آشنایی با ولایت بدخشان

نویسنده: محمودجعفری

بدخشان از جمله ولایت‌های افغانستان است که به داشتن کوه‌های مرتفع و برف‌گیر و مناطق سرسبز و آبشارهای خروشان و داشتن معادن لعل، لاجورد، فیروزه، زمرد و طلا، موسیقی محلی، شعر و برخی از محصولات مرغوب درخی شهرت دارد. در زیر به برخی از ویژگی‌های این ولایت اشاره ‌می‌شود.

موقعیت جغرافیایی

بدخشان یکی از ۳۴ ولایت افغانستان است که در شمال‌شرقی آن قرار گرفته است. این منطقه از نظر موقعیت جغرافیایی بین خطوط طول جغرافیایی شرق ۷۰ درجه ۴ دقیقه و ۳۶ ثانیه و عرض جغرافیایی شمال ۳۶ درجه و ۵۰ دقیقه و ۱۶ ثانیه واقع شده است. ۱.۸۰۰ متر از سطح دریا ارتفاع دارد. مرکز آن شهر فیض آباد است و فاصله آن تا شهر کابل (پایتخت افغانستان ) به ۴۷۰ کیلومتر ‌می‌رسد. مساحت آن بیش از ۴۷.۴۰۳ کیلومتر مربع ‌می‌باشد.

بدخشان از شمال با تاجیکستان، از شرق با چین، از جنوب با پاکستان، از جنوب با ولایت‌های کنر، لغمان و کاپیسا و از غرب با ولایت تخار هم‌سرحد می‌باشد.

بدخشان منطقه کوهستانی است که بخش‌هایی از رشته کوه‌های پامیر، واخان و هندوکش را دربر ‌می‌گیرد. این رشته کوه‌ها به عنوان «بام دنیا» شناخته ‌می‌شوند. در تابستان گرم و در زمستان بسیار سردند. برخی از راه‌های مواصلاتی آن به خاطر بارش برف سنگین در ایام زمستان مسدود ‌می‌باشد.

این کوه‌ها ۵۳ در صد منابع آبی افغانستان را تشکیل ‌می‌دهند. دریای کوکچه، یفتل آب، واخان، انجمن، وردوج، تگاب، تنگی شیوه، پامیر، جرم، خستک، جوخان کوف آب، آیش آب، جیروآب، رونج آب، زریچ آب، دریاچه سبز و چاهیلِ سرغیلان، آغردۀ غارسپان، غوری‌سنگ، درواز، راغ، زرقول و چقمقین از مهم‌ترین رودخانه‌ها، دریاچه‌ها و آب‌بندهای آن به شمار ‌می‌روند.

بدخشان بالاترین منطقه زلزله‌خیز جهان است. از همین جهت چندین زلزله با شدت بیشتر از ۷ درجه رشتر در آن ثبت شده است.

بدخشان ٢٨ وُلُسوالى (شهرستان) دارد. مانند: اَرغَنج‌خواه، اَرگو، اِشکاشِم، بهارک، تَگاب (کِشِمِ بالا)، تیشکان، جُرم، خاش، خواهان، دَرایِم، درواز پائین (نِسَی)، درواز بالا (مایمَی)، راغستان، زیباک، شِغنان، شِکی، شهدا، شهر بزرگ، شهرفیض‌آباد، کُران و مُنجان، کِشِم، کوف‌آب، کوهستان، واخان، وَردوج، یاوان، یفتل، یُمگان (گیروان).

اقتصاد

شغل اصلی مردم بدخشان کشاورزی، دامداری و صنایع دستی است. محصولات عمدۀکشاورزی را گندم، جو، جواری، زقیر، چهارمغز، توت، زردالو، شکندی، آلبالو، گیلاسی، پسته کوهی و سیب تشکیل ‌می‌دهند. سیب بهارک، چهارمغز سرغیلان، توت یفتل و انار خواهان شهرت زیاد دارد. تولید فرش‌ها و صنایع دستی بدخشان در منطقه از اعتبار خاص برخورد است. الچه بافی، کرباس بافی، گیلم بافی، چکمن دوزی، قاقمه‌بافی، زرگری، آهنگری، مسگری، موزه و کفش‌دوزی ، چموس دوزی، پیزاردوزی، کلالی، معماری، نجاری، گلدوزی و خامک‌دوزی ، نمد، قاقمه وتکه‌های نخی از جمله صنایع دستی مردم بدخشان اند که زنان نقش اساسی را در تولید آن‌ها دارند.

با این وجود مردم بدخشان به دلیل شرایط سخت جغرافیایی و اقلیمی ‌با چالش‌های مختلفی چون فقر، بیکاری، ضعف زیرساخت‌ها، دسترسی محدود به خدمات آموزشی و بهداشتی روبه‌رو ‌می‌باشند.

معادن

بدخشان از لحاظ داشتن ذخایر معدنی در جایگاه خاصی قرار دارد. معادن لعل، لاجورد، فیروزه، زمرد، طلا و نفت در این ولایت تثبیت گردیده است. معادن لاجورد در ولسوالی‌های کران و منجان و یُمگان به مساحت سیصد کیلومتر طول و ۴۷ کیلومتر عرض، معدن لعل در سرغیلان و معادن طلای راغ و یفتل درحصه زرشویان ازدریای کوکچه، از جمله معادن مشهور این ولایت محسوب ‌می‌گردند.

لعل بدخشان در ادبیات شهرت جهانی دارد. ادبیات کهن افغانستان پر است از توصیف لعل بدخشان. شاعران اکثراً برای توصیف لب یار، از تشبیه آن به «لعل بدخشان» یاد کرده‌اند.

تاریخ و فرهنگ

بدخشان تاریخ طولانی دارد. به دلیل قرار گرفتن آن در مسیر جاده ابریشم و داشتن معادن فراوان، شاهد رخدادهای مهم بوده است. بدخشان در سال ۱۸۹۶ به دو بخش مجزا بین روسیه تزاری و برتانیا تقسیم گردید. یک بخش آن با مرکزیت شهر خاروغ به روسیه و بخش دیگر با مرکزیت شهر فیض‌آباد به افغانستان تعلق گرفت. در سال ۱۹۱۷ پس از پیروزی انقلاب بلشویکی در روسیه، بدخشان روسیه در تشکیل جمهوری شوروی سوسیالیتسی تاجیکستان به شوروی تعلق گرفت.

جمعیت بدخشان بیش از یک ملیون ۵۵ هزار نفر تخمین شده است. اکثریت باشندگان آن تاجیک تبارند و به زبان‌های مختلفی از جمله فارسی تاجیکی و پامیری و بعضی نیز به زبان‌های شیغنی، قرقیزی و چینی صحبت می‌کنند. مردم بدخشان اکثراً پیرو مذهب سنی حنفی و شیعه اسماعیلی اند.

از خصوصیات برجسته مردم بدخشان شعرسرایی است. بیشتر مردم با شعر آشنایی دارند و در این قالب سخن می‌گویند. مشهور‌ترین شاعران بدخشان عبارتند از مخفى بدخشى، مولانا خسته، راغی، مغموم دروازی، مضمون، میر بهادر واصفی، پرتو نادری، لطیف پدرام، گلنور بهمن، شجاع خراسانی، کمال الدین غبرا،ميراحمدشاه ذيغم، مجیب مهرداد.

موسیقی محلی نیز در بدخشان از جایگاه خاص برخوردار است. آوازخوانان محلی زیادی در این ولایت رشد کرده و پرورش یافته‌اند. دُرمحمد کشمی، مير مفتون، پهلوان منگل، استاد شاه‌ولی «ولی» معروف به ولی ترانه ساز، بازگل بدخشی، پنجشنبه و … از جمله آوازخوانان مشهور اين ولايت ‌می‌باشند که سبک خاص آوازخوانی آنان در تمام افغانستان شهرت دارد.

حکيم ناصر خسرو بلخی شاعر و فيلسوف از چهره‌های برجسته‌ای است که بیشتر عمر خود را در این ولایت سپری کرده و در همین دیار وفات یافته است. آرامگاهش در ولسوالی یمگان بدخشان زیارتگاه عموم مردم است.

برهان‌الدین ربانی رهبر اسبق حزب جمعیت اسلا‌می ‌و رئیس‌جمهور اسبق افغانستان، بحرالدین باعث و طاهر بدخشی از روشنفکران حوزه اندیشه سیاسی، لطیف پدرام رهبر حزب کنگره ملی و عضو پارلمان افغانستان، نویسنده و شاعر، فوزیه کوفی رهبر حزب موج تحول و وکیل مردم در پارلمان، مخفی بدخشی شاعر مشهور، مولوی سید عبدالرحمن مشهور به خرقه و مولوی محمد سلیم طغرا از دیگر شخصیت مشهور این ولایت‌اند.

جاذبه‌های طبیعی و گردشگری

بدخشان دارای مناظر طبیعی بکر فراوان ‌می‌باشد. این امر باعث شده است که این ولایت از لحاظ جاذبه‌های گردشگری در سطح آسیای مرکزی از اهمیت فوق‌العاده برخوردار گردد.

کوه‌های پامیر و هندوکش، کوه خواجه محمد، کمالنگ، جلغر هزارچشمه، سفید خرس؛ دره‌های کول‌دره، کان‌دره، کشن‌دره، ناردره؛ رودخانه‌های رود کوکچه، رود پنج، یفتل‌آب و دریاچه زرکول؛ جنگل‌های پسته و بادام کوهی و دشت شیوه از جمله مناطق گردشگری این ولایت محسوب ‌می‌گردند. دشت شیوه سرسبزترین دشت‌های افغانستان است که از آن به عنوان چراگاه استفاده ‌می‌شود. حیواناتی چون ببر سفید بدخشان، گرگ پامیر، آهوی مارکوپولو، کبک دری، کبک زرین، ماهی کوکچه بر جاذبه‌های طبیعی بدخشان افزوده‌اند. «پارک ملی پامیر» یکی از چند پارک ملی افغانستان است که همواره بازدیدکنندگان زیادی دارد.

