آن از فقر رنج می‏برند. این عامل در رکود فرهنگی نیز تأثیر نامطلوب داشته است. بسیاری از مردم توان خرید کتاب را ندارند. حتا قشر متوسط جامعه نیز از قدرت خرید کتاب به حد لزوم، عاجز می‏باشند. مشتریان کتاب معمولاً به سراغ کتاب‏هایی می‏روند که قیمت پایین‏تری دارند. طبیعی است که چنین کتاب‏هایی از کیفیت بالایی برخوردار نباشند. از این‏رو کتاب‏ها نیز براساس توان خریداران به چاپ می‏رسند.

ب. نبود فرهنگ کتابخوانی: نبود فرهنگ کتابخوانی نیز بر چاپ و نشر کتاب‏ها تأثیر گذار بوده است. در جامعه‏ای که فرهنگ کتاب‏خوانی وجود نداشته باشد، خرید و فروش کتاب نیز محدود می‏باشد. صرفاً کتاب‏های مورد نیاز و مطابق به درخواست مشتریان وارد بازار می‏گردند و کتاب‏هایی که خریداری کافی نداشته باشند هرگز وارد بازار کتاب نمی‏گردند. از این‏رو کتاب‏ها در موضوعات مشخصی عرضه می‏شوند. این امر هم موضوع کتاب‏ها را محدود می‏سازد و هم سقف عرضه کتاب‏ها در حد پایین کاهش می‏دهد.

ج. عدم رواج فن کتاب آرایی: از دیگر عواملی که باعث پایین بودن کیفیت کتاب‏ها شده است، عدم فن کتاب آرایی به عنوان یک فن رایج است. هنوز جامعه‏ی ما کتاب آرایی را به عنوان یک فن نشناخته است. از این جهت به این مسأله از سوی نویسندگان و ناشران کم‏تر توجه صورت می‏گیرد.

در یک کلام کتاب‏های افغانی دارای نواقص بی‏شماری است که نیازمند بررسی بیش‏تر ودقیق‏تر می‏باشد. و مهم‏ترین عاملی که براین مسأله تأثیر گذار بوده عدم آشنایی جامعه و ناشران با فن کتاب آرایی و از طرف دیگر نبود امکانات اقتصادی خوانندگان می‏باشد. بنابراین اگر بخواهیم وضع چاپ و نشر از این حالت بیرون بیاید، باید راه‏های مناسب دیگری را جست‏وجو کنیم.

 

عوامل کمرنگی ادبیات آیینی در افغانستان

همزمان با سالروز ولادت پیامبر بزرگ رحمت حضرت مصطفی(ص) و نیز میلاد مسعود صادق آل محمد امام جعفر الصادق(س)، ضروری است که به موضوع ادبیات آیینی به عنوان یک ضرورت پرداخته شود. این که چرا پرداختن به ادبیات آیینی ضروری است و چرا جای ادبیات آیینی در افغانستان خالی دیده می‏شود، موضوع اصلی این نوشتار است. در این نبشته سعی بر آن است تا ضرورت پرداختن به ادبیات آیینی مورد تحلیل قرار گیرد.

شکی نیست که ادبیات آیینی بخش بزرگ ادبیات ما را تشکیل می‏دهد. ادبیات ما به وسیله‏ی ادبیات آیینی و مفاهیم معنوی شناخته می‏شود. امروز اگر مولانا معلم خرد می‏شود، به دلیل مفاهیم والای انسانی است که در آثار وی مطرح می‏باشد. اگر سعدی شهرت جهانی کسب می‏کند نیز به همین دلیل است. اگر سنایی عرفانش شرق وغرب عالم  در بر می‏گیرد نیز به همین جهت می‏باشد. زیرا ادبیات ما ریشه در آیین  و کیشی  دارد که سرشار از معنویت، صداقت و اخلاص است. شاید هیچ شعر کهن فارسی نباشد که از ارزش‏های دینی تهی باشد.

بدین ترتیب مفاهیم و ارزش‏های دینی محتوای ناب و اصیل ادبیات ما را تشکیل می‏دهد. و ادبیات ما شناسنامه و هویت  خود را از چنین مفاهیمی بازیافت می‏دارد. از این‏رو گفته می‏توانیم که ادبیات فارسی اصالتاً همان ادبیات آیینی است که گاه در برخی از جاه‏ها راه خود را کج می‏کند و هویت دیگر به خود می‏گیرد.

حال ممکن است این پرسش مطرح گردد که ادبیات آیینی چیست؟ برای ادبیات آیینی تعریف جامع و مانعی صورت نگرفته است. اما از لابلای متون و آثار ادبی می‏توان به ویژگی‏های مورد نظر دست یافت و بر اساس آن تعریفی را نیز ارایه کرد.

از جمله ویژگی‏هایی که می‏توان برای ادبیات آیینی برشمرد، حضور پررنگ ارزش‏های دینی است. تمام مفاهیمی که در ادبیات دینی وجود دارد و در شعر و نثر راه پیدا کرده است، می‏تواند نمونه‏ای از آثار آیینی خوانده شود. حال این ارزش‏ها هرچه می‏تواند بوده باشد از قبیل، عدالت، شجاعت، احترام به کرامت انسانی، حفظ حیثیت دیگران، عدم تجاوز به حقوق دیگران، خدا محوری، نبوت، امامت، صداقت، تعهد، ایثار و... همه این‏ها مفاهیم ارزشی اند که اگر در شعر و نثر راه پیدا کنند، آن را هویت دینی و آیینی می‏بخشند. بنابراین ادبیات آیینی به ادبیاتی گفته می‏شود که مفاهیم اصلی آن را باورها و ارزش‏های دینی تشکیل بدهد.

اما ادبیات نبوی خود بخشی از ادبیات آیینی به شمار می‏رود. زیرا حضور پیامبر گرامی اسلام (ص) در آن، ادبیات آیینی را محدود‏تر می‏سازد. از این‏رو به این بخش از ادبیات آیینی ادبیات نبوی اطلاق می‏گردد. شعرهایی هم که برای حضرت پیامبر(ص) سروده شده اند، شعر نبوی خوانده می‏شوند. شعر نبوی امروزه یکی از مهم‏ترین قسمت ادبیات آیینی است. در شعر نبوی با اخلاق نبوی، سنت و تفکر نبوی روبه‏رو هستیم. وقتی مولانا می‏فرماید:

با محمد بود عشق پاک جفت

بهر عشق او خدا لولاک گفت

گرنبودت بهر عشق پاک را

کی وجدت دادمی افلاک را

من برآن افراشتم چرخ سنی

تا علو عشق را فهمی کنی

اشاره به فلسفه‏ی بعثت و فلسفه و جود حضرت دارد. به نظر شاعر وجود منور حضرت باعث وجود هستی شده است و عشق یگانه عامل پیدایی آن به حساب می‏آید. سید ابوطالب مظفری شاعر شناخته‏ شده افغان نیز مثنوی بلندی را -که با همین محتوا شروع شده- سروده  است:

غیرت عشق برآشفت گل از سنگ شکفت

صد افق رنگ بر این گنبد بی‏رنگ شکفت

غیر عشق نتابید که  که یکتا باشد

یا که خورشد در این معرکه تنها باشد

حیرت آلوده شبی بود گرفتار  فسون

صبح شد، آینه لغزید ز خورشید برون

بدین صورت شعر و ادبیات نبوی پایه‏های ادبیات فارسی را تشکیل می‏دهد. از آغاز پیدایی ادبیات فارسی تا به امروز ادبیات آیینی رواج داشته است. کتاب‏های بسیاری هم در این زمینه به چاپ رسیده است. هم اکنون نیز نبوی سرایی وجود دارد و شاعران مذهبی، به سرایش این گونه شعرها می‏پردازند. اما چرا شعر نبوی یا در کل ادبیات آیینی در افغانستان فعلی کم‏رنگ شده است و  کم‏تر به این مسأله از سوی نویسندگان و شاعران توجه می‏شود؟

درجواب باید گفت؛ سه عامل عمده باعث شده است تا ادبیات آیینی در افغانستان کمرنگ شود:

  1. تحولات اجتماعی: جنگ، مسایل سیاسی، فقر و مشکلات اجتماعی دیگر با عث گردید تا ادبیات آیینی جای خود را به ادبیات اجتماعی و یا هم عاشقانه بدهد و جریان‏های جدیدی در ادبیات شکل بگیرد. فضای جدید سیاسی- فرهنگی در افغانستان موجب کمرنگی موضوعات دینی- مذهبی در شعر ود ادبیات گردید و بسیاری از جوانان امروز به شعرهای  عاشقانه و ... تمایل پیدا کردند.
  2. نبود محافل شعر خوانی آیینی: یکی از اسباب تأثیر گذار بر ادبیات آیینی وجود محافل شعر خوانی آیینی است. هرچه این محافل کم رنگ گردد، ادبیات آیینی نیز کم‏رنگ‏تر می‏شود. در افغانستان مع الاسف این موضوع زیاد جدی گرفته نمی‏شود. به همین لحاظ می‏بینیم شعر و ادبیات آیینی نیز حضور چندانی ندارد.
  3. کم‏رنگی شاعران مذهبی: شاعران مذهبی نیز در میان شاعران دیده نمی‏شوند یا به ندرت دیده می‏شوند. از این جهت وقتی پایندی به ارزش‏های دینی کم‏تر شد، طبیعی است که ادبیات آیینی هم رنگ می‏بازد و مورد توجه قرار نمی‏گیرد. تعداد زیادی از شاعران جوان ما با خوی روشنفکرانه بر این باورند که هرچه به مکتب و آیین ارتباط پیدا نماید، کهنه و تاریخ گذشته است. از این‏رو نسبت به ادبیات آیینی بی‏مهری نشان می‏دهند.

 

کتاب‏های آموزشی وغلط‏های نگارشی

یک روز برفی اتفاقاً کتاب دری صنف سوم به دستم افتاد. این کتاب در سال 1386 به چاپ رسیده بود. کتاب را باز کردم تا ببینم چه مضامینی در آن به چاپ رسیده است؟ چند صفحه را ورق زدم. چون عادت کرده ام، به هرنوشته که نگاه می‏کنم، ابتدا چشمم به جست‏وجوی غلط‏های ویرایشی آن راه می‏افتد. در این کتاب نیز در نخستین نگاه چند نکته توجهم را به خود جلب کرد.

در نخستین تورق چشمم به کلمه‏ی "نصحیت" در صفحه‏ی 28 افتاد که واژه‏ی "اندرز" را به "نصیحت" معنا کرده بود. فکر کردم این یک اشتباه تایپی است. شاید مسوولان مربوطه زیاد توجه  نکرده اند و در یک کتاب درسی آنهم در صنف 3 ، این‏گونه اشتباه تایپی از از چشم‏شان افتاده است. وقتی به کلمه‏ی بعدی نگاه کردم، دیدم "حسد" را به "کینه" معنا کرده اند. حسب اطمینان خود، فرهنگ فارسی عمید را خواستم. وقتی به فرهنگ عمید مراجعه کردم، دیدم "حسد" چیزی غیر از "کینه" به معنای رشک بردن معنا شده، در حالی که "کینه" به دشمنی و عداوت تعبیر و تفسیرگردیده است.

کمی وسواسم نسبت به درست‏نویسی کتاب بیش‏تر شد. صفحه‏ی بعدی را مطالعه کردم. دیدم دراین صفحه نیز از این‏گونه اشتباه‏ها کم نیستند. مثلاً در سطر سوم می‏خوانیم: "میلۀ ها در وطن ما به دو نوع است، یکی میلۀ عمومی؛ مانند: میلۀ نوروز و دیگر میله های شخصی. "

در جمله‏ی اول "همزه" یا "یای نیمه" در بالای واژه‏ی "میلۀ ها" باز اشتباه تایپی است. علاوه بر آن، "های جمع" باید با نیم‏فاصله تایپ شود که در این‏جا نشده است. نشانه‏ی ویرگول بعد از "است"، اشتباه دیگری است که از چشم نویسنده افتاده است. در حالی‏که در چنین موردی یا باید از نشانه‏ی "شارحه" کار گرفته شود و یا از نشانه‏ی نقطه ویرگول.

از این هم که اندکی پایین‏تر بیاییم می‏بینیم که "باغ ها" در یک‏جا به صورت "باغها" و در جای دیگرِ همین صفحه "باغ ها" (بدون پیوست) نوشته شده است. نظیر این مورد، در صفحات دیگر نیز دیده می‏شود؛ مثلاً در صفحه‏ی 39 ، "سال" پیوسته به "های جمع" به شکل "سالها" نوشته شده؛ در حالی‏که در سه سطر پایین‏تر "لباس" بدون پیوست به شکل "لباس ها" آمده است.از این قبیل نمونه‏ها فراوان می‏توان در این کتاب یافت.

به طور کل وقتی این کتاب را به شکل گذرا تورق می‏کنیم به غلط‏های بسیاری از قبیل غلط‏های دستوری، نشانه گذاری، رسم الخط، جداوسرهم نویسی و حتا محتوایی برخورد می‏کنیم. برای این‏که این اشتباه‏ها به درستی نشان داده شوند، به نشان دادن نمونه‏هایی از آن‏ها در این کتاب، اکتفا می‏کنیم:

  1. غلط‏های تایپی:غلط های تایپی ممکن است از هرنویسنده سر زند. اکثر کتاب‏هایی که در افغانستان به چاپ می‏رسند ازغلط‏های تایپی خالی نیستند. دلیلش هم این است که ویراستاری که جزو سیستم چاپ کتاب است، در افغانستان رایج نشده است. از این‏رو ناشر وقتی کتاب را از نویسنده می‏گیرد، دگر به دنبال ویراستاری آن نیست و فکر می‏کند از این لحاظ هیچ مسوولیتی را به دوش ندارد. خوب! این مسأله شاید در کتاب‏های بازار زیاد جدی تلقی نگردد اما در کتاب‏های آموزشی مکاتب عیب نابخشودنی به حساب می‏آید؛ چرا که شاگرد با این اشتباه‏ها عادت می‏کند و ذهن و فکرش به همین صورت تربیت می‏شود. در این کتاب علاوه بر غلط‏های فاهش تایپی، نیم فاصله‏ها نیز رعایت نشده اند.
  2. غلط‏های دستوری و املایی: متأسفانه در کتاب‏های آموزشی مکاتب، غلط‏های دستوری و املایی زیادی دیده می‏شود. کلمه‏ها در معنای خود استفاده نمی‏شوند. حشو و زواید نیز جمله‏ها را طولانی ساخته است. در استفاده از ترکیب‏ها و کلمه‏های زیبا دقت کافی صورت نمی‏گیرد. اجزای جمله در غیر موضع خود به کار می‏روند. به این نمونه‏ها توجه کنید:

-          ... علاقه دارند که در میله ها هر چیزی که به نظر شان خوب بیاید آن را انجام بدهند. (ص28)

-          میله های که توسط مردم وخانواده ها در کنار دریاها ...(همان)

-          زمانیکه یک جای یا یک خانه حریق می شود، امکان دارد تمام اشیایی که در آنجاست همه بسوزند.(ص 82)

در جمله‏ی اول "آن را"، و در جمله‏ی سوم "همه" اضافی است. در جمله‏ی دوم یک "ی" در "میله های که" کم است و درست آن "میله هایی که" می‏باشد.

  1. جدا و سرهم نویسی: از این لحاظ می‏توان گفت؛ در این کتاب به هیچ‏وجه به این مسأله توجه نشده است. گاهی "های جمع" پیوسته و گاه جدا نوشته شده است. پیشوندها و پسوندها نیز گاهی جدا و گاهی سرهم نوشته شده اند. "بای زینت" و "پیشوند" با "به‏"ی حرف اضافه اشتباه گرفته شده است. کلمات ترکیبی نیز گاه جدا و گاهی یک‏جا نوشته شده اند. به این نمونه‏ها دقت کنید:

-          سوارکاران آدم های قوی می باشند که به آنها چاپ انداز نیزمیگویند و اسپ های قوی دارند که سالها آن ها را تربیه می کنند.(ص 39)

-          در وطن عزیز ما میوه های گوناگون...پیدا میشود.(ص110)

پیشوند "می" در "میگویند" و "میشود" یک‏جا و در "می باشند" و "می کنند" به صورت جدا نوشته شده اند. همچنان کلمه "سالها" یک‏جا و کلمه "آدم ها" و "میوه ها" جدا نوشته شده اند. علاوه بر آن، "آنها" در یک‏جا "آنها"  و در جای دیگر "آن ها" نوشته شده است.

این کتاب یک نمونه از کتاب‏های آموزشی بود که در مکاتب به عنوان کتاب آموزش دری تدریس می‏شود. کتاب‏های دیگر در سطوح مختلف چه حال داشته باشند؟ این کتاب را جدا از این‏که مؤلفانی دارد، از نظر شورای ملی، آکادمی علوم، وزارت معارف، کمیته بررسی محتوا، مسایل دینی، سیاسی و فرهنگی و کمیته نظارت تحقیق و تدقیق گذشته است. با این وجود صدها غلط املایی و نگارشی درآن دیده می‏شود. حال مسوول کیست؟ چرا به این مسأله از سوی ارگان‏های مربوطه توجه صورت نمی‏گیرد؟

کلمه‏سازی؛ ضرورت پایدار و مسیر ناهموار

ضرورت کلمه‏سازی 

اکنون سال 1390 است. افغانستان شرایط خوب و بد بسیاری را پشت سر گذاشته است. در تمام وضع ها، سیاست حاکمیت مطلق داشته است. شرایط در محور چگونگی چرخش سیاست¬های حاکم چرخیده است. فرهنگ، اقتصاد، وضع اجتماعی، همه در مسیر شمشیر سیاست آب حیات  خورده‏اند. در تمام دوره‏هاي تاریخ، سیاست جهت‏دهنده اجتماع، اقتصاد و به‏طور خاص فرهنگ بوده است. اکنون که ما در قرن بیست و یک قرار داریم باز هم سیاست است که فرمان می دهد. مسیر فرهنگ، اقتصاد و جامعه را تعیین می کند.

