سياحت در "خيابان هاي سرگردان"

(نقدی برمجموعه شعر عبدالشکور نظری)

"خيابان هاي سرگردان" نخستين مجموعه شعر عبدالشكور نظري است كه در 134 صفحه انتشار يافته است. اين دفتر44 عنوان غزل و 13 عنوان شعر سپيد را در خود جاي داده است. طرح جلد دلكشي دارد و صفحه آرايي دقيق روي آن انجام گرفته است.

اگر چشم از ظاهر كتاب فرو گريم وخويش را در محتوا ومتن شناور سازيم، آنچه از تلاش "خوانش" كماييِ دست مان مي گردد دو گوهره است كه به اين دو نام، نشان مي يابد:

الف. حيات خلوت شاعر

وقتي "خيابان هاي سرگردان را مرور مي كنيم، از كوچه و پس كوچه هاي كلام مي گذريم، هياهوي كلمات را درمي شكافيم، حتا محتويات سخن را در غربالي "ميده بيز" مي كنيم و به نشيمن گاه اصلي شاعر مي رسيم، شاعر را مي بينيم كه در "حيات خلوت" خود پرو بال مي زند. آنچه حيات خلوت او را مملو ساخته وروايت مي كند، اين سه چهره است:

ا- من: اين "من" همان "خود" شاعر است. مني است كه پريشاني در پيشاني اش موج مي زند. غم زيستن و غم نان خوابش را گرفته و جهانِ جانش را زندان تن ساخته است. "منِ" شاعر، مسافر سرگرداني است كه هيچ گاه آرام ندارد. همواره در پي چيزي مي گردد. "انتظارِ" كسي را مي كشد. اشتياق "وصل" بال پروازش مي دهد ولي دست ناپيدايي –كه "انفصال" را دو چند مي سازد- او را مي شكند و باز در "اميد" و  "انتظارِ" تازه، استخوان هاي تنش را درهم پيوندد. پس "منِ" شاعر "منِ" منتظر، "منِ" پريشان و "منِ" آواره است.

2-تو: "تو" همان مخاطب اصليِ شاعر است كه در تمام مجموعة "خيابان هاي سرگردان" به دنبالش مي دود. او را گم كرده است. نه در"خود" مي بيند و نه در " بيرون" از "خود". جست و جوي بيهوده را تكرار مي كند. دست دعا به طلب وصل او فراز مي آورد اما هيچ دستي به دستياري اش فرو نمي آيد. او (تو) از منظر شاعر غايب است. حتا شاعر، او (تو) را دقيقاً نمي شناسد وهيچ ردّ پايي از او(تو) را نشان خواننده نمي دهد تا خواننده نيز بداند كه اين "تو" كيست؟ "تويي" نفس است يا "تويي" كه شاعر به او ايمل مي فرستد؟ "تويي" شاعر، يك "بانو" است يا "تويي" كه در "خودش" گم شده است. واژه ها گنگ و نارسايند. ما را "نشاني" نمي دهند. جز يك شعرِ" ايمل"، شعر هاي ديگر ساكتند.

3-ما: منظور از "ما" جهاني است كه شاعر در آن شب و روزش را آب و نمك مي سازد. براي درك و دريافت جهان واقعي شاعر بايد از معبر كلمات عبور كنيم. كلمه هايي چون فقر، سرگرداني، گِل آلودگي، رنج و دور باطل، واژه هايي اند كه سيماي جهان بيني شاعر را درخود انعكاس مي دهند. خواننده با نگاه كنجكاوانة خود، تمام هستي فكري شاعر را مي شكافد و زندگي او را در ميان انبوهي از اين گونه پوسته ها در مي يابد. زندگي شاعر در "خيابان هاي سرگردان" به همين نقاط كليدي ( يعني فقر، رنج  و گل آلودگي عالم) ختم مي شود. چيزي فراتر از اين، در"حيات خلوت" شاعرنمي توانيم پيدا كنيم. در نظرگاه شاعر، زندگي هنوز يك سؤال بزرگ است. دور باطلي است كه مانند تار هاي عنكبوت به دور انسان ها تنيده است. به باور او، زمين جز حكايت برف و بوران وشب، روايت ديگري ندارد. زمين تنها مدفني است كه جنازه هاي "رود" و انسان را در خود پنهان كرده است:

چراغ در گذر گاه باد نياسوده است

زمين حكايت بوران و برف و شب بوده است

زمين پست و بلند از چه مي تواند گفت؟

زمين كه مدفن هرچه جاده و رود است

چه دست و پا بزنم در كوير بودن خود         

كه آب نيست، اگر هست هم، گل آلود است( ص 33)

ب.شن هاي ساحل

اگر چشم از شناسه هاي دروني شاعر برگردانيم و جانب شناسه هاي شعري "خيابان هاي سرگردان" رو نماييم، به شاخصه هاي چندي برمي خوريم كه عمده ترين آن ها اين هاست:

1- وحدت شكلي: برخورد شاعر با زبان، برخورد ثانوي است. شاعر براي ايجاد زبان جديد، سعي وكمالش را پيش قدم نكرده است. همة همّ او در بيان " خود"  محصور گرديده است. به همين جهت در تمام خيابان هاي سرگردان" يك نوع فضا مي بينيم. هرجا پا بگذاريم با آسمان يك رنگ مواجه مي شويم. از "تنوع" خبري نيست. يكدستي سراسر شعر هاي كلاسيك اين مجموعه را (جز يكي دو غزل) در بر گرفته است. چند قافيه و رديف  تازه هم نتوانسته بر ساختار دروني شعر اثر گذار باشد. شايد اين همه، از فضاي ذهني واحد شاعر سرچشمه گرفته باشد چه اين كه نگاه روان شناسانه به پديده هاي ذهني شاعر، ما را به اين ادعاي مان رهنمون مي سازد.

2-تنگناي واژگاني: زندگي شاعر در خطوط مشخصي انجام مي يابد. سقفي كه شاعر زير آن، بستر انداخته است، محدود و بسته مي باشد. چار سوي باز،  براي پروازِ بيش تر ندارد. از اين رو عصاي دست او تنها اين كلماتند كه از آغاز تا پايان تكرار مي شوند: آيينه، قفس، ماه، باغ، پنجره، رود، گنجشك، شكوفه، زمين، دريا، اسپ. زندگي او با واژه هاي مشخص، موجب شده است تا فضاي  دروني وشكل ذهني شعر نيز در يك درِ بسته ختم شود.

3-موسيقي مطنطن: واژه ايي راكه شاعر عصاي دست خود ساخته از لحاظ موسيقايي قابل توجه است. كلمات با آواهايي درشت خود كنار هم نشسته اند. مانند شن هاي ساحلي كه بي خبر از خويش رفتار آرام دريا را تماشا مي كنند، يا دانه هاي تسبيح كه در نخي نظم خود را مي سرايند. واژه ها در سروده هاي نظري نيز رفتار اين گونه باهم دارند؛ درشت وآرام، در كنارهم قرار گرفته اند و حركت شتر واري را به زبان شعر تقديم كرده اند.

4-نبود كشف شاعرانه: دريك پويش طولاني، به  هيچ گونه كشف شاعرانه برنمي خوريم. خيابان همچنان بدون دغدغة خاطر مسير خويش را مي پيمايد. كنجكاوي ما در  يافتن كشف وشهود شاعرانه بي نتيجه است. چون شاعر در پي املاي چنين كشف وشهودي نيست. شعر او اساساً ثروت انديشة اوست. و وي به دنبال اين نبوده تا در اقيانوس بي كران طبيعت به شناوري بپردازد. شاعر از تخيل ساده استفاده كرده و پله هاي معنا را در نورديده است. لذا خواننده باخيال نيرومند شاعرانه رو به رو نمي شود بلكه به هرچه چشمش مي افتد، انديشه هاي شيء شدة شاعرند.

5-در پايان كتاب 13 عنوان شعر سپيد نيز آمده است. يكي دو تاي آن ها به "طرح" بيش تر مي ماند تا به شعر سپيد از نوع شاملو. از آن جايي كه مجال پرواز در شعر سپيد فراخ تر است، شاعر نيز بادست باز تر به تجلي بخشيدن انديشه هاي خود پرداخته است. برخلاف غزل كه درخود غطه ور بود، در اينجا به خيابان مي آيد واندكي ديگر گرا مي شود. "جمع" را بر "فرد" ترجيح مي دهد و آدم هاي جامعه اش را تعريف مي كند. شاعر درشعر سپيد ميدان تاخت خود را دامن دراز تر مي بيند لذا به تصوير هاي باز رو مي آورد و پرواي حشو و اضافات را ندارد واز عنصر تكرار و بازي هاي زباني به سود آهنگين كردن سروده هاي خود كمك مي گيرد.