آبدات تاریخی

ولایت بدخشان چندین آبده مهم تاریخی را در خود جای داده است که مهم‌ترین آن‌ها عبارتند از: پلخشتی دریای کوکچه، خرقه مبارک، آرامگاه‌هاى میریاری بیگ، میرغیاث و حکیم ناصرخسرو، ویرانه‌های بهارک اشکاشم و توپخانه ولسوالی زیباک.

احزاب سیاسی

در بدخشان احزاب سیاسی رسمی ‌و غیر رسمی ‌زیادی وجود دارد. جمعیت اسلامی، اتحاد اسلامی، حزب اسلامی، افغان ملت، کنگره ملی، حزب آزادگان، جنبش ملی، تحریک طالبان، حزب التحریر از جمله احزاب سیاسی فعال در این ولایت‌اند.

عمق در شعر هایکو

محمود جعفری

هایکو، شعر عمق است. اصلاً شعر، عمق است. شعر صورت نیست که دیده شود. هرچه دیده شود شعر نیست. آنچه که خواننده می‌بیند پوسته‌ای است که در ناموارۀ شعر پیوسته است. به همین خاطر کشف را جزء ذاتیات شعر قلمداد کرده‌اند. شعری که عمق بیشتری داشته باشد، مانایی بیشتری دارد. شعر حافظ، سعدی، بیدل، مولانا و ... چون عمق زیادتری دارند، پایدارترند. در هرجهانی رؤیت می‌شوند و بر فرازها می‌ایستند و ندایی را در می‌دهند که تا منتهی الیه زمان و مکان می‌رسد و آتش می‌زند.

البته اشتباه نشود که منظور ما از «عمق» تنها اندیشه و بینش فلسفی یا عرفانی که در شعر این بزرگواران هستی یافته‌اند، نیست؛ بلکه هم ژرفای معنا را شامل می‌شود و هم ژرفای صورت را. به تعبیر دیگر «عمق»، همان جهان ناپیدای معنا و صورت است. ظاهر و باطن، هردو را در ردای خویش می‌پیچد. چنان گره می‌زند که ید بیضایی هم قادر نیست آن را به آسانی باز نماید. برای راه یافتن به «عمق» هزار ترفند و تکنیک شعر را باید آموخت. سال‌ها دود چراغ خورد و به تلمذ آفرینندگان شعر نشست تا یک دریچه را از صد دریچه گشود.

و این را هم نباید پنداشت که خداوندگار خود قادر متعال است و می‌تواند آنچه را آفریده، بازنمایی کند و به دعای خیرالبشر لبیک گوید. نه، چنین نیست. او آنچه را خلق کرده، به خواننده وا نهاده است. خواننده نیز خود شریک خلقت است با خداوندگار شعر. برخی از آنچه ناتکمیل مانده، خواننده به اکمال می‌رساند. با اینکه او از مبدأ وحی شعر هیچ سر رشته ندارد و شأن نزول را نمی‌داند، باز هم وقتی کلمات را قاطی هم می‌کند و یا در نظم واحدی آن را درمی‌آورد، جهان دیگری برای خود می‌آفریند؛ جهانی که زیاد ارتباطی با جهان خالقش ندارد. جهانی است که به تار خامی ‌بسته است. کلمات همان تارخامی‌اند که شاعر و خواننده را کنار هم آورده و به خوان واحدی نشانده است. اگر نباشد، هیچ شناخت و پیوندی میان شاعر و خواننده وجود ندارد. اصلاً نه شاعری وجود دارد و نه خواننده‌ای. از این‌رو این تار خام خیلی هم نقش دارد. میانجی بین خواننده و آفرینشگر است. اگر هم کمی ‌تأمل کنیم خودش سلطان جهان خود است.

از این که بگذریم، هایکو همان جهان واقعی شعر است. اگر شعر را «معنا» پنداریم، هایکو آن مغز معناست. چیزی که ما او را «عمق» معنا کردیم. ساده‌تر بگویم، هایکو گردابی است که معانی را گردخود جمع می‌کند. معنا در هایکو دورهم می‌گردد و می‌گردد تا صدفی زان میان بیرون آید. برای اینکه آفتابی‌تر شود معنا، به این نمونه دقت کنید:

روزهاي بهاري، كوه كوچك بي‌نام پيچيده در مه صبحگاهي (باشو)

اول به ظاهر این شعر نگاه کنیم. «روز» با «صبح» عاشقی دارد. «بهار» با «مه» همسایه است. «کوچک» با «بی‌نام» خوایشاوند است. «پیچیده» با «بی‌نام» هماغوش. تنها می‌ماند «کوه». «کوه» هم با «کوچک» رو در رو می‌ایستد و رابطۀ «تضاد» میان آنها ایجاد می‌شود. پس همه‌چیز این شعر می‌شود «رابطه». یعنی همان عشق بی‌سامان. معنای ابتدایی که از آن به وجود می‌آید این است که در یکی از روزهای بهاری، مه صبحگاهی آن کوه کوچک را فرا گرفته است. کل مطلب همین است. اما وقتی برویم لایه‌ها را باز نماییم و خطوطی ریزی که روی پرده‌های آن لایه‌ها نوشته شده‌اند را بخوانیم در می‌یابیم که بلی، پشت این ظاهر آرام و خلوت، شورشی از جنس معنا موج می‌زند. «باشو» با این شعر پیغام می‌دهد که مه صبحکاهی دور یک کوه (کنایه از سختی) کوچک ( نشانه معصومیت) پیچیده است. واژگان کلیدی این شعر «مه» و «کوه» است. رابطه میان آن دو «تضاد» است؛ «تناقض» آشکار. نرمی ‌و سختی. این، یک صورت از «عمق» است. صورتی که از ظاهر آشکار کلمات به دست می‌آید. از ساختار جسمانی و روابط عاشقانۀ واژگان حاصل می‌شود. اما صورت‌های دیگر نیز دارد. قاعدتا خواننده‌ای جز من (نویسا) نیز در معنازایی این شعر باید شریک شود. جز آنچه من دریافته‌ام او نیز بیابد. قسمتی از کار مشترک منِ نویسا با تویی خواننده بازگشایی آن رمزی است که کلیدش دست خود شاعر است. برای پیدا کردن این کلید باید به جان و جهان شاعر نگرست. محیط او را جستجو کرد. خطوط زندگی ذهنی او را کاوید. بر قله‌های بزرگ اندیشه او راه یافت. این امر نیاز به بسیار زمان دارد. باید فرسخ‌ها راه شیری را بپیماییم تا به بیت‌الحیات شاعر برسیم.

این شعر مشهور را هم یکبار دیگر بخوانید. تمام ذهن و ضمیر خود را جمع کرده و سر فهم این شعر قربانی کنید. ببینید چگونه «عشق» معجزه می‌کند:

برکۀ کهن، آه!

پریدن غوکی

صدای آب (باشو)

«عمق» در این شعر تماشایی است. عمقی در این شعر خودش را به تمام حیات و ممات جار می‌زند؛ اما هیچ شیربچه‌ای نیست که دم از دم برآورد و خود را در مخاطرۀ فهم این کلام معجزآسا بیندازد. حتا خود شاعر هم که آن را از کتم عدم بیرون کشیده، در جهان چندمعنایی آن احساس عجز می‌کند. شاعر، سنگی بر برکۀ کهن شعر انداخته و خودش کنار نشسته است. حالا خواننده است که از این اقیانوس چه می‌تواند به دست آورد.

به هرصورت آستین بالا می‌زنیم و کمی اگر بلد هستیم- در این برکه شنا می‌کنیم؛ اول به سراغ کلمات می‌رویم. «برکه» که مطلع شعر است با «آب» که حسن ختام سخن است، همذات‌پنداری دارد. ذات هردو یکی است. نه‌تنها سرچشمه بلکه تبار آن دو یکی است. تنها آلودگی محیط آن دو را رنگ بخشیده و از هم دور کرده است. «برکه» (یعنی همان زندگی) معمولاً با گندگی همراه است و «آب» با پاکی و پاکیزگی. «کهن» نقش زمان را نمایان می‌سازد؛ البته که زمان در هرچیز حضور دارد. حتی هیچ «جوهر»ی را نمی‌توان یافت که در «زمان» جاری نباشد. در «برکه» و «آب» هردو زمان جاری است. اما اینجا زمان صفت واقع شده و در ترکیب نحوی، مضاف الیه «برکه» است. این صفت را در «آب» نمی‌توانیم پیدا کنیم. منظور، آن «آب»ی است که در آخر کلام نشسته است. فرق دیگر این دو، یکی هم در همین است. از این که بگذریم، کلمه «آه» که کنار «برکه» نشسته، نشانۀ احساس در هستی است؛ حسی که به زندگی و برکه حرکت بخشیده است. این کلمه زمانی استعمال می‌شود که کسی دچار دردی شدید شده باشد. در وقت شوق و شعف هیچگاه این کلمه به کار نمی‌رود. تنها جایی که از آن استفاده می‌شود زمان پیری و فرتوتی است. خب! این هم می‌تواند رابطه «کهن» و «آه» را تأمین کند. بیچاره «برکه»، که دچار چنین رابطۀ دردآلود شده است!

این مصرع را همین‌جا چوب‌خط بانیم و به مصرع بعدی سر بزنیم. «پریدن» واژه‌ای است که برای مرغان و پرندگان کاربرد دارد. به موجودات دیگر کمتر استعمال می‌شود. مگر در حالت نزول و سقوط. برای پرندگان و خزندگان زمانی که سقوط می‌کنند «پریدن» اطلاق می‌شود. مثل اینکه «کودک در آب پرید»؛ یعنی در آب افتاد. «غوک» هم آمده تا از کتله بزرگ آدمی نمایندگی کند؛ آدمی که در این جهان هبوط کرده است. حالا این «غوک» از روی سنگی، در «برکه کهن» سقوط کرده است. شاید این سقوط اجباری باشد و شاید هم اختیاری. «پریدن» نشان می‌دهد که اختیاری است.