 
ادامه نوشته

رفتار شناسی ادبیات تبلیغی

شبی به پای تلویزیون نشسته بودم و به سخنان یکی از علما گوش می­دادم. راجع به رمضان و فضایل رمضان صحبت می­کرد. آنچه بیشتر از همه توجهم را به خود جلب کرده بود نحوۀ کاربرد افعال در صحبت­های او بود. در هرجمله یا بعد از هرچند جمله، از افعال امری و یا نهیی استفاده می کرد. همواره می­گفت: باید  در این ماه از گناه پرهیز "کنید". چشم وگوش تان از گناه "نگه دارید". غیبت "نکنید". از خدا "بترسید". توبه و استغفار "کنید". به مال مردم دست "نبرید". به فقرا توجه "کنید". قرآن "بخوانید" که بسیار ثواب دارد. کوشش "کنید" که با همسایه­های تان نیکی "کنید". "مبادا" دراین ماه کسی از شما ناراضی شود. ... بعد فکر کردم که در تکایا و مساجد نیز همواره از این نوع ادبیات استفاده می شود. شما اگر در ایام محرم یا درنماز جمعه وجماعت و یا در مناسبت­های مختلف دیگر به پای سخنرانی یک روحانی یا واعظ بنشینید و به خوبی توجه کنید، به راحتی می­توانید کار برد وسیع امر ونهی را در ادبیات گفتاری آنها ببینید. وعظ و خطابه همواره با افعال امر ونهی همراه است. حتا جایی که چیزی را به عنوان نصیحت می­گوید یا به بیان وشرح یک موضوع می­پردازد، از فرمان­های "بکنید" و "نکنید" استفاده می­کند. اگر بخواهید صحبت­های 10 دقیقه یی یک واعظ را از لحاظ کاربرد افعال مورد مطالعه قراردهید به خوبی می­توانید دریابید که تا چه  اندازه از افعال امری ونهیی استفاده می­کند. این امر را شاید در ادبیات شفاهی عامه کمتر پیدا ­کنید. اگر در میان ده­ها نفر از مردم بازار بگردید، خواهید دید که استفاده از افعال امری کمتر به چشم می­خورد، بالمقابل اگر در ادارات دولتی بگردید یا در خانواده­ها به مطالعه این موضوع بپردازید، باز هم می­توانید کاربرد وسیع افعال امری ونهیی را به دست آورید.

حال سؤالی که به وجود می­آید این است که چرا کاربرد افعال امری ونهیی در گفتار واعظان یا بزرگ فامل یا ادارات دولتی نسبت به گفتار­های مردم عوام بیشتر است؟

در مورد ادارات دولتی و نهاد هایی که براساس مدیریت رسمی استوار می­باشد، یافتن پاسخ این پرسش آسان­تر است. چه این­که ادارات دولتی  بر نوعی از سیستم سلسله مراتبی استوار است. طبع چنین سیستمی اقتضا می­کند که فرد ما فوق از فرد مادون خود به شکل یک فرمان از او چیزی را بخواهد. چنانچه در نظام عسکری بهتر این موضوع قابل درک است. فطرت یک چنین نظامی می­طلبد که از  افعال امری و نهیی استفاده بیش­تر صورت گیرد. با کاربرد این نوع افعال، فرد مادون می­تواند موقعیت خود را تشخیص دهد و الزامی بودن دستور مقام بالاتر از خود را درک کند. چنانچه در محیط کاری یک سازمان غیر دولتی نیز این موضوع قابل مشاهده وتشخیص است. رابطه ای که بین کارفرما و کارگر وجود دارد مبتنی بر همین نوع ادبیات است. تفاوت یک کارگر با کارفرما از همین­جا روشن می­شود.

اما این موضوع (استفاده از افعال امری یا نهیی) در گفتار علمای دین و بزرگ یک فامل نیازمند دقت ومطالعۀ بیش­تر است؛ چه این­که در این­جا سیستم­ سلسله مراتبی وجود ندارد که براساس فطرت وطبیعت سیستم، از افعال امری یا نهیی استفاده صورت گیرد. مقام یک عالم از لحاظ ارزشی ممکن است نسبت به مقام یک شنونده بالاتر باشد اما این مقام دست ساختۀ اجتماع وذهن جمعی انسان­هاست. همچنان­که مقام شخص مسن خانواده چیزی است که در جامعه ساخته شده و جامعه این منسب را به او داده است. در نفس خود شخص مسن خانواده از این مقام برخوردار نیست؛ زیرا اگر آن را امر ذاتی بدانیم نباید قابل تغییر باشد در حالی­که می­بینیم جوامع مختلف برخورد­های مختلفی نسبت به بزرگ خانواده دارد. درافغانستان احترام به بزرگان  و ریش سفیدان –براساس دستورات دینی و ارزش­های اخلاقی- اجتماعی، امر الزامی است و تخطی از آن نوع گناه محسوب می­گردد، در حالی که در برخی جوامع دیگر، احترام به ریش سفیدان در حد پایین­تری قرار دارد وصرفاً به خاطر داشتن جنبۀ اخلاقی، تا حدودی حفظ گردیده است.

بنابراین روشن می­گردد که الگوهای اخلاقی در خانواده و اجتماع امر نسبی است نه مطلق. از این­جا به این نکته می­رسیم که نظام حاکم بر رفتار­های اجتماعی، نظام بیرون ساز است؛ یعنی نظامی است که  از رفتار­های جمعی شکل گرفته و به وجود آمده است. و اگر الزامی وتعهدی در آن دیده می­شود، بیش­تر برخاسته از سنن اجتماعی است که به مرور زمان انبساط یافته و به یک حکم و الگوی رفتاری تبدیل شده است. پس عین قضیه در نظام گفتاری افراد نیز وجود دارد. ادبیات گفتاری انسان­ها نوعی از رفتارهایی است که ریشه در منش جمعی او دارد. به عبارت دیگر، نظام گفتاری انسان افغانی مانند نظام رفتاری او نسبت به گفتار و رفتار انسان امریکایی یا  فرانسوی متفاوت است. هریک در سیستم خاصی جای می­گیرد.  اگر نظام گفتاری یک انسان امریکایی یا فرانسوی را مطالعه کنیم، باید به الگوهای رفتار جمعی آن توجه نماییم. همچنان اگر بخواهیم نظام گفتاری یک انسان افغانی را مورد دقت قرار دهیم باید پیش از همه، نوع رفتارهای جمعی یا سلسله ای از آداب وسننی را که او  در آن زیست کرده، نیز مطالعه نماییم.

به این ترتیب گفتار های ما تداوم رفتار های جمعی ماست. اگر دیده می­شود که بزرگ یا کلان یک فامل بیشتر از افعال امری یا نهیی استفاده می­کند در حقیقت باید گفت، این امر ریشه در سیستم مرد سالارانه یا نظام مرد سالار  خانواده دارد. زیرا در چنین سیستم مردسالار تنها بزرگ فامل – که آنهم اکثراً مرد می­باشد – با ادبیات امری صحبت می­کند چرا که خود را صاحب اختیار و حاکم مطلق العنان خانواده می­پندارد. از این رو کمتر به "ادبیات مشارکتی" روی می­آورد.

در ادبیات گفتاری علما نیز عین قضیه دیده می­شود. زیرا علما در متن احکامی زندگی کرده اند که چیزجزی امرونهی  در آن وجود ندارد. احکام صادره از شرع یا برسبیل "امر" است یا برسبیل نهی. "استحباب" و "اکراه" نیز دردایرۀ همین امر ونهی با غلظت کمتری قرار دارد. در "جواز" نیز نوعی امر هست که در ظاهر به رؤیت نمی­رسد. یعنی همین جواز نیز تابع امر شرع است. اگر امر شرع بر"جواز"نمی­بود، "جواز" وجود نداشت. پس طبیعی است که شخصی که در متن چنین فرامینی زندگی کند، ادبیات گفتاری اش بر امر ونهیه تکیه پیدا می­کند.

اکنون پرسش دیگری به میان می­آید که؛ چه ما این نوع ادبیات را ناشی از منش فردی شخص –که خود ریشه در آداب جمعی دارد- بدانیم و چه ناشی از پرورش در محیط شرع، آیا با ایجابات منفی نیز همراه است؟ به عبارت دیگر پیامد­های منفی کاربرد افعال امری ونهیی در ادبیات تبیلغی چیست؟

شاید در ظاهر امر برای استفاده از  چنین ادبیاتی تنها به نکات مثبت و نتایج مثبت آن بربخوریم وبگوییم؛ این نوع ادبیات خلق الله را مقید ومنضبط به شرع بار می­آورد. موجب می­­شود که انسان­ها با یک گوش شنوا پرورش پیدا کنند اما از سوی دیگر باید توجه نمود، که استفاده از ادبیاتی که در آن چیزی بجز "بکن نکن" وجود ندارد، باعث رکود خلاقیت وفرسایش توانایی­های ذهنی و رفتاری آدم­ها می­گردد. و از لحاظ روانی آسیبی را متحمل می­شود که دیگر قابل  جبران نمی­باشد. کسی که در چنین فضایی زندگی می­کند، دیگر اعتماد خود را نسبت به "برابری" انسان­ها از دست می­دهد وخود را موجود ذاتاً پست به شمار می­آورد. محق به فکرکردن نمی­داند. اینجاست که یک سیستم نابرابر درجامعه شکل می­گیرد.  وسیستیم طبقاتی به وجود می­آید که منجر به شکاف­های بزرگ اجتماعی می­شود.

زبان میانجی، عامل پیوند اجتماعی

زبان چیست؟ چه کارکرد دارد؟ این دو پرسش اصلی در بارۀ زبان است که هویت زبان را مشخص می سازد.  دربارۀ چیستی زبان سخن­ها گفته شده است. زبانشناسی به انحای گوناگون زبان را توضیح  می دهد. "زبانشناسی اجتماعی" به کارکرد آن در  اجتماع می­پردازد. سخن ما دراین گفتار کوتاه از همین زاویه نشأت می­گیرد. یعنی زبان در پیوند با گروه های اجتماعی مورد بحث ماست. با این رویکرد می­توان گفت زبان به گونۀ مستقل مفهومی را ارائه نمی­کند. زبان در شکل خود و ساختار درونی خود، هیچ است. آن­چه به آن معنا می­بخشد بیرون از وجود آن است. به عبارت دیگر تا وقتی آدمی در کنار زبان قرا ر نگیرد، زبان گنگ ولال است. مثل سنگ که بدون وجود آدمی که بدان معنا می بخشد، در تنهایی هیچ صورتی ندارد که آن را منعکس نماید. زبان نیز چنین است. البته منظور از زبان تنها کلمات نیستند. بلکه همه چیزهای معناداری اند که در بیرون  زندگی می­کنند یا حتا در "وجود ذهنی" به سخن می پردازند. به عبارت ساده تر همان­گونه که کتاب و قلم کلمات نامیده می­شوند و جزو زبان به حساب می­آیند، خانه، خیابان، علایم ترافیکی، اشارات، مفاهیمی مثل دموکراسی، آزادی، برابری، همزیستی و... نیز زبان اند و در قلمرو زبان جای می­گیرند.

پس به این طریق می­توانیم بگوییم قلمرو زبان گسترده­تر از واژه هایی است که ما به کار می­گیریم. آن­چه همۀ این­ها راتحت چتر زبان می­آورد آدمی است؛ یعنی آدمی است که زبان را شکل می­دهد، می­آفریند و روح می­بخشد. بدین ترتیب آدمی جزو زبان قرار می­گیرد. اگر برای زبان دو بالی را تصورکنیم بدون شک یک بال آن انسان است. پس زبان بدون انسان پوچ است. در حقیقت می­توانیم بگوییم که انسان همان معناست که در بتن کلمات واشیا وجود دارد.

از این جاست که به کارکرد زبان می­رسیم. زبان همچنان که  وجود خود را مرهون لطف ومهر نوازی انسان است، برای انسان نیز هست. هدف از ایجاد آن، انسان است. به عبارتی "از انسان برای انسان" است. به همین خاطر زبان را وسیلۀ ارتباط خوانده اند و گاه مبنای تفکر شمرده اند. انسان­ها به وسیلۀ زبان زندگی اجتماعی شان را سامان می­دهند. معنا داری زندگی به دلیل رابطه­های زبانی انسان­هاست. زبان انسان را از بدویت بیرون می­کشد، مدنیت را تعلیم می­کند و نوع زندگی جمعی را به انسان می­آموزد. پیشرفت­های تمدنی ناشی از توسعۀ زبان بوده است. هرچه زبان روند تکاملی خود را پیموده، اجتماع آدمی نیز به پیشرفت­های بزرگی نایل آمده است. امروزه ارتباطات مهم ترین بخشی از تکنولوژی را می­سازد. عامل ارتباطات، بر روند جهانی شدن  تأثیر بزرگ نهاده است. جهان را خورد ساخته و فاصله­های زمانی ومکانی را برداشته است. پیشرفت صنایع وتکنولوژی براثر همین ابزار­های ارتباطی است. تجارت به وسیلۀ عوامل اطلاعات رونق وتوسعه یافته است. خرید وفروش کالا ها امروزه از طریق انترنت صورت می­گیرد. کنترل نیروهای انسانی در یک سازمان، سازماندهی وفرماندهی نیروهای نظامی، جنگ و ... از همین را انجام می­شود. علاوه بر آن، ایجاد دولت­های الکترونیک حاصل پیشرفت صنایع و ابزار اطلاعاتی است. همۀ این­ها در زبان ریشه دارند.

آن­چه تاکنون مانع رشد تکنولوژی یا عدم توسعه سریع صنایع، تجارت، فرهنگ، سیاست و... شده چندین گونگی زبان­هابوده است. دانشمندان در صدد اند تا برای جهان زبان واحدی را به وجود آورند که درسایۀ آن سرعتِ توسعه، چند برابر گردد.

به هرترتیب زبان کارکرد فراوان دارد. اما مهم، یافتن یک زبان واحد در جامعۀ چندپارچه زبانی است. وجود بیش از دو هزار زبان در جهان فرایند توسعه را به کندی مواجه ساخته است؛ همچنان که چند زبانگی در کشور ما و برخی دیگر از کشور­ها عامل مهم در انجماد سازی  جامعه به حساب می­آید. شاید در برخی کشور­ها این چند زبانگی به دلیل سیاست درست  زبانی، مایۀ تکامل و پیشرفت تلقی گردد اما در جوامع "ناتوسعه یافته" یک مشکل به شمار می­رود. افغانستان نیز در قطار همین جوامع است. "چند زبانگی" در افغانستان نه تنها عامل رشد بوده بلکه مایه کشمکش­ها ومنازعات داخلی نیز بوده است. چنانچه امروزه نیز شاهد همین موضوع هستیم. زبان به عنوان ابزار سیاست درخدمت سیاست مداران قرار داشته و هروقت توانسته­اند از آن به سود خود و گروه خود استفاده کرده اند. مطالعۀ تاریخ منازعات داخلی افغانستان نشان می­دهد که زبان یکی از عوامل تأثیر گذار بر این مناقشات بوده است. هم اکنون نیز زبان از موانع  جدی بر سر ثبات در افغانستان به شمار می­رود. جدا از عوامل داخلی وبیرونی دیگر، عامل فرهنگی که زبان نیز درمتن آن قرار دارد، اساسی­ترین عامل به ثباتی در کشور به حساب می­آید. نگارنده معتقد است که یکی از راه حل­های اساسی منازعات داخلی در افغانستان رسیدن به  "وحدت زبانی" و یا استفاده از "زبان میانجی" است. گرچند قانون اساسی به خوبی توانسته از کشمکش­های زبانی جلوگیری کند و همۀ زبان­ها را به رسمیت بشناسد، با آن هم سیاستمداران هراز گاهی دخالت کرده و از زبان به عنوان ابزار جنگی استفاده برده اند. سیاستمداران ما در پناه زبان سیاست ورزی می­کنند. اینان هنوز زبان را درچارچوب هویت قومی معنا می­کنند. درک شان از زبان درک قومی است. زبان نماد هویت گروهی شان محسوب می­گردد. بنابراین می­توانیم بگوییم درک نادرست از زبان ویا استفادۀ ابزاری از  زبان باعث کشمکش­های داخلی شده است. جدال برسر "دانشگاه" و "پوهنتون" ازجمله مثال­هایی این منازعات محسوب می­گردد؛ که جز تلف کردن وقت و تأثیر روانی نا مطلوب چیزی به ارمغان نمی­آورد. شاید یک دلیل این جدال­ها را در سیاست­های ستیزه جویانۀ حاکمان پیشین جست­و جو کرد. در گذشته برخی از حاکمان تلاش کردند تا در پرتو ترویج زبان خاص به تثبیت هویت گروهی خود بپردازند. متأسفانه این سیاست اکنون نیز در برخی از ادارات تعقیب می­گردد. بعضی از افراد که دستی به جایی دارند، می­کوشند برای تثبیت زبان گروهی خود، زبان­های دیگر را  کنار بزنند؛ درحالی که رشد یک زبان هیچ­گاه باحذف زبان دیگر به وجود نمی­آید.

بنابراین در چنین شرایطی که افغانستان به بحران­های بزرگ سیاسی، نظامی، اقتصادی، اجتماعی وفرهنگی رو به روست، دامن زدن به تنش­های زبانی خیانت ملی محسوب می­گردد.  شاید بپرسید پس راه چاره چیست؟ نخستین و بهترین راه چاره، اعمال و رعایت قانون اساسی است. قانون اساسی همۀ زبان­ها را در افغانستان به رسمیت شناخته است. در مادۀ شانزدهم آمده است:

"از جمله زبان هاى پشتو، درى ، ازبکي ، ترکمني ، بلوچي و پشه يي ، نورستاني ،پاميرى و ساير زبان هاى رايج در کشور، پشتو و درى زبانهاى رسمي دولت مي باشند.

در مناطقي که اکثريت مردم به يکي از زبان هاى ازبکي ، ترکمني ، پشه يي، نورستاني، بلوچي و يا پاميرى تکلم مي­نمايند، آن زبان علاوه بر پشتو و درى به حيث زبان سوم رسمي مي­باشد و نحوه تطبيق آن توسط قانون تنظيم مي­گردد.

دولت براى تقويت و انکشاف همه زبان هاى افغانستان پروگرام هاى موثر طرح و تطبيق مي­نمايد.

نشر مطبوعات و رسانه­هاى گروهي به تمام زبان هاى رايج در کشور آزادمي­باشد.

مصطلحات (اصطلاحات ) علمي و ادارى ملي موجود در کشور حفظ مي­گردد."

راه حل دیگر استفاده از "زبان میانجی" است. زبان میانجی  عبارت است از "زبانی که برای ارتباط میان گروهایی به کار می­روند که زبان مادری مشترکی ندارند." به عبارت دیگر فردی که زبان مادری اش فارسی است وقتی به زبان پشتو یا زبان­های دیگر سخن می­گوید، می­گوییم از زبان میانجی استفاده کرده است. یا کسی که زبان مادری اش پشتو است وقتی از زبان فارسی استفاده می­کند می گوییم با زبان میانجی سخن گفته است. پس زبان میانجی زبانی است که دارای این چند خصلت باشد:

الف. زبان میانجی میان گویندگان و کسانی که زبان اول شان همین زبان است رابطه ایجاد می­­کند.