پايانه:

با تمام اوصاف ياد شده، "خيابان هاي سرگردان" مجموعه شعري است موفق و "متفاوت". با اين كه درنگاه تاريخي، در يك مرحلة پيش تر قرار مي گيرد اما ويژگي هاي رفتاري اين دفتر- چنانچه به برخي از آن ها اشاره شد- شعر "نظري" را نسبت به ديگر شاعران همقطار خودش متفاوت نشان مي دهد.

نام كتاب: خيابان هاي سرگردان

شاعر: عبدالشكور نظري

ويرايش و صفحه آرايي: محمد كاظم كاظمي

طرح جلد: وحيد عباسي

چاپ اول: 1387

ناشر: ابراهيم شريعتي افغانستاني

شمارگان: 1000

 

المسك

 

- اُ غلام، دوله را بگير!

صداي كاكا عسكر است. دلو آهسته آهسته پايين مي آيد. صداي غلام ازدرون چاه به سختي شنيده مي شود:

- تاحال خاك پوره نشده. چند دقيقه صبر كو. هروقت  سامو شد توره خبر مي كنم.

كلند غلام بالا مي رود و به سرعت پايين مي آيد. آتش مثل المسك از سنگ بر مي خيزد. پارچه هاي كوچكي از سنگ جدا مي شود. غلام چشمانش را مي بندد. پارچه هاي سنگ به ديوار چاه اصابت مي كند. باز كلند غلام بالا مي رود و پايين مي آيد. صداي كلند به درون چاه مي پيچد. صدا تكرار مي شود. غلام احساس مي كند كسي او را  صدا مي زند. فكرمي كند شايد كاكا عسكر باشد. به طرف سر چاه نگاه مي كند. چيز ي ديده نمي شود؛ نه آسمان، نه آفتاب. غلام گلوي خود را صاف كرده صدا مي زند:

- كاكا عسكر! كاكاعسكر!

جوابي نمي شنود. تاريكي تمام چاه را در بر گرفته است. صداي غلام به ديوارهاي چاه خورده باز مي گردد. بارديگر كاكاعسكر را صدا مي زند اما جوابي نمي شنود.

- شايد آنها رفته باشند. در اين صورت كي مرا از چاه بيرون خواد كرد؟

اين سؤال پيوسته در درون او تكرار مي گردد. به دور و بر خود مي بيند. هيچ چيز ديده نمي شود. تاريك تاريك؛ مثل يك گور تنگ. گوري كه دهن گشوده تا تمام آدم هاي جهان را ببلعد. حتا به قربانيان خود فرصت دراز كشيدن هم نمي دهد. فقط بايد به طرف عمق حركت كرد. آنهم تنها. بدون كدام يار و مددگاري. تنها با زور بازوي خود. غلام تنهايي را در وجود خود حس مي كند. وحشت سراپاي او را فرا مي گيرد. يادش مي آيد كه روزي پدرش گفته بود: "بچيم! هيچ وقت در جايي تنها نروي."