مصرع سوم با کلمه «صدا» آغاز می‌شود. «صدا» با «پریدن» ارتباط تنگاتنگ دارد. در پریدن هم، صدایی وجود دارد. «آب» نشانۀ جریان داشتن است؛ یعنی در عین سکون جریانی دیده می‌شود. ظاهر امر سکون را می‌نمایاند ولی واقع امر، حرکت و جریان و تپش را نشان می‌دهد.

بنابراین، آنچه در این شعر نقش اصلی را بازی می‌کند، رابطه و عشق است؛ رابطه‌ای که کلمات و مصرع‌ها را بهم گره می‌زند و در نتیجه معنایی از آن پدید می‌آید. این معنا همان «عمق» است که هرکس به قدر توان از آن، چیزی بیرون می‌کشد. چیزی که خوانندۀ این سطور تاکنون دستمزد خود از تلاش برای یافتن کرده، این است که آدمی در برکۀ کهن زندگی- پرتاب شده است. با این پرتاب، سکوت زندگی درهم شکسته و تنها صدای جریان داشتن باقی مانده است. برکه، غوک و پریدن سه کلمۀ کلیدی این شعرند. هرسه بدون دیگری زیسته نمی‌توانند؛ و رنه شعر هیچ و پوچ می‌شود. «باشو» در این شعر هم نفرت خود را نشان می‌دهد و هم عشق خود را. و این، همان «تناقض» و تضادی است که در طبیعت وجود دارد. کمال و دوام طبعیت در همین تضادهاست.

نقد اجتماعی؛ مصارف ختم قرآن در روزهای جمعه طاقت‌فرساست

نویسنده: محمودجعفری

یکی از رسم‌هایی که در میان مردم غرب کابل وجود دارد، ختم قرآن کریم در روزهای جمعه است. این رسم شاید از زمانه‌های دور باقی مانده باشد؛ اما طی بیست سال اخیر شهرت زیاد یافته است. در شهرهایی مثل هرات و غزنی و مزارشریف نیز کم و بیش رواج دارد. این رسم دیرینه به این صورت است که هر طایفه یک اتحادیه (یا هم چند اتحادیه مستقل) دارد. تعداد اعضای هر اتحادیه به 40-80 خانه ‌می‌رسد. هر اتحادیه صبح روزهای جمعه در خانه یکی از اعضای اتحادیه جمع ‌می‌شوند و هر نفر یک جزء از قرآن کریم را ‌می‌خواند. پس از ختم کلام‌الله مجید، ملاامام دعای ختمانه را ‌می‌خواند و محفل با صرف طعام به پایان ‌می‌رسد.

طعا‌می‌که برای اشتراک کنندگان آماده ‌می‌شود به دو صورت است:

الف. در برخی از اتحادیه‌ها فقط چای، شیر و قیماق به عنوان صبحانه آورده ‌می‌شود. اشتراک‌کنندگان بعد از صرف صبحانه به خانه‌های‌شان بر‌می‌گردند. مجموع مصارف آن به صورت متوسط حدود دو تا چهار هزار افغانی ‌می‌شود.

ب. در برخی از اتحادیه‌ها دوپیازه به عنوان صبحانه آورده ‌می‌شود. «دوپیازه» شامل گوشت خالص و مواد ضروری دیگر همراه میوه ‌می‌شود. مصارف مجموعی آن به صورت متوسط حدود 16 تا 20 هزار افغانی می‌شود.

این وجه را باید تمام اعضایی که نوبت قرآن به خانه اوست، بپردازد. در بعضی اتحادیه‌ها صبحانۀ دوپیازه حت‌می ‌نیست. هرکس مطابق توان اقتصادی خود مصرف ‌می‌کند.

با توجه به اینکه غرب کابل ساحه وسیعی از شهرکابل را دربر ‌می‌گیرد و در آن هزاران اتحادیه وجود دارد، مصارف هر روز جمعه ختم قرآن به چند ‌می‌رسد؟

این در حالی است که مردم غرب کابل از فقیرترین مردمان شهری در کابل به حساب ‌می‌آیند. نبود کار، فقر و تنگدسی، مالیات سنگین بر دکانداران و صاحبان منازل و مصارف سرسام‌آور دیگر باعث شده است تا بسیاری از شهروندان در پیدا کردن نان شب و روز خود دچار مشکل شوند. اگر روزها به چوک‌های شهر سر بزینم و صف ده‌ها نفر در هر روز پیش نانوایی‌ها را -که برای گرفتن یک قرص نان ساعت‌ها منتظر ‌می‌مانند- بنگریم، به خوبی وضعیت فقر و بیکاری را درک کرده ‌می‌توانیم.

اگر چند رسم تلاوت قرآن کریم در صبح‌های روز جمعه یک برکت و رحمت و یک سنت حسنه است و از شعایر دینی محسوب ‌می‌گردد، اما مصارف هنگفت در چنین شرایطی خلاف شریعت است و جز فروبردن مردم در کام مرگ هیچ سود دیگری ندارد. متاسفانه هیچ نظارت و کنترلی بر چنین رواج‌های شکننده وجود ندارد. مردم این امر را آیین دینی ‌می‌دانند و گاه از سر همچشمی ‌تن به این مصارف ‌می‌دهند. ملاامامان و متصدیان امور مذهبی نیز نسبت به این‌گونه مصارف بی‌رویه دم از دم برنمی‌آورند.

مصارف ختم قرآن کریم، یک نمونه از مصارف ناسنجیده است. عین قضیه را ‌می‌توان در مصارف خیرات و فاتحه و عروسی نیز ‌مشاهده کرد. طبق گزارشی که در سال گذشته از سوی خبرگزاری فرهنگ نشر شد، تنها مصرف یک فرد متوفی به پنج صد هزار افغانی ‌می‌رسد. این در حالی است که هر روز و هرهفته در مناطق غرب کابل صدها تن جان ‌می‌دهند و به لقاءالله ‌می‌پیوندند.

بنابراین، تغییر این وضعیت یک امر ضروری است و از سویی جز از طریق متصدیان امور مذهبی و قدرت حاکمه امکان‌پذیر نیست.

هایکوهای جدید از محمودجعفری

میزان
۱
آخر کوچه
گوزنی ایستاده
رو به خیابان
۲
پرندگان
روی پلک‌‌هایت لانه‌کرده‌اند
در باران
۳
تاچشم می‌گشایی
دور و برت
پر از حیات می‌شود
........‌‌
عقرب
۱
لب به آب می‌زنی
دریا
عاشقت می‌شود
۲
از خواب که برخواستم
پرنده یخی کنار پنجره
می‌خواند سرد‌
۳
زمستان می‌رسد
ماه
بی‌پیراهن
۴
تکمه پیرهنش را می‌بندد
غسال
هنگام باران زمستانی
۵
تنهای جای پای زلزله
مانده است
روی دوش روستای متروک
۶
تنها صدایی که شنیده می‌شود
از زیر آوار
زندگی است
۷
همه رفته‌اند
تنها صدای پای عابران است اویزان
از سقف
۸
فاتحه‌گیران می‌خوانند یکصدا
آواز سرنای
در باد
۹
تا پلک می‌گشایی
درختان دو طرف رود
سبز می‌شوند
۱۰
چوچه‌سنگ‌پشت خوابیده است
آرام
باران تند بهاری
۱۱
آژیر قطار
شمال از گیسوان سپیدزن زندانی
می‌گذرد
۱۲
یک یک به خانه‌های‌شان باز می‌گردند
با بیل و کلنگ
مرده‌ها آرام
۱۳
روی نقشه
رسم آدم برفی را می‌کشد
کودک
۱۴
گیلاس چایش
نقشه را تر می‌کند
سرباز
۱۵
زوزه گرگ‌ها
بلندتر می‌شود
شام زمستانی
۱۶
تمام روستاها را
بو می‌کشند
رمه‌سگ‌های بیابانی
۱۷
پشت یک گل اقاقی
دیق شده است
کودک شیر مانده
۱۸
رو به ماه
می‌شاشد
گرگ وحشی
۱۹
نعنا جوانه زده
امروز نیز
۲۰
جنازه اش را
از نیزارها پیدا کردند
قاز وحشی
۲۱
تلیفونش را باز کردند
نوشته بود:
جان پدر کجاستی؟
۲۲
تنها
یک فشنگ خالی در مشتش بود
شهید گمنام
۲۳
روی دوشش گل داده بود
پرچم سه‌رنگ
سرباز
۲۴
درخت از شاخه نمی‌میرد
آبش را
از ریشه گرفتند
۲۵
از جیبش
دو فشنگ خالی یافتد
سریاز
۲۶
تنها جای خالی از زخم تیر
سایه دستش بود
پرچمدار
۲۷
آسمان
تا قیمت بارانش را بلندتر می‌برد
زمین ارزان‌تر می‌شود.
۲۸
پر از کلاغ‌ می‌شود
جنگل
شام بهاری
۲۹
قاغ قاغ کلاغان
روی مزرعه
آب از سرچشمه می‌افتد
۳۰
کرکره را پایین می کشد
زن همسایه
شرشر باران از سقف
۳۱
دنیا
کوله‌باری است پر از برف
چاشت آفتابی
۳۱
با چادرش قوغی برمی‌دارد
از گلخن
باد بر کوهی استوار

خوشه انگور

کنار تاکی نشستی

انگورها را دانه دانه لمس کردی

دستانت پر از باران شد

پر از الماس‌های آسمانی

پر از بارش «واعتصموا»

کشتی‌ها به حرکت آمدند

از هرجنس جفتی بالا شدند

گرگ‌ها

برّه‌ها

پرندگان

لبخندهایشان را تقسیم کردند

شکوفه‌های هلو

دریاچه را پر کرد

و رنگ‌ها فرو غلتیدند

باد امّا بر بادبان‌ ایستاد

قریه‌ها تکه

تکه

بر جوی و جر افتادند

ما از هم دور شدیم

دست‌هامان از درخت

خون بر نوک شمشیرها دوید

ما بر جهازی از جنازه‌های «برادری» ایستادیم

هرکدام اذان قبیلۀ خویش را چیغ زدیم

بی که گوش دهیم بر اذان «ولاتنازعوا فتفشلوا»

سست شدیم

از دَور و بر مان دیوارها بالا خزیدند

اسپ‌ها

تندتر بهم تاختند

عرق از در و دیوار مرزها گذشت

پرندگانِ پُرآبله‌پای

در ساحل یونان

ریشه

ریشه شدند

زنی کنار کاسۀ تهی از آب

از نان

خوابید

و هرگز برنخواست

آه!