ب.زبان میانجی در جایی مطرح می­گردد که زبان­های مختلف وجود داشته باشد. مثل افغانستان که بیش از چهل زبان در آن زندگی می­کنند.

ج. زبان میانجی ممکن است زبان یکی از گروه­ها باشد و ممکن است زبان یکی از  گروه­ها نباشد. مثلاً زبان دری ممکن است برای کسی که زبان مادری­اش پشتو است، زبان میانجی به حساب آید. یا زبان انگلیسی برای گویندگان زبان­های پشتو و دری زبان میانجی به شمار آید.

د. ممکن است زبان میانجی زبان ترکیبی باشد؛ به این معنا که ترکیبی از زبان­های دری و پشتو باشد.

به این صورت استفاده از زبان میانجی می­تواند یک راه حل اساسی برای حل منازعات زبانی در کشور به حساب آید. البته شرط اساسی آن تساهل و هم گذری است. تاوقتی کسی نتواند خود را بقبولاند که از زبان­های دیگر استفاده کند و عصبیت خود را کنار بگذارد نمی­تواند به زبان میانجی دست یازد.

راه حل سوم برای اداره چندزبانگی در کشور استفاده از شیوۀ طبیعی است؛ توضیح این که برای ادارۀ چند زبانگی دو شیوه وجود  دارد:

یک. شیوۀ ساختگی: این شیوه یک شیوۀ بیرونی است که از  بیرون تحمیل می­گردد و مربوط به سیاست­های زبانی دولت می­شود. دولت در  زبان مردم دخالت می­کند. واژه­ها واصطلاحات جدیدی را مروج می­سازد مثل دولت ایران و یا برخی کشور­های دیگر که برای تقویت زبان­های شان کمیته یا انجمنی را ایجاد می­کند. در افغانستان چنین انجمن دولتی وجود ندارد. معمولاً "آکادمی علوم افغانستان" باید در این رابطه تلاش نماید تا با سیاست زبانی خاص جلو تهاجمات بیگانگان را بگیرد.

دو. شیوۀ طبیعی: این شیوه یک طریقۀ درونی است. مربوط به عادت وعمل مکرر اجتماعی می­شود. در اینجا واژه­ها به صورت "خود انگیخته" به وجود می­آیند. مثل تلویزیون، طیاره، موتر، موبایل، انترنت و .... همۀ این­ها به صورت طبیعی آفریده شده داخل زبان می­گردند. مبارزه با چنین واژه­هایی ممکن است باعث صرف هزینه­های کلان گردد. واگر درست دقت کنیم وقتی کشوری در روند جهانی شدن قرار می­گیرد، این امر، یک چیزی طبیعی است. به صورت طبیعی وارد زبان و فرهنگ یک کشور می­شود. افغانستان نیز در معرض جهانی شدن قرار گرفته است. پس به صورت طبیعی واژه­های جدید را در خود می­پذیرد.

بناءاً یکی از راه حل های منازعات زبانی درکشور­های چند زبانه استفاده از "شیوۀ طبیعی ادارۀ زبان" است.

ادبیات؛ از کارگاه تا دانشگاه

برای همه روشن است که ادبیات یک ریشه در درون انسان دارد. چرا که ادبیات به باور برخی، نوعی از هنر است وهنر با روح انسان سرو کار دارد. بنابراین ادبیات نیز یک امر روحانی تلقی می گردد. همان گونه هر موجود زنده ای دارای دوبعد فزیکی ومعنوی است، ادبیات خاصتاً شعر نیز این دو بعد را در خود دارد؛ بعد فزیکی  وبعد معنوی. بعد معنوی ادبیات وشعر همان چیزی است که می توان آن را در جان نویسنده وشاعر جست وجو کرد. شاعر و نویسنده یک انسان است و از جانبی هم یک آفریننده. از این رو وقتی اثری هم از او متولد می شود این دو بعد را در خود دارد. استعداد در نویسنده وشاعر به بعد معنوی اثر قوت وقدرت می بخشد. او را از عدم به وجود می آورد . بعد هم در تکامل و بالندگی آن سهم می گیرد. بنابر این نقش شاعر ونویسنده دراین میان هستی بخشیدن به معنا و دمیدن روح به کالبد است. این، امری است که هیچ کس نمی تواند آن را منکر شود، اما چیزی که لازم است این است که این معنا  و کالبد چگونه راه تکامل ورشد خود را می پیماید؟

این سوال اصلی است که این نوشتار مختصراً به آن اشاره می کند ومی کوشد در یک واکاوی ذهنی برای آن پاسخ هایی را جست وجو نماید.

جوشش و کوشش دو اصطلاحی اند که در ادبیات جدید معمول است. نویسندگان وشاعران با مفهوم آن آشنایند. برای روشن شدن موضوع لازم است جایگاه این دو اصطلاح در تکامل و رشد ادبیات  نیز مشخص گردد.

جوشش به بخشی از وجود انسان و آفریننده اشاره دارد. استعداد جوهر جوشش را تشکیل می دهد. جوشش نیروی درونی است که به اثر هستی می بخشد. به عبارت دیگر جوشش همان عشقی است که در وجود شاعر ونویسنده لانه دارد. او را ترغیب می کند تا خلقِ اثر کند. بدون عشق به آفرینش هرگز چیزی از عدم به هستی پا نمی گذارد. این عشق به آفرینش است که هستی به وجود می آید. جوشش که استعداد جوهر آن می باشد به شعر وداستان و یا هرنوشتۀ دیگر هستی می بخشد. پس انسان با این نیروی ذاتی به سراغ شعر، داستان و ... می رود.

اما در کنار عشق چیز دیگری هم لازم است که به آن "کوشش" می گویند. کوشش چیست؟ تلاش برای تکامل و تکامل بخشی. به عبارت دیگر عشق به آفرینش وقتی معنا پیدا می کند که شور تلاش نیز با او همراه گردد. یک موجود تا هنگامی که به حرکت در نیامده نمی تواند رشد کند. گیاه زمانی تکامل می یابد که با حرکت همراه گردد. حرکت جوهری در هرموجودی قابل مطالعه است . درشعر نیز این چنین است. در داستان و دیگر انواع ادبی نیز این حرکت باید وجود داشته باشد. حرکت مبنای تکامل به حساب می آید. یک اثر هنری وقتی به بالندگی می رسد که حرکت در آن دیده شود. یک هنرمند به راحتی می تواند حرکت را در یک اثر هنری کشف کند. یک شاعر نیز به راحتی می تواند آثار حرکی را در شعر مشاهده نماید. یک نویسنده نیز به خوبی می تواند درک کند که در یک داستان چه حرکت هایی نهفته است. بنابراین تلاش وحرکت جزو ضروریات تکامل به شمار می آید.

هنگامی که از تکامل هنر سخن گفته می شود این دو فرضیه در ذهن متبادر می گردد:

یک. این که هر اثر هنری وادبی دارای مدارج ومراحلی است. سیر تدریجی دارد. حرکت آنی و دفعی در آن وجود ندارد بلکه حرکت آن به سمت مقصد ( تکامل) تدریجی است.

دو. این که حرکت طبیعی نیست بلکه تصنعی است. یعنی وابسته به شرایط و فرامین بیرونی است. همچنان که یک گیاه زمانی رشد ونمو می کند که شرایط بیرونی برایش فراهم باشد، آب، هوا ، آفتاب  و... به او برسد، ادبیات نیز رشد خود را مدیون شرایط بیرونی است. هرگونه که از سوی شاعر ونویسنده با او برخورد گردد، به همان سان رو به جلو می رود. به همین خاطر است که ادبیات و آثار ادبی وهنری را نیز به خوب، متوسط وبد تقسیم بندی کرده اند.

حال پرسش دیگری که به میان می آید این است که این شرایط رشد چگونه مهیا می شود؟ شاعر است که باید زمینه رشد را فراهم کند یا عوامل دیگر نیز در آن راه دارد؟

طبیعی است که وقتی سخن از هنر وادبیات به میان می آید، اثر، مؤلف و مخاطب نیز مطرح می گردد چرا که هرکدام نقش وجایگاه خاص خود را دارد.

شعر که خود یک اثر از آثار خالق محسوب می گردد، جایگاهش وابسته به برخورد شاعر ومخاطب است.

مخاطب نیز چون واحد نیست، شکل های گوناگون – از جهت صحت وسقم – بدان می بخشد.

اما شاعر ویا نویسنده چون آفرینندۀ اثر است باید نقش بیشتری در تکامل اثر خود داشته باشد. آن کسی که شعر وداستان را به "احسن تقویم" آفریده به صورت طبیعی در تکامل آن نیز نقش دارد.

حال با توجه به این که نقش شاعر در تکامل یک شعر  یا نقش نویسنده در تکامل یک اثر مشخص شد، باید توضیح داده شود که چگونه اثر کمال خود را از آفرینندۀخود می گیرد؟

چنانچه اشاره شد جوشش وکوشش در تکامل اثر نقش بسیاربارزی دارند. جوشش چون یک امر درونی است وقابل مشاهده نمی باشد، اندازه گیری آن نیز دشوار است. اما کوشش حرکتی است که از سوی شاعر ونویسنده انجام می گیرد. هرچه این کوشش افزایش یابد، سیر صعودی آن اثر نیز سریع تر می شود. روی این ملحوظ است که در کنار استعداد، کوشش را نهاده اند. تا انسان از طریق کوشش به کسب ظرایف فنون و هنر بپردازد. فن بدیع و بیان به همین دلیل در دانشگاه ها تدریس می گردد. تدریس ظرایف و دقایق صنعت شعری وادبی برای این است که دانش آموز با شناخت بیشتر، دست به سرایش بزند و اثر بهتری را بیافریند چرا که تکامل یک اثر بدون شناخت، امکان پذیر نیست. یعنی هرتولیدی باید با شناخت توأم گردد تا اثر بهتری به وجود آید. چنانچه یک کالا زمانی به شکل مرغوب تولید می گردد که تولید کننده نسبت به کیفیت تولید وابزار تولید شناخت کافی داشته باشد.

از این جهت به نظر می رسد که ایجاد کارگاه های ادبی یک امر ضروری است. امروزه در افغانستان کارگاه های ادبی کمتری را سراغ داریم که شعر وداستان و انواع دیگر ادبی را به صورت تجربی آموزش بدهند. چه بسا تعدادی از استادان با این عمل سرمخالفت بلند کرده اند. حتا در دانشگاه های ما نیز کوشش می شود تا از کارگاهی کردن ادبیات جلوگیری به عمل آید؛ در حالی که تجربه نشان داده است که این امر می تواند به بالندگی ورشد ادبیات کمک چشمگیری نماید. در سایر ممالک کارگاه های متعدد وغیر قابل احسایی برای آموزش داستان وشعر وجود دارد اما در کشور ما هنوز بسیاری را عقیده بر ضد آن است.

به باور نگارنده ایجاد کارگاه های ادبی اثرات مطلوبی بر ادبیات کشور دارد. تجربه به خوبی این مطلب را به اثبات رسانده است. بسیاری از شاعران ونویسندگان جوان ما دست پروردگان همین کارگاه هایی اند که در بیرون از افغانستان مثل مشهد و... آموزش دیده اند. این کارگاه ها اغلب توسط شخص خصوصی و یا دفتر اداره شده است لیکن چیزی ضروری تر این است که این کارگاه ها در دانشگاه های ما ایجاد گردد. تا محصلین به خوبی بتوانند ضمن آموختن نظریه ها وتیوری ها، به شکل عملی نیز داستان وشعر را بیاموزند. با چنین فرضی است که می توان به فرض دیگری نایل آمد و آن که شعر و داستان هرکدام به رشتۀ خاص در دانشگاه ها توسعه یابد. محصلین در سطح دانشگاه، فقط به تحصیل در همین رشته ها بپردازند و مضامین مربوطه آن را فراگیرند. نگارنده با ضرس قاطع می تواند براین امر تاکید ورزد که هریک از شعر وداستان ظرفیت آن را دارند تا یک دانشکده را به خود اختصاص دهند. و بدین وسیله در سال های دورتر موجبات غنامندی و توسعه ادبیات فراهم سازند.

رسانه­­ی زرد؛ ضرورت یا تهدید؟

بیان مسأله: مطبوعات زرد اصطلاحی است که در اوایل قرن بیست در امریکا رایج گردید. منظور از آن مطبوعاتی است که هدفش جذب مخاطب و سرگرم ساختن آن است. مطبوعات زرد با چاپ عکس­های بزرگ هنرمندان، بیش ازحد کلان ساختن عناوین برخی از اخبار جذاب، توجه به غرایض و سلایق افراد، بازتاب دادن زندگی خصوصی اشخاص مشهور و ... می­خواهد خواننده­ی بیش­تری را جذب کند. در افغانستان علی رغم این­که تا هنوز مطبوعات زرد به وجود نیامده اما گرایش­های شدید به  این نوع مطبوعات در برخی از رسانه­ها دیده می­شود؛ خصوصاً رسانه­های تصویری. گرایش به مطبوعات زرد از یک­سو باعث باز پرورش روان جامعه می­گردد ولی از جانب دیگر انحراف فرهنگی را به بار می­آورد. در این درحالی است که وضعیت فرهنگی در کشور ما آشفته است. چندگانگی فرهنگی با تولیدات جدید و ابزار­های وارداتی جدید فرهنگی همراه گردیده باعث به میان آمدن تشتت فرهنگی شده است. گاهی این تشتت به تضاد فرهنگی نیز انجامیده است. پیامد ناشی از این شکاف فرهنگی تخاصم فرهنگی خواهد بود. به این خاطر لازم است این

سوال اصلی پاسخ داده شود که: رسانه­های زرد یک ضرورت است یا یک تهدید؟

برای روشن شدن پاسخ این پرسش ضروری است که به پرسش­های ذیل نیز  جواب داده شود:

سوالات فرعی:

-          رسانه­ی زرد چیست؟

-          رسانه­­ی زرد چه ویژگی‏ها وخصوصیاتی دارد؟

-          پیامد‏های ناشی از آن چیست؟

هدف تحقیق: هدف تحقیق روشن ساختن خطراتی است که همواره فرهنگ و اندیشه را در جامعه­ی ما به چالش مواجه ساخته است. این مقاله به عنوان یک هشدار خطرات مذکور را نشان می­دهد و پیامد­های ناشی از آن را به مردم تأکید می­کند. جدی بودن خطر در حدی است که می­توان آن را تهدیدی علیه رسالت رسانه­ای نیز تلقی کرد.

فرضیه: به نظر می‏رسد که مطبوعات زرد در افغانستان یک تهدید است.

مفاهیم وکلیات

چیستی رسانه­ی زرد: یک مفهوم را می­توان به  گونه­های مختلف تعریف کرد. اصطلاح "رسانه­­ی زرد" نیز براساس موضوع، اهداف و ویژگی­ها قابل تعریف می­باشد:

الف. تعریف براساس موضوع: رسانه­ی زرد به رسانه­ای گفته می­شود که زندگی خصوصی افراد مشهور را بازتاب می­دهد و به نشر اخبار دروغین می­پردازد. مثلاً  از روابط زناشویی یک چهره­ی مطرح یا یکی از مقامات بلند رتبه پرده برمی­دارد. یا به دروغ خبری را به نشر می­رساند. به این وسیله می­خواهد خود را در میان مردم مطرح بسازد. چنانچه نمونه­ا­ی از این گونه برخورد­ها را در برخی از رسانه­های خصوصی شاهد هستیم.

ب. تعریف براساس اهداف: رسانه­ی زرد براساس اهداف به رسانه­ای اطلاق می­گردد که اهداف زیر را دنبال کند:

1- تفریح وسرگرمی‏های کاذب: فال بینی از این طریق یکی ازموارد آن به  شمار می­رود. فکاهی و جدول­های سرگرمی از موارد دیگری­اند که مردم را سرگرم می­سازند. وقت مردم به وسیله­­ی آن به مصرف می­رسد.

2- تجارت: رسانه­ی زرد بیش از این­که به رسالت فکری و رسانه­یی خود توجه کند به تجارت خود فکر می­کند. هدف رسانه­ی زرد به دست آوردن پول و سرمایه است. این نوع رسانه می­خواهد از طریق نشر فلم­های سرگرم کننده بازار خود را گرم نگه دارد. اعلانات زیادتری را بگیرد ومشتری بیش­تری را جذب کند. 

3- عوام فریبی: هدف دیگر این نوع رسانه عوام فریبی است. مخاطب خاص آن توده­ها می­باشند. کم­تر قشر تحصیل کرده به این نوع رسانه گرایش دارد. عموم توده­ها این نوع رسانه را می­پسندند. اساساً رسانه­ی زرد برای به دست آوردن رضایت توده­ها ساخته شده است.

4- توجه به ذوق عوام: صاحبان رسانه­ی زرد پیش از به وجود آوردن رسانه ذوق عوام را مطالعه می­کند. احساس­ها وعواطف آن­ها را شناسایی می­نماید بعد رسانه­ی مورد پسند عوام را به وجود می­آورد. در هنگام فعالیت نیز همیشه متوجه این مسأله است. تمام فعالیت خود را مطابق ذوق عوام عیار می­سازد. هرگاه دید ذوق عوام به سمت دیگری تمایل پیدا کرده فوراً در محتوای برنامه­های خود تجدید نظر می­کند. برنامه­های جدید را به نشر می­رساند و موضوعات مورد قبول عوام چاپ را می­کند.

5- جنجال آفرینی: دیده شده است که بعضی از رسانه­های ما برای این­که توجه مردم را به خود جلب کند، شروع به نشر موضوعات جنجالی می­کند. موضوعاتی را به نشر می­رساند که جنجال آفرین باشد. مردم را درگیر کند یا به احساسات برخی از مردم لطمه وارد نماید. درگیر کردن مردم با موضوع، از خصوصیات و اهداف اساسی رسانه­ی زرد می­باشد. مثلاً یک رسانه­ی زرد با پخش گفته­های کسی که به قوم یا مذهب خاصی اهانت کرده، می­خواهد واکنش مردم را نسبت به آن موضوع جلب کند و از این راه خودش را مطرح سازد.

6-احساس انگیزی: رسانه­ی زرد رسانه­ی کنشگرا است. می­خواهد واکنش مردم را نسبت به یک موضوع برانگیزد. این امر زمانی امکان دارد که نقل قول مخالف را بازگو کند. بازتاب دادن حرف­های مخالفین جزو رسالت این نوع رسانه محسوب می­گردد.

7- هیجان انگیزی: چیز دیگری که رسانه­ی مذکور دنبال می­کند تحریک هیجانات در مردم است. هیجان باعث می­شود که مردم به سراغ آن رسانه برود و مطالبه­ی چاپ یا نشر بیش­تر آن را بکند. مثلاً وقتی تیم کریکت برنده­ی جام قهرمانی در آسیا می­شود، رسانه­ی مذکور شروع به تبلیغ به نفع آن تیم می­کند یاحرفی خلاف آن را می­زند تا خشم و واکنش طرفداران آن تیم را برانگیزد.