غژ... دروازه آسياب باز مي شود. حيوان كوچكي به داخل مي آيد. غلام فكر مي كند پشك است. بلند مي شود ازدستة دروازه گرفته او را به جانب بيرون دعوت مي كند. اما او همچنان به طرف غلام نگاه مي كند. چشمانش در تاريكي بل مي زند. ترس تمام وجود غلام را فرا مي گيرد. موي برتنش راست مي شود. خود را پس مي كشد. پشك آهسته آهسته به طرف او نزديك مي شود. نور مهتاب از دريچه به داخل مي تابد. غلام احساس مي كند پشك در نور مهتاب بزرگ تر شده است. ترسش دو چندان مي شود. حالا پشك نيست كه به طرف او مي آيد. يك انسان است. انساني كه راه مي رود. هرچه نزديك تر مي شود اندامش نمايان تر مي گردد. موهايش زمين را جارو مي كشد. پستان هايش آويزان. چشمانش تا بناگوش چك. گپ هاي پدرش يادش مي آيد كه گفته بود: "بچيم هوش كني شب تنها در آسياب نخوابي كه مادر يال به جانت مي آيد." چيزي نمانده كه دستان بلند او غلام  را در آغوش بگيرد. غلام مي خواهد چيغ بكشد. صدا در گلويش گير مي كند. دست مي برد تا سنگ يا چيزي به دستش بيايد، دستش به تناب دلو مي خورد. تناب شور مي خورد. دلو به سرعت كشيده مي شود؛ چيزي در آن نيست، دوباره به سرعت پايين مي آيد. غلام با سرآستين عرق را از پيشاني اش پاك مي كند. خاك ها را از اطراف سنگ به داخل دلو مي اندازد وتناب را تكان مي دهد. دوباره شروع مي كند به كندن سنگ. سنگ مانع پيشرفت كار او شده است. چند كلند به دو سوي سنگ مي زند. اما هيچ فايده اي ندارد. سنگ، سنگ شده است. ديگر حوصله اش سرمي رود. كلند را بار ديگر بالا برده ياعلي گفته پايين مي آورد. نيمة سنگ جدا شده از جايش كنده مي شود. غلام نفس راحتي كشيده به ديوارة چاه تكيه مي دهد. احساس آرامش سراپاي وجودش را فرا مي گيرد. احساس مي كند باخوشبختي چيزي فاصله ندارد. حالا ديگر مي تواند بگويد موفقانه كارش را به پايان رسانده است و با دست پر به خانه برود. دلش مي خواهد امشب يك گوشت تازه بخورد. مدت زياد است كه گوشت نخورده است. باز از فكر گوشت برآمده با خود مي گويد: بايد يك چپلك مقبول براي خداداد بخرم. چپلكش پاره شده. بچه هاي مكتب به او مي خندند. خوب براي صغرا چه بخرم؟

 - ها، مادر! مه ديگه با زليخا دختر همسايه بازي نمي كنم.

- چرا بچيم؟

-او مره در گوديش نمي مانه كه دست بزنم.

- خيرس بچيم. پدرت كه آمد يك گودي مقبول برايت خواد خريد.

- خوب! به پدرم بگو كه برايم يك گودي خوب بخره. مه هم زليخا ره نمي مانم كه به گوديم دست بزنه.

- پدرت كه از كار آمد برش مي گم.

- ها! يك گودي مقبول براي صغرا مي خرم. ساتش تير ميشه. ديگه پشت مادرش دق نميشه. از روزي كه مادر خدابيامرزش دار دنيا را وداع گفته، هيچ قرار نداره. يك گودي خوشكل مي برم برايش. شايد مادرش را فراموش كند.

دلو كه بر شانه اش مي خورد از جايش مي پرد. دو دستش را زير سنگ مي كند تا آن را بين دلو بيندازد، اما نمي شود. دلو را خوابانده سنگ را به داخل آن مي كشد. تناب به سختي بالا مي رود. چشمان غلام دلو را تا نيمة چاه تعقيب مي كند. خسته مي شود. دوباره كلند را گرفته شروع به كندن نيمة  ديگر سنگ مي كند. كلند اول به پشت سنگ مي خورد. المسك داخل چاه را روشن مي كند. باز كلند را بالاتر مي برد، صداي كلند با صداي دلوي كه از ريسمان خطاخورده درهم مي آميزد. از آن پس صدايي شنيده نمي شود. تنها صداي كاكا عسكر است كه آشفته مي گويد:

غلام! غلام!

 

 

طرح بررسي نظام چند قطبي

مقدمه:

 بعد از فروپاشي شوروي و جنگ گرجستان وهمچنين حضور امريكا در خاورميانه، اين سؤال بيش تر قوت گرفته است كه ادامة اين رفتار ها به كجا خواهد انجاميد؟ آيا وضعيت به همين شكل باقي خواهد ماند يا اين كه قدرت هاي ديگر نيز ظهور كرده جهان در قطب هاي چندگانة ديگري تقسيم بندي خواهد شد؟ بناءاً هدف ما را دراين نوشتار جواب به اين پرسش تشكيل مي دهد كه:

آيا جهان به سوي چند قطبي شدن پيش مي رود؟

براي اين كه به جواب قانع كننده اي برسيم ناچاريم سخن را از تعريف نظام ها شروع كرده، انواع نظام ها، تاريخچة نظام ها و وضعيت فعلي را بررسي نماييم تا سرانجام به پرسش فوق جواب دست پيدا نماييم
ادامه نوشته

آسییب شناسی ادبیات امروز افغانستان(2)