ما عمامه‌هامان را بخشیدیم

به پاسبانان مرزی

به سوداگران مرگ

که از آن سوی آب‌ها آمده بودند

تا قبرستان‌هامان را آباد سازند

دریچه‌ها را بستند

بر دروازه‌ها قفل زدند

تا خنده‌ای هرگز به شکوفه ننشیند

یا آفتابی هرگز

از این مزرعه برنخیزد

آه!

اینک ماییم و سر هفتاد و دو سودا

دلِ ریش ریش

دستانی تلخی‌چشیده

گلدان خالی از آب

از چیو چیو پرندگان شاد

نگاه کن!

شتران خسته فرود آمده‌اند بر آب

نفس‌هاشان سنگینی گلوله‌ها را ترک می‌کند

از ترکش‌ها

دو چشم رمیدۀ آهوان بیرون زده‌اند

دنبال بره‌های آواره

دره

به دره

دشت

به دشت

چوپانان هی آهنگ می‌خوانند

از لای پخسه‌های لمبیدۀ قریه‌ها

مخته ملالی بالا می‌آید:

«اختلاف خلق از نام اوفتاد

چون به معنی رفت آرام اوفتاد»

و تو کنار تاکی نشستی

انگورها را

دانه

دانه

لمس کردی

دستانت پر شد از باران

پر شد از الماس‌های آسمانی که؛

ولاتنازعو فتفشلوا

محمودجعفری 13/4/1401- کابل

تکیه‌خانه

(برای شهدای لیسه عبدالرحیم شهید و مساجد بلخ و قندز)

 

شرشر باران است

لرزش بازوانش

خون

از نیفه سوزن بالا می‌آید.

دهان

پر از زخم‌های بی‌قرار است

 

چشمانش

دو ماه عقیق

دو پلنگ مست

بر کوهی پربرف نشسته است

 

از پیراهنش جدا می‌شود

چون تکه نانی گرم

یا دیوار کاه‌گِلی خشک

در موسم باران

 

نماز اول صبح

غچی‌ها

از در

از دریچه

از دیوار

فرو می‌ریزند

هفت چشمه آب گوارا

از تکیه‌خانه بیرون می‌آید

 

زمستان

با طعم انگور سوخته

مناره‌ها را فرا گرفته است

محمودجعفری

1/2/1401 - کابل

 

 

هایکوهای جدید 2

17 جوزای 1400- کابل- جعفری

۱
عنکبوت 
از درخت بالا می‌رود
صبح پاییزی

۲
هر برگ 
آواز غمگینی است
وقتی پرنده‌ای می‌خواند

۳
کلنگانی که می‌گذرند
"آهسته برو" می‌خوانند
صبح زود 

۴
بین جنگل
تنها یک پرنده آواز می‌خواند
دم غروب

۵
گنجشک
روی شاخه‌ی هلو
بال‌هایش را می‌تکاند

۶
جنگ گربه‌ها
موش‌ها
در رهروها، نگران

۷
خفاش‌ها
روی انباری از خاکستر 
تخم می‌گذارند

۸
توپی
در پیاده‌روها سرگردان
خدایان، مست

۹
آنگاه که قصاب
قلبش را می‌شکافد
یک چشم گریان بیرون می‌آید

۱۰
طعم خرما
از هسته‌ای است
که در او کاشته‌اند

۱۱
روی شن‌های ساحل
برگ گلی افتاده
باران چه تند می‌بارد

۱۲
درختی قدکشیده 
در آتش
هرگز نمی‌میرد

۱۳
زلزله‌
دیوارها را به‌هم می‌زند
باغ پروانه‌های سپید

۱۴

انار از قندهار
و پروانه از آسمان می‌رسد
فرش‌سرخ ارگ

۱۵
باغی پر از بهشت
صدای شبنم
در شب

۱۶
دشت فراخ
شتری نشخوار می‌‌کند
نجوای گلوله‌ای را

۱۷
شتران از مزرعه می‌گذرند
شتابناک
جای پاهاشان بر ابر

۱۸
کبوتر سپید
نشسته بر طناب ابریشمین
چله‌ی تابستان

۱۹
بیرقی ایستاده
در باد
سایه‌اش بلندتر می‌رود

۲۰
بره‌های مست مزرعه
دوچشم پنهان
پشت تک‌درخت تناور

۲۱
پروانه‌ای 
نشسته روی آینه
خاموش

۲۲
پروانه‌ای 
بر دوش مورچه‌ها
زمستان طولانی

۲۳
زیر چتر سنگین
راه می‌روند مورچه‌ها
صبح پاییزی

۲۴
دانه‌ی انجیری بر لب 
موریانه‌ها
بامداد آینده

۲۵
دریا توفانی است
مورچه‌ها بالای برگی 
شادمان

۲۶
روی قبری نوشته است:
عاقله؛ 
دخترک بی‌وارث

۲۷
گاوی خوابیده روی جاده
ریلی
با احترام می‌گذرد

۲۸
باران
دانه دانه می‌شمارد
سنگ گورها را

۲۹
کتاب‌های تیت‌ و پرک دختران 
در صنف
پنجره‌های باز

۳۰
پیاده‌رو خالی است
دوسو
پر از گل‌های رز
۰

هایکوهای جدید

هایکوهای جدید (30 حمل 1400)

1

چراغ‌ها

بر درگاه مسجد

رفت‌وآمد ناگهانی باد

2

چوک زمستان

خانه‌ای از حباب روشن

پروانه‌ها منتظر آمدنت هستند

3

موسیچه‌ها روی قبرها

آفتاب

از کاج پایین می‌شود

4

سینه‌بند مرطوب

روی شاخه درخت هلو

باد آویزان

5

بارش یکریز

بر شیشه‌

ثانیه‌های رفته

6

بر دست‌های بی‌نمک

خانه کرده است باد

وقت باران بهاری

7

پر از خزنده است بیابان

ماه

هراسان بر دریاچه

 

8

به خانه‌اش برمی‌گردد

شب‌تاب

شام‌گاه خزانی

9

بادبادکش را فرو می‌کشد

کودک

خواب صبحگاهی

10

دست‌هایش را می‌شوید

تا آرنج

غواصی که پا ندارد

11

ماه نیمه‌شب 

سایه دزدی

پشت دیوار

12

برف‌ها را پارو می‌کشد

 ناگهان

ماه بربام

13

به دانه‌های درشت برف می‌اندیشد

دختری

ایستاده در آفتاب

14

تخمه می‌شکند

ماه دهاتی

روز بارانی

15

خون تازه می‌مکد

از سینه‌ام

زنبورک

16

کنار کاریز

دو پیاله

پر و خالی

17

شفتالوها رنگ زده‌اند

کودک

از باد می‌گذرد

18

از قلۀ بلند زمستانی

سُر می‌خورد آفتاب

جوش شگوفه‌ها در پیاده‌روها

19

جیب‌هایم را پنهان می‌کنم

گدایی

زل می‌زند بر چشم‌هام

20

کنار دریا می‌نشینم

آفتاب

ازخطوط دستانم سُر می‌خورد

21

تخته‌چوب خشک

بر رود روان

ماه روی تور خالی‌ یک مرد

22

روز نوروز

عنکبوت پیر

روی شاخه بی‌برگ پاییز

23

اول فروردین

باران

روی دشت ریزان

24

مورچه‌های نگران

روی سفره‌های خالی

عصر پاییزی

25

درخت سیب سرخ

شاخه‌های پر از بهشت

ماه رمضان

26

با هر رعد و برق

بیرقی سبز می‌شود

روی گور دیگر

27

هرچه نزدیک‌تر می‌شود

سایه‌هامان 

ریشه‌ها دورترمی‌رویند

28

از بیرق‌ها می‌افتند

زاغ‌ها

وقتی چای صبح

29

کبوترهای وحشی

خواب می‌رورند

روی گورها

30

ستاره‌ها

آرام می‌گیرند

روز بارانی

31

زخمی

در سینه‌ام

ماه آتشین

32

نمک می‌پاشد بر دریاچه

آسمان

پر از رقص ماهی‌خوارها

33

عصازنان

به جنگل می‌رود

میوه فروش

34

گردباد وحشی

گهواره

خالی از سکنه

35

پر از برف می‌شود

پروانه‌ها

در سایه تاک

36

قدم به قدم فرومی‌ریزد

ساعت

خیابان لغزنده

37

قاده

در غبار گرک‌ها

نیزارهای خاموش

38

رو به دریا

آیینه

ماه بر گندمزار

39

فالبینک

روی گل بابونه

غروبگاه تابستان

40

کودک دلگیر

چارغَوَک راه می‌پوید بر بام

گربه خندان

41

شعله‌ها بالا می‌روند

پیاله

پر از دود

42

علف درو می‌کند

زن همسایه

ماه تابستان

43

زخم کهنه

بر اندام آسمان

ماه کتانی

44

بر برج‌ها می‌خوانند

خفاشان

شامگاه پاییزی

45

بر آسمان تنیده تار

عنکبوت پیر

باد بهاری

46

فرو آویخته از یخ

صدای باران

در باد

لیلا روی دست سربازی به دنیا می‌آید

انا لله ...