ج. تعریف براساس ویژگی‏ها: رسانه­ی زرد ویژگی­های زیر را دارد:

1)        استفاده از تاکتیک برجسته سازی پیام

2)       استفاده از شکل، عکس، گرافیک و نقشه

3)       داشتن مخاطب‏های مختلف از هر سن و طبقه

4)       قطع تابلوییک

5)       داشتن سوژه‏های شگفتی آور و پر جاذبه

6)       تناسب زمانی و مکانی

7)       استفاده از گرایش‏های فکری و عاطفی خوانندگان

8)       عینی گرایی

9)       سرعت عمل

10)    بی کیفیتی

11)    بی معنایی (عدم پیام خاص)

12)    داشتن تیراژ بالا

13)    داشتن زبان عامیانه

وجه تسمیه:  مطبوعات زرد را از آن جهت به این نام می­خوانند  که در آن، نام یکی از قهرمانان به رنگ زرد نوشته می‏شد. همچنین گفته اند رنگ زرد به خاطر تفکیک صفحات راهنما از صفحات رسمی استفاده می­گردید. از این­رو اندک اندک این اصطلاح به رسانه­ی مذکور لقب داده شد.

تاریخچه: اوایل قرن 20 در امریکا کارتون‏های کودکان به رنگ زرد با تیراژ بالا و قیمت پایین در یک ورق به نشر می‏رسید. به مرور زمان مطبوعات زرد شکل گرفت و توسعه پیدا کرد. پس از مدت کوتاهی به روسیه رفت و در آن­جا رواج یافت.

حوزه‏ها:  مطبوعات زرد حوزه­های غیر خود را نیز شامل می­شود. رسانه­های تصویری را در قدم نخست، ادبیات، سینما و وبلاگ نگاری را در قدم­های بعدی دربر می­گیرد. یعنی پسوند "زرد" درهمه­ی این­ها قابل تعمیم است. ادبیات زرد، سینمای زرد، وبلاگ زرد و داستان زرد از جمله اصطلاحاتی­اند که در سال­های اخیر وارد ادبیات فارسی شده­اند.

شیوه­ها: مدیران این نوع رسانه برای تهییج احساسات خوانندگان از شیوه­های مختلف کار می­گیرند. زبان ساده را برمی­گزینند و عکس­ها را بیش از اندازه بزرگ می­کنند. تا می­توانند از سرگرمی­های جالب استفاده می­کنند.

خصوصیات: مهم­ترین خصوصیات رسانه­ی زرد این­ها است:

1.        نداشتن ارزش خبری: خبرهایی را که رسانه­ی مذکور نشر می­کند هیچ گونه ارزش خبری ندارند. هدف از نشر یک خبر، صورت خبری دادن به بعضی از شایعات است. مثل خبرهای سر چوک. خبرهای "سرچوک" به گپ­هایی اشاره می­کند که از زبان مردم عام در چوک شنیده شده است. منبع خبر و ناقل آن معلوم نیست. فقط گپ توگوشی است که شایع شده است.

2.        توجه به مسایل تفریحی و تفننی: چیزهایی از قبیل جدول­های سرگرمی و مسایل عشقیِ سرگرم کننده و یا شرح برخی از موضوعات فنی، موضوعات اصلی رسانه­ی زرد است.

3.        استفاده از تیتر‏های خاص، عکس‏های بزرگ، اخبار جنجالی، مدل­های لباس، موضوعات غیر جدی و سرگرم کننده: در رسانه­ی زرد از تیتر­هایی استفاده می­شود که برای خوانندگان جذابیت داشته باشند و به موضوعاتی اشاره ­کنند که برای مردم خیلی مهم باشد. همچنان کوشش می­شود تا اخبار جنجال آفرین را به نشر برساند و الگو­های لباس را معرفی کند و موضوعات سرگرم کننده را منتشر سازد.

4.        احساس انگیزی: احساس نقطه اصلی تحریک مردم است. رسانه­ی زرد به دنبال پیدا  کردن این نقطه است. نقاط حساس را پیدا کرده تبدیل به عملِ بازتابی می­سازد. مثلاً واژه­ی "دانشگاه" یکی از نقاط حساس شده است  که هرگونه رفتار نسبت به آن، باعث ایجاد واکنش می­گردد. رسانه­ی زرد با توجه به اختلاف­های زبانی موجود، این نقطه را بزرگ می­سازد تا آن حد که عکس العمل­های شدیدی را بر انگیزد.

5.        شایعه سازی: شایعه سازی از دیگر ابزار­های رسانه­ی زرد محسوب می­شود. این رسانه به صورت غیر مستقیم می­کوشد شایعاتی را در میان مردم ایجاد نماید، به گونه­ای که تقابل بزرگ را در جامعه به وجود آورد.

آسیب‏ها: رسانه­ی زرد به خاطر اهدافی که دارد، حامل آسیب­های کلان در سطح جامعه­ نیز می­باشد. این آسیب­ها را می­توان این گونه برشمرد:

1-      عدم تولید فکر: یکی از نیازهای اساسی هر کشور تولید اندیشه و فکر است. بها دادن به این امر موجب گسترش علم، توسعه فرهنگ و تکنولوژی می­گردد. افغانستان از این جهت با مشکل مواجه می­باشد. عوامل گوناگونی وجود دارد که روند یادگیری را در کشور کند می­سازد ویا از آن جلو گیری می­کند. مثلاً طالبان یکی از موانع پیشرفت علم و تکنولوژی در کشور بودند. این گروه با عقایدی سنتی که نسبت به زنان داشتند مانع می­شدند تا آن­ها به مکتب بروند و از طرفی هم بسیاری از مضامین علمی را اجازه تحصیل نمی­دادند. رسانه­ی زرد نیز در صدد دادن آگاهی و تولید اندیشه نیست بلکه سعی آن بر جلب اذهان مردم است. 

2-      نگاهداشتن مخاطب در سطح پایین شعور و آگاهی اجتماعی: آگاهی­بخشی وظیفه­ی رسانه زرد نمی­باشد. به همین دلیل مضامینی که در این رسانه مطرح می­گردند، برون گرا و سطحی اند.

3-      آموزش نامناسب: نخستین اثری که این رسانه بر جامعه می­گذارد آموزش غیر مناسب به شهروندان است. مثلاً نشر سریال "زمانی که خشو هم عروس بود"، یا نظایر آن ممکن است اثرات نامطلوبی را برجامعه بگذارد و در نتیجه بخش بزرگی از جامعه، اعتماد خود را نسبت به فرهنگ خودی از دست بدهند.

4-      بی­اعتماد سازی: از دیگر اثرات نامطلوب رسانه­ی زرد بی­اعتماد سازی مردم نسبت به همدیگر و ایجاد تنش میان آن­ها می­باشد. برخی از رسانه­ها بدون این­که به اثرات نا مطلوب رفتار خود توجه داشته باشند، به نشر موضوعاتی می­پردازند که در نتیجه مردم را به جان هم می­اندازد و شکاف­های اجتماعی در جامعه پدید می­آورد.

5-      حتک حرمت نسبت به عقاید وشخصیت افراد: رسانه­ی زرد هیچ عقیده­ای جز نفع­پروری خود ندارد. هیچ عقیده­ای را هم محترم نمی­شمارد. تا وقتی خطر جدی او را تهدید نکند، بی­پرده حرمت عقاید دیگر را می­شکند.

6-      عوام زدگی ذهن فعال ومتحرک: عام گرایی از خصوصیات اصلی رسانه­ی زرد محسوب می­گردد. رسانه زرد با نگاه احساسی به قضایا، ذهن پویا و متحرک مردم را دچار آفت­های احساسی می­سازد. سطحی گرایی را ترویج می­کند و با سرگرم ساختن مردم، آن­ها را از فعالیت­های ثمر­ گذار باز می­دارد.

7-      بی توجهی به منافع ملی ومصالح: منافع ومصالح ملی برای رسانه­ی زرد مفهوم ندارد. هیچ موضع گیری مشخصی در این قبال ندارد. جایی که منافع رسانه و منافع ملی در تضاد واقع شود، منافع رسانه در اولویت قرار می­گیرد.

اثرات مثبت:

شاید این پرسش در ذهن خوانندگان شکل گرفته باشد که با توجه به این همه آثار و پیامد منفی، آیا رسانه­ی زرد هیچ اثر مثبتی هم دارد؟ چگونه است که مسوولان رسانه­ی زرد پیامد­های منفی کار خود را نادیده  می­گیرند و به چیزی می­پردازند که  هییچ اثر مثبتی نداشته باشد؟

در پاسخ باید گفت: همچنان که روشن شد مسوولان این نوع رسانه، به دنبال اهدافی خارج از رسالت مطبوعاتی و یا اخلاق ملی و ومردمی اند. مسوولان رسانه زرد برای به دست آوردن منافع شخصی خود کار مطبوعاتی را ایجاد می­­کنند. از این جهت در قید هیچ مسوولیت اجتماعی و ملی خود نمی­باشند. هرچه که باعث رسیدن به اهداف شان شود، همان چیز برای آن­ها مهم می­باشد. بنابراین آن­ها در صدد رسیدن به خواست­های شخصی خوداند تا تقاضاها و نیازهای اجتماعی و میهنی. با آن هم نمی­توان منکر اثرات مثبت آن به صورت کل شد. چه این که تقاضا­ها در جامعه متفاوت می­باشد. تعدادی خواهان برنامه­های جدی وتربیتی اند وتعدادی هم سرگرمی و تفریح را به هرشکل آن- چه مثبت وچه  منفی- دوست دارند. به همین سبب است که متقاضیان این نوع رسانه خیلی زیاد می­باشد و تیراژ آن نیز بالاست.

نتیجه:

 به طور کلی رسانه­ی زرد به رسانه­ای گفته می­شود که اهداف مختلفی را چون سرگرمی مردم، جنجال آفرینی، جذب مخاطب­های بیش­تر تعقیب می­کند.  رسانه­ی زرد از یک سو با توجه به وضعیت جامعه­ی رهیده از جنگ، یک ضرورت تلقی می­گردد و لی از جانب دیگر یک تهدید نیز به شمار می­رود.   چه این­که رسانه­­ی زرد باعث می­شود که  وقت مردم در مقوله­های غیر ارزشی تلف شود و آن­ها از کار و فعالیت باز بمانند. این نوع رسانه برای رسیدن به اهداف خود، بسیاری از ارزش­ها و منافع ملی را پشت پا می­زند و از رسالت مطبوعاتی می­گریزد؛ تا آن­جا که تجارت مطبوعاتی جزو اصول بنیادین آن قرار می­گیرد.

بنابراین راهکار اصلی این است که مردم تقاضای خود را از این گونه نشریات کاهش دهند تا آن­ها نتوانند بازار مصرف برای تولیدات غیر ارزشی خود پیدا نمایند. در این صورت است که مردم به سمت بِه سازی فرهنگ و جامعه رو خواهند آورد.

 

 

ادبیاتِ تنها

در این که ادبیات چیست بحثی نداریم. سخن در این است که ادبیات چرا مورد بی مهری اصحاب قدرت ونخبگان فکری قرار می‏گیرد؟ چه عواملی می تواند باعث خلق این تنافر میان سیاست، قدرت وادبیات گردد؟ دلیل های زیادی را می‏توان برشمرد. اما پیش از بیان وشرح این عوامل، باید این نکته را یاد آور شد که برخورد نخبگان و اهل سیاست با ادبیات در هراقلیمی فرق می‏کند؛ چرا که ادبیات نماد مهم فرهنگ است و هر کشور وجامعه ای فرهنگ خود را دارد. مردم هرجامعه به یک سر اصول وارزش‏هایی باورمند اند که مردم کشور دیگر ممکن است به آن ارزش ها اعتقاد نداشته باشند. بر این اساس باید هر ارزشی در چارچوب فرهنگ همان جامعه بررسی گردد. افغانستان به عنوان کشوری که دارای پیشینه‏ی تاریخی بزرگی می باشد، فرهنگ خاص خود را دارد. زبان وادبیات یکی از نماد های فرهنگی کشور ما را تشکیل می‏دهد. هویت فرهنگی ما به وسیله‏ی همین نماد ها مشخص می شود. زیرا ادبیات خود "زبان" است و "زبان" نشانه‏ی بیرونی شخصیت فکری وفرهنگی جامعه محسوب می‏گردد. "ارتباطات" که عامل تعیین کننده درجهان امروز به شمار می‏رود به وسیله‏ی زبان به وجود می‏آید همچنان که تاریخ، سیاست و اقتصاد نیز رشد خود را مدیون "زبان" می‏باشد. باتوجه به این مسأله وکار کرد های مهم زبان، می‏توان اذعان کرد که ادبیات همه چیز جامعه می‏باشد. اگر جامعه ای بخواهد مسیر رشد وتکامل خود را بپیماید باید از رهگذر ادبیات وزبان عبور نماید. شاهد تاریخی این موضوع را می‏توان زبان انگلیسی دانست. این زبان رسمیت بین المللی دارد. تمام کشور ها داد وستد شان را از این طریق انجام می‏ دهند. تمام اجناس وکالا ها با برچست این زبان شناخته می‏شوند. اندیشمندان بزرگ، کتاب های خود را با همین زبان نوشته اند ویا آثار شان به همین زبان ترجمه شده اند. در حقیقت این زبان، زبان رابط محسوب می‏ شود؛ به گونه ای که جهان را بهم متصل می‏سازد. ادبیات هم که زبان است، این نقش را با خود دارد.

به این ترتیب زبان وادبیات عامل تعیین کننده در اقتصاد، فرهنگ، سیاست واجتماع است. حال باید به این پرسش پاسخ داد که بااین وجود چرا نخبگان فکری ما و صاحبان قدرت که زمام امور ممکت، مردم، فرهنگ، اقتصاد وسیاست را در دست خود دارند، به این مهم بی توجهند؟ پاسخ این پرسش متعدد است. دراین مختصر به دو ریشه‏ی اصلی آن اشاره می‏شود:

الف. عدم شناخت لازم: دریافتِ اهمیت یک چیز ناشی از شناخت واقعی آن چیز می‏باشد. تا وقتی شناختی  وجود نداشته باشد اهمیت یک موضوع نیز آشکار نمی‏گردد. به همین خاطر است که اسلام روی شناخت جهان و از آن طریق، به شناخت خداوند تأکید می‏ورزد. مثلاً  شناخت خداوند را امر حتمی برای هر مسلمان فرض می‏کند ودستور می‏دهد که باید  خداوند را بشناسید. ودر یک نگاه دیگر می‏توان گفت علم که پایه‏ی تاریخی تکامل جهان محسوب می‏شود، خود همان شناخت است. لیکن آنچه مهم است این است که راه رسیدن به  شناخت متفاوت می‏باشد. درامر شناخت خداوند، شناخت از طریق علت ومعلوم را مهم شمرده اند. در دریافت طبیعت، راه آزمون و تجربه را مهم پنداشته اند و در امر کشف حقایق اشیا- برخی- راه اکتشاف قلبی را پیشنهاد کرده‏اند.

شناخت اهمیت وارزشمندی ادبیات هم برمی‏گردد به مقدار شناخت ما از آن. هرچه شناخت ما نسبت به آن بیش‏تر گردد، همان اندازه برای ما مهم جلوه می‏نماید. یکی از دلایل بی‏توجهی اصحاب سیاست و قدرت به ادبیات، عدم شناخت ودرک لازم شان نسبت به آن می‏باشد. دولت مردان ما از ادبیات تلقی درستی ندارند. حتا شاید آن را در حوزه‏ی کلان علمی هم محسوب ننمایند. بلکه فرض شان از ادبیات فرض ابزاری است. ادبیات به پنداشت آنها چیزی بالاتر از وسیله‏ی تفریح نمی‏باشد. به همین خاطر است که سال یکبار جناب رییس جمهور تعدادی از شعرای پلوخور را برای ساعتی گِرد خود جمع می‏کند. چند دقیقه وقت خود را با آنها خوش می‏سازد وبعد چند وعده‏ی سرخرمن داده، رهای شان می‏کند. این گونه است که ادبیات ما رشد نمی کند. هر شاعر ونویسنده به جای خلق آثار جهانی به دنبال یافتن روزی می‏گردد. شاعر ونویسنده ای که باید بنشیند، ایده بیافریند، دست به تغییر اجتماعی وفرهنگی بزند، می‏رود دُرّ گرانبهای دری را به پای چند انجیو نابود می‏سازد. 

ب. فراموش شدن کارکرد اجتماعی ادبیات: از مسایل مهم دیگری که در ادبیات مطرح است کارکرد آن می‏باشد. چنانچه پیش‏تر هم اشاره شد ادبیات کارایی بزرگی دارد. ادبیات می‏تواند جنبش های فکری، سیاسی، اجتماعی وحتا اقتصادی را به وجود آورد. رشد مارکسیسم در یک دوره‏ی طولانی مدیون ادبیات مارکسیستی است. نقش ادبیات درانقلاب فرانسه هیچ‏گاه از دل تاریخ فراموش نمی‏گردد. در سال های اشغال افغانستان توسط انگلستان و شوروی سابق، ادبیات مقاومت نقش بارزی داشته است. هیچ‏گاه نمی‏توانیم این نقش ها را فراموش کنیم. بنابراین ادبیات نقش سازنده‏ای در تاریخ بشریت داشته است. درگذشته این نقش بیش‏تر جنبه‏ی تربیتی داشت ولی از حدود دوصد سال بدینسو نقش اجتماعی آن بزرگ‏ترشده است.

اما نقش اجتماعی ادبیات در افغانستان؛ بنا بر یک تحلیل می‏توان گفت؛ در هاله ای از ابهام قرار گرفته وبنا بر تحلیل دیگر می‏توان اذعان کرد که نسبت به گذشته کم‏تر شده است. این امر دلایل مختلفی دارد ازجمله این‏که شرایط اجتماعی و تحولات سیاسی باعث گردیده است تا نقش ادبیات نسبت به گذشته پایین بیاید زیرا در دوره‏ی مقاومت هر نویسنده وشاعر سرنوشت خود را در خطر می‏دید و با تأ ثیرات منفیی که از جنگ بر روان او وارد می‏گردید، لازم می‏دید خود را در مبارزات سیاسی واجتماعی سهیم سازد. از این رو با سرایش شعر های انقلابی و نوشتن آثار متعدد ادبی سعی می‏کرد دَین ملی ومیهنی خود را ادا نماید. لیکن پس از یک تحول مثبت درسیاست، خلأ احساسی، موجب شد تا شاعران ونویسندگان به جانب "شخصی" سرایی و "شخصی"نویسی روی بیاورند. و از طرف دیگر رویکرد شاعران و نویسندگان به تخصصی کردن ومدرن ساختن ادبیات، این پیامد را به وجود آورد که رابطه‏ی ادبیات با مردم پایین بیاید و در نتیجه کارکرد اجتماعی آن زیر سؤال برود.