مقدمه هاي كاذب؛ كيفيت كتاب ها را پايين آورده است

مقدمه نويسي يكي از آفت هايي است كه كتاب هاي ما را آسيب رسانده است. معلوم نيست از چه وقت اين آفت، باغستان ادب را گرفتار ساخته است؟ شايد تاريخ طولاني داشته باشد. من تحقيق نكرده ام. كتاب هايي بسياري راديده ام كه با مقدمه آغاز يافته اند. اين مقدمه ها يا از خود نويسنده وشاعر اند ويا كسان ديگر نگاشته اند. به هرترتيب چيزي به نام مقدمه در آغاز بسياري از كتاب ها آمده است. حال اين مقدمه چيست؟ كنكاش زيادي روي آن صورت نگرفته تنها در فرهنگ ها گفته شده ؛  مقدمه نوشته اي است كه در آغاز كتاب مي آيد و نويسنده در آن به موضوعاتي كه درمتن آمده ويا به يك سر نكات ضروري ديگر اشاره مي كند. مقدمه در اين معنا يك چيز خاص است. تنها به نوشته هايي گفته مي شود كه به دلايل ضروري در آغاز كتاب آورده مي شود. معاني ديگر نيز براي آن ذكر كرده اند. مقدمه در اصطلاح منطقي چيزي است كه در ابتداي يك دليل قياسي آورده مي شود. و يا هرچيز ديگري كه در آغاز واقع مي گردد مقدمه گفته مي شود. اما مراد ما در اين جا اين گونه مقدمات عام نيست بلكه منظور مقدمه هايي اند كه در آغاز كتاب از جانب كس ديگر مي آيد. اگر به اين گونه مقدمه نگاري ها توجه كنيم، صورت هاي گوناگوني را مي توانيم پيدا نماييم:

ادامه نوشته

آسیب شناسی ادبیات امروز افغانستان(۱)

پروژه’ كتاب سازي رونق مي يابد

راستي نمي دانم اين روزها چه خبر شده. هر طرف رو مي گردانم كتاب است. چه جالب! هيچ وقت اين چنين با كتاب هاي تازه مواجه نشده بودم. هميشه آ رزو مي كردم خداكند روزي بيايد كه يك ناشر بگويد كتابت را بيار مه چاپش مي كنم. شايد آن روز دارد اتفاق مي افتد. تنها در همين هفته با چند كتاب تازه كه طي همين هفته انتشار يافته بود مواجه شدم. البته فقط در ساحة مقدس ادبيات. موضوعات ديگه را كه سرجايش بان! اين خود يك نعمت و يك فرصت خوب است. بايد قدرش را دانست و خدا را شكر گذار بود كه به جاي اسلحه و مرمي و كوكنار، كتاب توليد مي شود. خدا بركتش دهد!  

ادامه نوشته

"“سيا سر”"، “سياه سر” نيست

كلمة “سياه سر” كه به صورت مخفف “سيا سر” به كار مي رود در اصطلاح عام به زنان اطلاق مي گردد. پيشينة تاريخ آن دقيقاً مشخص نيست. مطالعةكتب ادبي و تاريخي هم ما را به جايي هدايت نمي كند. نگارنده اين اصطلاح را از زبان مردمان بوميِ سرزمين هاي فارسي زباني چون ايران و تاجكستان نيز نشنيده است. بنابراين مي توان گفت اين اصطلاح تنها درميان برخي ازمردم افغانستان رايج مي باشد. كابرد آن نيز غالباً جنبة اسمي دارد و به جاي كلمة زن به كارمي رود وهيچ مقصدي در هنگام استفاده پشت سر آن نهفته نمي باشد.

ادامه نوشته

مرثيه، جوهر اصلي شعر عاشورايي نيست

ادبيات آييني از دير باز آغاز گرديده است. سابقة تاريخي آن به دورة قرون وسطي مي رسد. گات ها نمونه هاي از ادبيات آييني را در خود دارد وهمينطور كتاب چين گفت زرتشت . ارچند اين كتاب شعر نيست و لي شيوة كلامي وادبي آن به شعر ماننده است. بنابراين اگر چيزي به نام ادب آييني در نظر گيريم بايد به اين كتاب ها نيز توجه نماييم. اما اگر مقصود خود را محدود تر سازيم  و به ادب عاشورايي معطوف بداريم بايد بگوييم همزمان با واقعة عاشورا شعر عاشورايي نيز شروع مي يابد. وقتي ياران حسين بن علي (ع) در روز عاشورا به ميدان مي روند هركدام به نوبه اي خود را معرفي كرده و اشعاري را در حمايت از حسين (ع) انشا مي كنند. به اين نمونه، از زبان حضرت قاسم توجه نماييد:

ادامه نوشته

مروری بر اشعار عاشورایی

پیش از این که وارد بحث شویم باید مشخص سازیم که میان شعر عاشورایی و شعر آیینی و دینی چه تفاوت هایی وجود دارد؟ مقصود از شعر آیینی و دینی شعری است که مفاهیم دینی ومکتبی در آن به صورت چشمگیر دیده شود و به همین غرض سروده شده باشد. یا به تعبیر دیگر، موضوع اصلی آن کرامت انسانی، حیات، عشق معنوی وعرفانی، وتمام جنبه های روحانی انسان بوده باشد. برخی، شعر آیینی را از این هم گسترده تر تعریف کرده اند و گفته اند شعر آیینی به تمام سروده هایی اطلاق می گردد که محور اساسی آن را معنویت ومفاهیم هستی شناسی ومیتافزیکی تشکیل داده باشد. بنابراین شعر های تعلیمی و پندی نیز شامل این نوع ادبی می گردد.

ادامه نوشته

موضوعات و مصطلاحات ادبی

بااين اصطلاحات و موضوعات به صورت مختصر آشنا مي شويم. آشنايي با مفاهيم ذيل مي توانند دريچه بازتري را به حيات بزرگ تر بگشايد:

جايگاه اسم در زبان (1) ترجمه ناپذيري زبان(2) زبان گفتار(3) جهان تجربي شعر(4) كليت شاعرانه (5) شعر بي زبان(6) بود ونبود تفكر شاعرانه(7) جامعه شناسي ادبيات(8) شاعر كيست(9 ) رابطه ادبيات وهنر(10 ) آيا شعر مي تواند رسانه به حساب آيد؟  (11) فرديت درشعر (12)    نگاه شاعرانه(13) تصاعد وتراكم درشعر(14) شكل ذهني درشعر(15) حادثه آفرينش شعر(16) سلوك شعر(17) رنگ درشعر (18)

استعداد شاعرانه (19) سنت وتجدد (20)شعر تجربي (21) تاريخچه جامعه شناسي ادبيات(22) فرق جامعه شناسي ادبيات و جامعه شناسي ادبي (23) انواع جامعه شناسي(24) جامعه شناسي خواندن(25 ) شعر واعتقاد(26 ) نسبت ميان اراده وشعر(27 ) بحران مخاطب(28 ) شعر جوان (29 ) ذهنيت(30) مكتب سورآليسم (31) ساخت گرايي(32) سوگنامه (33 ) شكل(34) شعر روايتي(35 ) فوتوريسم( 36 ) هرمنوتيك( 37) انواع تأويل متن(38 )

ادامه نوشته

معرفی شاعران

زندگي بعضي  از شاعران را قبلن خوانديم وحالا بازندگي اين شاعران آشنامي شويم:

سردار محمد عزيز خان (عزيز)(11) رازق رويين(12 ) مير سيف الدين عزيزي (13) رضا مايل هروي)14 ) محمد امين عندليب(15) مير غياث الدين غياثي(16) عايشه افغان(17 ) محمد ابراهيم صفا  (18) شكريه عرفاني (19) محمد حسين محمدي (20) سيد حيدر احمدي(21) ملاشاه حبيب حبيبي(22) محمد صادق فاني (23) فاني(24) ميرزا احمد انور بدخشي انور(25) حاجي ميراحمد قرضي(26) قاضي عبدالواحد صدر صرير(27) محمد عيسي بلخي(28 ) داملا عزت الله(29) ملا محمد شريف بلخي(30) عبدالجليل جلي(31) ملا مقبل مخدوم خلمي(32) حسين بن علي بيهقي هروي (33)

ادامه نوشته

عطر لیمو از چاپ برآمد

"عطر لیمو" عنوان مجموعه شعری است که باطرح و صفحه آرایی محمد مظفری و چاپ مطبعه مسلکی افغان جدیداْ وارد بازار کتاب گردیده است. این مجموعه  ۱۲۲ صفحه دارد وشامل شعر های کوتاهی است که طی سال ۱۳۸۷ سروده شده است. یک مقاله درباب شعر کوتاه و تاریخچه وشگرد های آن نیز در این دفتر گنجانده شده است. شاید  دلیل آن ضرورتی بود که احساس می کردم. امید که نقد های شما دوستان بتواند این حقیر را در راه ورسم زندگی ادبی کمک نماید.