 نخستین صدایی می‌اندازدت بیرون

چشم می‌گشایی

بسترهای دور و برت

پر است از گریه‌هایی که

دراز کشیده‌اند

نوزادانی که به دنبال پستان‌های مرده می‌گردند

لیلا

روی دست سربازی به دنیا می‌آید

خون از پوتین‌هایش سر می‌رود

برمی‌گردد به جنگ

به خیابان

به بسترهای سوخته

کنار کودک مرده

زنی مرده

کنار آژیرهایی که از نفس افتاده‌اند

چیغ می‌کشی

صدایت می‌آویزد

 به در

به دستک کلکین‌ها

ابرها بسترت را پر می‌کنند

اتاق زایمان

 پر می‌شود از تو

چیغ می‌کشی

آسمان کنارت می‌نشنید

با بغض‌های ورم‌کرده از تیک و تاک ساعت‌ها

زمین جمع می‌شود کنارت

می‌نشیند روی تخت خونین خواب

و تو چیغ می‌کشی

خون از نیزارها می‌افتد پایین

به خیابان‌هایی که افتاده‌اند

 از شرم

مثل گرگ‌هایی که می‌آیند از جنگل

بی‌صدا

مثل بمبی که می‌ترکد در من

و تو چیغ می‌کشی

شفاخانه

به شفاخانه

دنبال گهواره‌ای که

برادرت را پنهان کرده‌اند

انبولانس‌ها را می‌گردی

چشمانت لبریز می‌شود

از تلاوت جنازه‌ها

لیلا اما

روی دست سربازی به دنیا می‌آید.

*

23 ثور 1399- کابل

کتاب «گل نارنج» وارد بازار کتاب شد

کتاب «گل نارنج» اثر تازه ای از محمودجعفری است. این کتاب شامل مجموعه هایکوهایی شاعر است که طی ده سال اخیر سروده شده اند.  

«گل نارنج» با طرح جلد یونس قدمی در تیراژ 1000 نسخه از سوی انتشارات مقصودی در کابل به چاپ رسیده است. 

قبل از این نیز، از این شاعر مجموعه هایکو ای به نام«عطر لیمو» به نشر رسیده بود.

هایکو، نام قالب شعری است ژاپانی است که طی دو دهه اخیر در حوزه ادبیات وشعر فارسی راه یافته است.  این قالب در افغانستان، قالب تازه و جدید می باشد.

شاعر این مجموعه، هایکو را قالب ماندگار و تأثیرگذار در  حوزه ادبیات امروز می داند. او معتقد است که هایکو مانند بحر در  کوزه است. 

از نویسنده 15 اثر ادبی و پژوهشی دیگر نیز به چاپ رسیده است.

گل نارنج
مجموعه هایکو
شاعر: محمود جعفری
ناشر: انتشارات مقصودی
قیمت: ۱۰۰ افعانی

تابوت خالی
کنارساحل
پرنده روی آب

♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
گلدان سفالی
پروانه
کناره پنجره
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡

آدرس فروشگاه ما !
کابل، چهار راهی پل سرخ، مارکیت تجارتی ملی،
منزل همکف، انتشارات مقصودی
شماره تماس: ۰۷۹۹۰۲۲۹۶۴ و ۰۷۴۴۰۲۲۷۲۵

 

هایکو - 1-2

جوی‌ها
شیریخ زدۀ سرخ
ابرهای بی‌باران
***
نسیم آویزان
برشاخه بلوط
غچی‌های سرگردان
26/6/1398- کابل

استقلال و پایداری فرهنگی

محمودجعفری

بیستوهشت اسد مصادف است با صدومین سال استقلال افغانستان. صدسال پیش، افغانستان استقلال خود را از انگلیستان به دست آورد. از آن زمان تاکنون صد سال می‏‏‏گذرد. با این وجود، چندین بار مورد تجاوز و اشغال کشورهای دیگر قرار گرفته است. دولت افغانستان به مناسبت صدمین سال استقلال کشور، جشن بزرگی را در سراسر این سرزمین راه‏اندازی نموده است. به این منظور 384 میلیون افغانی را اختصاص  داده است.

تجلیل از استقلال در هرکشوری معمول است. هرکشور از روز استقلال خویش تجلیل می‏‏‏کند؛ چون تجلیل از استقلال، تجلیل از آزادی و هویت و نفی سلطه است. چه این‏که استقلال در مفهوم حقیقی خود، به معنای نفی سلطه دیگری است و در اصطلاح، به معنای آزادی از دخالت و سلطه دیگران بر سرنوشت خود می‏‏‏باشد. در این معنا استقلال، به اصل حاکمیت و هویت یک ملت اشاره دارد. زیرا ملتی که استقلال نداشته باشد، هویت نیز ندارد. هویت یک ملت وابسته به استقلال آن است. آنچه موجودیت کشوری را تضمین می‏‏‏کند استقلال آن می‏‏‏باشد. از منظر علوم سیاسی، استقلال یک کشور زمانی به وجود می‏‏‏آید که حاکمیت آن کشور، از سوی کشورهای دیگر به رسمیت شناخته شود و آن کشور دارای سرزمین، جمعیت، دولت و حاکمیت و فرهنگ خاص خود بوده باشد. هرگونه دخالت بیرونی/ کشور بیگانه در سرنوشت و اقتدار سیاسی، اقتصادی و فرهنگی کشور دیگر، آن کشور را از حوزه‏ی استقلال و خوداتکایی بیرون می‏‏‏برد. در بعد سیاسی، دخالت کشور بیگانه باعث می‏‏‏شود تا کشور تابعه نتواند تصمیم‏ها‏‏‏ی سیاسی خود را براساس منافع ملی خویش اتخاذ نماید بلکه همواره منتظر اشاره‏ی قدرت هیژمون باشد. در بعد اقتصادی نیز کشور تابعه حق انتخاب راه مناسب، برای توسعه و آبادانی خویش را ندارد و در بعد فرهنگی نیز توان حفظ ارزش‏ها‏‏‏ی ملی از دولت تابعه سلب می‏‏‏گردد.  

حال با توجه به تعاریف فوق از استقلال به‏ویژه استقلال فرهنگی، باید دید افغانستان تا چه پایه توانسته است گام‏ها‏‏‏ی مؤثری را به سمت استقلال فرهنگی بردارد؟

از تعریف پیشین روشن شد که استقلال فرهنگی به معنای حفظ ارزش‏ها‏‏‏ی موجود و ملی از تهاجم فرهنگ بیگانه است. و فرهنگ نیز شامل هنجارها، ارزش‏ها‏‏‏، آداب و رسوم انسان‏ها‏‏‏ می‏‏‏گردد. مطابق تعریف «تیلور» «فرهنگ مجموعه پیچیده‏ای از شناسایی، اعتقادات، حقوق، هنرها، آداب، اخلاق، و سایر خصوصیاتی است که فرد به عنوان عضو جامعه‏اش کسب می‏‏‏کند.» بنابراین وقتی سخن از استقلال فرهنگی به میان می‏‏‏آید، به این معناست که شاخص‏ها‏‏‏ی فرهنگ تا چه حد از تهاجم فرهنگ بیگانه در امان مانده است؟

آنچه روشن است اینست که هرچه زمان از روز آزادی و استقلال افغانستان فراتر و دورتر می‏‏‏رود، به همان میزان فرهنگ ملی رونق و بازار خود را از دست می‏‏‏دهد و به جای آن، فرهنگ بیگانه، جایگزین می‏‏‏شود. البته در یک دیدگاه این مسأله، خود یک امر طبیعی است زیرا فرایند جهانی شدن، فن‏آوری و پیشرفت صنایع و نیز گسترش چشمگیر ارتباطات، زمینه را برای نفوذ فرهنگ بیگانه فراهم می‏‏‏آورد و هیچ فرهنگی توان مقابله و مقاومت در برابر توفان ناشی از این فرایند را ندارد اما با این حال، بسیاری از کشورها توانسته‏اند با تولید کالاهای داخلی، جلو نفوذ فرهنگ بیگانه را در کشورخود بگیرند و چه‏بسا با افزایش تولیدات و کالاهای صنعتی و صدور آن به دیگر ممالک، بر اقتدار و قدرت فرهنگی خویش بیفزایند.

از این‏رو باید گفت؛ تا زمانی که افغانستان نتواند تولیدکالاهای داخلی خود را چندبرابر افزایش دهد و یا در بخش‏ها‏‏‏ی اقتصادی و سیاسی، قدرت انتخاب و تصمیم‏گیری به دست آورد، قادر نخواهد بود که به کسب استقلال فرهنگی نایل آید. زیرا هریک از ابعاد ثلاثه‏ی سیاسی، اقتصادی و فرهنگی وابسته به همدیگر می‏‏‏باشند و رشد یکی بدون رشد دیگر، نمی‏‏‏تواند سبب رسیدن به استقلال گردد. از آنجایی که این کشور در دو بعد دیگر نیز وابسته به کمک‏ها‏‏‏ی خارجی است، لذا انتظار رسیدن به استقلال فرهنگی نیز بعید می‏‏‏نماید.

اما نکته‏ای که نباید فراموش گردد اینست که استقلال امر نسبی بوده و هیچ‏گاه نمی‏‏‏تواند به صورت کامل به‏ویژه در برهه‏ی رشد صنعت و تکنولوژی و جهانی شدن- برآورده گردد؛ لیکن با این وجود، این، به معنای آن نیست که پس سر در گریبان گذاشته منتظر وقایع طبیعیه بود. بلکه وضعیت کنونی -که خود تهدید بزرگ برای فرهنگ ناب اسلامی ‏‏‏و افغانی به شمار می‏‏‏رود- اقتضا می‏‏‏کند تا دولت کنونی استراتژی بلندمدتی را برای رهایی از سلطه و تهاجم فرهنگی روی دست گیرد و همزمان با توسعه‏ی سیاسی و اقتصادی، زمینه‏ی استقلال فرهنگی را نیز جستجو نماید.