به این صورت از یک سو خود شاعران ونویسندگان باعث کم‏‏تر شدن نقش اجتماعی ادبیات گردیدند واز دیگر سو سیاست مداران نیز به ادبیات بی رغبت شدند.  نتیجه‏ این تبانی های اتفاقی آن شد که ادبیات از محور توجه پایین بیفتد و نقش خود را نیز از دست بدهد و نگاه مردم هم نسبت به آن –به عنوان یک ابزار مهم سیاسی وفرهنگی- تنزل پیدا نماید.

آسیب های سرقت ادبی

قسمت چهارم وپایانی

سرقت ادبی در ابتدا یک عمل غیر اخلاقی است چرا که هم از منظر دینی مورد کیفر می باشد و هم از منظر اجتماعی، عمل ناپسندیده به حساب می آید و هم از نگاه وجدانی هیچ سارقی حاضر نیست قبول کند که او عمل بدی را انجام داده یا اگر هم بپذیرد، نمی تواند بپذیرد که کسی دیگر بیاید مال او را سرقت نماید. از این رو در بدو امر، سرقت یک عمل غیر اخلاقی به شمار می رود ودر قدم دوم یک جرم تلقی می گردد. بحث جرمی سرقت نیاز به پژوهش ونگارش مستقل دارد. لیکن آن چه در این مقام ضروری به نظر می رسد بیان این مسأله است که سرقت چه آسیب های ادبی، اجتماعی را به فرهنگ ویا شخصی  که آثارش مورد سرقت قرار گرفته  وارد می نماید؟

به باور نگارنده سرقت ادبی آثار مخرب فراوانی دارد که هرچه دقت بیش تر صورت، این زیان ها بیش تر نمایان می گردد. ولی در کل می توان به این آسیب ها اشاره کرد:

ادامه نوشته

سرقت ادبی؛ اختاپوس صد پا

قسمت سوم

انواع سرقت های ادبی

سرقت انواع زیادی دارد. دانشمندان ادب در گذشته این بحث را تحت عنوان "سرقات شعری" می آوردند و به آثار منظوم محدود می ساختند. استاد جلال الدین همایی در کتاب "فنون بلاغت وصناعات ادبی" بحث سرقات را تحت عنوان "سرقات ادبی" ذکر می کند تا شامل نظم ونثر(کتاب، مقاله، گفتارهای وعظ، خطابه وسخنرانی) نیز گردد. مقصود وی از ادب تمام "تراوش های ذوقی وفرهنگی است؛ اعم از علوم وادبیات نه خصوص اصطلاحات ادبی مقابل علمی". وی انواع سرقت های ادبی را تحت یازده اصل ذیل ذکر می کند:

1-     نسخ یا انتحال: نسخ باطل کردن را گویند وانتحال یعنی نسبت دادن سخن دیگری برخویشتن . هدف این اصطلاح در بحث سرقات ادبی این است که کسی بیاید سخن یا نوشتۀ دیگری را عیناً(بدون کم وزیاد ودخل وتصرف) یا با تصرف اندک به خود نسبت دهد. مانند آن شخصی که رسالۀ میراث "زوج وزوجۀ" شهید ثانی را به خود نسبت داده بود. یا مانند این ابیات سنایی:

گِرد رخت صف زده ست لشکر دیو وپری

ملک سلیمان تراست گم مکن انگشتری

پردۀ خوبی بساز امشب وبیرون خرام

زهرۀ زهره بسوز زان رخ چون مشتری....

که عمادی آن را با چند بیت اضافه منتسب به خود ساخته است.

ادامه نوشته

سرقت های ادبی؛ اختاپوس صد پا

   قسمت دوم

مصادیق سرقت ادبی

مصادیق سرقت ادبی بیش از آن است که در این جا ذکر گردد. اصولاً هیچ امکان ندارد که تمام مصداق های سرقت ادبی را در این جا بیاوریم زیرا سرقت ادبی محدود به زبان وفرهنگ خاصی نمی شود در هرجای دنیا کسانی یافت می شوند که وجدان اخلاقی خود را زیر پا کرده دست به دزدی می زنند خصوصاً این امر در جوامع فقیر که سطح سواد در آن جا پایین است زیاد تر اتفاق می افتد. در دورۀ معاصر که اطلاعات توسعه یافته و بیش تر ازطریق انترنت وسایر شبکه های ارتباطی مردم به معلومات دسترسی دارند، تشخیص دامنۀ دزدی های علمی وادبی امکان عملی ندارد. و راه برخورد با آن نیز به صورت یک مجموعه غیر ممکن می باشد. فقط می توان به صورت موردی با آن ستیزه نمود و با پی گیری متضررین آن در مراجع قانونی، از حدود وتوسعۀ آن کاست. از جانب دیگر اگر بخواهیم برای دزدی های علمی وادبی مصداق یابی کنیم باید تاریخ 2500 سالۀ فرهنگ وادبیات ملل را به دقت مطالعه نماییم؛ که این امر باتوجه به محدود یت زمانی وفرصت اندک واشتغال روزمره برای یک شخص یا یک نهاد مقدور نمی باشد. از سوی دیگر بسیاری از ملاحظات باعث می شوند که نتوانیم نام برخی از سارقین را به قلم بیاوریم. به این خاطر مانیز از ذکر نام آن عده که دست به دزدی آثار زده اند، خود داری می ورزیم تنها به چند نمونه که در سایت های انترنتی وکتاب ها نیز آمده است اکتفا می کنیم:

ادامه نوشته

سرقت های ادبی؛ اختاپوس صد پا

مقدمه

روزی می خواستم بدانم از شعر چه تعریف هایی صورت گرفته است. انترنت را جست وجو کردم. روی کلمۀ تعریف شعر چندین گزینه آمد. هرکدام را بازکردم همان متنی را که در کتاب "آموزش شعر" نوشته شده بود، یافتم. باردیگر روی " شعر چیست" جست وجو کردم دیدم بازهم همان تعریف ها لیکن در چند آدرس  دیگر. فکرکردم شاید من اشتباه کنم. متن کتاب "آموزش شعر" را ورق زدم، دیدم عین متن بدون هیچ تغییری به نام کسان دیگر ثبت شده است.  قبلاً هم دیده بودم که برخی از بزرگان مدعی اثر، متن برخی از کتاب ها را به نحوی با متن خود پیوند زده اند که کم تر کسی می تواند بفهمد که این متن مربوط نویسندۀ این اثر نیست بلکه از نویسندۀ دیگر می باشد. ونیز شنیده بودم که فلان شخص کتاب کسی را به نام خود به بازار عرضه کرده است یا فلان شخص در درس های خود متن کسان دیگر را به نام خود به خورد شاگردان داده است. یا کسی اثر شخص دیگر را به نام خود ترجمه کرده و به نشرسپرده است. مواردی از این دست بسیار دیده وشنیده ام. اما به جدی بودن این موضوع پی نبرده بودم ولی حالا فکر می کنم موضوع بسیار جدی تر از آن است که فکر می کردم. این اتفاق تنها در افغانستان صورت نگرفته بلکه در بسیاری از کشور ها نیز وجود داشته ودارد با این تفاوت که در سایر ممالک قانون "کپی رایت" و"حق مؤلف" موجب شده است تا دامنۀ سرقت های ادبی وسعت نیابد اما در افغانستان به دلیل نبود حق کپی رایت و حق مؤلف وعدم پی گیری مراجع حقوقی وقانونی این مسأله، هرروز سرقت های ادبی وعلمی توسعه می یابد. اکنون که تکنولوژی معلوماتی در اختیار تعداد قابل توجهی از شهروندان کشور قرار گرفته، زمینۀ دزدی های علمی نیز سرعت قابل ملاحظه ای یافته است. سطح متفاوت سواد وعدم دسترسیِ همه به معلومات علمی نیز باعث آن گردیده تا دزدان علمی از فرصت استفاده کرده، آثار دیگر نویسندگان را به نام خود به نشر برسانند. گاهی دیده می شود که این مسأله صورت عادی به خود گرفته حتا سرقت محسوب نمی گردد بلکه به پنداشت عده ای، خود یک حق است که نویسنده می تواند از آن بهره ببرد؛ نمونۀ این گونه سرقت ها را در استفاده از اخبار داخلی وخارجی از سایت های انترنتی ومقالات انترنتی می توان مشاهده کرده. بسیاری از نشریات ما در این بلیه مبتلا می باشند وبدون دزدیدن آثار دیگران حتا قادر نیستند که کار شان را دوام دهند. تعداد زیادی از کتاب های چاپ داخل نیز از این آفت مستثنا نمی باشند. نگارنده بسیار دیده است که فلان نویسنده  متن کتاب دیگری را بدون ذکر مأخذ در کتاب خود نقل کرده است وگاهی برای رد گم کردن خواننده، برخی افعال را تغییر داده یا بعضی ازجملات را پس وپیش کرده است. از این لحاظ فکر می شود که این موضوع بسیار حساس بوده جای دقت وتأمل دارد.

این  نوشته به دلیل جدی بودن مسأله می خواهد موضوع را از لحاظ حقوقی واخلاقی مورد ارزیابی قراردهد و با نگاه آسیب شناسانه خطرساز بودن آن را گوش زد نماید. در این نوشته روشن خواهد شد که سرقت ادبی چیست وبه چه چیز هایی سرقت ادبی وعلمی گفته می شود وتفاوت آن با تقلید، توارد، اقتباس و... چه می باشد. این مسأله ریشه در کجا دارد؟ انواع آن چند تا می باشد و دارای چه مشخصاتی است؟ همچنان روشن خواهد شد که سرقت ادبی چه مضراتی را در پی دارد و چه صدماتی را متوجه فرهنگ وادبیات ما می سازد؟  

تعریف سرقت ادبی

سرقت در لغت به معنای دزدی آمده است ودر اصطلاح معانی گوناگون برای آن گفته اند؛سلب حقوق از صاحبان حق، ذکر متن بدون ذکر منبع، سوء استفاده ازنام و آثار دیگران....

 در "فرهنگ نامه ادبیات فارسی" می خوانیم: "سَرَقات در اصطلاح بدیع، یکی از مباحث نقد ادبی و آن دزدی ها وعاریت ها واقتباس های شاعران و نویسندگان از یکدیگر است."

(شریفی محمد، فرهنگ ادبیات فارسی، چاپ اول، انتشارات معین و فرهنگ نشر نو، تهران، 1387، ص792)

در قانون مطبوعات ایران آمده است:

"سرقت ادبی عبارت است از نسبت عمدی تمام یا بخش قابل توجهی از آثار ونوشته های دیگران به خود یا غیر ولو به صورت ترجمه."

(به نقل از سایت خانه داستان سرو، مقاله سرقت ادبی/ مصطفی مهریزی1دی ۱۳۸۷)

در این تعریف چند قید وجود دارد از قبیل؛

1-     نسبت دادن؛ یعنی اگر نسبت نباشد بلکه تصرف در مال دیگران باشد، در این صورت غصب خوانده می شود.

2-     عمدی بودن؛ یعنی اگر نسبتی در کار نباشد یا این که به شکل غیر عمدی متنی به نام کس دیگر به چاپ برسد(چنان چه امکان اشتباهات تایپی بعید به نظر نمی رسد)، دیگر سرقت نخواهد بود.

3-     تمام یا بخش قابل توجه؛ بدین معنا که نسبت یک اثر یا بخش قابل توجه یک اثر به خود یا غیر سرقت ادبی خوانده می شود ولی اگر آن چه او نسبت می دهد، چیز قابل ملاحظه ای نباشد(مثلاً یک جمله یا پارگراف یا عبارت غیر جدی باشد) مطابق این تعریف سرقت ادبی شمرده نمی شود.

4-      آثار ونوشته ها؛ اگر آن چه سرقت شده، اثر ونوشته  نباشد (مثلاً لباس وپوشاک، نام، مقام باشد)باز هم سرقت ادبی گفته نمی شود.

5-      دیگران؛ براساس این قید اگر کسی اشعار خود را مورد دستبرد قرار دهد مثل این که شکل بیان قبلی خود را تغییر دهد، سرقت ادبی انجام نداده است؛ چنان چه حافظ می فرماید:

می خواستم که میرمش اندر قدم چو شمع

او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد

در جای دیگر همین معنا وتخیل را با اندکی تغییر در بیان دیگر ارائه نموده می گوید:

من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع

او خو گذر به ما چو نسیم سحر نکرد

لیکن در ادب اروپایی این گونه استفاده را سرقت می خوانند.

6-      خود یا غیر؛ یعنی فرق نمی کند این انتساب به خود باشد یا غیر خود، در هردو صورت سرقت خوانده می شود.

7-      ترجمه؛ سرقت اگر به شکل ترجمه هم باشد سرقت است مثل این که کسی بیاید اثر یک شاعر غربی را ترجمه نموده بگوید این اثر مال من است.

ادامه دارد

 

ویرایش، فنّ فراموش شده درکشور

ویرایش یکی از ضروریات اولیه در نویسندگی به شمار می رود. هیچ نوشته ای بدون ویرایش نمی  تواند یک نوشتۀ ادبی به حساب آید. ادبیات بخش عمدۀ خود را مرهون قواعدی می باشد که اعمال آن ها را ویرایش می گویند. به این شکل می توان گفت؛ ویرایش اساس ادبیات محسوب می گردد.ادبیات بر پایۀ ویرایش شکل ومحتوای خود را به دست می آورد. یک رسانه زمانی می تواند ادعا نماید که یک رسانۀ کامل می باشد که از هرگونه  اشتباه وغلط ویرایشی خالی بوده باشد. یک کتاب هنگامی می تواند محتوای سالم داشته باشد که از نظر ویرایشگر درگذشته باشد. بنابراین نوشتن، با ویرایش به کمال خود می رسد. هیچ نویسنده ای را نمی توان یافت که بدون ویرایش اثرکاملی را تحویل داده باشد. درحقیقت یک اثر با ویرایش شروع وبا ویرایش به پایان می رسد. پس ویرایش آغاز وانجام کار نوشتن محسوب می گردد. در این مملکت نوشتن کار هرروزنامه نگار می باشد. هرکس، مطلبی را می نویسد و به دست وچاپ ونشر می سپارد. اما ویرایش کار هرنویسنده ای نمی تواند بوده باشد. به عبارت دیگر هرفرد ممکن است  چیزی را  بنویسد ولی نتواند  ویرایش نماید، از طرف دیگر هرویرایش گر ممکن است هرنوشته ای را ویرایش نماید ولی نتواند هر موضوعی راخوب بنویسد. بدین ترتیب می توان گفت میان نویسندگی (به معنای مصطلح آن) و ویرایش گری رابطۀ "عام وخاص مطلق" برقرار می باشد. از این رو ویرایش گری را یک فن جداگانه ومستقل قلمداد کرده اند. در سایرممالک هررسانه گروه ویرایش گر دارد وهرچاپخانه نیز دارای تعدادی  ازویرایش گران می باشد. وظیفه این گروه این است که کتاب ویا هراثر طبعی دیگر را از مؤلف گرفته طبق قوانین ویرایش ویراستاری می نماید . اما در کشور ما تمام نویسندگان رسانه ها و کتاب ها خود هم نویسنده وهم ویرایش گرند. به همین لحاظ می بینیم هیچ رسانه ای بدون غلط های ویرایشی به چاپ نمی رسد وهیچ کتابی خالی از اغلاط ویرایش نیست. در بهترین کتاب ها می توان رد پای اغلاط ویرایشی را جست وجو نمود. دلیل عمدۀ آن هم این است که هنوز ویرایش به عنوان یک فن مستقل شناخته نشده است. بسیاری از نویسندگان از قوانین ویرایش اطلاع ندارند. حتا در کتاب های داستانی وشعری نیز می توان بسیاری از غلط های ویرایشی را مشاهده کرد. در حالی که شعر وداستان ارتباط بسیار تنگاتنگی با ویرایش دارند؛ چرا که یک شاعر یا داستان نویس طبعاً با قوانین ویرایش آشنا می باشد زیرا سروکارش با ادبیات ومسایل مربوط به ویرایش می باشد. و ازطرفی در داستان وشعر، زبان مسألۀ اساسی  می باشد. زبان شناسی وقواعد مربوط به آن، یک بخش عمدۀ کارویرایش گر را تشکیل می دهد. از این رو طبیعی است که شاعر وداستان نویس با قوانین ویرایش آشنا باشند لیکن در کشور ما این چنین نیست. در یک اثر داستانی یا شعری با تشتّت نگارش مواجه می باشد. نویسنده یا شاعر با نگارش مختلف، اثرخود را به طبع رسانده است. بدون این که توجه به یکدستی وروانی کارش داشته باشد آن را به زیور طبع آراسته است. در آثار علمی این برخورد غیرحرفوی با ویرایش، زیاد تر دیده می شود. نویسنده در تبیین مطلب خود به پیچیده کردن عبارت پرداخته است وکوشیده تا زبان نثر خود را مبهم بسازد یا سعی کرده از لغات غیر مأنوس وخارجی استفاده ببرد. او از این نکته غافل بوده که کاربرد لغات مهجور وبیگانه می تواند به رسایی پیام، اثر منفی داشته باشد وزبان را دچار تشتّت وپراکندگی ودر نتیجه ضعف نماید. آسیبی که متأسفانه زبان دری به خود دیده بیش تر ناشی ازهمین امر بوده است. ما درعین حال که ادعای "تهاجم فرهنگی" می کنیم، خود سعی نداریم که به ویرایش به عنوان یک فنّ مستقل تن در دهیم وزبان نوشته های خود را از اغلاط معمول دور نگه داریم.

بنابراین نبود ویرایش به عنوان یک فنّ مستقل باعث گردیده است که تمامی رسانه ها و کتب دچار پریشانی در نوشتار وسرگردانی در نگارش گردند و از جانب دگر زبان دری در گردابی از معضلات قرار بگیرد. البته نباید غافل بود که این مسأله اگر از یک سو به نویسنده برمی گردد، از سوی دیگر به قواعد مختلف ویرایش نیز مراجعه می نماید. چه این که قواعد ویرایش نیز از یکدستی برخوردار نمی باشد. یک نوع قاعده وجود ندارد که براساس آن بتوان تمامی نوشته هارا ویراست کرد؛ مثلاً در رابطه به استفاده از های غیر ملفوظ دیدگاه های مختلفی وجود دارد؛ یکی آن را حذف می کند ودیگری آن ذکر می نماید مانند کلمۀ زندگی( به صورت زنده گی وزندگی) یا مثل به کاربردن نون به جای تنوین در کلمات عربی مثل ( احتمالن به جای احتمالاً). این عدم دیدگاه واحد در قواعد نیز برمشکلات ویرایشی افزوده است.