28/5/1398- کابل

گور  و کفن

 

دلم تلخ است و من از روزگار خود پیشیمانم

خدا از فرط بیکاری نموده خلق انسانم

 

گِل ام را با غم غربت سرشت و در تنور انداخت

سپس آتش زد آن را گفت: هان! اینست فرمانم:

 

«کمی عشق و کمی غربت، کمی آتش، کمی باران

سزای بنده ی عاشق همینه، تا بسوزانم»

 

کفن از ابر آورد و به جانم داد، بعدش هم

میان گور تنگی ماند، هی پر کرد سیمانم

 

هوا توفان گرفت و خاک را در آسمان پاشید

و من اینک شبیه قطره اشکی در بیابانم

 

به شاهین آسمان داد و به کفتر بال و پر بخشید

کلافه سر ندارد یا که او ... من سخت حیرانم

 

اگر او رازق است و بنده اش را دوست می دارد

چرا  کرده مرا محتاج آب و لقمه ی نانم

 

ندارم غصه ی گور و کفن در این جهان هرگز

من از روز ازل یک کوچه گرد این خیابانم

 

مرا بخت سیه دادی بگو آخر گناهم چیست؟

تو می دانی که من از جدّ جد خود مسلمانم

 

برایت خانه ای در قلب خود می سازم اما تو

جهانم را  بگیرآزاد کن از بند زندانم

23/ 1/ 1398- کابل - محمودجعفری

 

 

سخی جان

شب است  و یک پرنده در خیابان خودکشی کرده

مشخص نیست، آیا از غم نان خودکشی کرده؟

 

به دنبال هوای تازه بیرون شد و چندی بعد

خبرآمد که او در راه پغمان خودکشی کرده

 

چه فرقی می کند آنگه که بعد از مردنت گویند

فلانی در دل سرد زمستان خود کشی کرده

 

دو چشم خیس دریا تر نمی  گردد دگر، وقتی

قناری پیش گل های فروزان خود کشی کرده

 

ازین باغ تبر خورده و کشت بر لب بادش

چه محصولی به بارآید چو دهقان خود کشی کرده

 

به پای هرکسی روزی غبار مرگ می نشیند

چنانچه برگ هم در ماه میزان خود کشی کرده

 

میان جنگل تاریک و دور از کوچه های شهر

خدا از چشم های خلق پنهان خودکشی کرده

 

دعا کن تا سخی جان این سفر را بی خطر سازد

دریور از تغافل پشت فرمان خودکشی کرده

28/12/1397- کابل- جعفری

 نامه‏ ی گلثوم برای بابه مزاری

 بابه جان سلام!

من گلثوم هستم. فرزند کوچکت. در دشت برچی یک خانه کاه‏گلی دارم. از مدت‏ها‏ پیش می‏خواستم برایت نامه بنویسم. با تو درددل کنم. اینجا هیچ‏کس به درد دل آدم گوش نمی‏کند. حتی رفقای مکتبم هم گاهی دلم را می‏شکنند. وقتی خیلی دلتنگ می‏شوم، می‏روم یگان گوشه‏ای می‏نشینم و گریه می‏کنم. راستش جایی که بخواهی آنجا درد دل کنی هم نیست. به فکرم رسید که با تو درد دل کنم. می‏گویند تو خیلی آدم مهربان بودی. بچه‏ها‏ی کوچک را خیلی دوست داشتی بخصوص آنهایی را که یتیم هستند. می‏رفتی از آنها احوال می‏گرفتی. دست نوازش بر سر و صورت‏شان می‏کشیدی.

بابه جان! من خیلی غریب شده‏ام. کسی نیست که مرا تسلی بدهد. کسی نیست که روزی به خانه‏ی ما بیاید. قومای ما خیلی  پولدارند. ما را فراموش کرده‏اند. من یک مادر پیر دارم. روزها می‏رود به خانه‏ی دیگران کالاشویی می‏کند. خدا خیر بدهد مادر اسحاق را که برایش در شاروالی کار پیدا کرد. یک ماه می‏شود که سرک‏ها‏ را جاروب می‏زند. ساعت هفت و هشت شب وقتی به خانه می‏آید خیلی خسته است. روزها چیزی نمی‏خورد. سه هزار معاش دارد. مدت دو سال شده که مریضی سینه‏تنگی پیدا کرده است. ما پول نداریم تا او را تداوی کنیم. شب وقتی به خانه برمی‏گردد، دیگر از جایش «خیسته» نمی‏تواند. هرچه اصرار می‏کنم مادر جان! بخی چای بخور، یک لقمه نان بخور! او هیچ چیز نمی‏گوید؛ فقط اشک‏ها‏یش را با چادرش پاک می‏کند. سر و صورت ما را نوازش می‏دهد.

یک برادر کوچک دارم که نامش حسن است. سه سال شده به مکتب می‏رود. من مراقب او هستم. او را به مکتب می‏رسانم و از مکتب به خانه می‏آورم. سرک‏ها‏ی برچی خیلی بیروبار است. می‏ترسم روزی موتر نزندَش. روزی پیش یک کراچی که اسباب بازی می‏فروخت ایستاد شد و از مه خواست تا برایش یک موتر اطفائیه بخرم. چون پیشم پیسه نبود، گفتم بیا حالا برویم یک وقت دیگه برایت می‏خرم. اما او لج کرد. هرچه اصرار کردم، از گفتم نشد. دست دراز کرد تا موترک اطفائیه را بگیرد و سیل کند، کاکایی که اسباب بازی را می‏فروخت یک سیلی محکم به صورتش زد و گفت: وقتی پیسه نداری، دست هم نزن.

بابه جان! خیلی دلم خون شد. ناراحت شدم. باخود گفتم: اینجا انسان‏ها‏ چقدر بی‏رحم اند! دست حسن را محکم گرفته کشیدم طرف خود و گفتم: بیا برویم خانه. خدا مهربان است. مادرجان شاید معاش خود را گرفته باشد. از مادر پیسه می‏گیریم. وقتی به خانه رفتیم، دیدم مادرجان روی بستر افتاده است. وارختا شده پرسیدم، مادرجان چه کده توره؟

گفت: چیزی نشده بچیم. کمی‏پایم شکسته. وقتی از سرک تیر می‏شدم، یک موتر پولیس زد.

مادر وقتی اشک‏ها‏یم را دید، دست به صورتم کشید و گفت: گریه نکن که بابه ات قار میشه.

گفتم: بابه‏ام کی اس؟کجاست؟ چرا احوال ما را نمی‏گیرد؟

مادرم آه بلندی کشید و گفت: بچیم! بنشین که برایت نقل کنم.

«شما یک بابه داشتید که نامش عبدالعلی بود. مردم او را بابه مزاری می‏گفتند. پدرت سال‏ها‏، با او کار کرده بود. تا وقتی شهید نشده بود، همیشه از بابه یاد می‏کرد. شب‏ها‏ که خانه می‏آمد، از مهربانی‏ها‏ و شجاعت‏ها‏ی او برایم قصه می‏کرد. مه که او را ندیده بودم، می‏پرسیدم که بابه چه رقم آدم بود؟ می‏گفت: بابه لباس بسیار ساده می‏پوشید. لنگی مزاری سر می‏کرد. ریش بلند، قد متوسط، تن تنومند و چهره استوار و بشاش داشت. هرگاه جای می‏رفت، مردم سر راهش را می‏گرفتند و دست‏هایش را می‏بوسیدند.

از پدرت پرسیدم: بابه چه قسم خانه داشت؟

گفت: او هیچ خانه نداشت. خانه‏ی او قلب‏ها‏ی مردم بود. او آن قدر مردم را دوست داشت که از خدا خواسته بود تا خونش در میان مردم و در کنار مردمش بریزد. همی‏رقم هم شد. مردم هم او را بسیار دوست داشتند. وقتی شهید شد، مردم با پای پیاده از غزنی تا بلخ روی دست‏ها‏ی خود او را تشییع کردند. آن زمان زمستان بود و هوا بسیار سرد. در بیشتر مناطق مرکزی حدود دو متر برف باریده بود. اما مردم به خاطر عشق به بابه، جنازه‏اش را بر دوش خودحمل کردند. شاید تاریخ سراغ نداشته باشد کسی را که این‏گونه تشییع شده باشد.

از پدرت پرسیدم چرا او را شهید کردند؟

گفت: بابه تاریخ را خوب خوانده بود. او می‏گفت: بر مردم ما ظلم شده. ما نه ظلم می‏کنیم و نه تن به ظلم می‏دهیم. ما می‏خواهیم همه برادروار در کنار هم زندگی کنند. همه در قدرت سهم داشته باشند. همه بتوانند رییس جمهور خود را انتخاب کنند. زنان باید در انتخابات شرکت کنند. زنان باید درس بخوانند. در ادارات دولتی کار کنند. کسی به جرم قومیت کشته نشود. توهین و تحقیر نشود. همه‏ی مردم در این خاک حق دارند. همه باید در آبادانی کشور سهم بگیرند. از این خاطر کسی سخنان او را تحمل نتوانستند. او را مظلومانه شهید کردند.

پرسیدم: چطور شهید کردند؟

پدرت گفت: وقتی  طالبان در نزدیک کابل رسیدند، به بابه پیام دادند که بیا در چهار آسیاب باهم مذاکره کنیم. بابه هم چون جنگ را نمی‏خواست، با تعدادی از همرزمانش به طرف چهار آسیاب رفت. آنجا طالبان او و همراهانش را دستگیر کردند. دست و پایشان را با تناب بستند. شکنجه کردند و بالاخره به شهادت رساندند.»

مادرم لحظه‏ای ساکت شد. دیدم اشک‏هایش را پاک می‏کند.

گفتم: مادرجان! تو چرا گریه می‏کنی؟

گفت: دخترم، نپرس! وقتی بابه رفت، پدرت هم هیچ آرام و قرار نداشت. عکس بابه را قاب کرده بود. وقتی از نماز فارغ می‏شد، عکس بابه را می‏بوسید. دست بر سر و صورت بابه می‏کشید. می‏گفت: خدایا مرا زودتر به بابه برسان! این بود که خودش هم به دنبال بابه رفت.

از مادرم پرسیدم: چطوری؟

گفت: «پدرت روزی برای نماز به مسجد رفته بود. ساعت یک بجه بعداز ظهر بود. منتظر بودم که بیاید، باهم غذا بخوریم. مصروف پهن کردن لباس پدرت روی تناب شدم که صدای انفجار شیشه‏های خانه را شکستاند. از خانه بیرون شدم تا ببینم که کجا انفجار شده؟ مردم مانع رفتنم شدند. دوباره به خانه آمدم. یک وقت دروازه را تک تک کردند. فکر کردم پدرت است. آمدم دروازه را باز کردم. دیدم جنازه‏ی پدرت را آورده‏اند. دیگر نفهمیدم. یک روز وقتی می‏خواستم حویلی را جاروب بزنم، چشمم به پلاستیکی افتاد که در کنج حویلی افتاده بود. پلاستیک را باز کردم، دیدم یک کیلو بوره، یک گودیگک دخترانه و یک موتر کوچک اطفائیه در میان آن بود. آن روز پدرت که رفت، آنها را خریده بود.»

بابه جان! بعد از رفتن پدرم، حال و روزما خوب نیست. مادرم پایش شکسته و در کنج خانه افتاده است. برادر کوچکم حسن هم تب دارد. از سقف خانه آب باران پایین می‏آید. تو بگو چه چاره کنم؟ شنیدم که شما هم یک دختر به نام زینب داشتید. خداکند مثل من نباشد. روزی مادرم گفته بود که هر وقت به مشکل مواجه شدید، دست به دامن بابه بزنید. بابه را یاد کنید. کمک‏تان می‏کند. نمی‏دانم این نامه به دست‏تان می‏رسد یانه. کاش پدرم زنده بود که یکبار با او مزار آمده تو را از نزدیک می‏دیدم. اگر می‏توانی برایم نامه بنویس!

دوستت دارم بابه جان!

دخترکوچکت گلثوم

***

گلثوم نامه را بین پاکت می‏گذارد. کنار مادرش می‏آید. مادرش را صدا می‏زند. صدایی نمی‏شنود. دوباره صدا می‏زند، باز صدایی نمی‏شنود. لحاف را بالا میزند. چشم‏های مادرش بسته است. می‏دود تا حسن را بیدار کند. دستمال ترشده از نم باران را از صورتش بالا می‏زند. حسن هم چشمانش بهم آمده است. هرچه صدا می‏زند، کسی نیست حرفش را بشنود. گلثوم پایین می‏افتد. هنوز شمعی کنار دروازه می‏سوزد.

21/12/1397

زندگی نامه

زندگی‏نامه

محمودجعفری/ شاه محمود ترخانی (متولد 1357 غزنی) از سال 1365 آوارۀ دیار غربت گردید. از سال 1369 به سوی شعر و ادبیات روی آورد. بعد از قریب به ده سال غربت و آوارگی در ایران، در سال 1374 دوباره به کشور بازگشت و به شغل آموزگاری پرداخت. با روی کار آمدن دولت موقت، به کابل آمد و مصروف روزنامه‏نگاری گردید. او در نشریاتی چون کلید (مدیر مسئول)، وحدت ملی (مدیر مسئول)، فصلنامه سراج (هیأت تحریریه)، مجله تربیت مربوط وزارت معارف (سردبیر)، روزنامه سخن جدید (معاون مدیر مسئول)، هفته‏نامه مشارکت ملی ( هیأت تحریریه)، هفته‏نامه ادبی سیمرغ (صاحب امتیاز و مدیر مسئول)، هفته‏نامه هنری-سینمایی نما (سردبیر)، تلویزیون نگاه (مشاور و مدیر خبر)، و رادیو کلید( تهیه کننده و مسئول فرهنگی)، کار کرده است. وی ضمن کارهای رسانه‏ای، لیسانس و ماستری خود را در رشته علوم سیاسی -روابط بین‏الملل نیز گرفته است. و همچنین در نهادهای مختلفی چون و زارت اطلاعات و فرهنگ، لیسه استقلال، بنیاد فرهنگ و جامعه مدنی، لیسه عالی ملالی، مرکز فرهنگی سراج، مرکز فرهنگی-اجتماعی دردری، پوهنتون کاتب، دانشگاه گوهرشاد و دانشگاه ابوریحان، شعر، داستان، زبان و ادبیات دری، آیین نگارش علمی، نقد ادبی و صلح تدریس کرده است. جعفری اضافه بر اینها، مسئولیت جلسات نقد ادبی را در چندین نهاد فرهنگی و همچنین مسئولیت برگزاری چندین همایش و جشنواره ادبی را در کابل نیز به عهده داشته است.

 او اینک در دانشگاه گوهرشاد مصروف تدریس می‏باشد و به حیث مدیر تحقیقات آن دانشگاه وظیفه اجرا می‏کند. از جعفری آثار مختلفی به نشر رسیده است. مانند: کلید خنده (مجموعه طنز)، پروازهای منحنی (مجموعه شعر)، آموزش شعر (پژوهشی- آموزشی)، عطر لیمو (مجموعه شعر هایکوی فارسی)، راهنمای نویسندگی، شعر سپید چیست؟ (پژوهشی-آموزشی)، بیا تفنگ را فراموش کنیم (مجموعه شعر-کوششی)، آسیب‏شناسی ادبیات عاشورایی (پژوهشی)، مرثیه آفتاب (کوششی)، گزینه ضرب‏المثل‏های موضوعی افغانستان (پژوهشی)، افغانستان وطن من؛ معرفی ولایات افغانستان برای کودکان، پوسته‏ای با خشاب های خالی (مجموعه شعر-کوششی)، فرهنگی سیاسی افغانستان در آیینه امثال و حکم فارسی و سیب امتداد آرنج من است (مجموعه شعر).

18/12/1397- کابل

دختر هندو

عجب چشم سیه دارد خمار این دختر هندو
که آتش می زند در هستی ام با جنبل و جادو

 

به جانش پیرهن از جنس ابر گلنگار است و 
دو دستش سینی سیب و کنارش مانده یک چاقو

پیاله از دم خورشید پر کرده است و جام از ماه
خدا را هم اشارت می کند با گوشه ی ابرو

شرنگ چوری اش باغ قناری را به رقص آورد
هوا لبریزگردیده است از ذکر هو الله هو

جهان را از عراق و شام تا بلخ و سمرقندش
به شور آورده اینک با تکان سینه و بازو

تنش در باد  فروردین میان کوچه سرگردان
به صحرا برف می آرد، شمال از خرمن گیسو

چو باران بر شیار عشق می پاشد، لب نازش

چراغ عقل روشن می شود از بوی تنباکو

17/12/1397- کابل

 

آشنایان

تمام آشنایان رو گرفته از من دیوانه‏ ی غمگین

گریزان است حتی از خودش این آهوی مشکین

 

دو چشمم بر در مِهرکسی شام و سحرمانده است

که شاید جلوه‏ ی ابرو نماید از پس کلکین

 

و من از هرچه آدم‏ های این شهر است بیزارم

نمی‏ خواهم ببنیم چهره‏ ی غوکان کفرآیین

 

به پیش ناکسان زانو زدن، این شرط مردی نیست

خدا یا تو بده، آخر به دستم یک گل نسرین

 

به قول دوستانِ این زمان هرگز وفایی نیست

رفاقت می ‏کند باتو، و خنجر می ‏زند از کین

 

تبسم بر لبش دارد، نمک بر زخم می‏پاشد

تعارف می‏ کند چای و کمی قند و گل قالین

 

چنان رنگ و ریا گل داد در باغ جهان ما را

که ابراهیم از آتش گرفت آن جام فروردین

6/12/1397- کابل

غنی: باید از یک هزار سال ادب دری به خوبی تجلیل گردد

 

شام روز گذشته سه شنبه 1 دلو 1397 شماری از فرهنگیان، نویسندگان و شاعران در ارگ ریاست جمهوری با رییس جمهور غنی دیدار و ملاقات کردند. در این دیدار وضعیت فرهنگی در کشور و چگونگی تجلیل از صدمین سال استقلال افغانستان مورد بحث و تبادل نظرقرار گرفت.