حال با توجه به این مشکلات، باید دید که کدام نهاد واشخاص مسوولیت رسیدگی به حل معضل ویرایش را دارد؟ باید گفت؛ در قدم نخست نهاد دولت مسوولیت دارد تا در این زمینه کارشناسان وصاحبان اندیشه ونظر را گردهم آورده "رسم  الخط "واحدی را ایجاد نماید چنان چه در کشور همسایه ایران "فرهنگستان" مسوولیت این امر را به دوش دارد. این نهاد لغات خارجی را به فارسی ترجمه نموده به خورد رسانه ها می دهد ودولت از آن حمایت می کند. درافغانستان نیز این امر امکان پذیرمی باشد در صورتی که دولتِ مسوول به فکر این موضوع افتاده باشد! درکنار نهاد دولت، نهاد ها وصاحبان رسانه این مسوولیت را بردوش دارند تا در هماهنگی باهم، رسم الخط واحدی را به وجود آورند ودر نشریات خود به صورت یکسان عملی سازند. درقدم نهایی خود نویسندگان این رسالت فرهنگی را برشانه حمل می کنند؛ چرا که نویسندگان صاحبان اصلی زبان وقلم می باشند بناءاً این مسوولیت آن هاست که تنها به ارایۀ محتوا نیدیشند بلکه به زبان که -ابزاری برای انتقال مفاهیم می باشد- نیز فکر کنند.

شاید برخی، مخالف دیدگاه "وحدت نگارش" دررسانه ها باشد؛ اما باید درنظر داشت که "وحدت نگارش" باعث می گردد تا زبان از آسیب های موجود رهایی پیدا کند وسلامتی اش را تضمین نماید. وحدت در نگارش به معنای این نیست که بیاییم تمام دیدگاه ها را کنار بزنیم وزبان را درحالت ایستا قرار دهیم بلکه منظور این است که زبان نوشته ها را پخته تر، منسجم تروکامل تر گردانیم. ما با استفاده از آخرین نظریات زبان شناسی می توانیم قواعدی را خلق کنیم که بتواند ظرفیت زبان دری را بالا ببرد.

به هرصورت توجه به ویرایش به عنوان یک فنّ مستقل یک ضرورت است. ما اگر با آن برخورد حرفوی نماییم، زبان را از گزند و آفات دور نگه داشته ایم.

وضعیت زبان ها در افغانستان

مقدمه

زبان عامل اساسی ارتباطات می باشد. تمدن های شکوه مندی در اثر زبان به وجود آمده اند. فرهنگ های مختلف به وسیلۀ زبان شکل گرفته اند. نقش زبان در تحول تاریخی برهیچ شخصی پوشیده نیست. انقلاب های فکری، سیاسی، فرهنگی واقتصادی به وسیلۀ قدرت زبان به انجام رسیده اند. زبان عامل همگرایی  و وحدت است و نشانۀ هویت ملی در یک کشور محسوب می گردد. درعصر کنونی زبان یک عامل عمده دردهکدۀ جهانی به شمار می رود. زبان چه به صورت شفاهی وچه به صورت کتبی، در پویایی یک جامعه نقش بسزایی دارد. در جهان حدود سه هزار زبان وجود دارد که مهم ترین آن ها، به پنجاه زبان و 25 شاخه می رسد. افغانستان کشوری است که در آن از 20- 40 تا 47 زبان زندگی می کند. عمده ترین آن ها عبارتند از: هاى پشتو، درى، ازبکي، ترکمني، بلوچي و پشه يي، نورستاني، پاميرى. سایر زبان ها به دلیل محدودیت حوزۀ زیست خود، چندان مطرح نمی باشند. دریک دسته بندی عمومی زبان های رایج در افغانستان در چهار دستۀ مختلف تقسیم می گردند:

1-     زبان های ایرانی

2-     زبان های هندی  وآریایی

3-     زبان های ترکی ومغولی

4-     دیگر زبان ها

در این نوشتار سعی می کنیم وضع زبان های رایج در افغانستان را به صورت فشرده مورد بررسی قرار دهیم.

وضعیت فعلی زبان ها در افغانستان

برای بررسی وضعیت فعلی زبان ها در افغانستان باید به برخورد حکومت های پیشین نسبت به زبان ها نیزاشاره نماییم.

حکومت های گذشته با زبان های رایج درکشور برخورد متفاوت داشته اند:

الف. حکومت امان الله خان: در زمان حکومت شاه امان الله شرایط برای بیان اندیشه ها فراهم گردید. مطبوعات آزاد به وجود آمد. هرکس حق داشت به هرزبانی بنویسد. ترجمه در مطبوعات رونق بیش تری پیدا کرد. سراج الاخبار که مهم ترین نشریه در زمان خود محسوب می گردید به زبان دری نشر می یافت و در آن به زبان های محلی نیز ارج گذاشته می شد. شعرهای فلکلوریک به چاپ می رسید و پیرامون عنعنات مردمان مختلف این سرزمین بحث می گردید. دراین دوره اگر چند برای توسعه وتقویت زبان ها کارزیادی صورت نگرفت اما در کل برخورد حکومت با زبان ها برخورد آشتی جویانه وملاطفت آمیز بوده است.

ب. حکومت ظاهر شاه: در دورۀ صدارت محمد هاشم خان برخورد حکومت با زبان برخورد خصمانه خوانده شده است. در همین زمان محمد هاشم  صدر اعظم وکاکای محمد ظاهر با مشورۀ مشاورین آلمانی در سال 1937م  زبان پشتو را تنها زبان رسمی  درکشوراعلام کرد (جریدۀ اصلاح 12 حوت 1315). به تعقیب آن دولت سیاست دیگر ستیزی را در زبان راه انداخت که نتیجۀ آن عبارت بود از:

الف. تدریس مکاتب به زبان پشتو

ب. کاهش نشرات به زبان فارسی

ج. جلو گیری از ورود کتب ایرانی

د. حمایت از پشتو تولنه

ه. لغو انجمن ادبی کابل

و. تربیه معلمین به زبان پشتو

ز. نام گذاری سرک ها، دوکان ها، مکاتب، دانشگاه ها، اردو و... به زبان پشتو

 درسال 1342 ه. ش وقتی قانون اساسی تصویب گردید واژه فارسی به جای دری به کار برده شد و هردو زبان پشتو وفارسی رسمیت یافتند.

ج. حکومت خلقی ها: بعد از کوتای 1357 سیاست حکومت نسبت به زبان ها اندکی تعدیل گردید. کورس های پشتو لغو شد و رادیو وتلویزیون ملی به زبان های محلی نیز برنامه هایی را به نشر می رساندند. بعد از اشغال افغانستان توسط شوروی سابق اگرچند مطبوعات جنبۀ ایدئولوژیک خویش را پیش گرفتند اما سیاست دولت، بیش تر جلب افکار عمومی بود. ازاین رو می کوشید تا به زبان های محلی نیز نشراتی داشته باشد. لذا ادارۀ اقوام وقبایل تشکیل گردید که در سایۀ آن هرقومی می توانست به تبلیغ فرهنگ وزبان خود بپردازد. ولی درعین حال زبان رسمی همان زبان پشتو ودری بود.

د. حکومت طالبان: با روی کار آمدن طالبان، آزادی های زبانی به انسداد کشیده شد. مطبوعات آزاد به کلی از میان رفت و حتا درشهرهایی که مردم آن به زبان های غیر پشتو سخن می گفتند، در زمان طالبان جرئت گپ زدن به زبان های خود را نداشتند. مکتوب های رسمی به زبان پشتوتحریر می یافت وبسیار محدود به زبان دری مکاتبه صورت می گرفت.

د. حکومت کرزی: پس از تصویب قانون اساسی، پشتو ودری دو زبان رسمی اعلام گردید وزبان های دیگر در مناطق خود به عنوان زبان سوم رسمیت یافتند. چنان چه در مادۀ شانزدهم  قانون اساسی می خوانیم:

"از جمله زبان هاى پشتو، درى ، ازبکي، ترکمني، بلوچي و پشه يي، نورستاني، پاميرى و ساير زبان هاى رايج در کشور، پشتو و درى زبان هاى رسمي دولت مي باشند.

در مناطقي که اکثريت مردم به يکي از زبان هاى ازبکي، ترکمني، پشه يي، نورستاني، بلوچي و يا پاميرى تکلم مي نمايند، آن زبان علاوه بر پشتو و درى به حيث زبان سوم رسمي مي باشد و نحوه تطبيق آن توسط قانون تنظيم مي گردد.

دولت براى تقويت و انکشاف همه زبان هاى افغانستان پروگرام هاى مؤثر طرح و تطبيق مي نمايد.

نشر مطبوعات و رسانه هاى گروهي به تمام زبانهاى رايج در کشور آزادمي باشد."

(مادۀ شانزدهم قانون اساسی افغانستان)

قانون اساسی افغانستان تحت همین ماده اشعار می دارد که دولت موظف است تا پروگرام های مؤثری رابرای تقویت وانکشاف متوازن همۀ زبان ها به کار اندازد؛ اما آیا تاکنون هیچ اقدامی در جهت رشد زبان ها در افغانستان انجام داده است؟ آیا هیچ طرحی در این راستا وجود دارد؟ آیا هیچ بودجه ای را دراین جهت اختصاص داده  است؟ تاجایی که نگارنده معلومات دارد، نه طرحی در این راستا از سوی دولت تهیه شده ونه برای آن بودجۀ خاصی اختصاص یافته است. از این رو می توان گفت زبان ها در افغانستان نه تنها مورد توجه قرار نگرفته بلکه درمعرض تهدید وخطر جدی نیز واقع شده اند. نگاه به رسانه های چاپی و کتاب های منتشره، این مدعا را به وضوح تثبیت می نماید. در یک مرور اجمالی به آثاری که منتشر می شوند، به این دریافت می رسیم که زبان های محلی درخطر نابودی قراردارند واز طرف دیگر دو زبان عمدۀ دری و پشتو روند کاملاً معکوس خود را می پیمایند. این امر - به باور نگارنده-ناشی از عدم سیاست جامع در رابطه به تقویت زبان ها وعدم توجه ارگان های مربوطه به این امر می باشد. دولت تاکنون هیچ برنامه ای را دراین مورد طرح نکرده وبه اجرا نگذاشته است. درحالی که قانون اساسی صریحاً دولت را مسوول رشد زبان ها در افغانستان می داند.

 

آسیب شناسی ادبیات کودک

ادبیات کودک از بخش های مهم ادبیات به شمار می رود. برای این که بفهمیم ادبیات کودک از چه جایگاهی در ادبیات ما برخوردار بوده و با چه آسیب هایی رو به رو می باشد، ضروری است ابتدا به پیشینه  وخصوصیات آن نیز نگاه مختصری بیندازیم.

پیشینه

 ادبیات کودک درسال 1762 م توسط روسو مطرح گردید ودرسال های 1812 -1814 چندکتاب مربوط به قصه های کودکانه در آلمان به نشر رسید. در قرن 19 هانس کرستن اندرسن با نشر کتاب هایی دراین زمینه، پدر ادبیات کودک لقب داده شد. كتاب هاي جوجه اردك زشت از كرستن، لاس براي پادشاه،دختر كبريت فروش، سرباز صليبي از شمار کتاب هایی اند که در همین دوران انتشار یافتند. در افغانستان ادبیات کودک از زمان حکومت امان الله خان وارد مطبوعات  کشور گردید و سراج الاطفال نخستین نشریه ای بود که در زمان وی به نشر می رسید. بعد از سراج الاخبار ادبیات کودک نشیب های بسیاری داشته است. تحولات سیاسی- اجتماعی برروند ادبیات کودک نیز تأثیر گذار بوده است. در دورۀ معاصر ادبیات کودک به عنوان بخشی از ادبیات ما مورد توجه تعدادی از شاعران ونویسندگان قرار گرفته است. کتاب هایی نیز در این زمینه منتشر گردیده اند.

ادامه نوشته

آسیب شناسی ادبیات  عاشورایی

بخش اول

کلیات ومفاهیم

 

بیان مسأله

عاشورا بخش بزرگی از فرهنگ ما را تشکیل می دهد. ادبیات عاشورایی نقش بارزی در توسعۀ این فرهنگ داشته است. اگرگفته شود که عاشورا جاودانگی اش را مرهون ادبیات می باشد گزافه نگفته ایم. از وقتی که امام حسین(ع) از مدینه حرکت می کند، ادبیات عاشورایی همپای آن سرزمین ها وزمان ها را در می  نوردد و با هرآهنگِ طلوع وغروب آفتاب، تاریخ عاشورا را در سرزمین خاطره ها سبز می سازد. وهرچه زمان به پیش می تازد، ادبیات عاشورایی نیز مراحل رشد خود را می پیماید. با اوج گیری این بخشی عظیم ادبیات، آفات و انحراف نیز چون زالویی در رگ وجان ادبیات جای باز می نماید. رفته رفته این موضوع تبدیل به یک انحراف بزرگ اجتماعی می گردد. به گونه ای که ازیک سو شناخت آن دشوار می شود واز سوی دیگر جرئت نقد و آسیب شناسی را از اهل معرفت باز می ستاند. از این روی می بینیم کم تر کسی همت می کند تا در برابر خرافاتی- که چون لکه ای بردامن فرهنگ عاشورا افتاده- قد برافرازد؛ البته معدود مردانی بودندکه تلاش کردند تا آسیب ها را از پیکرۀ فرهنگ عاشورا دور سازند اما همین تلاش های اندک نیز به دلایل مختلف راه به جایی نبرده است. بنابراین ضروری است تا ما -که رسالت فرهنگی را به دوش می  کشیم- دست از جیب خود برآورده در پیِ زدودن آسیب ها برآییم. غبار ها را از چهرۀ فرهنگ وادب عاشورایی برگیریم و بانقد های آسیب شناسانۀ خود به آن توان ومحتوای تازه ای ببخشیم. بر این اساس نگارنده می کوشد تا ادبیات عاشورایی  رااز منظر اجتماعی در بوتۀ نقد قرار دهد و با استفاده از "تحلیل فلسفی" به ریشه یابی آن در جامعه بپردازد؛چرا که باورمند است عاشورا تنها از طریق معرفت حقیقی به سیرتاریخی وحماسی خود ادامه می دهد. بنابراین پرسش های اصلی ما را این سؤال ها تشکیل می دهد:

پرسش های اصلی:

1-     آسیب های ادبیات عاشورایی کدامند؟

2-     این آسیب ها ریشه در کجا دارند؟

3-     راهکارهای عملی آسیب ها چیست؟

پرسش های فرعی:

1-     آسیب چیست؟

2-     ادبیات عاشورایی چیست؟

3-     انواع آسیب های ادبیات عاشورایی کدامند؟

4-     آسیب های ادبیات عاشورایی دارای چه پیامد هایی می باشند؟

 فرضیات تحقیق:

1-     به نظر می رسد عامل آسیب پذیری ادبیات عاشورایی ریشه در نگاه آیینی جامعه به مسألۀ عاشورا دارد.

2-     به نظر می رسد عدم کنترل اجتماعی سبب شده است تا آسیب ها در ادبیات نیز راه باز نمایند.

3-     به نظر می رسد یادگیری، برروند آسیب پذیری ادبیات عاشورایی نقش داشته است.

ادامه نوشته

ازتبار شناسی ادبی تا سیاست حذف فرهنگی

حالا در داخل کشور نیز دست های پیدا وپنهانی در کار است تا هویت های کوچک و خورده فرهنگ هایی را -که در این مرز و بوم زندگی دارند- یابه حاشیه بکشانند و یادر فرهنگ های دیگر مزمحل سازند. این مسأله جنبۀ تاریخی نیز دارد. در گذشته سیاست های کلانی برای حذف اقوام و خورده فرهنگ ها در داخل کشور شکل می گرفت واقدامات خشنی هم  در این راستا انجام می یافت که هیچ گاه به توفیق کامل نرسید . اکنون هم جریان هایی در داخل کشور وجود دارد که می خواهند تاریخ افغانستان را به گونۀ دیگر و به صورت انحرافی تحریر نمایند وبه خورد مردم بدهند. پروژه های بزرگ وبامصرف گزافی روی دست است که قصد دارند تاریخ کشور ما وواقع چند دهۀ پسین را دگرگونه جلوه دهند. واین یک سیاست سازمان یافته است که با حمایت خارجی ها وسیاست داخلی ها انجام می گیرد.
ادامه نوشته

خاطره نویسی؛ ضرورت فراموش شده

اهمیت:

خاطره نویسی یک فن شریف و با ارزش است. نویسنده از این طریق می تواند احساسات خود را به مخاطب انتقال دهد و او را در جریان رویدادی که واقع شده قراردهد. امروزه خاطره نویسی یک نوع مهم ادبی محسوب می گردد. قواعد خاصی دارد و نیازمند توانایی لازم می باشد. هرکسی نمی تواند خاطره بنویسد. تنها کسانی می توانند به نوشتن خاطره دست بزنند که از قدرت بیان کافی برخوردارباشند و فن نویسندگی را به خوبی بلد باشند
ادامه نوشته

"تاريخ ادبيات بلخ"؛

رسوايي بزرگ!

كتاب "تاريخ ادبيات بلخ" تاريخ يا تذكره نيست بلكه تبارشناسي شاعران ونويسندگان است كه برحدس وگمان استوار مي باشد و به تعبير ديگر مبتني برتخيل شاعرانه است.

روزی انوری در بازار بلخ می گذشت ، هنگامه ای دید . پیش رفت و سری در میان کرد . مردی را دید که ایستاده و قصاید انوری به نام خود می خواند و مردم او را آفرین می خواندند. انوری پیش رفت ، و گفت : ای مرد ، این اشعار کیست که میخوانی ؟ گفت اشعار انوری . انوری گفت : تو انوری را می شناسی ؟ گفت : چه می گویی ؟ انوری منم ! انوری بخندید و گفت : شعر دزد شنیده بودم اما شاعر دزد ندیده بودم.

ادامه نوشته

آسيب شناسي ادبيات امروز افغانستان(6)

ادبيات زرد= فاتحه اي برگور ادبيات

اصطلاح ادبيات زرد يكي از اصطلاحات معمول در ادبيات معاصر مي باشد. اين اصطلاح ابتدا براي نشريات چاپيي به كار مي رفت كه كيفيت لازم يك نشريه را نداشت و براي مخاطبين عام به نشر مي رسيد. مديران اين گونه جرايد تلاش مي كردند تا با ايجاد سرگرمي  هاي كاذب، نشر اخبار دروغين، بزرگ كردن عكس هاي هنرمندان، و... توجه مردم عام را به خود جلب نمايند.تفريح، سرگرمي و جلب نظر خواننده هاي عوام، هدف اصلي انتشار نشريات زرد به حساب مي آمد. اين گونه نشريات امروزه يكي از پرخواننده ترين نشريات در هركشوري محسوب مي گردد و جزو ژانر هاي جديد روز نامه نگاري شمرده مي شود. به مرور زمان اين اصطلاح وارد قلمرو شعر و داستان گرديد. اگر چند كاربرد ادبيات زرد به يكي دو دهة اخير برمي گردد اما عملاً ادبيات زرد از دهة نخست 1300 ه. ش شكل گرفت. نگارنده براين باور است كه اين نوع ادبيات از زمان نشر سراج الاخبار شامل ادبيات معاصر كشور گرديد. چه اين كه محمود طرزي -كه نگرش جديدي  نسبت به ادبيات داشت- شعر هايي را در سراج الاخبار به نشرمي رسانيد كه در يك تحليل، امروزه برآن گونه شعر ها، شعر زرد اطلاق مي شود. از جمله كساني هم كه دراين راه گام برمي داشت خود وي بود. او با سرايش سروده هاي عامه پسند، رويكرد نوي را در ادبيات ما پديد آورد. از آن زمان بود كه جريان ادبي جديد در افغانستان به بار نشست و از دهة چهل وپنجاه به بعد به شكوفايي،اوج وكمال رسيد. در ايران، ادبيات زرد با نشر رمان هايي عامه پسند در نشريات چاپي به وجود آمد. مشفق كاظمي از نخستين رمان نويساني بود كه رمان "تهران مخوف" را در نشريه "ستارة ايران" در سال هاي 1310 ه. ش به نشر رسانيد ومورد استقبال گرم مردم قرار گرفت. بعد از آن، محمد حجازي داستان هايي را در پاورقي هاي نشريات آن زمان به چاپ رسانيد و در سال هاي 1318 – 1320 حسينقلي مستعان با نشر داستان هايي در پاورقي جرايد به شهرت رسيد. بعد از او، حسين مسرور با چاپ داستان ده نفرقزلباش در روزنامه اطلاعات، رسول ارونقي با نشرداستان هايي در نشريه اطلاعات هفتگي، ذبيح الله منصوري به نشر داستان هايي در روزنامه كوشش، به اوج شهرت رسيدند. جواد فاضل، امير عشيري، ر. اعتمادي، صدرالدين الهي، منوچهر مطيعي، حمزه سردادور وناصر خدايار، اين روش پاورقي نويسي داستاني را، در مطبوعات ادامه دادند  وامروزه نويسندگاني چون نسرين ثامني، فهيمه رحيمي، حاج سيد جوادي، احمد محققي وحميد رضا گودرزي از كساني اند كه خوانندگان بسياري براي داستان هاي خود دارند.   

دركشور ما يكي از كساني كه به داستان زرد نويسي روي آورد اسحاق فياض بود. او در اوايل دهة هفتاد خورشيدي، داستاني را به نام رفيق روسي نوشت كه به صورت پاورقي در هفته نامه وحدت در ايران به نشر مي رسيد وخوانندهاي بسياري داشت. بعد از او البته در داخل افغانستان به دليل ناهنجاري هاي اجتماعي- سياسي جريان داستان زرد كمتر اتفاق افتاده است ليكن در اين ميان نمي توان سروده هاي تعدادي ازشاعراني را انكار كرد كه به هدف پسندش مردم عام، سروده شده اند. براي اين كه اين نوع شعر را درست تر بشناسيم لازم است به خصوصيات وعوامل آن اشاره كنيم:

خصوصيات ادبيات زرد

ادبيات زرد معمولاً از اين ويژگي هابرخوردار مي باشد:

1-     عوامزدگي: مخاطبين ادبيات را دوگروه تشكيل مي دهند:

الف.خواص: منظور از خواص شاعران، نويسندگان، اهل ادب و باسوادان جامعه است؛ يعني آن هايي كه به يك درك نسبي از ادبيات رسيده اند و هر اثر را با هدف خاصي مورد مطالعه قرار مي دهند.

ب. عوام: مقصود از عوام در اين جا عامة مردم نيست؛ زيرا عوام به معناي مردم عادي و آن هايي كه اثر ادبي را از غير آن تشخيص داده مي توانند، شامل گروه نخست مي باشند. پس مقصود از عوام بي سوادان يا كم سوادان و افراد سطح پايين جامعه مي باشد؛ يعني آن هاي منظور نظر اند كه نمي توانند يك اثر ادبي را درست درك كنند.

هدف اصلي ادبيات زرد جلب توجه خوانندگان عوام است. علاقه مندي به شهرت و... سبب مي شود تا برخي از نويسندگان وشاعران دست به خلق آثار ادبي زرد بزنند.

2-     بي كيفيتي:  نويسنده وآفرينشگر ادبيات زرد هيچ علاقه اي به بالابردن تكنيك هاي ادبي وهنري ندارد؛ چون مقصود او جلب علاقة مردم عام است. از اين رو اثري را كه مي آفريند با موازين وقوانين ادبي قابل تطابق نيست.آفرينشگر مي كوشد تا نياز هاي رواني و عوامل احساسي مخاطبين خود را شناسايي نموده اثري را كه مطابق ذوق آن هاست بيافريند.

3-     تفريحي: هنر ادبيات زرد در اين است كه مي تواند مخاطب را سرگرم خود سازد. اوقات زيادي، او را مصروف خود نمايد.شوق وي را بر انگيزد. علاقة او را تشديد بخشد و در نهايت همة حواس وافكار او را به خويش معطوف بدارد.

4-     بي معنايي: منظور از بي معنايي اين است كه پيام خاصي را دنبال نمي كند وقصد ندارد به خوانندة خود پيام جديي را القا نمايد. اگر خواننده پيامي را از ميان متن در مي يابد، حس پويا وجست وجو گر او مي باشد كه به اين پيام رسيده است ورنه نويسنده قصد القاي مفهوم خاصي رانداشته است.

5-     توليد انبوه: چيز ديگري كه به عنوان يك صفت مي توان از آن ياد آوري كرد اين است كه نويسندگان وشاعران اين نوع ادبي، اندك نيستند. هرچند هيچ اثر ادبي بدون مخاطب نمي باشد اما توجه گروهي از آفرينشگران به مخاطبين عوام سبب گرديده تا آثار بي كيفيت فراواني پديد آيد.

6-     خوانندگان زياد: عوامل متعددي ازجمله نگاه عوامانه به ادبيات، باعث مي گردد تا خوانندگان اين نوع ادبي بيش تر از انواع ديگر بوده باشد؛ چه اين كه بيان مسايل غريزي و عاطفي چيز هايي اند كه هم آفرينشگران ادبيات زرد وهم خوانندهاي آن بدان توجه دارند.

عوامل رويكر به زرد آفريني

عوامل بسياري در رويكرد نويسندگان وشاعران به آفرينش ادبيات زرد دخالت دارند كه از ميان آن ها مي توان به عوامل ذيل اشاره كرد:

1-     مخاطب محوري: اين گونه آفرينشگران نه غم خود دارند ونه غم هنر بلكه آن چه آن ها را اقناع مي كند داشتن خوانندگان بسيار است. همين امر معمولاً موجب سطحي شدن آثار آن ها مي گردد.

2-     درك ناسالم از ادبيات: هم آفريننده وهم خواننده از درك درست و سالم ادبيات وهنر عاجزند. عدم معرفت كامل از ادبيات وهنر، آنان را تا سطح شعار وبذله گويي تنزل مي بخشد.

3-     نبود نقد درست: يكي از عوامل اساسي در اوج گيري و رونق ادبيات زردنقش داشته ودارد نبود نقد درست است. هيچ گاه شاعران ونويسندگان حرفوي ما نكوشيده اند تا به نقد اين گونه پديده هاي ادبي بپردازند. به همين خاطر هرچه زمان گذشته، دامنة آن فراخ تر وافزون تر گرديده است.

4-     چاپ كتب سطحي: چاپ ونشر كتاب هاي سطحي، از اسباب ديگر رواج ادبيات زرد به شمار مي رود. سود جويي ناشران و شهرت طلبي آفرينشگران سبب گرديده است تا هرروز كتاب هاي بيش تري به چاپ برسند و خواننده هاي جدي نيز گاهي به اين گونه كتاب هاي سطحي روي آورند.

نتيجه:

حال پرسشي كه ممكن است مطرح گردد اين است كه ادبيات زرد چه تاواني را به بار مي آورد؟ آيا مي توان آن را يك نوع جديد ادبي به شمار آورد؟

تا هنوز اين نوع ادبي به يك قاعدة قابل قبول نرسيده است. هنوز وجود آن به عنوان شاخه اي از ادبيات با پرسش هاي زيادي رو به رو مي باشد. با آن هم در اثر گذشت زمان امكان رهيافت آن به ساحت ادبيات امكان پذير مي باشد. احتمال آن هست كه باقاعده مند شدن آن، روزي درشمار نوع ادبي قابل قبول ومطرح قرار گيرد. ولي با وجود اين احتمال، هنوز نمي توان خوشبينانه برخورد كرد و تاواني را كه ادبيات از اين جهت به خود مي خرد ناديده انگاشت. اين تاوان -جدا از سطحي گرايي كه دامنگير آفرينشگران ومخاطبين ادبيات مي گردد- لطمه بزرگي است كه ادبيات زرد به جوهره و اصالت هنري ادبيات وارد مي سازد؛ چه اين كه ادبيات زرد با تهي بود از اصول وموازين ادبي تعريف مي گردد. وقتي كه يك اثر از جوهرة ادبي وهنري خود بيرون بيفتد، نام گزاري آن به عنوان شاخه اي از ادبيات، جاي بحث وتأمل است.

پايان 

آسیب شناسی ادبیات امروز افغانستان(5)

جوان مرگي نويسندگان وشاعران

سؤال اين است كه چرا شاعران ونويسندگان ما بعد از يك مرحلة طلايي به مرگ مبتلا مي شوند؟ مقصود از مرگ ترك گفتن اين جهان نيست بلكه منظور اين است كه پس ازيك مرحلة پربار كاري، دست از تلاش برمي دارند وهيچ اثري تازه اي را نمي آفرينند. مدت زمان طولاني مي گذرد تا يك اثر جديد از آن ها به چاپ مي رسد. به عبارت ديگر شاعران ونويسندگان بسياري هستند كه از سال هاست ما اثري از كار هاي آفرينشي شان را نمي بينيم. دليل اين خلوت گزيني ودور افتادن ازقلم وسرايش، چه مي تواند باشد؟ 

اين سؤال از آن جا مهم تلقي مي گردد كه اين دسته از نويسندگان وشاعران  از تجربه هاي لازم و كافي براي خلق يك اثر بزرگ ادبي برخوردارند اما به دلايل مختلف نمي خواهند يا نمي توانند اين تجربه ها را به منصة ظهور برسانند ودر اختيار ديگران قرار دهند. بايد ديد چه دلايلي باعث مي شوند كه اين گروه از نويسندگان وشاعران گرفتار بيماري كم كاري ويا جوان مرگي ادبي گردند؟

به نظر مي رسد كه اين مسأله به دو صورت قابل فحص و ارزيابي است:

نخست اين كه هرشاعر و نويسنده را به تنهايي و به صورت مستقل واكاوي كنيم و با بررسي هاي روانشناسانه و يا طبي و... علت افتادن قلم را از دست شان پيدا نماييم.

دوم اين كه همة اين اشخاص را در گروه واحدي گرد آورده به علل مشترك ميان آن ها بپردازيم.

نگاه ما به اين موضوع صورت دوم مي باشد؛يعني بايد ببنييم چه چيزي باعث مي گردد كه شاعران ونويسندگان ما دچار افت وكم كارگردند؟

همچنان كه روشن است انسان از وقتي كه متولد مي شود تا وقتي كه سر در نهانگاه خاك مي ماند مراحل مختلفي از زندگي را مي پيمايد. كودكي، جواني، پيري و مرگ، مراحلي اند كه يك انسان بايد آن را طي نمايد. زندگي ادبي يك نويسنده وشاعر نيز ممكن است از اين مراحل برخوردار باشد؛ يعني مرحلة كودكي، مرحلة جواني ومرحلة پيري. درمرحلة كودكي نويسنده يا شاعر تلاش مي كند تا ميدان هاي گوناگوني را تجربه نمايد. قالب ها وسبك هاي مختلفي را آزمايش كند. به هرچيزتازه اي دست ببرد تا سردي وگرمي آن را درك كند. درمرحلة جواني قدرت وتوانايي كامل خود را به كار مي گيرد تا اثر خوب،خلاقه وجديدي را بيافريند. در اين مرحله او توان خود را از سطوح مختلف گرد مي آورد ودر محور خاصي تبارز مي دهد. لذا آثار فراواني را پديد مي آورد. درمرحلة پيري، ديگر گرم وسرد دنيا را چشيده است. ازتوانايي هاي خود به قدر كافي بهره برده است. عطش آفرينش از او فروكش كرده است. لذا به صور ت طبيعي دست از كار و آفرينش برمي دارد و درخلوت خود مي نشيند. هرچند او در اين مرحله از درك وبينش عميق ادبي بهره مند است اما اسباب "پيري" باعث مي شود تا به جاي خلق وآفرينش بيشتر، به انديشه هاي خود پناه ببرد. لازم است بدانيم چه چيز هايي اسباب پيري يك شاعر ونويسنده به حساب مي آيد كه او را از كار آفرينشي باز مي دارد؟

براي تشخيص اين امر ضروري است تا به مراحل قبلي زندگي او نيز نظر اندازيم؛ چه اين كه هر عاملي كه موجب رويكرد او به ادبيات مي شود همين عامل وقتي دچار بحران مي گردد، قدرت آفريدن را نيز از شاعر ونويسنده باز مي ستاند.

شايد براي هرشخص، عامل خاصي باعث تحريك ذوق ادبي گردد. اگر چند ذوق ادبي در هرفردي به صورت طبيعي وجود دارد ليكن به شكوفايي رساندن آن، نياز به محركه هاي بيروني است. اين محركه ها مي تواند يك رابطة عاشقانه باشد، ممكن است دريافت يك جايزه باشد، ممكن است مشوق هاي اجتماعي مثل شهرت و... باشد، ممكن است انگيزه هايي چون بيان پيام هاي دروني به ديگران باشد  ويا هم محركه هاي احساسي وعاطفي باشد كه در هر انساني وجود دارد. اين محركه ها هركدام به عنوان عامل در روي آوري يك فرد به ادبيات نقش بارزي را ايفا مي كنند. همزمان با كسب تجربه هاي بهتر، توانايي  شاعر ونويسنده نيز با لا مي رود واو را به مرحله جواني واوج قدرت مي رساند. اما همين عوامل هنگامي كه به مرحلة اشباع مي رسند ديگر اندك اندك در نهاد شاعر ونويسنده به سير نزولي خود شروع مي كنند و تا آن جا اين سير نزولي ادامه مي يابد كه ديگر بسياري از محركه هايي كه موجب آفرينش اثر ادبي مي گرديد، در نويسنده وشاعر ديده نمي شود. از اين روست كه مي بينيم شاعران ونويسندگان بزرگ كم ترمي نويسند و كمتر مي سرايند.

البته عامل زمان را نيز نمي توان ناديده انگاشت. زيرا محيط اجتماعي، مشغله هاي فكري، وضعيت رواني و جسمي ، تغيير يافتن انگيزه هاي ادبي، همه در سرنوشت ادبي يك فرد تأثير گذار است؛ يعني همانگونه كه انگيزه هاي اوليه در ادامه حيات ادبي يك شخص مي تواند مؤثر واقع شود، شرايط كنوني وبستر هاي اجتماعي وادبي نيز در روند اين حركت بي نقش نمي تواند باشد. چه اين كه شرايط اجتماعي –جدا از وضعيت روحي ورواني شاعر ونويسنده- در آفرينش اثر ادبي تأثير بسزايي دارد. وقتي محيط براي توليدات ادبي فراهم نباشد چگونه يك شاعر ونويسنده مي تواند دست به خلق اثر ادبي بزند؟ مثلاً اگر زمان جنگ هاي داخلي را درنظر گيريم، شاعري كه در ميان آتش ودود دست وپا مي زند فرصت پيدا نمي كند تا به تخيلات و انديشه هاي خود پيراهن شعر وداستان بپوشاند. به عبارت ديگر "فرصت مناسب" خود، يكي از لوازم پديد آمدن يك اثر به حساب مي آيد. اين فرصت تنها در اختيار كسي مي تواند باشد كه از امكانات لازم براي حيات برخوردار باشد. شاعر ونويسنده اي كه وقت براي انديشدن وتجسم بخشيدن براي خيالات خود ندارد چگونه مي تواند يك اثر خوب وخلاقه اي را بيافريند؟ مشغله هاي روز مره، غم نان ، غم فرزند وعيال وهزار غم ديگر، توان ذهني نويسنده وشاعر را از او ستانده است. او ديگر مجبور است به اين چيز ها بينديشد چون حيات او وخانواده اش وابسته به اين چيز هاست. لذا شعر و داستان وانواع ادبي ديگر،در حاشية زندگي او قرار گرفته اند. او نمي تواند به ادبيات به عنوان "مسألة نخست" نگاه كند. او حيات ادبي خود را كنار مي گذار تا حيات خود وخانواده اش را تضمين نمايد.