بی‏توجهی به مسایل فرهنگی و نابسامانی وضعیت فرهنگیان از جمله مسایلی بود که در این نشست از سوی فرهنگیان مطرح گردید. رییس جمهور غنی ضمن تشکر از حاضرین، به نکات مهمی‏ اشاره نمود که در زیر به صورت فشرده یادآوری می‏گردد:

  1. پاسداشت از یک هزار سال ادب دری: رییس جمهور غنی با اشاره به اهمیت تاریخی ادبیات دری گفت: باید از یک هزار سال ادب دری به خوبی تجلیل گردد. ما باید با دید وسیع فرهنگی از هزار سال مفاخر ادب دری تجلیل نماییم. ما باید گذشته عمیق خود را درک کنیم. دوره‏های سامانیان، تیموریان و غزنویان و درانیان از دوره‏های مهم تاریخ ادبیات ما به شمار می‏رود. احمدشاه هم خودش، هم بچه‏اش و هم نواسه‏اش شعر دری سروده‏اند.
  2. مقابله با انقطاع فرهنگی: رییس جمهور غنی وضعیت فرهنگی در کشور را تأسف‏بار خواند و اظهار داشت: «ما با انقطاع فرهنگی روبه رو هستیم.»
  3. ایجاد گفتمان فرهنگ ملی: غنی همچنین توجه به ارزش‏های مشترک را مهم خواند و اضافه نمود: در یک بررسی که میان سعدی نوایی صورت گرفته است نشان داده شده است که در 96 درصد کلمات کلیدی، مشترک اند. در آثار نوایی و ختک نیز مشترکات فراوانی دیده می‏شود. به گفتۀ رییس جمهور «ما در حال از دست دادن واژه‏های مشترک هستیم.» بنابراین، ساخت یک قاموس مشترک به سه زبان ملی ضروری است. رییس جمهور اضافه کرد: «باید گفتمان فرهنگی ایجاد شود. کلان ترین پادزهر ما درک عمق فرهنگی است.»
  4. مبارزه با افراطیت: مبارزه با افراطیت یکی دیگر از  موضوعاتی بود که رییس جمهور غنی به آن تأکید ورزید.
  5. توجه به ولایت‏هایِ بادیدخاص: بعضی از ولایت‏ها دیدخاص فرهنگی دارند. از این جهت رییس جمهور غنی تأکید نمود که به ولایاتی که دارای دید خاص فرهنگی می‏باشند، باید توجه کافی صورت گیرد.
  6. ایجاد شورای عالی فرهنگی: شورای عالی فرهنگی یکی از پیشنهادهای دیدارکنندگان بود که مورد توجه رییس جمهور قرار گرفت و به مسئولین فرهنگی هدایت داد تا کار آن را روی دست گیرند.
  7. سرمایه‏گذاری فرهنگی: رییس جمهور غنی سرمایه گذاری در عرصۀ فرهنگ را مهم خواند و گفت: سرمایه‏گذاری در عرصۀ زبان‏های ملی ضروری است. «ما حاضر به سرمایه‏گذاری هستیم. من آماده هستم تا هفتاد میلیون افغانی در این راه سرمایه‏گذاری کنم.» وی دستور داد تا نصاب دری و پشتو مورد بررسی قرار گیرد. رییس جمهور علاوه کرد: «اساسات دری را شروع کنید.»
  8. توجه به مفاخر و بزرگان: اشرف غنی رییس جمهور همچنین توجه به مفاخر و بزرگان ادبیات را از جمله برنامه‏های دولت خواند و گفت: «عمق فرهنگی ما را استاد کهزاد ایجاد کرد. اگر کهزاد نمی‏بود .... (؟) . اگر فیض محمد کاتب نمی‏بود کونولوژی سادۀ تاریخ خود را نمی‏داشتیم. »
  9. توجه به نصاب تعلیمی: رییس جمهور همچنین وضعیت نصاب تعلیمی ‏را اسف‏بار خواند و اضافه کرد: «نصاب تعلیمی ‏تکان‏دهنده است. فرهنگ جنگ و ستیزه در کتاب‏های تعلیمی‏ وجود دارد. در تمام وزارت معارف یک نفر متخصص نصاب نداریم.»
  10. تقویت ارتباط میان زبان‏های ملی: رییس جمهور ارتباط زبان دری با پشتو و ازبیکی را ضروری دانست و بر ساده‏سازی زبان‏ها تأکید ورزید.
  11. توجه به موسیقی: توجه به موسیقی از دیگرهدایت‏های رییس جمهور بود که برآن تأکید صورت گرفت.
  12. ساخت بناهای تاریخی: همچنین رییس جهور غنی به مسئولین مربوطه هدایت داد تا کار 95 فیصد بناهای تاریخی مانند خرابات، مسجد بالاحصار کابل، سراج الاماره، کلوله پشته، قصرپغمان و... تا جشن استقلال تکمیل نمایند. وی در این زمینه گفت: من خرابات را حفظ کردم و دستور دادم تا مسجد بالاحصار دوباره احیا گردد. مدرسه بهاءالدین ولد مجدداً اعمار گردد.
  13. چاپ مجله علمی‏ادبیات: رییس جمهور غنی همچنین چاپ یک نشریه علمی ‏مخصوص ادبیات را لازم دانست و بر نشر آن تأکید نمود.
  14. دفتر فرهنگیان: وی اضافه بر موارد فوق، دستور داد تا محلی برای تجمع شاعران، نویسندگان و فرهنگیان در نظر گرفته شود و هزینه آن از سوی مقام رهبری دولت پرداخت گردد. رییس جمهور اضافه کرد: من تمام تعمیرها و زمین‏های دولتی را فهرست کرده‏ام. شماری از تعمیرات دولتی در گذشته در اختیار اشخاص و افراد بوده اند و آنها را کرایه داده اند.
  15. اتشه‏های فرهنگی: رییس جمهور نقش اتشه فرهنگی را در بهبود وضعیت فرهنگی و روابط فرهنگی مهم دانست و علاوه کرد: اتشه‏های فرهنگی باید تحت یک پروسه ملی انتخاب گردند.
  16. ساخت قبر بیدل: رییس جمهور ساخت قبر بیدل را یکی دیگر از برنامه‏های خود عنوان کرد و گفت: «قبر بیدل را ما می‏سازیم. 400 هزار دالر به آن اختصاص داده‏ایم.»
  17. چاپ نسخ خطی: وی چاپ نسخ خطی را یکی از وظایف دیگر فرهنگیان خواند و گفت: نسخ خطی باید توسط شورای عالی فرهنگی چاپ و در دسترس مردم قرار گیرند.
  18. تجلیل از صدمین سال استقلال کشور: رییس جمهور غنی هدایت داد تا به این مناسبت متون صدساله تاریخ امانیه چاپ و در اختیار مردم قرار گیرد. وی تأکید کرد که هدف ما صرفاً تجلیل از ده سال حکومت امانیه نیست بلکه هدف ما تجلیل از تاریخ و فرهنگ و اندیشه است.
  19. تغییر در رادیو افغانستان: وی وعده داد که به زودی تغییراتی در رادیو افغانستان به وجود خواهد آمد.
  20. توجه به جوانان: اشرف غنی رییس جمهور کشور توجه به جوانان را در تمام امور به‏ویژه امور فرهنگی مهم عنوان نمود و گفت: بعضی «از جوانان ما فکر می‏کنند که افغانستان، دیروز پیدا شده است.» ما تاریخ چند هزار ساله داریم.
  21. توجه به زنان: یکی دیگر از مواردی که رییس جمهور غنی به آن تأکید ورزید، زنان بود. وی توجه به زنان شاعر و فرهنگی را از وظایف دولت و فرهنگیان عنوان کرد.

در پایان رییس جمهور غنی با جمع‏بندی مباحث مطرح شده، بر تجلیل از مفاخر هزارسال ادب دری، درک عمق فرهنگی گذشته، تعامل میان زبان‏های ملی و ارزش‏های مشترک فرهنگی، توجه به ولایات داری دید خاص فرهنگی، توجه به موسیقی، زنان، نصاب تعلیمی، ساخت بناهای تاریخی، ایجاد دفتر فرهنگیان، ایجاد شورای عالی فرهنگی، چاپ آثار ارزشمند صدساله امانیه، اصلاح ادارات فرهنگی و... تأکید ورزید.

 

شعر طنز.

حدیث شیخ

روی منبر رفت روزی شیخ شاب

یک حدیث آورد بر اهل ثواب

گفت: من دیدم پیمبر را شبی

کو سوار اسپ روشن مرکبی

گفت: ای مردم! حرام است دمبوره

ضد دین، یک حلقه دام است دمبوره

هرکه بنوازد ورا در بامیان

می‏شود از دین بُرون در دو جهان

بر شما واجب نمودم انتحار

کشتن اطفال باشد افتخار

هر مسلمان می‏تواند  چار زن

چون لباس خویش پوشاند به تن

مالک یک‏پنجم از مال شما

سیّد است اولاد ختم انبیا

نصف دیگر مال شیخ و مفتیان

کافر است هر کس که نه گوید به آن

یا حسین گفتا، بزن بر فرق سر

تا خِرَد خون گردد از دست بشر

هرکه خون ریزد به نام یا حسین

می‏شود سیراب جام یا حسین

هرکه جانش را دهد در راه قدس

مدفنش گردد زیارتگاه  قدس

واجب است رفتن به حج یکبار سال

تا میان مردمت یابی جلال

*

چون شنیدند این حدیث شیخ ر ا

مردم بیچارۀ بی مدعا

از قفا یک مرد آمد پیش وگفت:

این چه فتواست یا شیخ دلربا؟

می‏شود بی می ‏و معشوق و طرب

زندگی کرد در این دشت بلا؟

خنده و عیش است مال دیگران

گریه و تسبیح و زاری مال ما

حاج ممّد عینکش را کرد پس

خنده کرد و گفت: ای مرد ریا!

یا بده تعویذ درد عاشقی

یا کنم راز ترا من بر ملا

*

حاجیه آمد زسوی دیگر

روی بگشودش ز زیرچادری

گفت: شیخا! من به قربان توام

حاجتی دارم بگو تا چی کنم؟

یا که پیدا کن برایم شوهری

یا که می‏گیرم ترا خود همسری

دختری دارم  که بختش باز نیست

شوی می‏یابد ولی دمساز نیست

 

عالِمی ‏آمد چو با تکریم پیش

گفت: شیخا! ما و تو هستیم خویش

غرغر اشکم مرا بیچاره کرد

با سپند و دود می‏توان چاره کرد؟

 

الغرض چون قصه تا اینجا رسید

کربلایی آمد از کنج مجید

شکوه کرد از درد زانو و کمر

دیدۀ  کمسو و قلب پر شرر

شیخ گفتا: هرچه گفتم اشتباه

اشتبا بود اشتبا بود اشتباه