آسیب شناسی ادبیات امروز افغانستان(4)

"رزم وبزم"؛ از تجارت تا خيانت

مدتي است كه تلويزيون طلوع  برنامه اي را به نام "رزم و بزم" نشر مي كند. اين برنامه اختصاص به شعر ومشاعره دارد. جوانان بسياري به عنوان مستمع شركت مي كنند. تعدادي هم به مسابقه مي پردازند. به قول جناب شان؛ "كشتي نرم" مي گيرند. گرد آوردن جوانان به هرعنوان وحيله اي در اين بي ساماني ادبي كاري ست كارستان. هنر وچالاكي مي خواهد.از توان هركس نيست. خوب، تلويزيون طلوع اين حيلت ها را بسيار بلد است. به همين خاطر كارش ستودني است. نكته اصلي سر اين موضوع نيست؛ بلكه سخن اصلي در محتويات برنامه مي باشد. ادبيات خصوصاً شعر يك امر ارزشي وهنري است. هركس به سراغ آن مي رود در حقيقت  روي به ارزش وهنر آورده  است. اما آيا تلويزيون طلوع نيز به دنبال اين ارزش هاست؟ آيا با اين برنامه مي خواهد به يك ارزش مهم توجه نمايد؟ اين ارزش را در ذهن هاي فرسوده از جنگ نهادينه بسازد؟

آن چه روشن است اين است كه اين رسانه يك رسانة تجاري است. هدفي جز اين ندارد. ارزشي جز پول و درآمد در كار آن ديده نمي شود. برنامه هاي ديگري اين رسانه نيز در محور همين هدف به وجود آمده اند. از سريال ها گرفته تا هرچيز ديگر. بنا  براين انتظار ديگري را هم نمي توان داشت. واگر هم پرسان شود، جواب مسوولين آن اين خواهد بود كه بازار آزاد است. ما يك رسانة خصوصي هستيم. از طرفي هم، فضاي دموكراسي است. آزادي حق ماست و حرف هاي ديگري از اين دست.... ليكن بايد در نظر داشت كه به قول ايشان؛ "اين حرف هاي مفت!" در كليت خود، امر پسنديده وقابل قبول مي باشد. هيچ كسي نمي تواند منكر اصل آزادي بيان، حقوق شهروندي، اقتصاد بازار و دموكراسي شود. اما بايد محيط وشرايط و هنجار هاي جامعه و خواست هاي مردم را نيز مد نظر داشت. اين ها از اصولي به شمار مي روند كه در روند نهادينه سازي دموكراسي وآزادي، نقش اساسي دارند. به عبارت ديگر هر عملكرد كلان اجتماعي ما بايد در تناسب با واقعيت هاي اجتماعي قرارگيرد در غير آن امكان اختلال نظم عامه و هرج ومرج فكري در سطح اجتماع به وجود خواهد آمد. مطالعة تاريخ سياسي ما نيز گواه اين مدعاست. پس هر امري اگر در چارچوب فرهنگ و در ارتباط با جامعة فرهنگي ما صورت مي گيرد نبايد بدون در نظرداشت خواست هاي اجتماع ما خود را علم سازد.

برنامة رزم وبزم متأسفانه بدون درنظر گرفتن ارزش ها و پشتوانه هاي فكري وفرهنگي  و بدون مدنظر قرارد دادن خواست هاي طيف وسيعي از جامعة ادبي، در پردة نمايش آمده است. دراين برنامه تعدادي از جوانان كه هيچ گونه اطلاعي از اصول شاعري ندارند شعر مي سرايند. به حيث مشت نمونة خروار به اين شعر ها توجه كنيد:

ديشب مي خواستم قوارة مباركته چتل نويس كنم در قاب شعر

مه كو مي خواستم انجام دهم اما افسوس كه برقا نبود

من بلبلم كه چه روان شعر مي گويم

تو مگسي كه ناحق داري بِنگ بِنگ

آخر تورا به زور خدا مي كشم بدان

تو نمي داني كه گپ مه يك گپ اس

حريفايم به زير عرق ترشد

به رنگ بوت وبند كفش است

انگور مي خوري تا ديوانه تر شوي

هرسال پاي راست ته زنبور مي گزد

اين ها نمونه هايي اند كه در برنامة رزم و بزم به عنوان شعر تقديم جامعه مي شوند. شايد متصديان برنامه خواسته اند تا به برنامة خود بدين وسيله جنبه شوخي نيز بدهند اما چرا شعر را شوخي ساخته اند؟ چرا ادبيات را به باد تمسخر گرفته اند؟ اگر قرار براين است كه يك برنامة ادبي صورت تفريحي پيدا نمايد چرا از طنز كه خود ژانر مهم ادبي است استفاده صورت نمي گيرد. طنزِ شعري كه كم نداريم. تعداد شاعران طنز پرداز هم در اين ممكلت به حد كافي وجودارد تا يك برنامه را محتوا بخشد.

به هرصورت اين برنامه هيچ توجيه منطقي نمي تواند داشته باشد. البته برخي از قسمت هاي معلوماتي آن را نمي توان ناديده انگاشت وما قدرش را مي دانيم ليكن حرف سر قسمت عمدة اين برنامه است كه به جاي بِه سازي اذهان عامه به تخريب ادبيات و هنر مي پردازد. اين كار نه تنها تاريخ ادبيات وبزرگاني چون سنايي، مولوي، رابعه، ناصر خسرو وصدها شاعر بزرگ ديگر را به تمسخر مي گيرد كه جلو روند رو به رشد ادبيات را نيز مي گيرد. اين برنامه نه تنها ادبيات وشعر را در متن جامعه مي برد بلكه تنفر شديد مردم را نسبت به شعر چند چندان مي سازد. از همه مهم تر اين كه ارزش هاي اجتماعي وادبي ما را برضد آن ها، تغيير ماهيت مي دهد. در يك نگاه كلي مي توان به نتيجه رسيد كه ضربه اي را كه اين برنامه به ادبيات وفرهنگ ما مي زند بسيار خونين تر از هرشمشيرديگري است كه از سوي تهاجمات بيگانه بر پيكرة ادبيات ما وارد مي آيد. جاي بسي تعجب اين جاست كه برخي از بزرگان ادبيات ما، در اين رسانه كار مي كنند و شايد هم در تصميم گيري ها شريكند اما دم از دم برنمي آرند! گويا غم نان زبان شان را بسته است! مصيبتي از اين بزرگ تر نمي شود كه ارزش هاي ادبي ما قرباني پول وثروت وآلة دست يك عده تاجر واقع شود! تاجري كه هيچ چيزي چز پول او را اقناع نمي سازد؛ نه فرهنگ ونه ارزش هاي اخلاقي ونه وجدان خود آگاه! تاجري كه هدفي جز ثروت اندوزي ندارد.از جناب سعد محسني بايد پرسيد در اين عالم خاكي غير از پول آيا چيز ديگري هم هست؟ آيا چيزي به نام فرهنگ و ارزش در قاموس زندگي شما جاي دارد؟ آيا تخريب بنيان هاي فكري وفرهنگي جامعه از اصول شماست؟ پس چه بهتر اگر اصول خود را مشخص سازيد تا مردم نيز با درك و آگاهي مسير خود را ادامه دهند.

شايد بگوييد كساني كه نمي خواهند، نبينند! اين جواب نمي تواند قانع كننده باشد چرا كه كساني كه به بلوغ ادبي رسيده اند هيچ گاه وقت خود راصرف ديدن آن نخواهد كرد چون، چيزي را از آن به دست نمي آورند تنها تعدادي از جواناني سرگرم خواهند شد كه دست چپ و راست خود را نمي شناسند و اين گمراه سازي آنان براي افراد معقول جامعه غير قابل پذيرش است.

بنابراين پيشنهاد نگارنده وهمينطور بسياري از كساني كه به ادبيات دل مي سوزانند اين است كه جناب شما يك  كمي از خر شيطان پايين بياييد. اگر نمي توانيد دستي بربازوي مجروح ادبيات بكشيد به قتل آن نكوشيد. اين يك پيشنهاد صادقانه و صميمانه است. باتوجه به كاركرد هاي تان، شايد هيچ گاه تن در ندهيد وتازه! خوشحال هم بشويد كه بلي اين برنامه توانست واكنش تعدادي را برانگيزد واز اين پس، پول هاي هنگفتي را از طريق سرازير شدن اعلانات در جيب گشاد من بريزد؛ ولي به هرحال باز شمارا به تأمل و دقت فرا مي خوانيم. حافظ وظيفة تو دعا گفتن است و بس!

آسیب شناسی ادبیات امروز افغانستان(3)

از بی نیازی تا خر خوانی ادبیات

همیشه به هرچه نیاز داریم، فکر می‌کنیم؛ آب، نان، پوشاک، تحصیل، شغل، زن، فرزند، دوست و ... احتیاج عامل تفکر است. خواسته‌ها همواره محرکه‌های قوی برای پویش، تلاش و حرکت بوده اند. ذهن ما به طور مداوم با خواسته‌های ما درگیر است. هر جا و هر زمان که فکر ما به فعالیت می‌افتد، ابتدا چرخهء آن از گذرگاه نیازهای ما شروع به حرکت می‌کند. فعالیت ذهنی ما تنها در مدار دست‌یابی به پاسخ‌ پرسش‌هایی صورت می‌گیرد که از احتیاجات ما ناشی می‌شوند. اما آیا شده که یکبار از خود بپرسیم؛ آیا به خواندن ادبیات هم نیاز داریم؟ آیا خواندن ادبیات یک نیاز است؟ شاید کم‌تر این گونه فکر کرده‌ایم. چرا که احتیاجات ما آنقدر فراوان اند که مجال برای چنین پرسشی باقی نمی‌گذارند؛ چون ما همواره به احتیاجات ضروری خود می‌اندیشیم: آب، نان، شغل و ... دیگر فرصت این باقی نمی‌ماند که بپرسیم آیا خواندن ادبیات هم ضرورت است؟ این امر بیشتر از آنجا ناشی می‌شود که ما با ارزش‌های معنوی کمتر سر و کار داریم. گذار ما اغلب در چمن آب و نان بوده و چشم ما تا نقطهء شکم دید داشته است. فراتر از آن را خیال و آسایش ساده و سطحی پنداشته‌ایم. از این رو در همین چنبره باقی مانده‌ایم. در حالی که اگر اندکی تأمل شود، خواندن ادبیات یک ضرورت است از نوع ضروریات اولیه. جامعه‌ای که در آن ادبیات خوانده نشود، آن جامعه، جامعهء کسل خواهد بود؛ چرا که ادبیات روح یک جامعه را پویا و متحرک می‌سازد. جامعهء بدون ادبیات جامعه فرسوده و یخ زده است. بدون ادبیات نمی‌توان به اندیشه و حیات دست یافت. زندگی معنوی یک ملت در سایه ادبیات به بالندگی و پویایی می‌رسد. پس ادبیات یک شغل نیست که بعد از مدتی رهایش کرد. ادبیات تنها علم یا فن نیست که فقط در صنف نشست و یاد گرفت بلکه ادبیات همه چیز است؛ یعنی همهء بودن و هستن.

با این وجود جامعهء ما کم‌تر خود را مبتلای ادبیات می‌داند. هنوز ادبیات به‌عنوان یک پرسش و نیاز مطرح نیست. ادبیات هنوز نتوانسته حتا در حاشیهء زندگی ما جایی برای خود باز نماید. کار با ادبیات به دید برخی، دیوانگی، شوقی و هوسانه است. و بسیاری نیز آن را با تفریح و سرگرمی مرادف گرفته‌اند. شاید خیلی کم کسی پیدا کرد که هدفمند به ادبیات چسپیده باشد.

به هر صورت چیز مهم این است که ما ادبیات را وارد زندگی خود بسازیم. در تعاملات روزمره درگیرش نماییم. برایش در زندگی فردی و اجتماعی خود نقشی را قایل باشیم. حال چه گونه می‌توان به این مهم دست یافت؟

این امر نخست به پیش‌شرط‌هایی نیاز دارد. باید بستر مناسبی برای آن جست وجو کرد. زمینه‌ها را آماده ساخت بعد در قدم دوم به مسألهء "خواندن" توجه کرد. البته نه هر خواندنی؛ چرا که خواندن انواعی دارد. گاهی انسان از خواندن فقط قصدء معنا می‌کند و می‌خواهد به محتوای ظاهر اثر دست پیدا نماید و گاهی غرض آن، کشف جهان بیرون از متن است. خواندن نوع اول، غالباً به خواندن روزنامه‌ها، مقالات و کتاب‌های تحقیقی و علمی پیوند می‌یابد و خواندن نوع دوم، به ادبیات ارتباط می‌گیرد. خواندن ادبیات، خواندن خاص است چرا که خواندن سطور مجازی است. با جهان مجازی سر و کار دارد. در چنین خواندنی تنها چشم کار نمی‌کند، به گوش اکتفا نمی‌شود و با دست لمس نمی‌گردد. اینجا پای دل، ذهن، احساس و تخیل در میان است. این عناصر اربعه که به کلمات معنا می‌دهند، خط ها را در هم می‌شکنند و به جهان، رنگ و بوی دیگر می‌بخشند. دل با کارکرد پیوند دهندگی، در نقطهء مرکزی می‌ایستد و احساس، آن را پشتوانه می‌شود و ذهن عملیه حرکت را میان صورت و محتوا انجام می‌دهد و تخیل آن را می‌گسترد.

جی. هیلس میلر در کتاب "پیرامون ادبیات" می‌گوید:

" خواندن باید به این صورت باشد که خواننده همهء ذهن و دل و احساس و تخیل خود را بی دریغ به سر آن بگذارد تا بر اساس کلمات آن جهان را در درون خود بازآفرینی کند. این پدیده گونه‌ای از همان خشک اندیشی یا وجد یا حتا سرمستی عیاشی است که ایمانوئل کانت به آلمانی آن را  schwaarmerei می‌خواند. اثر ادبی به هیأت نوعی تیاتر درونی جان می‌گیرد، تیاتری به نظر می‌آید که به شکل عجیب مستقل از کلمات روی صفحه کاغذ است."(جی. هیلیس میلر؛ پیرامون ادبیات، ترجمه علی اصغر بهرامی، چاپ اول، نشر نی، تهران 1384)

پس خواندن نوعی شور عاشقانه است. نیاز به باختن جان دارد. نیاز به حس و عاطفه دارد و نیاز به پر سوختن ذهن دارد. پس باید از مصرف کردن انرژی جسمانی نیز کار گرفت:

"خواندن نیز همچون عاشق بودن به هیچ روی کار انفعالی نیست. خواندن انرژی ذهنی و عاطفی و حتا انرژی جسمانی فراوانی می‌طلبد. خواندن نیازمند تلاش مثبت است. انسان باید تا جایی که میسر است به‌صورت کامل و روشن همه قابلیت‌های خویش را به سر بازآفرینی جهان تخیلی‌ اثر در درون خویشتن بگذارد." (همان ص162)

پس خواندن ادبیات با خواندن یک مقاله و کتاب علمی متفاوت است. چرا که آثار آنها، با هم مختلف می‌باشند. در خواندن یک اثر علمی ما به معلومات بیش تر دست می‌یابیم و اندیشهء ما تقویت می‌شود. در حقیقت ما یک کار کاملاً‌فکری را انجام داده‌ایم که آن را "خواندن سخنورانه" نیز می‌گویند اما در خواندن ادبیات از ذهن، دل، احساس و تخیل استفاده کرده‌ایم، پس نتیجه‌ای که از آن عاید حال ما می‌گردد، شادی، ترس، آرامش، شوق و بهت است؛ یعنی ما اثر عاطفی آن را در جان خود مشاهده می‌کنیم.

حال باید دید چنین خواندنی چگونه امکان پذیر می‌گردد؟ آیا می‌توانیم به چنین خواندنی از ادبیات برسیم؟ جواب مثبت است. ما می‌توانیم ادبیات را اینگونه بخوانیم؛ البته به شرط این که شجاع، کنجکاو، زیرک، کاشف، محتاط و ماجراجو باشیم. اگر این خصایص را در خود جمع آوردیم قطعاً‌ می‌توانیم ادبیات را خوب بخوانیم، چنانچه جی. هیلیس میلر به نقل از نیچه می‌گوید:

"هر زمان که خوانندهء کامل را در خیال تصور می‌کنم، همیشه هیولایی از شجاعت و کنجکاوی مجسم می‌شود و نیز موجودی سر به راه و زیرک و آب زیر کاه و محتاط و کاشف و ماجراجویی مادرزاد." (همان ص 164)

البته همه این شروط وابسته به یک شرط اساسی دیگر است و آن به تعبیر "میلر" "خرخوانی" ادبیات می‌باشد. تنها با "خرخوانی" ادبیات است که می‌توانیم شجاعت، جسارت، زیرکی و ماجراجویی را در خود تعبیه نماییم. با تعبیهء این اوصاف، زمینه برای فهم درست ادبیات برای ما میسر می‌گردد.

 

 

آسییب شناسی ادبیات امروز افغانستان(2)

مقدمه هاي كاذب؛ كيفيت كتاب ها را پايين آورده است

مقدمه نويسي يكي از آفت هايي است كه كتاب هاي ما را آسيب رسانده است. معلوم نيست از چه وقت اين آفت، باغستان ادب را گرفتار ساخته است؟ شايد تاريخ طولاني داشته باشد. من تحقيق نكرده ام. كتاب هايي بسياري راديده ام كه با مقدمه آغاز يافته اند. اين مقدمه ها يا از خود نويسنده وشاعر اند ويا كسان ديگر نگاشته اند. به هرترتيب چيزي به نام مقدمه در آغاز بسياري از كتاب ها آمده است. حال اين مقدمه چيست؟ كنكاش زيادي روي آن صورت نگرفته تنها در فرهنگ ها گفته شده ؛  مقدمه نوشته اي است كه در آغاز كتاب مي آيد و نويسنده در آن به موضوعاتي كه درمتن آمده ويا به يك سر نكات ضروري ديگر اشاره مي كند. مقدمه در اين معنا يك چيز خاص است. تنها به نوشته هايي گفته مي شود كه به دلايل ضروري در آغاز كتاب آورده مي شود. معاني ديگر نيز براي آن ذكر كرده اند. مقدمه در اصطلاح منطقي چيزي است كه در ابتداي يك دليل قياسي آورده مي شود. و يا هرچيز ديگري كه در آغاز واقع مي گردد مقدمه گفته مي شود. اما مراد ما در اين جا اين گونه مقدمات عام نيست بلكه منظور مقدمه هايي اند كه در آغاز كتاب از جانب كس ديگر مي آيد. اگر به اين گونه مقدمه نگاري ها توجه كنيم، صورت هاي گوناگوني را مي توانيم پيدا نماييم:

ادامه نوشته

آسیب شناسی ادبیات امروز افغانستان(۱)

پروژه’ كتاب سازي رونق مي يابد

راستي نمي دانم اين روزها چه خبر شده. هر طرف رو مي گردانم كتاب است. چه جالب! هيچ وقت اين چنين با كتاب هاي تازه مواجه نشده بودم. هميشه آ رزو مي كردم خداكند روزي بيايد كه يك ناشر بگويد كتابت را بيار مه چاپش مي كنم. شايد آن روز دارد اتفاق مي افتد. تنها در همين هفته با چند كتاب تازه كه طي همين هفته انتشار يافته بود مواجه شدم. البته فقط در ساحة مقدس ادبيات. موضوعات ديگه را كه سرجايش بان! اين خود يك نعمت و يك فرصت خوب است. بايد قدرش را دانست و خدا را شكر گذار بود كه به جاي اسلحه و مرمي و كوكنار، كتاب توليد مي شود. خدا بركتش دهد!  

ادامه نوشته